۷ دی ۱۳۹۱

از کتاب پرتوی در چشمی مردانه - ادامه


ادامه تکه پیشین از کتاب پرتوی در چشمی مردانه
نوشته نانسی هوستون
ترجمه نیشابور
باید اعتراف کنم که واژه‌دان فرهنگ اروتیکی من خیلی پروریده نیست و از بعد از مولوی یعنی قرون وسطی درست نمی‌دانم باید به چه کسانی روی کرد!


نانسی:در پورنوگرافی، فردیت زن در نظر گرفته نشده، کسی پشت آن نیست. نه زنان و نه مردان. مکانیک‌هایی خالص هستند. آیا این است تفاوت بزرگ؟

ژ: بله، اما این واکنش  را در برابر هر عکس صاف و تراشیده‌ای می‌توان داشت، در مد، در تبلیغات، آن‌جا که زن به عنوان شیء است، یا صورتش را نشان می‌دهد.... از لحاظ فرهنگی، یک زن که فوق‌العاده آرایش کرده  و عکش‌اش را گرفته‌ایم، خیلی شیک، اعتبار بیش‌تری پیدا کرده، اما در هر حال به مقام شیء پایین‌اش کشیده‌ایم. تصمیم گرفته‌ایم که از شخصیت‌اش چیزی دانسته نشود، آ‌ن‌چه را که نمایندگی می‌کند، که هیچ جز کمال‌اش از او  نپذیریم، که ناکمالی‌اش را پاک کنیم. و روزی که کمال‌اش بی‌اعتبار شد ، می‌اندازیم‌اش در آشغال‌دانی.
تمایلی کاذب برانگیخته می‌شود، و به آن‌هایی که می‌چشند، طعمی از نوع لذت خواهد داد....بی‌پایان، چون‌که بی‌ذات.  تنها توهم است،  خواب‌کننده.  مثل این تصویر زن مطلوب شده و آرمانی.  چون قانونی زیباشناسانه. اما نمی‌توان طولانی مدت  نگاه‌اش داشت چون تنها مدت کوتاهی فایده دارد، باید یکی دیگر را نگاه کرد و یکی دیگر و باز یکی دیگر. تبدیل می‌شود به اعتیاد. مثل الکلیسم عمل می‌کند، اعتیاد به مواد مخدر، یا اعتیاد به قمار. بیش‌ترخواهی است، باز بیشتر باید و در عین حال بی‌رضایتی....

نانسی: به نظر تو این نیاز مردها به نگاه کردن به زن از کجا می‌آید؟
ژ: متخصصین به‌تر از من خواهند گفت، اما من گمان می‌کنم که به بقای بشر مربوط است. نقطه حرکت است، باید که خوب کار کند تا بقای بشر ادامه پیدا کند. بچه درست کردن. مسئله این است که استعداد و آمادگی به نگاه کردن زن، به مردها این سهمِ وامانده‌ی اعتیاد و وابستگی به تصاویرخواهش و خواستن را می‌دهد.  قبلا فقط در محافل و فضای اشرافی  بود که امکان تکثیر تجربه‌ی خواهش شهوانی را به مرد می‌داد. حالا دمکراسیزه شده...  و چون ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که بازیافتن علامت‌ها و نشانه‌ها  دشوارتر شده- چون برخورد و تلاقی با نیازهای بنیادی کم تر شده، مسکن و خوراک.  ناراحتی خود را با این چیزها برطرف می‌کنیم،،،  و کارگر نمی‌افتد، و باز بیش‌تر باید، بیش‌تر و بیش‌تر. این است تفاوت مرد و زن. مرد در ساختار روان‌شناسانه‌اش در این رفتار وامانده‌تر است. در او خوب عمل می‌کند نزد زن خوب عمل نمی‌کند.

نانسی: تو می‌خواهی بگویی که زن‌ها  کم‌تر تابع چشم‌اند؟
ژ: بله من اگر نقاشی را چون ابزار نداشتم، هنر را،  اگر مردی بی‌تعلیم بودم، فکر می‌کنم که خیلی زود همین می‌شد..... چون‌که به چیزی دیگر دست زدم، زود حس کردم که جالب نمی‌تواند باشد و باید همن‌جا توقف کنم. اما اگر کاری رضایت‌بخش نداشتم و حوصله‌ام سر می‌رفت و ملول می‌شدم، نمی‌دانم چکونه می‌توانستم مقاومت کنم.... این عنصر فیزیکی و روان‌شناسانه‌ی ما مردهاست. می‌توان گفت: ببخشایید مرد بودن‌مان را.
                                                         *


نانسی: به نظر تو تفاوت میان یک تابلوی نقاشی برهنه و تصاویر پورنوگرافی چیست؟
اش: پورنو گرافی به دید من مربوط است به ابداع عکاسی. مطمئن هستم که منطقه‌ خاکستری‌ای وجود دارد، اما من نقاش‌هایی واقعا تکان دهنده نمی‌شناسم. این اواخر نقاشی‌های ژاپونی زیاد نگاه کردم....بعضی‌هایش خیلی جسورانه است، اما هیچ‌کدام به نظرم پورنوگرافی نمی‌آید. وقتی به پورنوگرافی در انترنت فکر می‌کنم برای مثال- به خودم می‌گویم مثل فست فود، مک دونالد می‌ماند. این شرکت‌ها همه می‌دانند که اگر تو غذای ارزان و سریع و آماده  درست کنی، مردم گرسنه می‌ریزند دکان شما،  و ناگهان در امریکا با مردمان چاق و ناسالم روبه رویید... پورنوگرافی هم همین است. مردها چه میل دارند؟ پس زن‌ها می‌روند و به خودشان سیلی‌کن تزریق می‌کنند و مرد ها هم ویاگارا.  و دوربین به آلت مردانه که می‌رود و می‌آید نزدیک می‌شود...... برای من فست فود است. درست است میلیاردها از این تصاویر بر وب هست. به اندازه‌ای غیر قابل تصور.  وچیزی که من نمی‌فهمم این است که چرا همه همان می‌کنند. حتی خلاقانه هم نیست.
وقتی یکی همه زندگی‌اش پورنو می سازد، وقتی به مصاحبه‌های با این یاروها را گوش می‌کنیم، اغلب به نظر نانجیب و زشت می‌آیند، بنابراین فیلم‌های نانجیب و زشت می‌سازند. کارگردانان بزرگ- حتما یکی باید باشد  که فیلم اروتیک بزرگی ساخته، من که نمی‌شناسم.  برای جوانان دوران ما مسئله‌ای واقعی‌ست! وقتی من بچه بودم، مجله پلی‌بوی موهای آلت زنانه را نشان نمی‌داد. وقتی دوازده ساله شدم pent-bouse شروع به نشان دادن کرد. برای من برق گرفتگی بود، گمان کردم که آسمان گشوده، نه تنها ران‌ها! حالا به پسرم فکر می‌کنم... ما با هم هرگز حرف نزده‌ایم اما غرق در این تصاویر‌اند. نمی‌دانم چه به سر زندگی سکسوآل‌شان می‌آید....
نانسی: بله مشکل می‌تواند اثری نداشته باشد وقتی به دیدار زنان واقعی می‌روند. برخی از پسران امروز پورنوگرافی را با شیشه شیر خورده‌اند. انترنت تنها و اصلی‌ترین تعلیم و تربیت سکسوالیته آن‌هاست. در هشت و نه سالگی، قبل از ابتدای یک تجربه رابطه شخصی، فیلم‌ها را می‌بینند با تجاوز، اجبار  و همینطور تا به آخر.... برای بعضی این حرکات  و رفتار آنقدر پیش‌وپا افتاده می‌گردند که در تجاوزهای گروهی شرکت می‌کنند  ونمی‌فهمند چه ایرادی به آن‌ها گرفته می‌شود.

آر: من راه‌حل را نمی‌دانم، چرا که نمی‌توان سانسور را تجویز کرد. شاید که باید برای سکسوآلیته هم جنبش معادل slow food را آفرید.
نانسی: اگر در مدرسه کلاس‌های اتود برهنه را در راهنمایی و دبیرستان اجباری کنیم شاید پادزهری باشد در مقابل پورنوگرافی.
اش: بی‌شک. چرا که پورنوگرافی به صورت اتوماتیک، چیزی است که باید پنهان باشد. اما این جا زنی هست که واقعا در مقابل تو برهنه است و تو نه تنها حق بلکه تکلیف  به نگاه کردنش  داری و خوب نگاه کردن‌اش را، تا نقشی متعادل تولید کنی.... تو واقعیت کپل‌هایش را نگاه می‌کنی، پستان، لب‌ها، مچ.... یا دم آدم را....مسلما پیش‌رفتی خواهد بود وگرنه یا پورنوگرافی یا هیچ.

از کتاب پرتوی در چشمی مردانه


تکه‌ای از کتاب  پرتوی در چشمی مردانه
نوشته نانسی هوستون
ترجمه نیشابور

در مجموع، پورنوگرافی، چون هنر اروتیک از عهد باستان، فانتاسم مذکر را  منعکس می‌کند، که متنوع
هستند اما دو تای آن به صورت نظام‌بندی شده اگر نگوییم وسوسه‌گرایانه‌ای پشت سر هم می‌آیند.

اولین فانتاسم: «مردیتی» شکست ناپذیر و خستگی ناپذیر. می‌توان از آن نتیجه گرفت که قبل و بعد از ابداع  ویاگرا، مردان از بابت این «محل» نگرانی داشتند،  و در خیال خود خویش را با مردانی قهارتر مقایسه می‌کردند، در نقش‌دیوارهای بمبئی، مثلا، مردیت پیروزمندانه نه به وسیله مردم معمولی شهر  بلکه به وسیله پیگمه‌ها و ساتیرها مجسم شده.
دومین فانتاسم:‌ جسم زنانه، جوان حتی خیلی جوان، تقدیم شده، شهوانی، تحریک‌آمیز و قابل‌تحریک. از این هم می‌توان نتیجه گرفت که زنان واقعی اغلب کم‌تر آماده لذت‌جویی هستند تا زنان خیالی.

من از آن‌هایی هستم که معمولا مهر احترام بر نقاشی می‌زنم و در مورد پورنوگرافی تردید دارم اما....مرز این دو کجاست؟ در این چون در آن، می‌توان  جسما از تصویری که با ما حرف می‌زند متآثر شد، از تصویری که به سراغ ما می‌آید...........ایرینا یونسکو، خود او نتیجه زنا میان مادر و پدربزرگ‌اش ادعای هنر دارد، اما زندگی دخترش اوا را بر با داده با عکس از او گرفتن از سن شش سالگی در پز‌هایی شهوانی، با فروش‌شان  به کلکسیونرهای پول‌دار: داستانی است که فیلم مای لیتل پرنسس روایت می‌کند....

آیا تنها مسئله طبقه یا کروهی اجتماعی‌ست؟ مردمان کم‌تر دانا بیش‌تر به سراغ نت می‌روند به جستجوی تصاویر داغ؟ یا این به ساعت  وبه وقت بستگی دارد: همان مرد می‌تواند روز از نقاشی و شب از پورنو تغذیه کند؟ هر کس هیجان‌اش را جایی که بتواند می‌جوید؟

به نظر من آنی لوکلر است که در نوشته‌اش به نام مردان و زنان نگاشته در سال ۱۹۷۶ به‌تر متوجه این تفاوت شده است: هنر محلی برای اسرار باقی می‌گذارد، پورنوگرافی نمی‌گذارد. «می‌گویند جسارتی بزرگ است و آزاد‌سازی، می‌گویند خوک‌ها چاق و چله می‌شوند و این پیش‌رفت است. پایان گناه و شرم، که تابوهای کهن لذت و کام را هجوم برده‌اند   ............ اگر خلوت بشکند، اگر راز به قتل برسد، سر و پنهان و درون، سیاهِ آغاز وپایان، خون غلیظ امعاء،  احشای جهان، فاجعه است. برون، برون نیست دیگر، هیچ هیچ نیست دیگر.  و در بی‌معنایی افتادن است، در جنون، در بی‌صدایی، ناممکن،  نافکر، ناخواستن. هیچ خواهد بود. باز از نو هیچ. کائو. ظلمات.»
من باز در این باره از دوستان هنرمندم پرسیدم که با ظرافت به من پاسخ گفتند.


ف می گوید: وقتی به نقش‌های ماتیس نگاه می‌کنم، مثلا، به نظرم آدمی می‌آید که به راز دست می‌زند.  و وقتی خطوط‌اش را می‌بینم، و چون با  هورمون هایم نمی‌بینم،  با چه می‌بینم؟ چون زیبایی‌ست! زیبایی مجسم شده نیست. تنها با نگاه به نگاره‌های ماتیست نمی‌توان تحریک شد، مگر مرا یاد فاحشه‌خانه‌های تانجه بیاندازد یا وقتی یک نقاشی اوریانتالیست ماتیست را می‌بینم....اما این دیدن ماتیست نیست، داشتن خاطره است. پس وقتی از زیبایی حرف می‌زنیم، نباید به اندازه خواستن سکسوآل پایین کشیدش، حتی وقتی زیبایی زنانه‌ای‌ست که مردی دریافت کرده. زیبایی همیشه یعنی رفتن به آن سوی آینه .

ژ می‌گوید: همه عکس‌های پورنوگرافی، نرم و آتشین، می تواند چیزی جذاب داشته باشد در زمانی خیلی کوتاه. فرای اندیشه‌ای که می‌توان از چیستی این استفاده داشت، تن است که واکنش نشان می‌دهد. متوجه شده‌ام که اگر تصاویر پورنوگرافی  جلو چشم‌ام رژه رود، بی‌تفاوت باقی نمی‌مانم - چیزی را بیدار می‌کند، صادقانه نخواهد بود اگر بگوییم که اثری نمی‌گذارد - اما اگر مکثی کنم، این اثر موقتی خواهد بود و خیلی زود بی‌فایده و خاصیت.

برهنه نقاشی شده عنصری دیگر دارد، ارز‌ش‌اش، ارزش نقاشی است. اگر نقاشی خوبی نباشد، مدل خوبی است و ارزش‌اش خیلی طولانی نخواهد بود. معلمی داشتم وقتی سیزده چهارده ساله بودم، او به ما نقاشی‌های رنسانس و بعدها را نشان می‌داد. به ما می‌گفت: خطاب به پسرها، می‌فهمم که در این سن و سال ، دوست دارید زن لخت ببینید، در نقاشی نگاهشان کنید. نقاش اگر نقاش باشد رابطه درست را با موضوع برقرار می‌کند.

۱ دی ۱۳۹۱

فیلم کوتاه


دیشب تلویزیون به مناسبت بلند‌ترین شب سال تا صبح فیلم کوتاه نشان می‌داد. یکی از فیلم‌ها کاترین دونو بود که رفته بود لبنان و بیروت و یکی از او خواسته بود برود جنوب لبنان را ببیند. در واقع موضوع فیلم این بود. کارترین دونو را هم به عربی کاترین دونوف نوشته بودند. یکی از اهالی جنوب لبنان می‌رود دنبال کاترین دونوف با اتومبیلش و او را می‌برد جنوب لبنان. فیلم اول در اتومبیل می‌گذرد. خیلی کیارستمی‌ای است. در این قسمت راننده است که به کاترین دونوف نگاه می کند. گفت و شنیدی مختصر صورت می‌گیرد. کاترین دونوف می‌گوید چون به بیروت آمده است و چون جنوب دور نیست باید برود و ببیند. می‌گوید خیلی وقت بوده که می‌خواسته بیاید. راننده می‌گوید که دوساعتی راه است اما زیباست. فیلم چند چشم‌انداز نشان می‌دهد که زیباست با سدرهای لبنان. کاترین دونوف می‌گوید زیباست. اتومبیل نزدیک می‌شود. کاترین دونوف می‌پرسد این عکس‌ها چیست که بر تیری چسبانده‌اند بر سر راه اتومبیل‌ها. راننده می‌گوید شهدای جنگ اخیر است. شهدای حزب‌الله و امل.
راننده می‌گوید که آن‌جایی‌ست که دیگر هرگز بازنگشته است. که نمی‌توانسته بازگردد. می‌گوید که حالا با او کاترین دونوف می‌تواند برگردد.
می‌رسند. راننده به کاترین دونوف می‌گوید باید پیاده شود. پیاده می‌شوند. این‌جا هم کیارستمی‌ای است. دو نفر در خرابه‌ها. راننده جلو می‌رود. سراغ خانه‌اش. خانه‌ای که در آن کودکی‌اش را بازی کرده است. کاترین دونوف از او جدا افتاده. صدایش می‌زند. راننده مضطرب است یا منقلب اندکی. می‌گوید دارم می‌گردم. پیدا نمی‌کنم. این‌جا بود. کنار جاده. این‌جا جاده‌ای بود. نیست. کاترین دونوف نگاه می‌کند.
نگاهش می‌کند. راننده که مرد جوانی‌ست می‌گردد. می‌جوید. می‌چرخد. پیدا نمی‌کند. برای کاترین دونوف سخت است که با کفش‌هایش بر خرابه راه برود. به راننده می‌رسد. راننده می‌گوید که نیست.
سوار اتومبیل می‌شوند و باز می‌گردند یا می‌روند جایی که ساحل است. دریاست.  و جرثقیل‌ها خرابه‌ها را می‌آورند آن‌جا و سنگ را از آهن جدا می‌کنند و سنگ را به دریا می ریزند و آهن را با خود می‌برند. پاره. ما دریا و جرثقیل‌ها و پاره‌آهن و سنگ را می‌بینیم و صورت راننده را که آشفته است و صدایی که از شهرِ رفته به زیر دریا می‌گوید. کاترین دونوف به راننده نگاه می‌کند. نه او حرف می‌زند و نه راننده. فیلم حرف می‌زند. و چیزی که می‌بینیم.
بعد دریا آنجا که به ساحل می‌ریزد سرخ است. قرمز است. اخرایی است. رنگ شهر آب شده.

۳۰ آذر ۱۳۹۱

بهار عرب و مصاحبه با جورج قرم


مصاحبه اومانیته روزنامه حزب کمونیست فرانسه با جورج قُرم اقتصاددان و تاریخ‌دان مسیحی لبنانی- مارونی
در تابستان ۲۰۱۲
ترجمه سرسری نیشابور که مطمئن نیست اسامی عربی درون متن را درست نوشته باشد
اوتان هم همان ناتو است


- چه کارنامه‌ای می‌توان از بهار عرب نشان داد؟
- بدون شک روی‌دادهایی بزرگ در این یک سال و نیم واقع شده است. آن‌چه که من شورش و نه انقلاب نام دادم، در چند مرحله اتفاق افتاد. وقتی همه جامعه عرب در حریان ماه ژانویه، فوریه و مارس ۲۰۱۱ به خیابان آمدند. از هر سن و سالی و از هر طبقه اجتماعی به حکومت وقت اعتراض کردند. آن‌ها در عین حال به استبداد سیاسی و فقدان آزادی و بخصوص شرایط اجتماعی- اقتصادی و مشخصا به در صد بالای بیکاری که مشخصه اقتصاد عربی‌ست معترض بودند. بی‌کاری در جوان میان پانزده تا بیست سال سی در صد است. بنابراین در عین حال که تقاضای  کرامت اجتماعی بود درخواست آزادی سیاسی هم بود. این جنبش‌ها که به صورت عینی از عمان تا موریتانی جریان داشت، جنبش های متفاوت اروپایی را هم که به نئولیبرالیسم  و ریاضت اقتصادی و رشد بیکاری و بی‌ثباتی  شغل جوانان معترض بود الهام‌بخش شد.
با جنبش بسیار زیبایی روبرو بودیم که در هر دو کرانه مدیترانه متحد شد تا به حکومتان وقت اعتراض کند.
در مرحله دوم متاسفانه آن‌چه می‌توان ضد انقلاب نامید به وقوع پیوست. کنشی فوق‌العاده، حتی اگر رسانه‌های غربی خیلی کم به آن پرداختند، ورود و دخوال نیروهای نظامی عربستان سعودی به بحرین بود تا تظاهرکنندگان میدان لولو را در هم بشکند و دومین انحراف در یمن رخ داد ( که همین‌جا باید نقش زنان  را گرامی داشت) با پریزیدانت علی عبدالله  صالح مورد حمایت سعودی. بعد از آن اوضاع در لیبی و سوریه. خراب شد. در لیبی اوتان مداخله کرد با بمباران  وسیع که نیازی به آن نبود تا دیکتاتور لیبی بیرون انداخته شود.

- در سوریه چه می‌گذرد؟
- در سوریه مبارزه در سه سطح حریان دارد. نخست مسئله‌ای محلی بود. در آن‌جا هم خرابی اوضاع و شرایط اجتماعی- اقتصادی بخصوص در روستاها بود. اما قدرت حاکم در مقام انکار برآمد. بعد از آن مسئله منطقه‌ای شد. دخالت خشونت‌امیز قطر، ترکیه و عربستان سعودی. کشورهایی که درس دمکراسی به سوریه می‌دهند. و بعد بالاخره در سطح بین‌المللی آن‌جا که ناگهان چین و روسیه بر علیه اسباب دست شدن  سازمان ملل  شوریدند. از آن روز سوریه شد نماد در هم شکستن  اراده  یک‌جانبه ایالت متحده امریکا و متحدانش در مدیریت گیتی. بناربراین وضعیت سوریه به صورت خیلی پیچیده‌ای در آمد.

- راه حل چیست؟
-، امروز راه حلی نیست. شما با جنگی رسانه‌ای مواجه هستید، جنگ تصویری بی‌سابقه در تاریخ رسانه که تنها دکترین قطر و عربستان سعودی و امریکا و فرانسه و باقی کشورهای اروپایی‌ست. آن‌چه که نظام سیاسی می‌تواند بگوید شنیده نمی‌شود. مسلما حتی اگر هیچ‌گونه هواداری از  برای رژیم سوریه نداشته باشیم چیزی که قابل فهم است، باید طرفین دعوا شنیده شوند و نه تنها یک طرف. اگر می‌خواهیم به طرف آرامش برویم. من گفتم که باید نقشه محلی و منطقه‌ای و بین‌المللی را از هم جدا کرد در سوریه.
در سطح محلی شما با دو اپوزیسیون روبرو هستید که خیلی با هم متفاوت هستند و روز به روز هم جداتر می‌شوند. اپوزیسیون داخلی هست که از بسیار مبارز درجه اول تشکیل شده تا گاهی بیش از ده، پانزده و بیست سال زندانی بوده. مثل رهبر سابق کمونیست ریاض‌الترک که هجده سال زندان و انفرادی بود. این اپوزیسیون داخلی نمی‌گذارد در دام دیپلماسی غربی بیافتد، همچون که اپوزیسیون خارج می‌افتد. رژیم گشایشی خیلی کم‌رنگ و ناکافی  آغاز کرد. حتی گفت‌گویی راه انداخت متاسفانه بی نتیجه و ادامه یا در پاییز ۲۰۱۱ به اپوزیسیون اجازه داد بدون این‌که دستگیر شود در دمشق گرد هم بیاید.
اپوزیسیون خارجی از پناهندگان سیاسی شکل گرفته یا تنها از سوریه‌های مقیم خارج که بعضی شان با رژیم درگیری نداشته‌اند، چون خارج بوده‌اند، که خیلی زود به دام افتادند، مشخصا در دام دیپلماسی ترکیه و فرانسه. چرا که دو چهره مهم این اپوزیسیون خارج برهان قالیون دانشگاهی معروف فرانسه و باسما کودمانی است که در «ایرفی» به مدت درازی محقق بود. بعد اخوان‌المسلمین هستند و شخصیت‌هایی  خیلی نامتجانس که اغلب اولین بار است می‌بینیمشان و سابقه سیاسی ندارند.
 یکی دیده‌بانی حقوق بشر است که مقرش در لندن است و مستقیما در میدان نیست. همه این‌ها دریافتی از بی‌نظمی می‌دهد. دیدیم که چگونه اسباب دست گروهی به عنوان دوستان سوریه که اول در تونس و بعد در ترکیه و حالا در امریکا و بزودی در فرانسه نشست داشتند شدند. شورای ملی سوریه هم که اپوزیسون خارج درست کرد با نزاع داخلی فلج شده است. از طرفی به نظر می‌رسد که هیچ نفوذی بر آن‌چه ارتش سوریه آزاد می‌نامند ندارد که به طور انبوه اسلحه دریافت می‌کند که سهم بزرگی از طریق لبنان وارد می‌شود.
در سطح دیگر مسلما منطقه‌ای است. بر کسی پوشیده نیست که دیپلماسی اوتان یک هدف عمده و وسیع دارد که ایران را به ترک غنی سازی متقاعد کند.  رابطه سوریه و ایران و حزب‌الله و ایران را قطع کند.  و مسلما امنیت اسراییل را تضمین کند چرا که حزب‌الله دو بار با ارتش اسراییل جنگیده است و مجبورش کرده است که خاک لبنان را ترک کند بعد از بیست سال اشغال کشور. سال ۲۰۰۶ هم نگذاشته دوباره بیاید و آن ناحیه را بگیرد. حزب‌الله قدرت قابل ملاحظه خطرناک است برای اسراییل. پس هدف دعوا برای سوریه در بعد منطقه‌ای در صورت تغییر رژیم بستن آذوقه ارتش حزب‌الله است از طریق ایران و جدا کردن سوریه از ایران و تضعیف ایران به انتظار تغییر رژیم در تهران.
حالا در وجه بین‌المللی چین و سوریه معتقدند که خاورمیانه چهارراه ژئوپولیتیک و استراتژیک خیلی مهمی‌ست. بزرگ‌ترین ذخیره انرژی دنیا و نمی‌توانند مدیریت کامل آن را در اختیار امریکا و اعضای اوتان بگذارند. بنابراین تصمیم قطعی‌شان در در هم شکستن اتحاد امریکایی و اروپایی در خاورمیانه است.
در هر حال نمی‌خواهند که دست‌شان از تمام منطقه کوتاه شود و چون خوب می‌دانند که جنبش‌های مثل اخوان‌المسلمین و بنیاد‌گراها علامت‌هایی-چراغ سبز، به دولت‌های غربی داده‌اند که ضد غرب نیستند- عملا از مسئله فلسطین و رنج‌شان نمی‌گویند. اغلب نئولیبرال هستند. شما این وصلت را دارید که دارد خودش را به صورت نیرومندی قرص می‌کند، عربستان سعودی، قطر، امریکا، اروپا و نیروهای اسلامی گوناگون محلی در کشورهایی که انقلاب به خودشان دیدند.

- بحران سوریه آیا به صورت درازمدت  به لبنان سرایت خواهد کرد؟
- روشن بود که به لبنان سرایت می‌کند، مخصوصا از آن وقت که ترکیه بعد از روندی پیش‌رو، پس روی کرد.  لبنان کشوری که  جنبش‌های جهادی و تکفیری دارند به کمک عربستان رشد می‌کنند ، مرزی طولانی با سوریه دارد. می‌دانستیم که از چند ماه پیش که جنگجویان نظامی با اسلحه به عناصر سوریه ای نظامی ضد رژیم  کمک می‌رسانند و به سوی‌شان می‌روند. چیزی که طولانی بودن زدوخورد شهر حمص را توضیح می‌دهد. روشن است که شمال لبنان دالانی طولانی برای اسلحه رسانی به شورشیان است.

- نقش قطر و عربستان چیست؟
- در چهارچوب ضد کنش، کشورهای شورای همکاری خلیج که در رآس‌شان عربستان قدرت‌مند هست و قطر خیلی فعال. این اجماع از حکومت‌هایی تشکیل شده که با سخاوت زیاد دهه ‌ها سال است تمام جنبش‌های بنیادگرا (سلفی‌ها، اخوان‌المسلمین... ) را حمایت می‌کنند و آن‌ها را به مناسبت‌هایی مثل انتخابات سوق می‌دهند. بالاخره به این دو انقلاب می‌رسیم. از طرفی در زمان عملیات، این ضد انقلابی است که شورای همکاری خلیج دو کشور سلطنتی اردن و مراکش را هم دعوت می‌کنند و این دو کشور عضو شورا می‌شوند. بدین صورت تمام این ضد کنش از عربستان و قطر و اخوان و امریکا و اروپا برای مصادره انقلاب برنامه ریزی می‌کند. در ماه مه ۲۰۱۱ دیدیم که در نشست  سران هشت کشور در شهر دویل، قسمت بزرگی به شورش عرب اختصاص داده شد. به این نشست توجه‌ای نشد در حالی که تمام دنیا باید با دقت سند صندوق بین‌المللی را مطالعه می‌کرد که تایید و امضاء شده بود. که سی میلیارد دلار به انقلاب تونس و مصر کمک کرده بودند. کمک‌هایی که همیشه مشروط است. با اصلاحاتی باز هم بیش‌تر نئولیبرالی. یعنی همان اصلاحاتی که تونسی‌ها و مصری‌ها را به خیابان کشاند.

- می‌توان گفت که استراتژی امریکا پراگماتیک است. آماده همکاری با هر کسی که قدرت را به دست بگیرد تا اموراتشان بگذرد.
- استرتژی امریکا هنوز همان استراتژی نئوکنسرواتیست ژرژ بوش است. ترکیبی تازه از خاورمیانه تا راحتی خیال امریکا و امنیت نهایی اسراییل بدون این‌که اسراییل امتیازی دردناک بدهد فراهم شود. هر کس که سخن‌رانی اوباما را در قاهره شنیده باشد با دقت می‌تواند بفهممد که به قیمت خواندن چند آیه از قرآن و چند جمله مهربانانه از رنج فلسطینی‌ها و در حمایت اقلیت، در همان خط و جهت حرکت می‌کند جز در مورد عراق که می‌خواهد ترک کند و در افغانستان تمرکز کند.
رویای خاورمیانه به طور کامل در جهت منافع ژئواستراتژیک -اقتصادی غرب سیاسی است که اوتان پیش می‌برد. سیاست امریکا سیاستی‌ست  که نفاق هر چه بیش‌تر سنی و شیعی در ابعاد منطقه می‌افریند. ما از آن در لبنان رنج می‌بریم. در سوریه و در بحرین. هر جا که شما جماعت مسلمانان را دارید که سنی نیستند. علوی و شیعه و غیره هستند، استفاده از مذهب و دین و به بازی گرفتن آن مدتی است بر قرار شده است.

۲۶ آذر ۱۳۹۱

قتل


پریشب تلویزیون تا صبح نخوابید و از کارشناس و روان‌شناس و این شناس و آن شناس و روزنامه‌نگار و خبرنگار و خلاصه به ردیف آمدند و نظری دادند و تحلیلی ارائه کردند و رفتند تا جایشان را به عده‌ای دیگر بدهند. دیروز و دیشب هم همین‌طور بود و به همین روال. از وجود  اسلحه در ایالت‌های امریکا گفتند. از آزادی خرید و فروش آن. بعد یک امریکا شناس آمد و گفت این قانون در سال ۱۷۸۰ وضع شد که امریکا نیاز داشت در مقابل انگلیس میلیسی را مثل «بسیجی» مسلح کند.  و از آن روز قانون ماند و اسلحه در دست امریکایی‌ها. یکی از «لوبی» اسلحه گفت که اتفاقا این دو روز ساکت بوده است و صدایش در نیامده است.
یکی گفت الان کلینت ایست وود باید خوش‌حال و راضی باشد. یکی گفت دیروز فیلم توم کروز اکران نشده است- روایتی امریکایی از داستانی جنایی. یکی هم گفت داشتن اسلحه به ذهنیت امریکایی باز می‌گردد و ذهنیت امریکایی به چکونگی تشکیل امریکا.
این‌جا تکه‌ای از حرف‌های برنارداستینگلر را می‌آورم که چند بار قبلا کامل‌اش را منتشر کرده‌ام :

«از اشتیاق تا غلیان
حالا بیاییم به تأثیری که در جامعه گذاشته است نگاه کنیم. در سال ۱۹۶۰ حدود سیزده در صد فرانسویان تلویزیون داشتند. در ۱۹۷۰ سال ۷۰.۳ در صد و امروز ۹۸ در صد. و حالا نه تنها مردم تلویزیون دارند بلکه در نیمی از خانه‌ها هر بچه یک تلویزیون در اتاقش دارد. مخصوصا در خانواده‌ی محله‌های فقیر نشین مثل کورنو در حاشیه پاریس. در حالی که تحقیقی در آلمان به وسیله انجمن جنایت‌شناسی هامبورک نشان داده‌است که هر چقدر تعداد تلویزیون در خانه بیشتر است، تعداد نوجوانان مجرم هم بیشتر است. چیزی که ثابت می‌کند که تلویزیون نه تنها به چوب حراج به ساختار خانواده زدن بسنده‌ نمی‌کند بلکه ارتباطات جامعه را از بین می‌برد. ۱۵ سال پیش یک جوان امریکایی یک ساعت و نیم در هفته با پدر و مادرش حرف می‌زد، امروز نیم‌ساعت. نیم‌ساعت حرف زدن با فامیل در هفته یعنی مصیبت. آدم بزرگ‌های بالغ امریکایی ۵ ساعت در روز جلوی اکران تلویزیون می‌نشینند، فرانسویان سه ساعت و نیم. نوجوان امریکایی ۱۰ ساعت و نیم در روز جلوی اکران تلویزیون، کامپیوتر، بازی ویدئویی. ام اس ان و غیره است. وقتی شما ۱۰ ساعت از وقتتان را به رسانه‌ها می‌دهید دیگر در جریان اجتماعی که خلق وفاداری می‌کند نیستید و گنجادن نماد در اجتماع و تبدیل غلیان به اشتیاق.

از دست دادن تمایز
این روند تخریب روابط اجتماعی‌است که ما داریم می‌بینیم که باعث از بین‌رفتن اندک‌اندک اشتیاق می شود و افزایش غلیان. در موارد عادی غلیان و جوشش به وسیله اشتیاق مهار شده. از وقتی که شما اشتیاق را تخریب کردید دیگر سدی در مقابل غلیان نیست و غلیان آزاد شده‌است. در ایالت متحده امریکابیش از ۱۵ در صد کودکان بیش‌فعال هستند که قادر به تمرکز بر سر چیزی نیستند. چرا؟ چون تلویزیون، رسانه‌ها و مارکتینگ اشتیاق را را از بین برده‌است. وقتی شمابه کسی یا چیزی را اشتیاق دارید این به خاطر آنچه اوست، به خاطر تمایز اوست. اما اگر تمام مدت به یک برنامه تلویزیونی نگاه کنیم و یک مارک را ببینیم و از یک فروشگاه خرید کنیم، دیگر تمایزی نخواهد بود. وقتی دیگر تمایز نبود، اشتیاقی نخواهد بود و اعتماد به نفسی نخواهد بود و بخصوص احترامی برای دیگری. چیزی که برای جامعه در مجموع خطرناک است.

احساس وجود داشتن
من در مورد ریچارد دورن مطالعه کردم. مردی که جانی نبود. تحصیل کرده بود، خودش را اکولو (سبز) می‌دانست و در سال ۲۰۰۲ چندین عضو شورای شهر را در شواری شهر نانتر- یکی از حومه‌های پاریس، با اسلحه کشت. با خواندن خاطراتش، متوجه شدم که او حس وجود داشتن را از دست داده‌است. به عبارت دیگر او حس تمایزش را از دست داده بود و بنابراین احترام به خویش را. خودش می‌گوید وقتی به آینه نگاه می‌کرده، کسی را نمی‌دیده. دیگر به نظرش نمی‌رسیده که کسی‌ست. از این فقدان و باخت تمایز و از این از دست رفتن احترام به خود است که نفرت از دیگران به وجود می‌آید. من نمی‌گویم که مارکتینگ مستقیما علت این پدیده است. اما معتقدم که تبلیغات و مارک و تلویزیون فرد را آنقدر استاندارد می‌کند که دیگر قصه خویش را از دست می‌دهد و بنابرین تمایز را، چیزی که بدون شک علت رنج است. تجانس احترام به خود و دیگران را از بین می‌برد. اینگونه است که عده‌ای می‌روند و به راست افراطی رأی می‌دهند و عده‌ای می‌روند اعضای شورای شهر را می‌کشند. و امروز این پدیده کشتار جمعی همه جا باز تولید می‌شود....»


پیرلوژاندر متفکر خیلی بزرگ فرانسوی- بر این خیلی بزرگ اصرار دارم، از کاپورالی کانادایی نوشته است کتابی  و فیلمی ساخته است و در رساله خویش بر «پدر» هم به این جنایت پرداخته است. این کاپورال کانادایی یک روز  وارد پارلمان کبک می‌شود و به روی مردم  شلیک می‌کند. خوش‌بختانه آن روز پارلمان تقریبا خالی بوده است. سه نفر کشته می‌شوند و هشت نفر زخمی. دست‌گیر شده و پیر لوژاندر در محاکمه وی حاضر می‌شود. کاپورال لورتی خود خواستار محاکمه خویش می‌شود و می‌خواهد که در جریان دادگاه پاسخ‌گو باشد. در حریان محاکمه معلوم می‌شود که کاپورال کانادایی در کودکی از آزار جنسی پدر رنج برده است و حالا که خود پدر شده از وحشت تکرار خواسته است که پدر را بکشد. جایی می‌گوید: حکومت کبک شکل پدرم بود. سیمای پدرم را داشت.

پیر لوژاندر می‌گوید که در طی دادگاه به این آیه از کتاب مقدس اندیشیده است، وقتی بعد از قتل قابیل رو به خدا فریاد می‌زند: تحمل جنایت من خیلی سنگین است.

پیر لوژاندر می‌گوید، می‌نویسد که سبکی وابتذالِ قتل امروز ریشه‌هایش را در از میان برداشتن «پدر» می‌دواند. یا در لغو «پدر» ریشه دارد. می‌گوید وقتی در جامعه تصویر پدر محو می‌شود، تصویر بت جانشین آن می‌گردد. چنین است که استبدادهای مدرن، مرهم‌های خونینی هستند در مقابل یآس. نام بت هر چه باشد، لنین، هیتلر، استالین، مائو. مستبد همیشه کاریکاتوری از پدر اعتبار از دست داده است. نگهبانان اردوگاه‌های استالین، مجریان شوآ- هولوکوست، گارد سرخ مائو تا «والدین» خود را به قتل می‌رسانند با تبرک و دعای خیر حزب پشت سرشان. این شیاطین سبک فوق مدرن ابتذال قتل را ابداع کرده اند: در ذهن و کله ما اندیشه این‌که نه پدری هست و نه پسری را وارد کرده‌اند. اندیشه این‌که قتل، قتل نیست و ما آزادیم، آزاد تا حد مستی و تا خود را بکشیم و دیگری رابکشیم. این است چیزی که «حساب‌داران» امروز نمی‌فهمند که درس‌های توتالیتر، تمامیت‌خواهی را به ارث برده‌اند و فاجعه می‌آموزند. بروند بخوانند الکسئی کیریلوف را، شیطان- دیو پیش‌گوی به دست داستایوسکی به صحنه آمده را که می‌گوید: تا به حال انسان بدبخت و بی‌نوا بود چون می‌ترسید اراده‌‌ی مافوق و متعالی‌اش را محقق کند.  اراده‌اش را  تنها  همچون بچه مدرسه‌ای مخفیانه و یواشکی به کار می‌برد. من به بد گونه‌ای بدبختم چون به بد گونه‌ای می‌ترسم. من به راه خواهم افتاد و در را باز خواهم کرد. به خاطر اراده‌ام است که می‌توانم به عالی‌ترین شکل نافرمانی و رهایی تازه‌ام را متجلی کنم. خود را می‌کشم تا نافرمانی و رهایی تازه‌ام را  ثابت کرده باشم.

پیرلوژاندر می‌گوید، می‌نویسد که در کتاب مقدس که خردنامه است خردنامه غرب، تمدن غرب، بعد از قتل هابیل به دست قابیل، خدا، یهووه می گوید: صدای خون‌های برادرت از زمین تا به من فریاد می‌زنند. خاخام‌ها تفسیر کرده اند: «نوشته است خون‌ها، جمع خون.» چیزی که به ما می‌آموزد که قابیل خون فرزندان و فرزندان هابیل را هم ریخته است، خون فرزندان و نسل او را.
پیر لوژاندر می‌گوید هر قتل پدر کشی است چون هر پسر پدر خواهد شد.

می‌گوید: انسانی‌شدن آدم است که تصویر پدر را می‌سازد. برای آدمی آغاز و پایانش هست. خاکی که در آن زاده می‌شود و خاکی که در آن می‌میرد. چرخه زندگی. اما پیش می‌آید که آدمی به ظاهر زنده است. یعنی نیمی از او متعلق به زندگان و نیمی متعلق به مردگان است. نه به راستی زاده شده و نه به راستی مرده شده. در این جهنم است که جانی می‌زید. عمق قتل این است. کاپورال لورتی می‌خواست زندگی کند. بالاخره روزی زندگی کند. به قیمت جنایت. حتی به قیمت کشته شدن خود.
دنیا را با خود فروریختن و با خود غرق کردن، چگونه ممکن است که این چنین هولوکوستی در چشم‌اندازی انسانی بتواند خود افق زندگی و هستی بشود؟

روز هشتم ماه مه ۱۹۸۴ در کبک. کاپورال بیست و پنج ساله، دارای همسر و دو فرزند، اونیفورم پوشیده، منظم و پاک، مسلح، وارد ساختمان می‌شود. چند دقیقه طول نمی‌کشد بیش‌تر. لورتی نیامده است به جنگ حکومت کبک. مجلس ملی کبک در ساختمانی تشکیل می‌شود که قلعه نام دارد. به جنگ به زبان نیامده‌ای، آمده است که زندگی‌اش به آن وصل است. وصله‌ای ناجور. از برای لورتی و هر کسی زندگی و خرد- عقل به این نقطه ثابت آویزان است: تصویری که هر پسر- اینجا منظور فرزند است، پسر این و آن جنس، همچون که سنت حقوقی غرب می‌گوید، از پدر خود ساخته است.

پیر لوژاندر می‌گوید: آدمی زاده می‌شود تا  شبیه آدمی باشد. ترور لورتی مثل همه قتل‌ها در تاریخ - قصه انسان‌شدگی آدم یا آدمیت جا می‌گیرد، که به فاجعه چرخیده است. داستانی که همیشه داستانی خانوادگی‌ست.
رسانه‌های کبک  نوشتند: «حال و هوا- جو خشونت و آزار و سوءاستفاده جنسی».
پدر لورتی پدری‌ست، کاریکاتور پدری بدوی است که فروید نقش می‌کند. که حدود نمی‌شناسد. لورتی پسر، پدرکُش که خود وارد «پدریت» می‌شود خود را با این تصویر پدر بی‌حدود، پدری که ممنوع را، حدود را نمی‌شناسد روبرومی‌بیند. مورد تهدید این تصویر است. می‌ترسد که پدری بی‌حدود برای فرزندانش باشد.
زاده شدن، یک بار دیگر، زاده شدن از پدر، با کشتنش، از خلال قربانیان.
پس پسری می‌تواند به این نهایت برسد؟ می‌شود که یک انسان به این درجه از جنون برسد؟ تصویر را آن تصویر را با مسلسل بکشد؟

قتل روح آدمی را مقیم است. متون مقدس و بنیادین ما را از آن منع کرده‌اند.  و دادگاه  نه به منظور قصاص و تنبیه بلکه به نیت جدا کردن قاتل از قتل محاکمه می‌کنند. باید بکنند. اگر بکنند. نه فقط جدایی قاتل از قتل، جدایی  آدمی از قتل.

۲۴ آذر ۱۳۹۱

زاری سگی سترگ


سین روزهایی بود که زاری می‌کرد که رخ دیگری را گم کرده است. می‌گفت مامان، به یادم نمی‌آید صورت فلانی. فلانی گاهی مادر من بود. گاهی برادر  بود. گاهی دوست‌ بود. گاهی

از پله‌ها پایین می‌رفتم. یادم آمد نوگا. زاری کردم. نوگا گربه بود. و زاری سگی سترگ


آرگو


رفتم دیدن فیلم آرگو. اثر بن افلک. قبلا یعنی قبل از اینکه فیلم را ببینم از او خوانده بودم که می‌خواهد چگونگی ساختن قصه را نشان دهد. قصه‌هایی که هالیوود می‌سازد و قصه‌هایی که نظام امریکا می‌سازد یا ارتش و سازمان سیا می‌سازند. می‌دانیم که ارتش امریکا گاهی یا خیلی وقت‌ها چون قصه ساختن را نمی‌داند از هالیوود می‌خواهد قصه‌ای را که می‌خواهد بسازد. سفارش قصه می‌دهد. کارگردان معتقد به نزدیکی هالیوود و سیا و ارتش است و خواسته بوده این را نشان دهد. او البته معتقد است که آیت‌الله خمینی هم قصه‌ای گفته و ساخته  باورکردنی . پس قصه گوی خوبی بوده است. یا قصه پرداز خوبی بوده است. منظور از قصه مثلا این است که مردم باور کنند یعنی اذهان عمومی باور کند که در عراق سلاح کشتار جمعی هست. بدون اینکه مردم بدانند سلاح کشتار جمعی چیست یا خطر داشتنش چیست. مثل حالا که داشتن بمب اتمی برای ایران معادل و مساوی است با استفاده از آن و انفجارش بر سر اسرائیل. این قصه‌ای‌ست که روایت کرده‌اند و گفته شده و شنیده شده و باور شده.

داستان خود فیلم هم که از قصه‌ای واقعی یعنی واقع شده بیرون آمده به موضوع مربوط است. زمان گروگان‌گیری است واشغال سفارت امریکا. چند امریکایی موفق می‌شوند از سفارت فرار کرده و به خانه سفیر یا کنسول کانادا- دقیق نمی‌دانم پناه ببرند. امریکا می‌خواهد آن‌ها را از ایران خارج کند. سیا به دنبال بهانه است. بهانه قصه‌ای. تا ایران را خواب کند. قصه برای خواب کردن است. بهانه‌هایی عنوان می‌شود و پیش‌نهاد که مناسب نیستند. نه مناسب زمان و نه مناسب مکان.

مآمور سیا بهانه‌ای می‌تراشد. چطور است که گروهی کانادایی پیش‌نهاد ساختن فیلمی فیکسیون به ایران بدهند. بگویند چند سرزمین دیگر مثل مثلا ترکیه را هم برای فیلم‌برداری در نظر داریم. می‌خواهیم بیاییم ببینیم ایران مناسب است یا نه. برویم چند جا را ببینیم. برود ترکیه و از آن‌جا ویزا بگیرد و وارد ایران بشود و با گذرنامه‌هایی که سفارت کانادا تهیه کرده با چند امریکایی پناهنده برگردد، دو روز بعد. در فرودگاه چند برگه  ورود را بردارد که بعد پر کند تا سندی باشد برای روز بازگشت که یعنی ما از فرودگاه دو روز قبل  وارد ایران شده‌ایم و حالا هم می‌خواهیم برویم. مآمور نفوذی دوستان و آشنایان و روابطی در هالیوود دارد. دوستانی تقریبا ورشکسته که در مقام‌هایی متفاوت در کار ساختن فیلم‌های دست چندم هالیوودی هستند. فیلم‌هایی که گاهی هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌خرد. موضوع فیلم را می‌یابند که نام آرگو بر گرفته از موضوع و قصه فیلمی است که قرار است ساخته شود. چند کارتون هم به سبک فیلم مرجان ساتراپی از قصه فیلم می‌سازند که البته باید به مرجان ساتراپی بر بخورد که این داستان دیگری است. مآمور به ایران می‌رود. وارد ایران می‌شود و همه چیز تقریبا همین‌طور که قصه پیش‌بینی کرده جلو می‌رود. چند امریکایی اول مخالفت می‌کنند. بعد می‌بینند که چاره‌ای ندارند و قرار می‌شود که هر کدام نقش سناریو نویس و تهیه کنده و فیلم‌بردار و غیره را بازی کنند. اندکی تغییر چهره و قیافه می‌دهند و با گذرنامه‌های کانادایی از خانه بیرون می‌آیند و می‌روند بازار تهران. آن‌جا البته مورد خشم ملت  ضد امریکایی قرارمی‌گیرند و خیلی هم می‌ترسند اما به خانه باز می‌گردند. یعد از صحنه‌هایی خیلی خیلی امریکایی در فرودگاه از دست و پای  دانش‌جویان خشمگین و ما‌موران عبور می‌کنند و بالاخره موفق می‌شوند وارد هواپیما شده و هواپیما هم پرواز می‌کند و ان‌ها هم زود شروع به خوردن الکل می‌کنند- این‌جا را خیلی دقیق یادم نیست اما در اینکه کارگردان از این کلیشه خوردن الکل به محض بلند شدن هواپیما و ارتفاع گرفتنش استفاده کرده شکی نیست.
امریکایی‌ها به کمک کانادا و مآمور سیا نجات پیدا می‌کنند و آزاد می‌شوند. بعدها از کانادا و مآمور سیا قدردانی می‌شوند و به مآمور سیا نشان افتخاری داده می‌شود. این‌جا باید اشاره کرد که داستان واقعا بر دوش مآمور سیا قرار دارد و سیا با اکراه اول رضایت می‌دهد و بعد هم در میانه کار گروگان‌ها را رها می‌کند و از مآمورش می‌خواهد که به تنهایی برگردد. دلایلش به روابط سیاسی و روی‌دادهای روز به روز یا دقیقه به دقیقه آن زمان مربوط است. مآمور اما گوش نمی‌دهد و به مآموریت‌اش ادامه می‌دهد و آن‌ها را در مقابل عمل انجام شده قرار می‌دهد. در تمام فیلم صحبت‌هایی می‌شود از اینکه امریکا به شاه کمک کرده است و این رژیم شکنجه‌گر را حمایت کرده. این‌ها را سازمان سیا و دولت امریکا می‌گویند میان خودشان. قبل از شروع قصه هم اشاره‌ای به کودتای بر ضد مصدق می‌شود. کارگردان ادعا دارد که ایران را می‌شناسد و زمانی که همه به شوروی سابق علاقه نشان می‌دادند و موضوع و مقصد تحصیلاتشان بود او به خاور میانه روی داشته.

موضوع می‌توانست خیلی جالب و جذاب باشد اگر خوب ساخته می‌شد. یعنی اگر می‌توانست این نزدیکی هالیوود و سیا و ارتش رانشان دهد. این‌که قصه چگونه ساخته می‌شود. اما خود فیلم یعنی فیلمی که سازنده ساخته که قصدش نه در درجه اول روایت قصه اشغال سفارت بلکه آن نزدیکی بوده بسیار امریکایی‌ست. هالیوودی‌ست. یعنی این نزدیکی و نشان دادنش در حد ادعایی که اگر ما بیانات کارگردان را نخوانده بودیم، نمی‌دانستیم و نمی‌فهمیدیم- می‌ماند. تماشاچی آن‌هم از نوع امریکایی‌اش به ماجرای نجات این چند امریکایی کشانده می‌شود و فیلم به شمار بی‌شمار فیلم‌های خوب بر ضد بد یا خوب‌ها بر ضد بد‌ها، میان خیر و شر اضافه می‌شود. فیلمی با هیجان بسیار بالا که تماشاچی را تقریبا تا آخر فیلم بر جای خود میخ‌کوب می‌کند و قدرت تفکر و تآلم نمی‌دهد و هیچ‌چیز بیش از آن‌چه نشان می‌دهد یعنی نشان دادنی ندارد.
فیلم مثلا می‌توانست به جزئیات یا به انواع رنگ‌های میان دو رنگ بپردازد که در واقعیت وجود دارد و در قصه از نوع امریکایی و ایرانی آن پاک می‌شود. چرا که چه در امریکا و چه در ایران آن زمان قصه‌ی روایت شده برای باور کردن اذهان فقط دو رنگ داشت. رنگ خیر و رنگ شر. حق و باطل.  و قدرت‌اش را هم از آن می‌گرفت. قدرت سینمای امریکا که جدا از ساختار امریکا نیست از همین می‌آید- البته بعد از ویتنام این قدرت یعنی آن باور اندکی تضعیف شد و چون تضعیف شد امریکا به هالیوود سفارش «دروغ»هایی بزرگ‌تر را داد. سیاه و سفیدتر. ژرژبوش که خود از سینما خارج شده بود. یا با ما یا با بن لادن.
سینمای اروپا که کم‌تر خیلی کم‌تر سفارشی‌ست و بیش‌تر خیلی بیش‌تر سینمای مؤلف است و با چیستی اروپا رابطه‌ای نزدیک دارد و چیستی هر کشوری، سینمایی قدرت‌مند نیست، چون سینمای حق و باطل نیست. کم‌تر قصه‌ای از برای باور کردن، باور شدن تعریف می‌کند. خوب، امریکایی‌ها مردمی مذهبی هستند.

 و اما حرف‌های معصومه ابتکار و یکی از کننده‌های کار اشغال سفارت امریکا که آن‌ها تسخیرش می‌نامند به نقل از خبرگزاری مهر:
«به اعتقاد ابتکار آرگو سعی دارد به وسیله صحنه هایی در فیلم، رفتار ایرانیان با گروگان ها را خشن جلوه دهد. در حالی که هیچ کدام از دانشجوها نظامی نبودند و به هیچ وجه آنچه در فیلم نشان داده می شود که ایرانی ها مسلح وارد شدند حقیقت ندارد. همه دانشجوها دستور داشتند بدون هر گونه وسیله نظامی و در یک حرکت کاملا آرام و بدون خشونت عملیات را انجام دهند. مقصود از اینکار انتقام جویی یا برخورد با مردم امریکا یا کارمندان سفارت نبود. ما فقط می خواستیم جامعه جهانی متوجه خواسته ایرانی ها بشود.
  وی افزود: درآن زمان دانشجویان براین نکته واقف بودند، آمریکا که منافع خود را در منطقه و ایران از دست داده، نپذیرفته که چنین انقلاب بزرگی منافعش را در منطقه تهدید کند، بنابراین به نوعی به دنبال راه‌حلی است که رژیم مورد نظر خود را به عرصه بازگرداند .دانشجوها می دانستند که امریکا قبلا برای یک کودتا در کشور برنامه ریزی کرده و آن را به انجام رسانده و در حال برنامه ریزی برای ادامه آن درست چند ماه بعد از پیروزی انقلاب است. آنها همه راهها را مانند انتشار بیانیه یا اعتصاب غذای نشسته در مقابل سفارت بررسی کردند. اما در مورد تاثیرگذاری هر کدام از این راهها بحث بود. در این شرایط طبیعی بود که هیچکدام از راههای مورد بررسی، تاثیرگذاری ورود به سفارت امریکا را نداشت. بنابراین دانشجوها تصمیم گرفتند کاملا آرام و بدون هر برخورد خشونت آمیز فقط برای اینکه نگاهها به ایران جلب شود و برای مدت کوتاهی وارد سفارت امریکا شوند.»

اینجا هم خانم ابتکار دارند قصه‌ای سی سال کهنه را تعریف می‌کنند. غیر از اینکه زبان تعریف‌شان سی سال یا به اندازه سی سال تغییر کرده.


من حسینم


دو روز است دارم این مراسم و نوحه ایام عاشورای شهر یزد را می‌شنوم و می‌بینم.

«من حسینم»
عجیب نیست؟ که حسین خودش را معرفی می‌کند؟ او را نمی‌شناسند. به جا نمی‌آورند. تا قبل از جمهوری اسلامی و نه انقلاب، همه حسین را به جا می‌آوردند. نمی‌شد که برود، نشده بود که برود بالای سکو و فریاد کند من حسینم، باورم کنید. خبالش راحت بود. حالا امسال ماه محرم می‌خواهد که باورش کنند. می‌گوید من حسینم. این حسینی که فریاد می‌کند که باورش کنند، حسین روز عاشورا که نیست. هزار سال و چند قرن  گذشته است. خودش دارد می‌گوید غروب عاشورا صبح بیداری‌ست. پس  قرن‌هاست که صبح بیداری‌ست. حالا دیگر همه حسین را شناخته‌اند. نه؟ پس چه شده است که آمده است امسال این‌جا در آن شهر کهنه و اخرایی و می‌خواهد که بازش شناسند. چه شده است؟

۱ آذر ۱۳۹۱

من چند نفرم


من چند نفرم
یکی از من‌ها
اوست که
به روی خودش نمی‌آورد
این آمبولانس‌هایی را که از حصر به بیمارستان و بر عکس و از زندان به بیمارستان و برعکس
می‌روند
صدای آژیرشان اما در گوش
یکی از من‌هاست

۲۹ آبان ۱۳۹۱

زنان صحرا


یک شب هم دیر وقت با سین نشسته بودیم جلو تلویزیون.
برنامه داشت، یعنی دوربین یک آدمی داشت جایی را نشان می‌داد وسط بیابان خدا. میان صحرا. صحرای برهوت. هیچ‌کس نبود جز چند زن با لباس‌هایی رنگین و گرم. با پوستی سیاه مثل شب و گیسوانی از آن شب‌تر. چند زن زیر دو یا سه چادر. زن‌ها بلند شدند و گفتند حالا برویم بزها و الاغ‌هایمان را بفروشیم.  با پولش لباس‌ها بخریم و بو بخریم. بوهای خوش. نقشه را که نگاه می‌کردی جایی بود نزدیگ نیجر و لیبی و لیبی لیبی بعد از قذافی نبود. در میان زن‌ها یک زن بود  و دخترش که مادر دختری بود. مادر مادر دانش صحرا داشت می‌گفتند. حاضر و آماده رفتن که شدند زن بزرگ بر شن‌ها با انگشتش طرح‌هایی کشید و حرف‌هایی زد. گفت پانزده روز راه داریم. از این‌جا تا آن‌جا. این‌جایش یک تل‌ریگ بود و آن‌جایش یک تل‌ریگ دیگر.  و تنها دانش او این تل‌ریگ را از آن تل‌ریگ باز می‌شناخت. گفت که روی‌هم با اطراق کردن‌ها میشود سه هفته راهشان. بعد از سه هفته به شهر می‌رسند و بزها و الاغ‌هایشان را خواهند فروخت.  زن‌ها لاغر بودند. بزها لاغر بودند. شترها هم لاغر بودند. یک‌جایی زن که هنوز بر شن‌ها نشسته بود چنان و به عادت افریقاییان، پنجاه نقطه گذاشت در کنار هم بالای نقشه راه و گفت یک زن معادل پنجاه شتر.  و من که به صحرا و تل‌ریگ‌ها و شن‌ها و پاهای لاغر نگریستم و دیدم که هیچ جنبنده‌ای نیست، به راز این تعادل پی بردم.

راه افتادند. جانب راستشان تل‌ریگ و جانب چپ‌شان تل‌ریگ. و تنها دانش صحرا این دو را از هم باز می‌شناخت. روز به سوی شب می‌رفتند و شب به سوی روز می‌خوابیدند.  گاهی هم وقتی خسته از راه پیمودن پاهای لاغرشان را دراز می‌کردند و از خواب و خیال خود می‌گفتند و از عطری که با پولشان خواهند خرید و یا از خانه‌های لیبی می‌گفتند که اجاق با گاز روشن می‌شود،  بر پاهای برهنه‌شان مرهم می‌مالیدند. به سین گفتم پای برهنه می‌روند گفت نه: تُنگ دارند به پا. تنگ این دم‌پایی‌های لای انگشتی‌ست.
یک بار هم تلویزیون تماشا کردند. در یکی از اطراق‌ها و در مدح زن و مرد اکران چیزها گفتند. یکی‌شان گفت که مرد شکل قزافی‌ست. آن يکی گفت شبابِ  معمر.

بعد سه هفته روز و شب به شهر رسیدند. مردها هم از راه رسیدند و خواستند زنان را از راه بدر کنند و بزهایشان را ارزان خرند. بزها امسال لاغرتر هم بودند. خشک‌سالی بود و در میان راه چیزی به  دندان‌ بز  گیر نکرده بود. زن‌ها چانه زدند. مال‌شان را فروختند و رفتند در دکان‌ها چرخیدند و عطرهای ساخت لیبی را بوییدند. گفتند که می‌روند خرما بچینند و بار شترها کنند و باز گردند به برهوتشان تا یک‌سال دیگر. دویست و پنجاه یورو کفاف یک سالشان را می‌داد. زن بزرگ و دانش صحرا نزد پزشک رفت. گفت که یک چشمش کمتر از دیگر چشمش می‌بیند. پزشک از او پرسید چند سال دارد. پاسخ نداد. پزشک باز پرسید و او گفت چهل سال. پزشک گفت می‌نویسم چهل و پنج سال. زن گفت که نمی‌داند از چهل‌سالگی دیگر نشمرده‌ است. پزشک پرسید آیا دارو می‌خورد. زن گفت نه و گفت که هیچ‌وقت دارو نخورده است.. خرما را که چیدند و بار شتر که کردند و آماده حرکت و رجعت که شدند، دختر دختر در آمد که او در شهر می‌ماند. که برهوت سخت است و تنهایی‌ست. گفت که در شهر می‌ماند و تجارت خواهد کرد. مادرش گفت که صحرا آزادی ست. آن‌ها آزادند. بزها و الاغ‌ها هم آزادند. خودشانند و خودشان. دختر گفت که در شهر می‌ماند. مادر گفت که دختر را نخواهد بخشید و راه افتاد. کاروان بازگشت.


بازی‌ می‌کند


حالا شما چند روزی جنازه بشمار و بعد چند روز دیگر هم برو سر کارو زندگیت. امروز حوصله ندارم. می‌گویم و عبور می کنم.
دیروز یکی می‌گفت کاری را که هیتلر نتوانست بکند، مرکل دارد می‌کند.

دیشب نشسته بودم جلو تلویزیون. خانم لیدی شاترلی را نشان می‌داد. یک روایت دیگر. روایت خوبی بود. مثلا آن‌جا که لیدی آمده است پیش رعیتش و جوجه‌ای را که رعیت پرورانده و آشیانه‌اش ساخته گرفته در دستش و با انگشت نوازش کرده در جهت خواب قالی. و بعد گریه‌اش گرفته، منقلب شده. یک عکسی دارد سین دو سه ساله است و درشت و رفته است باغ حیوان و کسی جوجه‌ای داده است در دستش و سین چنان هیجان زده است که دارد جوجه را خفه می‌کند و اصلا هم حالی‌اش نیست. سین را کودک که بود حالا کودک دیگر نیست بچه است باید دور می‌کردیم از هر چه جوجه و جوجو و نی‌نی بود. خطر داشت.
هیجانی که لیدی را به گریه واداشت از دستی دیگر بود. از شعوری بود که در دو سالگی سین نبود.  از این موجود نرم و ناچیزی که در دستان تو اگر اراده کنی نرم‌تر و ناچیزتر خواهد شد.  و من دارم به این اندیشه می‌کنم که اگر آن هیجان به شعور نرسد چه خواهد شد؟  و اگر برسد چه خواهد شد؟

فیلم که به آخر رسید. ایستگاهی دیگر برنامه ادبی بود. سلمان رشدی را دعوت کرده بودند و دو نفر دیگر را. حوصله رشدی را ندارم. آمدم تلویزیون را خاموش کنم که دیدم خانمی ایرانی  را هم دعوت کرده‌اند. از این خانم ها و آقاها همیشه دعوت می‌کنند. خانم زن یکی از کله گنده‌های فرانسوی‌ست که همه‌جا هست و دست بر همه‌چیز دارد.  و پا بر همه‌جا. از آن آدم‌ها که بی وضو هر کتابی را به دست می‌گیرند. وضو یعنی ترس. آدم‌هایی پر شهامت و جسارت که می‌گویند خوب چه می‌شود؟ ما می‌خواهیم به دانه گندم و سیب دست بزنیم.  از خواب بیدار می‌شوند و بلند نشده می‌گویند برویم مولوی ترجمه کنیم.

خانمه داشت می‌گفت کتابی که من در باره رومی نوشتم در ایران بست سلر شده است. بی‌نوا ایران. وقتی داشت از کتاب تازه‌اش رونمایی می‌کرد در کنار رشدی و مجری با ادب برنامه. داشت می‌گفت که او هیچ‌وقت چارقد و چادر نداشته و مادرش هم. مادربزرگش حجاب داشته. بعد از انقلاب هم این‌جا بوده تا اینکه گلشیفته آمده این‌جا و با دیدن گل‌شیفته‌ی باحجاب به مادربزرگش رسیده. گل‌شیفته که جای دختر او می‌توانست باشد، مادر بزرگ اوست. چیزهایی هم گفت از جشن‌واره شیراز و امتیازی که او و خانواده‌اش داشته در شرکت در این چشن‌واره‌ها و دیدن فلان کسک و بهمان کسک.
 و که حالا چه شده است و برای نمایش یک نمایش‌نامه تاتر کجاها باید رفت و که‌ها را باید دید و .
نمی‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. کتابش را نخوانده‌ام. یگ جایی هم گفت و حرف‌هایش را چنین پایان داد: در جایی که همه دروغ می‌گویند بازیگر راست می گوید. نام کتابش او که البته این او مؤنث است، او بازی می‌کند است.
من که داشتم این خانم را می‌دیدم و حرف‌هایش را می‌شنیدم، نمی‌دانم چرا، الان هم که فردای دیشب است باز نمی‌دانم چرا فکر کردم لخت شدن گل‌شیفته زیر سر این خانم است. من مجبورم افکارم دیشبم را امروز که فردای آن دیشب است این‌طور باز نویسم. شما مجبور نیستید همین‌طور که من نوشته‌ام بخوانید. گفتِ من نمی‌خواهد بگوید که این خانم به گل‌شیفته گفت لخت شو او هم لخت شد.
همیشه طریقی  هست که عده‌ای با هم و عده‌ای بی‌هم طی می‌کنند. بعد یک جا به هم می‌رسند. فعل و انفعالاتی صورت می‌گیرد. مثلا انقلاب نتیجه زمانی دیگر است. زمان قبل از خود. همچون که ما زاده پدرانمان هستیم. هر چقدر هم نامربوط به آنان. وصله‌هایی نچسب.
هیچ راه کوتاهی نیست. مسیرها طولانی‌ست و در این مسیر طولانی خیلی‌ها با خیلی‌ها ملاقات و تلاقی خواهند داشت. و بعد  جدا خواهند شد. به هم خواهند رسید و از هم خواهند رفت.

شاید وقتی می‌خواهی چیزی بگویی باید خودت را کنار بکشی. باید عقب بنشینی. وگرنه با تن و جسمت حرف می‌زنی. آن‌وقت مطمئن نیستی که تن و جسمت دقیق حرف بزنند.  و چشم‌ها همان ببینند که تو می‌خواهی ببینند. بازیگر معمولا خودش را کنار می‌کشد. بازیگر سرباز نیست.
به جنازه‌ها رسیدیم دوباره.

۲۳ آبان ۱۳۹۱

دیو و بوی آدمی‌زاد


چین چند تا خلبان را از کار برکنار گرده چون بو می‌دادند. بوی آدمی‌زاد. دیروز با سین داشتیم در باره دیوها حرف می‌زدیم. نمی‌دانم صحبت از کجا آغاز کرد. بله صحبت خود آغاز می‌کند. سخن‌رانی که نیست که موضوعش را به کس بدهند. من از دیو گفتم که آدم می‌خورد و می‌گفت: هان،  بوی آدمی‌زاد می‌آید! چه کسی این‌جاست. در متل‌های قدیم این‌طور بود.  و ما دیو را مثل مار بوآ که درسته قورت می‌دهد و آدم می‌تواند در شکم‌اش چون در شکم نهنگ و یونس پیامبر به زندگی ادامه دهد، متصور نمی‌شدیم. ما اصلا متصور نمی‌شدیم. دیو ما را می‌خورد.

بله، من به سین گفتم بی‌چاره دیوهای امروز. دیگر آدم‌ها بو نمی‌دهند. البته همین‌جا و همین الان که این‌ها را می‌نویسم به این هم توجه دارم که احتمالا هنوز آدم‌های آن سوی آب بو می‌دهند.  و لابد دیوها آن‌جا گرد آمده‌اند.  و شما هنوز در متل‌ها به سر می‌برید.  متل را مُتل نخوانید. منظورم هتل میان راه نیست. آن‌را تنها در فیلم‌های ایالات متحده امریکایی می‌توان دید.
مای این سوی آب از متل‌ها بیرون آمده‌ایم. نه دیوی دیگر و نه بوی آدمی‌زادی. همه یا اصلا بو نمی‌دهند یا بوی شانل و ایو سن لوران و از این‌های اصل و بدلی می‌دهند.
به موازات این هم این بوها دیوهای خود را خلق کرده است. این البته داستان دیگری‌‌ست. به سین هم گفتم.

حالا از بو گذشته اصلا تن دارد پاک می‌شود. از بین می‌رود. هم‌شکل می‌شوند همه. هم‌تن می‌شوند همه. همه هم مثل هم با هم می‌خوابند. مدت‌هاست کسی چیزی تازه نیافریده. می‌خواهید تن ببینید بروید فیلم  فاوست را ببینید. از کارگردان روسی.  نمی‌دانم شاید مه است پیچیده. در هیچ فیلمی این اواخر اینقدر تن ندیدم. اینقدر تن حس نکردم. یک وقت خیال نکنید حکایتی‌ست پر از اوراق برهنگی‌. نه اتفاقا چون گوت است و آلمان سرد، جامه روی جامه پوشیده‌اند.  نمی‌دانم همه‌چیز را هم که توضیح نمی‌دهند. خودتان بروید فیلم را ببینید. فیلم را که دیدید به نیتم پی خواهید برد. و شاید هم‌سخن شدیم آن‌وقت.  هم‌سخنی هم  هم‌زبانی نیست. این‌ها را برای خانم د می‌گفتم. گفت که می‌دانی عروسک باربی از ذهن خلاق نازی‌ها بیرون آمده‌است؟ نمی‌دانستم.


گوهر ناپیدای زمین


امریکا همان ایالت متحده امریکا تا چند سال آینده به صادر کننده نفت تبدیل خواهد شد. نه در زمان خیلی طولانی. همین چند سال آینده. یعنی تولیدش از عربستان بیش‌تر خواهد شد و بعد صادر هم خواهد کرد. دارم فکر می‌کنم که مناسبات امپریالیسم باید تغییر و تحول پیدا کند. می‌گویند که امریکا هیچ برنامه امپریالیستی نداشت تا اینکه مسئله مواد خام مطرح شد.
اما این نفت همان نفت نیست. حتما بحث گاز شیست به گوش شما خورده است. حالا صحبت نفت شیست است. مدتی‌ست که پی برده‌اند در زیر زمین گوهر ناپیدایی‌ست. بله می‌توان از آن گاز و نفت خارج کرد.
 و زمین امریکا و اروپا پوشیده از این گوهر ناپیداست. در فرانسه مدتی است که سروصدایش آغاز شده و آقای اولاند در جریان مبارزات انتخاباتی  و فشار سبزها گفتند که چون مخرب   و زیان‌بار نبودن استخراج آن برای سلامتی آدم‌ها و زمین کشاورزی و آب ثابت نشده است معلقش می‌گذارند فعلا .
در امریکا اما یک آقای تکنیسن برق یک روز چکی به مبلغ ۶۰۰ هزار یورو دریافت کردند. چون روی زمینی به سر می‌بردند که بر گوهر ناپیدا نشسته بود. البته آن چک تازه اول ماجراست. چک‌های بعدی در راه‌اند. بله فرق فرانسه و امریکا در این هم هست. اگر در فرانسه استخراجی صورت بگیرد دولت صاحب آن است. در امریکا نفت هم در مالکیت خصوصی‌ست. خوب، خود می‌توانید باقی را تصور کنید. یعنی همین‌که یک روز در جایی از روی زمین از خواب بیدار شوید و ببینید بر گنجی نشسته‌اید. در صورتی که در جایی دیگر می‌آیند و شما را از روی گنج‌تان بلند می‌کنند و می‌گویند بروید آن‌طرف‌تر بنشینید. گنج متعلق به دولت است. آه ای رویای امریکایی!
خوب، حتما متوجه شدید که در فرانسه و اروپا مخالفت زیادی از سوی سبزها با این پول باد آورده شده است به خاطر زیان‌های آن. در روستا اگر باشید از  این مخالفت‌ها به چشم خود دیده‌اید قبل  از آن‌که در  تلویزیون  ببینید و از رادیو بشنوید.
در امریکا در ایالاتی که آن ناپیدا آشکار شده، کاروان‌های کارگران صف کشیده‌اند به انتظار کارهایی که این استخراج ایجاد خواهد کرد. جویندگان طلا .

نمی‌دانم فرانسه  و دولت اولاند می‌تواند در برابر  وسوسه این کولورادو مقاومت کند. بعد هم مسئله استقلال مطرح می‌شود. مسئله مواد خام.

پرده را کشیدم


گاهی نیمه لیوان پر است و گاهی خالی
گاهی خالی و گاهی پر



پرده را کشیدم
دل پشت پنجره از دل من تنگ‌تر بود





از چه غمگین شدی



الن


الن عکاس است و وحشی. یعنی مدتی طول می کشد تا اهلی شود. اولین بار یک سال پیش دیدمش. در نمایشگاه عکس. قبلا عکس‌هایش را دیده بودم. بعدیکی دو هفته‌ای با او در دو فستیوال تابستانی که گذشت به سر بردیم. دانیل گفته بود  بیاید و عکس بگیرد. پشت غرفه بودیم که پیدایش شد. اهل مارسی است و در مارسی زندگی نمی‌کند. لهجه‌اش را دارد. ماری سسیل مترجم زبان یونانی خانه‌اش را در اختیار ما گذاشته بود. شب‌ها در تراس کوچک و با صفایش که گلدان‌هایی معطر هم بر زمین نشسته بودند شام‌های طولانی می‌خوردیم.
بعد زمان خداحافظی رسید و رفت. زودتر از ما رفت. الن  در کوهای الپ زندگی می‌کند.

این بار هم آمد. دانیل گفت که به الن گفته‌ام که بیاید. حالا یکدیگر را آن‌قدر اهلی کرده‌ایم که اگر نباشد جایش خالی خواهد بود. حالا برای هم عکس می‌فرستیم. عکس خودمان را نه. عکس‌هایی که گرفته‌ایم. باید قدردان دانیل باشم. او مردم را به هم مرتبط و مربوط می‌کند. آدم‌ها را به دور خود و به دور کار جمع می‌کند. باعث آشنایی‌ها و زندگی‌ها و بودن‌ها می‌شود. بودن‌هایی گاه نادر. از هر کس کننده کاری می‌سازد. هر شبِ هر روز هم که با هم جایی می‌رفتیم، شهری یا روستایی ،یا به دیدن صومعه‌ای مثلا. همه عکس می‌گرفتیم، حتی سین، آن‌وقت دانیل از ما می‌خواست که عکس‌ها را تماشا کنیم. هر کس نگاه خویش  به دیوار می‌انداخت. الن پروژکتور دارد.  و گاهی از خودش می‌پرسید پس من چرا این عکس را نگرفتم؟ پس من چرا این را ندیدم. دانیل متخصص سایه است. از سایه عکس می‌گیرد. خوب، دانیل در جنوب زندگی می‌کند.

الن چند روز زودتر رفت. گفت که باید برود و گفت که دلش برای ما تنگ خواهد شد. رفت و جایش خالی شد، الن حضوری دارد که هر کس را نرم می‌کند. حضور هر کس را. خودش را با همه تطبیق می‌دهد. همیشه آماده خدمت است. هم‌راه است. هم‌پا است. هم‌نان است.
الن از درخت عکس می‌گیرد. از یک درخت. که در کنار خانه کوهستانی‌اش بود. خانه‌اش را که فروخت. الن می‌گوید که درخت خشک شد.

۲۱ آبان ۱۳۹۱

در یک روز




وقتی که این‌جایی و به انترنت دست‌رسی نداری و وقت و بخت هم نداری، زبان خودش را به در و دیوار زمان و زندگی نمی‌زند، کنار می‌آید.
کلمات در میدان تجرد می‌دوند، به خواندن و شنیدن شعر هم که رفته باشی.
در میانه راه سفر تمام نشده، دستت رسیده به انترنت، محمد اصفهانی دم دست بوده، بی‌دل خوانده.

کلماتی هست که از آن جهان آمده‌اند. یکی می‌گفت آخر زمان، پایان جهان نیست، دخالت زمانی در زمانی است. دخول زمانی در زمانی دیگر. کلماتی هست که در  آستانه دو زمان ایستاده‌اند. و تو با آن در آستانه دو جهان. پای نه در آن و نه در این. جدالی خونین گر نه، دردناک. طاقت‌فرسا. واژه‌ها سنگند و تو شیشه.

زبان فارسی کلماتی دارد که به در ودیوار زمان می‌خورد و به جهان.
چند روز و روزی چند بار گفتیم از این، از این دخالت، زبان شعری بعید، آمده گاهی  از بنِ میانه قرنی، بر گرده صدای آوازه‌خوانی از روزگاری از امروز. باورمان نکردند. گفتیم از دخالت دیروز در امروز. باورمان نکردند.

چقدر نشانه حسرتم


خوب
 من کم کم برگشتم که با هم غصه بخوریم. کلا غصه خوش‌خوراک است البته برای ایرانی‌ها. خانم د نگاهی کرد و گفت شراب و پنیر فرانسه به‌تر است. گفتم: اوه، ما در شعر شراب هم می‌نوشیم.  و قبل از آن مست‌اش هم می‌شویم. ما با تمام واژه‌های می آشنایی داریم. اصلا بیش‌تر از شما. خانم د لیوانش را پر کرد. خانم د شعر چاپ می‌کند.

به خانه که رسیدم حسابی با هم غصه خواهیم خورد و چاق خواهیم شد.
تازه غصه پلنگ هم خواهیم خورد. پلنگ ایرانی. بی‌‌هوده است که به خانم د بگویم.
خانم د از آن چمدان سبک‌هاست. تنها چند شیشه شراب.
راستی خیام ایرانی بود.
خیام معروف‌ترین شاعر ایرانی است در غرب.
نمی‌دانم کجا بود، در کدام‌یک از این اتاق‌هایی بود که اطراق کردیم، ایستادم و می‌خواستم که بایستد، زندگی را می‌گویم، وقتی که به خاطره تبدیل می‌شود. گفتم چه فایده، وقتی به خاطره تبدیل می‌شود. گفت جه به خاطره تبدیل می‌شود؟ گفتم همه‌چیز. دیروز می‌شود خاطره امروز. چمدانت سنگین. گفت یاد نداری سبک سفر کنی؟
یاد نداشتم. نه این‌که پنداشته باشم به کاری‌ام می‌آیند. دور انداختن بلد نبودم. جا گذاشتن . حالا از دیدار می‌گریزم. از آدم‌های تازه. چمدانم جا ندارد. بارم سنگین است. آن روز از پله‌های خانه اعیانی که پایین آمدم و سگ مهربان که دمش را برایم جنباند و چشم‌هایش یکی آبی و یکی سیاه را که به سویم چرخاند دانستم چمدانم که از قوت زانوانم چاق‌تر بود، جاق‌تر خواهد شد. خانه اعیان سه سگ داشت و یک کودک که نامش زینت داده‌ بودند. آقای ر گفت زینب! از پدری امریکایی و مادری فرانسوی. نه، زینب نبود. عرب لسان‌ها که ت را ادا نمی‌کنند و برای گوش آشنا با زبان فارسی آقای ر زینه شنیده شده بود، زینب. البته آدم دیگر از چیزی تعجب نمی‌کند.

خانه اعیان و سه سگ و کودک را که پدر پَر صدا می‌کرد و من اول قلم فرض کردم- زبان فرانسوی پر و قلم را یکی می داند، تازه به وقت نام بردن از دخترک ضمیر را هم اضافه می‌کردم، یک قلم فرانسوی، در چمدان کذاشتم، جایی برای پدر و مادر باز کردم و صدای ریختن آب بر ظرف زمین که شب اول باران خیال کرده بودم.
درد زانویم از همان‌جا آغاز شد.



زبان بی‌جنسیت


رفته بودیم و نشسته بودیم و کلاس پر شده بود. ماری لُر بعد از تابستان گذشته که هفته‌ای را در فستیوال شعر گذرانده بودیم برایمان کارگاه ترجمه گذاشته بود. ماری لر زنی است که در انجمنی کار می‌کند. انجمنی که بودجه‌اش را مستقیم و غیر مستقیم از دولت می‌گیرد. انجمنی که با مردم سروکار دارد. گاهی مهاجرینی که در شهرش زندگی‌ می‌کنند. عرب‌های مراکشی. گاهی کودکان. گاهی بی‌کارها. حاشیه‌ها. ما اصلا از مردمانی که قرار بود کلاس را پر کنند خبر نداشتیم. ماری لر تنها گفته بود که عده‌ای ثبت نام کرده‌اند. عده‌ای روز اول و عده‌ای روز دوم.

 صبح روز اول بود. کلاس پر شده بود. بعدا فهمیدیم که همه دنبال کار می‌گردند. هر کدام ظاهرا پروژه و برنامه‌کاری دارند. همه از قطار جا مانده‌اند. راه پیدا کردن کار را گم کرده‌اند. ماری لر آن‌ها را به جایی می‌کشاند که، ماری لر آن‌ها را به جایی دیگر می‌کشانَد. برایشان کلاس‌های نوشتن می‌گذارد. گاهی شاعری از جایی می‌آید و گردشی و کارگاهی ترتیب می‌دهند ، این حاشیه‌ها زمانی، وقتی کوتاه از فلاکت خود دور می‌شوند. می‌روند جایی دیگر.

وقتی ماری لر از ما خواست که کارگاه ترجمه آن‌هم ترجمه فارسی به فرانسه بگذاریم. به درستی نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. و این‌که چگونه می‌شود که کلاس به مرحله عمل هم برسد. یعنی چکونه می‌شود از کسانی که از زبان فارسی بویی نبرده‌اند خواست که بیتی شعر ترجمه کنند. کسانی که از کار ترجمه هم بویی نبرده‌اند.
قبلا در همان تابستان از زبان و از ترجمه و از ایران گفته بودیم. اما به مرحله عمل نرسیده بود.

کلاس پر شده بود. از زن و مرد. جوان و کم‌تر جوان و میان‌سال. می‌دانستیم که باید اول از ایران بگوییم تاریخش. دینش. تمدنش. بعد از زبان. حمله اعراب. آمدن اسلام. آوردن اسلام. به اسلام آمدنشان. لسان عرب در زبان فارسی.  فردوسی. و بعد زبان فارسی. ویژگی‌اش. خاصیتش. خصوصیتش.  و بعد این‌که چقدر برای شعر آفریده نه، پرداخته شده این زبان.  از شاعران ایران. از کدامش؟ اول از کدامش.
تفاوتش با زبان فرانسه. بعد باید از شعر می‌گفتیم.  و از جایگاه شعر در ایران. از زنده بودن آن در سفره‌های ایرانی ، از خوردنش، و از مرده بودن آن این‌جا. در سینما. در نقاشی. در هنر. در زندگی خیلی ساده. خیلی کوتاه.
بعد چند بیت از روشن. چند بیت از کیارستمی. کوتاه. ساده. شنیدنشان به زبان فارسی. بعد بیت را به آهنگ آن نوشتن . به فونتیک.  و بعد معنی‌شان را کلمه به کلمه در اختیار گذاشتن .  و بعد خواستن از هر کدام، آن را به فرانسه برگرداندن.

کلاس که پر شد و آمدیم که از ایران بگوییم، مردی پنجاه ساله تقریبا، درآمد که احمدی‌نژاد.  گفتم که او می‌گذرد. آمدن و رفتنش عمری کوتاه است. آقای ر ادامه داد.  رسید به زبان. گفت که زبانی‌ست برای شعر. مرد در آمد که سلین گفته است که بالاتر از فرانسوی چیزی نیست.
از من پرسید سلین را می‌شناسم آیا. رد شدیم. حضور دیگران که مرد را بیش‌تر و پیش‌تر از ما می‌شناختند جای زیادی برای او نمی‌گذاشت. رسیدیم  به جنسیت زبان. به بی جنس بودن زبان فارسی. بله زبان فارسی جنس نمی‌شناسد. هر چه پیش رفتیم تا مردم را به این خصوصیت و فضیلت زبان فارسی جلب کنیم، تعجب‌ها و حیرت‌ها بیش‌تر شد. گفتیم که مثلا حیوانات تقریبا نر و ماده ندارند. گفتیم که سگ، سگ است. قبل از اینکه نر یا ماده باشد. بر عکس زبان فرانسه که سگ اول یا نر است و یا ماده. مرد در آمد که بله چون ما به حیوانات احترام می‌گذاریم. برای ما نجس نیستند. لبخندی زدیم و به سخن ادامه دادیم. از خاصیت زبان به شعر و ادبیات و رمان رسیدیم مرد از رنه شار گفت. گفتم که ما او را می‌شناسیم. گفتم که او را ترجمه کرده‌ایم. از من پرسید که فرانسه چه برای ایران آورده است. منظورش ادبیات فرانسه بود. گفتم که غصه نخورد که تجدد وارد ما شده است. کم کم داشت دلم برایش می‌سوخت. در واقع نگرانش می‌شدم. چنین آدمی خود را در معرض خطر قرار می‌دهد. یک روز یا یک شب در کنج کوچه‌ای در پیچ خیابانی وقتی که حمله‌های نرم و نازکش در چهارچوب زبان بیان شد، آن سوی او لزوما با زبان پاسخ نمی‌دهد. نخواهد داد. چند خانم عرب هم در کلاس بودند. آخر نوبت صبح، شعری از سپهری خواندم و آقای ر ترجمه‌اش را. همه گوش می‌دادند. قرائت تمام شد. مرد بلند شد و رو به من کرد و گفت. زبان زیبایی دارید. بد نیست. ترسیدم که مثل زبان اعراب پر از خخ و غغ باشد و حلقش را پر کرد از این حروف.  و تفشان کرد.

