گرسنه و تشنه ساعت چهار گذشته بود که به خانهی الف رسیدم. کنار موزه لوور. جانب چپ رود سن. گفت برایت چای بگذارم؟ گفتم تکهای نان نداری، گرسنهام. در محلهی تو که چیزی برای خوردن پیدا نمیشود. تا بخواهی گالری و تجمل و بیهودگی. بیهودگیهایی غمگنانه زیبا. اتوبوس هفتادو پنج را گرفته بودم و از محلهای پر خارجی و مهاجر و شلوغ و بی بضاعت تنها با چند ایستگاه فاصله به یکی از گرانترین محلههای پاریس رسیده بودم. پاریس چنین است. گاهی کوچهای کنار کوچهای یا به موازات کوچهای. جهان اول و چهارم است.
گفت برایت همین الان نان میپزم. پنیر کردی هم دارم. از ترکها خریدم. پنیر ی نزدیک به پنیر خشک ایتالیایی. نرسیده به کشک. صعتر فلسطینی هم دارم که از صعتر لبنانی بهتر است. با قاشق کوچک از پنیر کند و در بشقاب من گذاشت.
- بخور شروع کن. بوی نانش تا من آمده بود و من زمان چسبیدن نان را به ماهیتابه حدس میزدم. و رنگی که از روشنی به تیرگی میگشت.
- نسوزد.
یک نعلبکی صعتر و یک نعلبکی روغن زیتون. نان آمد. تکهای کندم و در روغن فرو کردم و در یشقاب صعتر نشاندم. گفت صعتر باید کنجدش بیشتر باشد. چای سیاهش را در استکان نازک ریخت. نعلبکیها از آبیی کدر بودند. با خطوطی بدوی. قندی به ته استکان من انداخت.
نان را در دامنم گرفتم. استکان چای را در میان انگشتان. کلوچهای از مرز سوریه آمده بود. گفت که سوریها از همه ماهرترند. کلوچهخرما. از خرما گفت و گفت که میداند خوب، خرما را به چه درجهای از رطوبت و گرما نیاز هست.
شب شد.
اتوبوس نود و پنج، یازده دقیقه مانده بود که بیاید. کنتور چنین میگفت. دو ایستگاه را پیاده رفتم. در ایستگاه سوم دو دقیق منتظر شدم. اتوبوس رسید.
از اتوبوس که پیاده شدم. یادم افتاد که من در مسیر تمام زندگیم دنبال قدرت نبودهام. چکونه بگویم. از زیر بار ابزار قدرت در رفتهام. مثلا حساب بانکی ندارم. کارت بانکی ندارم. تلفن دستی ندارم. اتومبیل ندارم. فکر کردم قدرت این است که من دستکم بیست سال چنین زندگی کردهام.
در پایان این اندیشه بود که به در خانه ف رسیدم.






























0 نظرات:
ارسال يک نظر