۲۹ دی ۱۳۹۰

زبان بسته



رفته بودم. نه غم بود و نه شادی. رفتن های من حتی اگر دو روز هم باشد. رفتن است. به هیچ فکر نکردم. به کسی هم نه. راه رفتم. می‌روم و چیزی از من نمی‌رود. شب اول خواب دیدم که آقای منتظری را آورده‌اند تلویزیون برای اعتراف. در همان شب و خواب این اعترافات را کسی باور نداشت. البته این برداشت من بود. بیدار که شدم آقای منتظری در این جهان و تلویزیون نبودند. شب سوم خواب آقای احمدی نژاد را دیدم. مرا به زیرزمین خانه‌اش برد و ترشی‌هایش را نشانم داد. شب سوم خواب آقای خاتمی را. تلفنی صحبت می‌کردیم و ایشان از من می‌خواستند که در نمایش زنده‌ای که تولید کرده‌ایم آقای فلان و خانم بهمان را شرکت دهیم. نقشی برایشان در نظر بگیریم. صبح خواب را به یاد نیاوردم. کسی تلفن زد. صاحب‌خانه با خواهرش سخن گفت. جدایی نادر از سیمین. صاحب خانه گفت: آقای خاتمی هم تبریک گفته‌اند و من در اتاق دیگر خوابم به خاطرآمد.
به خواب‌هایم کاری ندارم. در گیرشان نمی‌شوم. می‌آیند و می‌روند. خودشان می‌دانند چرا. من سوال نمی‌کنم.
پای گربه همچنان می‌لنگد. زبان بسته.

۲ نظر:

م.ح گفت...

باید روانکاوی بشوید .
آن ترشی ها انرژی هسته ایست .
آن اعترافات گذشته است .
این خاتمی هم هیچ و پوچ .

نیشابور گفت...

آهان!