کلاس بعد از ظهر پر تر شد. ماری لر آمد و از ما خواست که سه نفر دیگر را راه دهیم. آن‌چه بر کلاس صبح رفته بود را خلاصه‌شان کردیم و نوبت ترجمه آن‌ها شد. شعر روشن را خواندم. گفتم که به خواندنم توجه کنند که معنی در فارسی گاهی و بسیار گاهی در موسیقی و لحن است.
از گوش و شنیدن گفتم در شعر. گفتم که شعر برای شنیدن است. از زنده بودن شعر در ایران گفتیم.  از رابطه شعر و موسیقی گفتیم. از سوار شدن موسیقی بر شعر. از اینکه این‌یکی  به آن‌یکی کمک می‌کند. از این‌که ما مردمانی هستیم که شعر هزار سال پیش را امروز می‌شنویم و می‌فهمیم.  و اتفاقی تقریبا  در زبان در این هزار سال رخ نداده است. و خدا می‌داند چه بر سرمان می‌آورد- این را آهسته گفتم که کسی نشنود. از بی‌سوادان شعردان گفتیم. از فرهنگ محاوره. از

تو می‌دوی
تو می‌آیی
قلب من به شماره می‌افتد
من نفس نفس می‌زنم

از این‌که در زبان فارسی گذاشتن و ذکر ضمیر جبری نیست. بر عکس زبان فرانسه و پس اگر این‌جا ذکر شده لابد دلیلی دارد.
گفتیم که تا آن‌جا که ممکن است خنثی بودن و بی جنسیتی را در زبان فرانسه حفظ کنند. گفتند چطور؟ گفتیم همین است راز ترجمه. پیدایش کنید. ابهام را رعایت کنید. ابهام را. از ابهام بیرون نیایید!

گفتیم که مترجم باید خودش را حذف کند. مترجم باید تنها عبور دهنده باشد. نه نویسنده. مترجم باید روایتی هر چقدر نزدیک‌تربه زبان مولف پیدا کند. این‌ها را البته بعد از این‌که هر کدام ترجمه‌شان  را خواندند  گفتیم.
افسوس من و آقای ر این شد که چرا ترجمه‌هایشان را با خودمان نیاوردیم و اصلا به آین فکر نکردیم. از بس به هیچ چیز فکر نکرده رفتیم. فکر نکردیم اما می‌دانستیم ندانسته که چه باید باشد و چگونه باید باشد. کلاس‌هایی که اختیارش را به خلاقیت و ذهن بیدار معلم و شاگرد می‌دهی. شیرین‌تراند و پربارتر.

خندیدیم. خودشان هم خندیدند. وقتی عیب و اشکال کارشان را توضیح دادیم. یکی در مقابل این چهار بیت نه بیت نوشته بود. شاعرانه و عاشقانه نوشته بود. به او گفتم شما نویسنده‌اید نه مترجم. بعد سه کتاب شعر از سه مولف را نشانشان دادم و گفتم ببینید این‌ها که عشق را ابداع نکرده‌اند. این‌ها هر کدام به نوعی به سبک خود از عشق گفته‌اند. اگر زبان و سبکشان را رعایت نکنید. با هم فرقی نخواهند کرد. مثل هم حرف خواهند زد.  و این هیچ کمکی به عشق نمی‌کند.
حرف‌هایم را باور کردند. قبول کردند. فهمیدند. بعد برایشان دو ترجمه خواندیم از یک شعر و از آن‌ها خواستیم که برداشت و فهمشان را از هر کدام بیان کنند. از آن‌ها خواستیم که بگویند در کدام شعر بیش‌تر است. کدام شعرتر است. همه این‌ها در چهار ساعت ، تنها در چهار ساعت رخ داد. بعد به هنگام رفتن چند نفری گفتند که با شعورتر از این کلاس می‌روند. من البته ندانستم  منظور آن‌ها از شعور چه بود. اما ظهر که با مدیر فستیوال و ماری لر  ناهار خوردیم گفتم  زبان مناسب‌ترین دری‌ست که امروز، در این دوران پر توهم و درهای بسته،  می‌توان گشود. به روی دیگری. برای دیدن دیگری. برای دیدن تفاوت‌ها. و احترام گذاشتن به تفاوت‌ها. گفتم که زبان‌ها همیشه از یک چیز نمی‌گویند. یک چیز نمی‌گویند. نمی‌توانند بگویند.

فردا تعداد کمتر بود. ماری لر گفت که او هم می‌خواهد در کلاس شرکت کند.  و ما تکرار کردیم. زبان فارسی را با زبان فرانسه.  و باز رسیدیم به بی جنسیتی زبان فارسی. به این‌که کسی که می‌نویسد جنسش معلوم نیست و به آن که می‌نویسد جنسش معلوم نیست. برای ما در ذهنیت ما شعر عاشقانه را نه مردی برای زنی ، نه زنی برای مردی، وجودی برای وجودی می‌نویسد.  و قبل از نوشتن گفته می‌شود.  و شاید که نفس عشق این است. دوست داشتن . و شاید که اول باید از نفس عشق آغاز کرد. از دوست داشتن .

ما چیزی زیادی نمی‌گفتیم. آن ها خودشان داستان را دنبال می‌کردند. محل زبان خودشان را ترک کرده بودند و آمده بودند در جایی دیگر در محله زبان فارسی.  و تلاش داشتند که با زبانی بگویند که گوینده نه زن باشد و نه مرد.  و شنونده نیز.

 و بعد حکایت مولوی را گفتم که عاشقانه‌هایش را برای مردی گفته بود و ما هرگز از خودمان نپرسیدیم که اگر مردی برای مردی عاشقانه می‌گوید پس حتما هم‌جنس‌گراست. نپرسیده بودیم تا همین چند وقت پیش. قبل از این‌که زبان غرب پرسش‌ها و پاسخ‌های ذهن ما را تعیین کند.

۲۹ مهر ۱۳۹۱

کشاورزی آینده


ماری- مونیک روبن به تازگی کتاب جدیدیش منتشر شده است. کتاب پیشین‌اش به مسئله او ژ ام یا دست‌کاری دانه‌های نباتی پرداخته‌ است که اخیرا تحقیق و آزمایشی  نتیجه‌ خطرناک بودن آن یعنی تغذیه دانه‌های نباتی را مطرح کرده است. این آزمایش آخرین آزمایشی است که تغذیه موش‌ها را نه به مدت سه ماه بلکه به مدت دوسال نشان می‌دهد.
ماری-مونیک روبن در این کتاب اخیرش از امید و فردا حرف می‌زند. کتاب پیشین‌اش در باره دانه‌های دست‌کاری شده و کلا کشاورزی صنعتی تاریک و سیاه بود.
کشاورزی ارگانیک داستان چرخه زندگی‌ و زنده‌هاست. ماری- مونیک روبن می‌گوید که ماجرای این کتابش با این برنامه تلویزیونی آغاز شد که در آن وزیر و وکیلی می‌گفتند که بدون سم نمی‌توان به جمعیت روی زمین غذا داد و سیرشان کرد.

این خانم با چرخی به دور دنیا زدن و با خرده دهقانان جهان دیدار کردن و پای درد و درد‌دل و حرف‌هاشان نشستن، به ما می‌گوید که می‌توان با کشت ارگانیک به تمام دنیا غذا داد.

اول دهقان مکزیکی است با زنش. وقتی در زمان بوش پدر قرارداد تجارت آزاد امضا شد و ذرت‌های ارزان قیمت امریکا به مکزیک روانه شدند، مهاجرت شدت پیدا کرد و همان‌وقت که امریکا ذرت‌هایش را به سوی مکزیک سرازیر کرد، دیواری میان خود و مکزیکی‌ها کشید. دهقانان خرد مکزیکی بی‌چاره شدند. دست از کار کشیدند. عده‌ای مهاجرت کردند. ذرت امریکایی کیفیت خوبی نداشت. بهره‌ای کمتر از مواد غذایی برده بود. دانه های باستانی ذرت را که در خاک وآب و هوای مکزیک بالیده بودند، شکست می‌داد. به سم آلوده بود.  کمپانی مون سانتو دانه‌ها را با سم مخصوص آن می‌فروخت. خاک را فقیر می‌کرد.

بیش از صدهزار دهقان در هند از دست این کشاورزی صنعتی و کمپانی‌هایی مثل مون سانتو که دانه‌های ارزان و آلوده به کشور سرازیر کردند خودکشی کردند. ماری- مونیک روبن می‌گفت همین الان بیل گیتس در افریقا مشغول این کار است.

آن دهقان مکزیکی و زنش مقاومت کردند. کنار دانه‌هایی باستانی ذرت لوبیا کاشتند تا از ساقه ذرت بالا برود و به آن آویزان شوند.  و سهمی از مبارزه با آفت ذرت را بر دوش بکشد. لوبیا باعث جذب بعضی از املاح معدنی در خاک می‌شود. دهقان مکزیکی کنار ذرت و لوبیا کدو هم کاشت تا بر خاک میان دانه‌های ذرت که بزرگ و بلند می‌شوند سایه بیاندازد و علف‌های «دیوانه» را نگذارد که بیایند و قوت خاک را بگیرند و برگ‌های کدو خاک را خنک نگاه دارند و خاک زیر سایه برگ‌ها نفس بکشد. لابلای این همه هم نوعی آفتاب‌گردان کاشت تا خوراک چند تا دام باشد. از فضولات دام‌ها هم کود خاکش کرد.

دهقان مکزیکی می‌گفت که وقتی شما تنها یک دانه می‌کارید، آفت تنها به همان محصول حمله می‌کند در صورتی که وقتی چند محصول باشد هر کدام از گیاهان با آفت مبارزه می‌کنند و هر کدام سیستم دفاعی متفاوتی دارند. خطر بزرگی که ذرت را تهدید می‌کند نوعی پروانه شب یا شاپره است که در برگ ذرت تخم می‌گذارد و وقتی تخم‌ها به کرم تبدیل شد کرم‌ها به شاخه‌ها حمله می‌کنند و ذرت را از پای در می‌آورند.

کشاورزی صنعتی تک محصولی است  و کشاورزی ارگانیک که البته خود به چند نوع تقسیم می‌شود چند محصولی. دهقان ژاپنی می‌گفت که در زبان ژاپنی دهقان یعنی کسی که صد محصول می‌کارد. واژه صد در واژه دهقان هست. خود او در جایی در ژاپن که بیش‌تر محصولاتش واردات است، به کشاورزی مشغول است. معتقد بود که ژاپن نیازی به واردات ندارد. غیر از برنج شصت محصول به عمل می‌آورد و چند دانه نباتی. می‌گفت سه گاو برای این چند هکتارش کافی‌ست. و این دهقان ژاپنی در سال‌های ۶۰ سیستمی را که در اروپا رواج پیدا کرده و در فرانسه از سال ۲۰۰۱ اجرا می‌شود ابداع کرد. فروش مستقیم از تولید کننده به خریدار. فرض کنید که یک دهقان از بیست تا پنجاه خانوار مشتری دارد. حتی گاهی محصولات پیش فروش می‌شود. بعد هر هفته سبدهایی از محصولات بر اساس میل و نیاز خریداران تهیه می‌شود و به در خانه خریدار برده می‌شود.
بر سر میز شام و ناهار دهقان مکزیکی هر طعامی بود و هر طعام از باغچه او آمده بود. در برنجز‌ارش مرغابی‌ها را رها کرده بود تا به نشای برنج کمک کنند و گل و لای را شخم بزنند.

بیولوژیست و شیمی‌دان هندی که در امریکا درس خوانده بود به افریقا رفته بود تا به شناخت و پرورش گیاهی کمک کند تا در کنار ذرت کاشته شود و  آن پروانه شب به جای برگ‌های ذرت در برگ‌های آن گیاه تخم گذارد و  برگ آن گیاه تخم‌ها را از بین ببرد به خاطرخاصیت وفضیلتی که دارد. یا درختی را شناخته بودند که خاک فقیر از املاح معدنی را غنی می‌کرد وقتی برگ‌های آن را در خاک، خاک می‌کردند  رطوبت  خاک را هم حفظ می‌کرد.

ماری- مونیک روبن به خشک‌سالی‌ها و سرماها و گرما اشاره داشت که مبارزه با همه این‌ها برای کشاورز در دراز مدت خیلی گران تمام خواهد شد.
خود کشاورزان تک محصول امریکایی اعتراف می‌کردند که خاک دیگر مرده است و آفت پر روتر و پر زورتر شده و هر بار باید سمی قوی‌تر استفاده کرد و سهم بیش‌تری سم.  و رفته رفته محصول کاهش پیدا کرده است.

در سنگال دولت چند سال پیش از فصلی تا فصلی تقریبا به مدت شش ماه ورود پیاز را به کشور ممنوع اعلام کرد. غذای اصلی مردم سنگال برنج و پیاز است. دهقانان به کشت پیاز مشغول شدند. ایجاد کار کردند. دهقان سنگالی می‌گفت اگر کشت پیاز نبود فکر مهاجرت به سرش زده بود و رفته بود. محصول پیاز آنقدر زیاد شده بود که مشکل انبار آن به وجود آمده بود که باید برایش فکری می‌شد.

