۲۵ دی ۱۳۹۰

برج و باروی من



برج‌و باروی من در این دو سه سال اخیر ریخته است. دیگر قلعه‌ای ندارم.
و چیزی شریف‌تر از غذادادن به گربه نمی‌شناسم. اگر خدایی بود و پرسید چه کردی؟ خواهم گفت: به گربه غذا دادم آقا. این افکار من از نهایت شب و از نهایت تاریکی، فروغ را که رها کنم، از نهایت تنهایی می‌آید. و تنهایی جز احساس تنهایی نیست. از انسان بریده‌ام. امروز سین که تا حالا می‌خواست باستان شناس شود اعلام کرد: که می‌خواهد دام‌پزشک شود- گربه را برده بود دکتر، گربه سر زن بچه و خانه و زندگی باز دعوا کرده بود در بیابان و با چشمی پاره و پنجه‌ای مجروح برای بار دوم در این ده روز آمد، و سین برای چندمین بار نگران پول‌های ته جیبش شد که خرج دوا دکتر گربه می‌شود- نه از این‌ها که در مطب نشسته‌اند و حیوانات ناخوش از همنشینی با آدم‌ها را معالجه می‌کنند. از این‌ها که دهان شیر را می‌گشایند تا دندان‌هایش را بشمارند. در اعماق افریقای سیاه. سین هیچ‌وقت نمی‌گوید که می‌خواهد از انقراض آدم جلوگیری کند. او مثل رومن گاری فکر می‌کند- او هم از قول کسی دیگر می‌گفت، آدم هنوز به این‌جا نیامده است.

هیچ نظری موجود نیست: