۸ بهمن ۱۳۹۰

درد



خودم هم نمی‌دانم کجایم. دردی می‌کشتم. پزشک گفته است که تاندینیت است خانم . من می‌دانم که عصبم از دست من ناراحت است. هر وقت که داد می‌زنم یا فغان می‌کنم - چقدر فارسی خوب است، هم می‌توان داد زد و هم فغان کرد- عصب جایی گیر می‌کند یا به جایی گیر می‌کند. یا به روی عصبی دیگر می‌افتد. از جسم می‌ترسم.

امروز می‌خواستم تاکسی بگیرم بروم پاریس، جلوی در هتلی پیاده شوم و اتاقی برای یک شب یا دو شب کرایه کنم و گمان کنم که همه چیز بعد از فردا اگر نه پس فردا تمام می‌شود، پول‌های من هم. یورویی که دو هزار و چند خریدم.
ساکم سنگین بود. ساکم را برای بیش از دو روز بسته بودم. ماندم. حالا فردا می‌روم. پول تاکسی را پس انداز می‌کنم. می‌گوید: می‌روی به چه کار؟ می‌گویم راه بروم. می‌گوید: پول‌هایت که تمام شد، چه خواهی کرد؟ می‌گویم: توالت خواهم شست. خودش انگیزه‌ایست. نمی‌دانم چرا این روزها- نمی‌دانم از کی شروع شد آین‌روزها، توالت شستن - اندیشه‌اش، با ترجمه کردن برایم فرق نمی‌کند.
کامپیوترم را می‌گذارم و می‌روم. شاید برگشتم. شاید برنگشتم. به نوشتن .

آخرین‌بار که در پاریس راه رفتم و ننوشتم. با قدم‌ها و نفس‌ها ننوشتم. اصلا ننوشتم، راه رفتم. دانستم که نوشتن رفته است.
سین گفت بروم بهتر است.
گفت قبل از رفتن دکمه کتش را بدوزم.

هیچ نظری موجود نیست: