۱۴ دی ۱۳۹۰

خودش



به خاطر دارید که مدتی پیش از حضور کفش‌دوزی بر میز کار نوشته بودم؟

«یک ماه است کفش‌دوزی در اتاق من است، جامانده از تابستان. مدتی به دیوار بود. چند روزی، به چراغ. گفتم لابد، حشراتی هرچند کوچک به دور چراغند، شاید جسدی، لاشه‌ای. دو روز است که از سوی میز من به آن سو می‌رود. خال‌هایش را می‌شمارم. از دسته‌ی ورق‌های کاغذ پله پله بالا می‌رود و برای پایین آمدن از بال‌هایش استفاده می‌کند. من بی بال سقوط می‌کنم.
نمی‌دانم چه می‌خورد و روزی‌اش را از کجا و چگونه می‌آورد. نمی‌دانم باید دخالت کنم یا نه. ببرم و بگذارمش روی شمع‌دانی پشت پنجره، منتظر اعلامیه سازمان ملل بمانم؟
رها کردم. دیشب روی صندلی نشسته بود، یعنی خودش را گذاشته بود روی صندلی. من سر پاماندم. به نظرم می‌آید که دیگر آنقدرها قرمز نیست.
امروز نیست.
فکر کردم به حال خودش رهایش کنم. به اندازه کافی تار عنکبوت بر دیوار هست و موجوداتی گرفتار. این‌روزها سیاست تعطیل است. مردم خودشان باید از خودشان دفاع کنند.»

رفته بود. دیگر نبود.
شاید دو ماه یا یک ماه و نیم پیش بود. حالا درست یک دقیقه پیش یک کفش دوز بر روی اکران جولان می‌دهد.
منتهی من هیچ امکانی برای تشخیصش ندارم. نمی‌دانم همان است یا یکی دیگر. نامش را هم نمی‌دانم که صدایش بزنم . تعداد خالهای سیاهش هم که به همان تعداد است. اصلا نمی‌دانم از کجا آمده است. نکند بچه‌ی آن یکی‌ست؟ و آن یکی در هنگام زایمان این جهان را ترک کرده است؟ منظورم از این جهان این اتاق است.
همین است دیگر، وقتی کسی را اهلی نکنی، بازش نخواهی شناخت. شاید هم زیادی اهلی شده و بعد از یکی دو ماه بازگشته است.
خوب
این کفش‌دوز آقا یا خانم خودش نیست. مرا یاد آن کفش دوز می‌اندازد. خودش هم که باشد باز مرا یاد آن یکی می‌اندازد.

هیچ نظری موجود نیست: