۱۱ بهمن ۱۳۹۰

اتوبوس هفتادو پنج و نود و پنج



گرسنه و تشنه ساعت چهار گذشته بود که به خانه‌ی الف رسیدم. کنار موزه لوور. جانب چپ رود سن. گفت برایت چای بگذارم؟ گفتم تکه‌ای نان نداری، گرسنه‌ام. در محله‌ی تو که چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شود. تا بخواهی گالری و تجمل و بی‌هودگی. بی‌هودگی‌هایی غمگنانه زیبا. اتوبوس هفتادو پنج را گرفته بودم و از محله‌ای پر خارجی و مهاجر و شلوغ و بی بضاعت تنها با چند ایستگاه فاصله به یکی از گران‌ترین محله‌های پاریس رسیده بودم. پاریس چنین است. گاهی کوچه‌ای کنار کوچه‌ای یا به موازات کوچه‌ای. جهان اول و چهارم است.
گفت برایت همین الان نان می‌پزم. پنیر کردی هم دارم. از ترک‌ها خریدم. پنیر ی نزدیک به پنیر خشک ایتالیایی. نرسیده به کشک. صعتر فلسطینی هم دارم که از صعتر لبنانی بهتر است. با قاشق کوچک از پنیر کند و در بشقاب من گذاشت.
- بخور شروع کن. بوی نانش تا من آمده بود و من زمان چسبیدن نان را به ماهی‌تابه حدس می‌زدم. و رنگی که از روشنی به تیرگی می‌گشت.
- نسوزد.
یک نعلبکی صعتر و یک نعلبکی روغن زیتون. نان آمد. تکه‌ای کندم و در روغن فرو کردم و در یشقاب صعتر نشاندم. گفت صعتر باید کنجدش بیشتر باشد. چای سیاهش را در استکان نازک ریخت. نعلبکی‌ها از آبیی کدر بودند. با خطوطی بدوی. قندی به ته استکان من انداخت.
نان را در دامنم گرفتم. استکان چای را در میان انگشتان. کلوچه‌ای از مرز سوریه آمده بود. گفت که سوری‌ها از همه ماهرترند. کلوچه‌خرما. از خرما گفت و گفت که می‌داند خوب، خرما را به چه درجه‌ای از رطوبت و گرما نیاز هست.

شب شد.
اتوبوس نود و پنج، یازده دقیقه مانده بود که بیاید. کنتور چنین می‌گفت. دو ایستگاه را پیاده رفتم. در ایستگاه سوم دو دقیق منتظر شدم. اتوبوس رسید.

از اتوبوس که پیاده شدم. یادم افتاد که من در مسیر تمام زندگیم دنبال قدرت نبوده‌ام. چکونه بگویم. از زیر بار ابزار قدرت در رفته‌ام. مثلا حساب بانکی ندارم. کارت بانکی ندارم. تلفن دستی ندارم. اتومبیل ندارم. فکر کردم قدرت این است که من دست‌کم بیست سال چنین زندگی کرده‌ام.
در پایان این اندیشه بود که به در خانه ف رسیدم.

پاها



پسر دو متر قد داشت و شماره کفشش پنجاه بود. شاید هم چهل و هشت یا چهل و شش. هی دماغش را بالا کشید. هی دماغش را بالا کشید، در قطار. آزار وجهه‌ای انسانی دارد.
قدها بلندتر می‌شود و اندازه گفش بچه‌ها بزرگ‌تر. پاهای کوچک در معرض انقراض‌ند. انسان در معرض خود.

۸ بهمن ۱۳۹۰

درد



خودم هم نمی‌دانم کجایم. دردی می‌کشتم. پزشک گفته است که تاندینیت است خانم . من می‌دانم که عصبم از دست من ناراحت است. هر وقت که داد می‌زنم یا فغان می‌کنم - چقدر فارسی خوب است، هم می‌توان داد زد و هم فغان کرد- عصب جایی گیر می‌کند یا به جایی گیر می‌کند. یا به روی عصبی دیگر می‌افتد. از جسم می‌ترسم.

امروز می‌خواستم تاکسی بگیرم بروم پاریس، جلوی در هتلی پیاده شوم و اتاقی برای یک شب یا دو شب کرایه کنم و گمان کنم که همه چیز بعد از فردا اگر نه پس فردا تمام می‌شود، پول‌های من هم. یورویی که دو هزار و چند خریدم.
ساکم سنگین بود. ساکم را برای بیش از دو روز بسته بودم. ماندم. حالا فردا می‌روم. پول تاکسی را پس انداز می‌کنم. می‌گوید: می‌روی به چه کار؟ می‌گویم راه بروم. می‌گوید: پول‌هایت که تمام شد، چه خواهی کرد؟ می‌گویم: توالت خواهم شست. خودش انگیزه‌ایست. نمی‌دانم چرا این روزها- نمی‌دانم از کی شروع شد آین‌روزها، توالت شستن - اندیشه‌اش، با ترجمه کردن برایم فرق نمی‌کند.
کامپیوترم را می‌گذارم و می‌روم. شاید برگشتم. شاید برنگشتم. به نوشتن .

آخرین‌بار که در پاریس راه رفتم و ننوشتم. با قدم‌ها و نفس‌ها ننوشتم. اصلا ننوشتم، راه رفتم. دانستم که نوشتن رفته است.
سین گفت بروم بهتر است.
گفت قبل از رفتن دکمه کتش را بدوزم.

۱ بهمن ۱۳۹۰

پل سومی هم هست



همان‌که شما بر رویش ایستاده‌اید و نگاه می‌کنید!

۲۹ دی ۱۳۹۰

زبان بسته



رفته بودم. نه غم بود و نه شادی. رفتن های من حتی اگر دو روز هم باشد. رفتن است. به هیچ فکر نکردم. به کسی هم نه. راه رفتم. می‌روم و چیزی از من نمی‌رود. شب اول خواب دیدم که آقای منتظری را آورده‌اند تلویزیون برای اعتراف. در همان شب و خواب این اعترافات را کسی باور نداشت. البته این برداشت من بود. بیدار که شدم آقای منتظری در این جهان و تلویزیون نبودند. شب سوم خواب آقای احمدی نژاد را دیدم. مرا به زیرزمین خانه‌اش برد و ترشی‌هایش را نشانم داد. شب سوم خواب آقای خاتمی را. تلفنی صحبت می‌کردیم و ایشان از من می‌خواستند که در نمایش زنده‌ای که تولید کرده‌ایم آقای فلان و خانم بهمان را شرکت دهیم. نقشی برایشان در نظر بگیریم. صبح خواب را به یاد نیاوردم. کسی تلفن زد. صاحب‌خانه با خواهرش سخن گفت. جدایی نادر از سیمین. صاحب خانه گفت: آقای خاتمی هم تبریک گفته‌اند و من در اتاق دیگر خوابم به خاطرآمد.
به خواب‌هایم کاری ندارم. در گیرشان نمی‌شوم. می‌آیند و می‌روند. خودشان می‌دانند چرا. من سوال نمی‌کنم.
پای گربه همچنان می‌لنگد. زبان بسته.

۲۵ دی ۱۳۹۰

برج و باروی من



برج‌و باروی من در این دو سه سال اخیر ریخته است. دیگر قلعه‌ای ندارم.
و چیزی شریف‌تر از غذادادن به گربه نمی‌شناسم. اگر خدایی بود و پرسید چه کردی؟ خواهم گفت: به گربه غذا دادم آقا. این افکار من از نهایت شب و از نهایت تاریکی، فروغ را که رها کنم، از نهایت تنهایی می‌آید. و تنهایی جز احساس تنهایی نیست. از انسان بریده‌ام. امروز سین که تا حالا می‌خواست باستان شناس شود اعلام کرد: که می‌خواهد دام‌پزشک شود- گربه را برده بود دکتر، گربه سر زن بچه و خانه و زندگی باز دعوا کرده بود در بیابان و با چشمی پاره و پنجه‌ای مجروح برای بار دوم در این ده روز آمد، و سین برای چندمین بار نگران پول‌های ته جیبش شد که خرج دوا دکتر گربه می‌شود- نه از این‌ها که در مطب نشسته‌اند و حیوانات ناخوش از همنشینی با آدم‌ها را معالجه می‌کنند. از این‌ها که دهان شیر را می‌گشایند تا دندان‌هایش را بشمارند. در اعماق افریقای سیاه. سین هیچ‌وقت نمی‌گوید که می‌خواهد از انقراض آدم جلوگیری کند. او مثل رومن گاری فکر می‌کند- او هم از قول کسی دیگر می‌گفت، آدم هنوز به این‌جا نیامده است.

۲۰ دی ۱۳۹۰

نخب



راستی انتخابات یعنی انتخاب‌ها؟

از ریشه نخب می‌آید و یعنی بهترینِ چیزی را انتخاب کردن. فعل مشکوکی‌ست. چون قبل از خودش وجود داشته است. مثل این است که بگوییم انتخاب یعنی انتخاب. اگر معنی‌اش این بود که بدترین چیزی را انتخاب کردن، فرق می‌کرد.

سبزی ورچیدن هم انتخابات است. منظور همان سبزی پاک کردن است. در گویشی دیگر.

۱۹ دی ۱۳۹۰

این همان ترانه یا در اهمیت اجرا


چند وقت پیش این را نوشته بودم:

هشتاد هزار بار این ترانه- نامه نامجو را دل دادم. و هر بار تنها یک مصرع را پی گرفتم: عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید. و فکر کردم. فکر کردم، فکرهایی را که قبلا کرده بودم. از عظمت و هیبت مصرع چیزی نکاست. دهشتناک، همان که بود. اخطار.
بعد فکر کردم جهان روزی به سر خواهد آمد و عاشقی محال است و ما بی نقش مقصود. فکر کردم همان بهتر که به صومعه‌ای روم. دنیا را ترک کنم. جهان به سر خواهد آمده را. جهانی را که مرا ترک می‌کند.

اما نامجو این اسرار مگو را چنان خوانده‌است که باید. با خواندنش- در زبان فارسی خواندن و صداکردن یکی‌ست، آن را از سِرَش جدا نه، دور کرده‌است. چنان‌که او می‌خواند، آرامشی هست در این سهمِ از بیت. وحشتمان ریخته. از آن جهان، عبور می‌کنیم. با خواجه.


حالا آمده‌ام بگویم اگر این همان ترانه را شنیده بودم هرگز چنین نمی‌نوشتم. همان ترانه نامه است با اجرایی دیگر در آلبوم الکی. پس آن ترانه نیست. انترپرتاسیون همان اجرا کاملا فرق کرده و همه‌چیز را فرق داده‌ است. سبک است. بار هستی. اصلا از آن آرامش خبری نیست. پراست از ناز و عشوه و ناز و عشوه را با آرامش چه‌کار؟

جوزپه



در فیلم ویسکونتی، جوزپه، همان یوزپلنگ در حال انقراض وقتی گاریبالدی به دروازه‌های شهر رسیده می‌گوید: همه چیز باید عوض شود تا هیچ چیز عوض نشود.

۱۷ دی ۱۳۹۰

تاریخ مقدس و آن وضعیت



ایام عاشورا بود و یکی و دوتایی گفته بودند «تراژدی عاشورا» یعنی این دو عبارت را یکی کرده بودند و من خواستم چیزی بنویسم. برای اینکه بگویم عاشورا تراژدی نیست. و عاشورا و تراژدی را از هم جدا کنم. باید تراژدی را توضیح می‌دادم. آمدم و تراژدی را توضیح دادم. ویکی‌پدیا را که باز کنید البته نه به زبان فارسی، برایتان می‌گوید.
بعد باید عاشورا را توضیح می‌دادم. اما قبل از آن باید از اسلام می‌گفتم. از بینش اسلامی که تراژیک نیست. این را ژرژ اشنایدر هم در کتابی که نامش را درست به خاطر ندارم گفته است. البته او از تفاوت دیدگاه تراژیک و ادیان توحیدی آغاز شده در کتاب مقدس نوشته است. به رنج ایوب و صبر او اشاره کرده‌ است.
بعد باید از تاریخ و تاریخ مقدس می‌گفتم. قبلا هم گفته بودم. در این دو سال و نیم بعد از انتخابات. اما شوق آن زمان در من نبود. شاید چون دیگر کشفی نبود. همه‌چیز عیان شده بود. بی‌حجاب شده بودیم. شاید هم گفت‌‌وگویی نبود. مثل وقتی که همه حرف‌ها زده شده.
دیروز یا پریروز سخنان یکی از نمایندگان مجلس خبرگان نماینده مشهد- شهر یا مردم، را خواندم. آقای علم‌الهدی. چنین گفته بودند:

«امروز در انتهاي فلات آفريقا، در لابه‌لاي جنگل‌هاي آمازون و در اقصي نقاط جهان اگر يك مسلمان كه براي اسلام قلبش مي‌تپد بخواهد مظهري از فدائيان پيغمبر در جنگ بدر و احد به ياد بياورد، منظره شما مردم در نظرش مجسم مي‌شود. شما مردم خيلي مقام و منزلت داريد و با اين وفاداري و فداكاري مي‌دانيد به چه موقعيتي رسيده‌ايد؟ به موقعيتي كه اميرالمومنين (ع) امروز به شما افتخار مي‌كند و مي‌گويد اگر آن روز من تنها بودم و دستم را بستند و عزيزترين عزيزانم را مقابل چشمم كتك زدند؛ اما امروز اين همه فدايي، قرباني، ايثارگر در راه من وجود دارد.»
و باز: «روزي در محضر مقدس امام نشسته بوديم و ايشان با جمعي از علما مشغول صحبت بودند كه يك عده از بسيجيان به حسينيه جماران آمده بودند و مي‌خواستند امام را زيارت كنند و بعد به جبهه بروند. جلسه‌ ما طول كشيد و اين‌ها كه در حسينيه جماران معطل شدند شروع كردند به شعار دادن كه امام به حسينيه تشريف ببرند. صداي شعار اين‌ها كه بلند شد ما احساس كرديم امام منقلب شدند. امام به قدري قوي بودند كه يا احساساتي نمي‌شدند يا وقتي احساساتي مي‌شدند كسي نمي‌توانست ژست احساساتي امام را درك كند از بس كه ايشان قوي بودند ولي آن موقع ديديم رنگ صورت امام برافروخته شد، ساكت شدند، چيزي نگفتند و حالت انقلابي با صداي بسيجي‌ها به امام دست داد. پس از مدتي امام سر خود را بلند كردند و گفتند اين صداها را مي‌شنويد؟ اگر ده تا از اين‌ها خدمت اميرالمومنين بودند حق علي را نمي‌گرفتند و اگر لحظه‌اي كه شهداي كربلا به شهادت رسيدند و امام حسين فرياد مي‌زد "هل من ناصر ينصرني" صد تا از اين‌ها بودند شايد حسين با آن وضعيت به شهادت نمي‌رسيد.»

آقای نماینده مجلس خبرگان جسارتش در مورد آقای خمینی کمتر است. به نظر می‌رسد از امامش بیش‌تر واهمه دارد تا امام مؤمنین. می‌گویند که در مجلس آقای خمینی حضور داشته‌اند و این سخنان را شنیده‌اند. راوی هستند. نقل قول می‌کنند. امامش را دیده است. سخنانش را شنیده است. حتی اگر در راستی یا ناراستی روایتش شک کنیم. امیر مؤمنین را اما ندیده است. زمانش زمان دیگری‌ست. نه از آن روی که هزار و چهارصد سال و کمی گذشته است. از آن روی که زمانی مقدس است. زمان مقدس که نمی‌گذرد. تاریخ آسمانی‌ست. زمانش از ازل بوده‌است و تا ابد خواهد بود. مکتوب است. نوشته. تاریخِ محسوس نیست.
اما در دهان امام مؤمنین حرف می‌گذارد. چه جسارتی! راوی هم نیست. اگر در تاریخ محسوس امامش پایش از روایت فراتر نمی‌رود، بر سخنان علی سخنی می‌افزاید. فصلی بر نهج‌البلاغه. آقای نماینده مردم- شهر مشهد در مجلس خبرگان یک پایش در تاریخ ماست، تاریخ زمینی، نوشته، یک بار که رویداده، و یک پایش در تاریخ مقدس، قرارِ رویدادش در آسمان نوشته. رویدادی که شهادتش به بیش‌تر از حواس نیاز دارد.

هانری کربن در تاریخ فلسفه اسلامی با ترجمه اسدالله مبشری می‌گوید: «در این کتاب به نمودهایی که مفهوم ادوار نبوت و ولایت متضمن آن است نام تاریخ مقدس می‌دهیم و این نام‌گذاری مانند تسمیه تاریخی که عبارت است از مشاهده تدوین تاریخ یا نقد وقایع تجربی نیست بلکه منظور از آن، تاریخی است که از نتیجه کیفیت ادراکی و رای مادیت اعمال تجربی یعنی از ادراک ماوراء محسوس حاصل شده باشد که قبلا مراتب آن را در عرفان بیان کردیم. بین عرفان مقدس و تاریخ مقدس پیوند و رابطه‌ای وجود دارد. پس همانا وقایعی که بدینگونه ادراک می‌شود دارای واقعیت ماجراها و حوادث است اما نه ماجراهایی که دارای واقعیت جهان مادی و اشخاص مادی است و معمولا کتاب‌های تاریخ بشر از آنگونه حوادث آکنده است و با آن قبیل رویدادها «تاریخ به وجود می‌آید و تدوین می‌شود». بلکه این اعمال و ماجراها به معنای اخص کلمه، وقایع معنوی است و در ورای تاریخ انجام یافته است (مانند روز میثاق بین خدا و نوع بشر)، یا در طی امور این جهان نمایان گردیده و در طی آن، غیب حوادث و حوادث غیبی را که از حیطه ادراک تجربی مادی و گذرا بیرون است تشکیل داده است. فرض این است که این« این تجلی ظهور» را فقط در صورت« مظهر» می‌توان مشاهده کرد. پیامبران و امامان را تنها در طرح تاریخ مقدس می‌توان واجد چنین مقاماتی ادراک نمود. مجموعه عهد این تاریخ مقدس که مشتمل بر ادوار نبوت و عهد امامت یا ولایت است که بعد از عهد نبوت فرا می‌رسد، معرف ترکیب و نظامی است که مبین نوعی تکامل و تغییر نیست بلکه به نقطه‌ای منتهی می‌گردد که از آنجا آغاز شده است. بنابراین، تاریخ مقدس در بادی امر«سیر نزولی» را مصور می‌کند و مجددا با «سیر صعودی» به نقطه آغاز در می‌رسد و مسدود شدن دوره را نمودار می‌سازد.»

جمهوری اسلامی پای در دو تاریخ دارد. شیعه بر حسین گریسته است و بر گریه‌ی بر حسین گریسته است. جمهوری اسلامی از کشته شدن حسین راضی نیست. حسین مظلوم است و جمهوری اسلامی جای ظالم و مظلوم را می‌خواهد عوض کند. تغییر جای ظالم و مظلوم مسئله قدرت است. جمهوری اسلامی می‌خواهد قدرت را تا دیکر حسین کشته نشود. یا به آن وضعیت کشته نشود. آقای نماینده مجلس خبرگان از آقای خمینی نقل می‌کند که اگر این بسیجیان بودند شاید حسین با آن وضعیت به شهادت نمی‌رسید. «آن وضعیت» تاریخ مقدس است. تغییر «آن وضعیت»، دست‌بردن در تاریخ مقدس است. تاریخ مقدس یک بار برای همیشه رویداده و یک بار برای همیشه نوشته شده، یک بار قبل از رویدادش نوشته شده.

من فکر نمی‌کنم که این دو تاریخ از هم مطلقا جدا هستند. اما آنچه من فکر می‌کنم منظور نیست. سخن بر سر تماس این دو تاریخ و مدت زمان تماس این دو تاریخ است. آسمان و زمین را نمی‌توان به هم دوخت. آسمان و زمین جایی به هم می‌رسند. در افق و افق همیشه از ما دور است.
تغییر «آن وضعیت» یک خواهش یک وسوسه است. خواهش بهتر است که خواهش بماند. جمهوری اسلامی یک وسوسه است. جمهوری اسلامی وسوسه تغییر «آن وضعیت» است. «رویا متعلق به یک فرد- سوژه است. هیچ‌کس به جای دیگری خواب نمی‌بیند.»
جمهوری اسلامی یک وسوسه خواهد ماند. مگر به تحقق استقرار حکومت در معنای مدرن آن کمک کند. می‌گویند که مدرنیته در قرن دوازدهم وقتی مسیحیت وارث حقوق- قوانین رومی می‌شود آغاز شد. ابتدای اتای- حکومت (Etat) مدرن. اتا یعنی حالت و وضع چیزی. حالتی عمودی، ایستاده. و می‌گویند که اتا ضامن عقل است. و عقل نه زمینی‌ست و نه آسمانی. نه این جهانی‌ست و نه‌ آن جهانی. عقل ایجاد فاصله است. میان آسمان و زمین. و ایجاد فاصله یعنی ساختن نهاد‌های فاصله‌ساز.

بار دیگر از تراژدی خواهم نوشت!

۱۶ دی ۱۳۹۰

.





بگذار مرا



بگذار مرا
کمی کم‌تر از تو باشم
تا بتوانم کمی از تو بخواهم
گاهی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

صد بار شاد بودن



از اینکه صد بار شاد بودم
شاد نمی‌شوم
شاید که شادی
چون همه‌چیز
انبار نمی‌شود

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

جوانی با جوانی



جوانی با جوانی می‌زید
پیری با زمان

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

او که همه را دوست دارد



او که همه را دوست دارد
کسی را دوست دارد؟

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

طرف تاریک‌تر من



طرف تاریک‌تر من
آن طرفی‌ست که بیش‌تر روشن‌ می‌کند
تا تاریک‌تر کند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

از درختی



از درختی صد ساله
گل‌هایی دیدم
یک روزه

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

در هر بدی اندکی خوبی



در هر بدی اندکی خوبی هست
و آن اندک خوبی
چقدر خوب است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

دیدن با چشم‌های دیگری



می‌بینم
نه با چشم‌های خود
با چشم‌های دیگری
که دیده‌اند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

با خود حرف زدن



گاهی که با خود حرف می‌زنم
چیزهای هست
که به خود نمی‌گویم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۴ دی ۱۳۹۰

حالا ما



حالا ما
هیچ‌کس و من هستیم
و حالا
خود را تنها حس نمی‌کنم
حالا می‌توانم گمان کنم
که تنها
هیچ‌کس کسی‌ست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

قدرت بزرگ و قدرت کوچک



آن‌ها
قدرت مرا از آن‌چه می‌توانم
اندازه می‌گیرند
و نمی‌دانند که قدرت من
از آن‌چه نمی‌توانم
اندازه می‌گیرد
و قدرت بی‌نهایت بزرگ من
قدرت بی‌نهایت کوچک من است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

آری و نه



آری و نه
جاودانه‌هایی هستند
که آنی طول می‌کشند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

آن‌چه کردم و نکردم



آن‌چه کردم و نکردم
فکر می‌کنم که گذشته است
و آن‌چه خواهم کرد و نخواهم کرد
فکر می کنم که آن‌هم گذشته است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

خودش



به خاطر دارید که مدتی پیش از حضور کفش‌دوزی بر میز کار نوشته بودم؟

«یک ماه است کفش‌دوزی در اتاق من است، جامانده از تابستان. مدتی به دیوار بود. چند روزی، به چراغ. گفتم لابد، حشراتی هرچند کوچک به دور چراغند، شاید جسدی، لاشه‌ای. دو روز است که از سوی میز من به آن سو می‌رود. خال‌هایش را می‌شمارم. از دسته‌ی ورق‌های کاغذ پله پله بالا می‌رود و برای پایین آمدن از بال‌هایش استفاده می‌کند. من بی بال سقوط می‌کنم.
نمی‌دانم چه می‌خورد و روزی‌اش را از کجا و چگونه می‌آورد. نمی‌دانم باید دخالت کنم یا نه. ببرم و بگذارمش روی شمع‌دانی پشت پنجره، منتظر اعلامیه سازمان ملل بمانم؟
رها کردم. دیشب روی صندلی نشسته بود، یعنی خودش را گذاشته بود روی صندلی. من سر پاماندم. به نظرم می‌آید که دیگر آنقدرها قرمز نیست.
امروز نیست.
فکر کردم به حال خودش رهایش کنم. به اندازه کافی تار عنکبوت بر دیوار هست و موجوداتی گرفتار. این‌روزها سیاست تعطیل است. مردم خودشان باید از خودشان دفاع کنند.»

رفته بود. دیگر نبود.
شاید دو ماه یا یک ماه و نیم پیش بود. حالا درست یک دقیقه پیش یک کفش دوز بر روی اکران جولان می‌دهد.
منتهی من هیچ امکانی برای تشخیصش ندارم. نمی‌دانم همان است یا یکی دیگر. نامش را هم نمی‌دانم که صدایش بزنم . تعداد خالهای سیاهش هم که به همان تعداد است. اصلا نمی‌دانم از کجا آمده است. نکند بچه‌ی آن یکی‌ست؟ و آن یکی در هنگام زایمان این جهان را ترک کرده است؟ منظورم از این جهان این اتاق است.
همین است دیگر، وقتی کسی را اهلی نکنی، بازش نخواهی شناخت. شاید هم زیادی اهلی شده و بعد از یکی دو ماه بازگشته است.
خوب
این کفش‌دوز آقا یا خانم خودش نیست. مرا یاد آن کفش دوز می‌اندازد. خودش هم که باشد باز مرا یاد آن یکی می‌اندازد.

انترنت



این روزها نگرانی‌هایی دیده می‌شود این‌جا و آن‌جا از قطع انترنت
من فکر می‌کنم که قطع انترنت اگر امکان داشته باشد
خطری‌ست متوجه حکومت
چون کلا - یعنی جدا از شرایط ویژه این‌جا و آن‌جا
انترنت- فرانسوی‌ها می‌گویند انترنت
جوانان - کاربران را در خانه نگاه می‌دارد
قطع انترنت یعنی به خیابان رفتن
به خیابان رفتن هم یک مفهوم کلی است
یعنی خطری که ویژگی‌اش هنوز مشخص نیست
که این نامشخصی خود خطر است
بالاتر از خطر

فرداهای آدمی



فرداهای آدمی اگر
جاودانه بودند
امروز را زندگی نمی‌کرد
زندگی نمی‌کرد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

نام مادر برای کودک است



هر چیز
یا برای این است
یا برای آن
حتی نام مادر
برای کودک است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

زن از مرد



زن از مرد
تنها کودک را می‌شناسد
باقی مرد را
تنها مرد می‌شناسد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

جذاب



آن‌چه برای همه یکی‌ست
برای هیچ‌کس جذاب نیست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تسخر



همه‌چیز می‌ماند
برای
مسخره کردن
هرچه که رفته است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

ناممکنی



به آن‌ها که دیگر امکانی ندارند
باید چند ناممکن بخشید

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۳ دی ۱۳۹۰

اگر ما را تنها بگذارند



اگر ما را تنها بگذارند
همه‌چیز زیاد است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور
نیشابور هم برای نیشابور زیاد است

وحشت یعنی تنهایی



از بس پورکیا خواندم
فهمیدم که تنهایی
یعنی با خود تنها ماندن
با خود تنها گذاشته شدن
چرا نمی‌خواهیم تنها بمانیم با خود؟ اینقدر وحشت‌ناکیم؟
از خودمان می‌ترسیم؟ تنهایی ما را به ما نزدیک می‌کند؟
در لسان عرب وحشت یعنی تنهایی

از آن‌چه هستیم



از بس می‌خواهیم
از آن‌چه بوده‌ایم دور شویم
که
به آن‌چه هستیم
نمی‌رسیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

زشت هست



زشت هست
چون زیبا را
هیچ‌کس به تمامی نمی‌فهمد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

گرمای تو



گرمای تو آنقدر مختصر بود
که من سرد حسش کردم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تو گمان می کنی کمت می‌داشتند اگر



تو گمان می‌کنی
کمت می‌داشتند اگر نمی‌بودی
در حقیقت اما
کمت ندارند
خورشید هم اگر نبود
کمش نداشتند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

با عذر جسارت از محضر پورکیا!
منظورشان این است که آن که هست
هست
آن که نیست نیست
غایب آن است که
بوده است
تو را کم خواهند داشت چون بوده‌ای
اگر نبوده بودی
کمت نداشتند

جایی دیگر می‌گوید:
چیزی جز آن‌چه از آن ماست
نیست

زخم‌ها



زخم‌ها
آشیانه
گل‌هاند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

گاهی مردن



گاهی مردن آنقدر طولانی‌ست
که به نظرم می‌رسد
نامیرایم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

سنگی که



سنگی که من در دست‌هایم می‌گیرم
کمی از خونم را جذب می‌کند
و می‌تپد


آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

بااهمیت و بی‌اهمیت



بااهمیت و بی‌اهمیت
تنها در اولشان
با هم فرق دارند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

آدمی یکی‌ست



آدمی یکی‌ست
رودخانه یکی‌ست
ستاره یکی‌ست
یکی
یکی
یکی
بی‌نهایت یکی
و حتی یک دو هم نیست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

عطش من



عطش من
ممنون یک لیوان آب است
نه یک دریا آب

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۱ دی ۱۳۹۰