در جاهای دیگری در آلمان در اروپا، کوچک دهقانان به این باور می‌رسیدند که تنها راه نجات مردم گرسنه بر خلاف آن‌چه بانک جهانی و وزیر و وکیل و سیاست‌مداران می‌گویند، نه کشاورزی صنعتی که روز به روز و رفته رفته دانه‌های بومی و کشاورزی بومی را از بین می‌برد و باعث فقر خاک و فقر تنوع و بیماری و مرگ می‌شود  و حتی محصولش کاهش پیدا می‌کند، بلکه کشاورزی ارگانیک و بومی است که تنوع نوع و تنوع کشت را حفظ می‌کند و چرخه زیست با  تنها  حفظ تنوع  ادامه خواهد داشت. و استقلال  و امنیت تغذیه و مواد غذایی اصل اول استقلال است.   اما بدون تصمیم و یاری سیاست‌مداران امکان ندارد.
قابل توجه است که گزارش‌های سازمان ملل بیش تر و بیش‌تر رو به این مسیر دارد.

چند بار دیگر مفصل از کمپانی مون سانتو و مسئله تغذیه نوشته بودم.

سلام کلمات


سلام تاج‌السلطنه
سلام عرفان
سلام پریسا جان


بعضی‌ها از کلمات استفاده می‌کنند. زبان مادرشان است. خیلی معمولی و عادی است. دور و برشان ریخته. لازم نیست حتی خم شوند.
من اما باید نردبان بگذارم از  درخت بالا شوم و سیب‌هایی را که محکم چسبیده‌اند از درخت جدا کنم. میوهای باغ ما را یک یه یک باید چید.
اولی‌ها می‌دانند که میوه رسیده است. اصلا رسیده که افتاده بر زمین. گاهی از پوسته هم در آمده.
من باید یکی یکی واژه‌ها را امتحان کنم. گاهی کال بچینم. ترش. گس.
ای بابا
نه اصلا باغی هست و نه میوه‌ای. همه این ها را من خیال می‌کنم.
مردم یک سرزمین به یک زبان حرف می‌زنند. خیلی عادی. خیلی معمولی. به آن ها داده شده است. به شرط ترک نکردن سرزمین. تصورش را بکنید که دیکتاتوری بگوید دیگر به این زبان حرف نزنید. بوده‌اند البته از این دیکتاتورها و تا به حال اقلیت ها را در برگرفته است. اما اگر یک روز بگویند دیگر از این زبان که همه مردم اقلیت و اکثریت را به دور خود گرد می‌آورد استفاده نکنید.

من سرزمینم خودم هستم. مردمم خودم هستم. هر روز کشف‌ می‌کنم. هر روز کشف می‌شود. زبان. هر روز کشف می‌شوم. گاهی ذوق می‌کنم. گاهی رنج می‌برم.
رادیو هر روز چیزی می‌گوید. من هر روز آن را برمی‌گردانم  عبور می‌دهم. از آب می‌گذرانم دامنش خیس می‌شود. پایش زخم می‌شود. می‌رسد. نمی‌رسد. خدا می‌داند. شما می‌دانید.

گفتند که قناری‌ها


گفتند که قناری‌ها آواز خواندن بلد نیستند. نخست.
تمرین می‌کنند. می‌شنوند و تقلید می‌کنند. بعد دوران عاشقیت که رسید آوازشان به اوج می‌رسد و بعد فصل زمستان که آمد آواز از خاطرشان برده می‌شود. و بعد دوباره در موسم بهار،  بزم محبت، آوازی دیگر پیشه می‌کنند. گفتند که قناری‌ها با هر عشق دوباره زاده می‌شوند.  و بعد و باز  زاده خویش  از یاد می‌برند.


آی چای چای


امروز ساعت یازده گذشته بود که رادیو گفت چای قرن نهم کشف شد. یعنی یک روز برگی افتاد در کاسه داغ امپراطور و امپراطور دید که نیکوست و چای کشف شد. بعد چینی‌ها رفتند و چای کاشتند و بعد این چای در قرن سیزهم سفری داشت به ژاپن. بعد کاروان‌ها راه افتادند و چای را به این‌جا و آن‌جا بردند.  و بر سر راه‌شان داد زدند. چای. چای. جار زدند. چای دارم. چای.  و راه چای شد.
بعد بر سر راه کاروان‌ها بساطی شد. بساطی بود. شغل‌ها ایجاد شد. بر سر راه کاروان‌ها تاتر سایه چینی اجرا شد. بعد غربیان چای خواستند و در قرن نوزدهم بود که انگلیس خبیث دید که چای که اینقدر نیکوست را برود و در هند بکارد. و رفت در شمال هند اول و بعد در جنوب هند چای کاشت. چای دارجلینگ را در شمال کاشت و مردم چای هند را نیکوتر شمردند و چای چینی از قابلیت افتاد. هندیان چای نمی‌دانستند چیست.

خوب این‌ها همه مناسبات پیچیده‌ای است. بعد رادیو گفت که حالا چای‌های مرغوب چینی هست که چین برای خودش نگاه می دارد و کمتر کسی می شناسدشان.  بعد در زبان فارسی واژه چای‌خانه ابداع شد. از دو واژه بیگانه و خودی. یعنی مردم چای را بردند در خانه‌شان.  و چای را نوشیدند در خانه‌شان.  و هیچ‌وقت نبود که مردم فقط خودشان باشند. و هیچ زبانی نبود که تنها خودش باشد. زبان‌ها با هم رفت و آمد داشتند. بعد من کنار رادیو خوابم برد و دیگر ندانستم چه شد.

حالا هم بروم برای سین شام درست کنم. گفتم نرگسی درست کنم؟ گفت همان مائده سبز و زرد و سپید را می‌گویی؟


محالات


برکه خاستم  با چند پرسش تاج‌السلطنه و اوضاع نابسامان عرفان روبرو شدم.
زندگی من در محال‌ات است. همان ابسورد. دهخدا نوشته ناممکن. من در ناممکن زندگی کردم و در نامکان. از روز اول هم همین‌طور بوده است. البته نه منکر غم می‌شوم و نه شادی. اما دل‌تنگی. کالای تجملی‌ای است. در پاسخ دلت برای سین تنگ نمی‌شود. پاسخ دادم روزی. همین چند روز پیش. به خوابم می‌آید. سنگی می‌شود بر سینه‌ام که برداشتن و تکان دادنش کار حضرت فیل است. مدتی از در دوستی با فیل‌ها در آمدم. گذشت آن روزگار. غربت‌ها همیشه جغرافیا ندارد. من دلم برای کسی که با من زندگی می‌کند تنگ می‌شود. اما نمی‌خواهم کسی را در این جهان دیدار کنم.
دلم می‌خواهد ایران دست از سرم بردارد. همه چیز تجرید شود. تنها زبان بماند. فارسی. همه به فکر در آید. بنشینم و به فکر در آیم.


آمیختگی گوش و حلق


نیشابور عزیز امروز  رادیو گوش کرد. به اندازه یک ساعت و نیم کلفتی. اما چون حقوقی بایت آن دریافت نکرد. آن‌چه را که شنید و نغز هم بود با شما در میان نخواهد گذاشت. رادیو گفت فردا هم برمی‌گردد. همان اقای خوب صدا بود.  گفت فردا همین ساعت می‌آید و باز کتاب می خواند. نیشابور فکر می کند که چنین آمیختگی، آمیختگی گوش و حنجره آن آقا نیک‌تر از بازی‌های دیگر عشق است. فقط ظرف  و کاهو نباید شست به آن هنگام. می‌شود زردک و سیب‌زمینی پوست کند. گردو هم نمی‌شود شکست. جامه می‌توان اتو کرد.  سکوت باید کرد.

۲۰ مهر ۱۳۹۱

حکمت‌ها و ملکه و


این رادیو همینطور حرف می‌زند
دراز کشیده بودم و اوقاتم تلخ بود می‌دانستم باید ایستگاه را عوض کنم و به ادبیاتی چیزی گوش دهم وگرنه تلخ‌تر می‌شود وقتم. یک آقای اهل کروعاصی بود. من تصمیم گرفتم کروآسی را اینطور بنویسم. که با یک تیر دو نشان زده باشم. یعنی چی کروآسی. عاصی بهتر است. حداقل معنی می‌دهد.بله، یک آقایی اهل آن جا امده‌اند در فرانسه و دانشمند شده‌اند. شاید هم چون دیدند دارند دانش‌مند می‌شوند آمده اند فرانسه. بیولوژیست بودند و شدند،. بعد به سرشان زده بروند دنبال جاودانگی. به همین سادگی. که دیگر نمی‌میریم. خوب همین این جایش بود که به خودم گفتم ایستگاه را عوض کنم. اما خودم گوش نداد به حرفم. بله آن آقا تصمیم گرفتند که نمی‌ریم. گفتند مثلا سال ۱۹۵۰ متوسط طول عمر- چقدر این عبارت زشتی‌ست، ۵۹ سال بوده و حالا شده نزدیک هشتاد سال اینطورها. اگر آن‌وقت‌ها می‌گفتند به آدم‌های میرا که در فلان سال اینقدر به عمرتان اضافه می‌شود، باور که نمی‌کردند. می‌کردند؟ در قرن هجدهم هم سی و چند سال بوده. پس هیچ عجیب نیست. نه اینکه عجیب نیست، شدنی است. بعد کمی توصیح دادند که پنجاه سال است که باکتریی در گوشت کشف کردند که هر کاری با این باکتری کردند که بمیرد نمرده است و حالاچسبیده اند به این باکتری و می‌خواهند رازش را بر ملا کنند. می‌گفت صحبت بر سر پیر شدن و نمردن هم نیست و صحبت بر سر جوان ماندن و نمردن است. یکی دیگر هم بود هنوز خیلی دانش‌مند نشده بود. گفت بله با پیری بیماری هم می‌آید و با بیماری پیر می‌میرد. یک روز مرگ تصادفی خواهد شد. گفتم با خودم باز جای شکرش باقی ست. بعد دوباره همان آقای کروعاصی اولی گفت آدم بچه بچه بچه بچه بچه‌اش را می‌بیند.   همینطور ادامه داد. من دیگر می‌خواستم ایستگاه را عوض کنم. تلخی اوقاتم به تریاک رسیده بود. احساس کردم که دیگر جای نفس کشیدن نیست. ناگهان کوهستان را پوشیده از جمعیت دیدم و برهوت را که دیگر برهوت نبود و من برای روز مبادا گذاشته بودم.  اما درست همان موقع رادیو صدایی از خودش پخش کرد که می‌گفت، صدایی نرم و گرم  و آرام بود که زنبورها وقتی به اندازه‌ای از زاد و ولد می‌رسند تولید مثل را متوقف می‌کنند و ملکه نکاح را قطع. مگس‌ها هم از همین حکمت‌ها به کار می‌برند. فکر کردم اگر زنبورها به جای ملکه آقا داشتند....
بعد از رادیو دور شدم. یعنی صدایش را نشیندم.


بابایان محترم و پارلمان خدایان


امروز صیح خیلی زود یک بابایی خیلی محترم می‌گفت باید پارلمان خدایان تآسیس شود. رادیو صدایش را پخش می‌کرد. گفت خدایان باید خودشان حرف بزنند. گفت که روحانیون نمایندگان خوب و مناسبی برای خدایان نیستند. گفت برای روحانیت دین مهم ‌تر است از خدا.  بعد هم گفت که خدایان یکی نیستند.  و مردمان این خدایان یعنی بندگان این خدایان هم با هم فرق می‌کنند و مشکلات از این‌جا ناشی می‌شود.

حالا من همین امروز ظهر به فکرم رسید که یکی دیگر از مشکلات از واژه‌ها می‌آید. واژه‌ها یکی نیستند. یعنی وقتی هم که ما فکر و گمان می‌کنیم یکی هستند، یکی نیستند. مثلا همین امروز قبل از ظهر بود که سخنان آقای صافی را می‌خواندم. متوجه شدم که آین آقا که ایشان هم محترم هستند و البته خدایش با آن یکی دیگر آقای محترم فرق می‌کند، واژه بی‌باک را طوری استفاده کرده‌اند که معنای دیگری می‌دهد. گفته‌اند: کسانی که بی‌باک و نسنجیده حرف می‌زنند برای کشور مشکل می‌آفرینند. حالا اصلا از این هم بگذریم که آفرینش کار خداست. اما یکی که بخواند گمان می‌تواند بکند که بی‌باکی مشکل می‌افریند. مشکل آفرین است. راستی این آفرینی که در مدرسه به ما می‌گفتند و نمی‌گفتند از همین‌جا می‌آید؟ حالا من نمی‌خواهم بگویم که یک پارلمانی درست کنیم که مردم با واژه‌هایی که فرق می‌کند با هم حرف بزند. یعنی نمایندگان آن مردم مختلف. اما خوب ممکن است این به پارگی یا شکستگی واژه منجر شود. اگر کاری نکنیم. این بکشد آن بکشد. بکشد را هم می‌توان بکُشد خواند و دیگر باید خدا رحم کند و خدا هم که همان خدا نیست و حالا شما برو خر بیاور و باقالی بار کن.



دوری از دنیا


وبلاگ‌ها دارند مرحوم می‌شوند.
وقتی مداد را کنار گذاشتم و بر دکمه‌ها، کلیدها زدم، زیاد اشتباه می‌کردم. ه را با ح. ز را با ذ. متوجه می‌شدم یا نمی‌شدم. از اشتباه در می‌آوردم یا نه، حروفی را که با هم ترکیب می‌شدند و واژه‌ای می‌ساختند. هنوز از نظمی پیروی می‌کردم. با مداد با حافظه دستم می نوشتم و کلید و دکمه ذخیره‌ی خاطره‌ای برای من نداشت. حالا که دور می‌شوم. نپرسید از چه. حالا که دور می شوم. اگر اشتباه هم کنم. بر نمی‌گردم به عقب. احساس می‌کنم که دلم نمی‌خواهد از نظمی پیروی کنم. دارم نظم خودم را جانشین می کنم. دارم دور می‌شوم از دنیا. به زودی حروف‌ها در متون من واژه‌ای را ترکیب خواهند کرد که دیگر با دیگری حرفی نمی‌زند. ندارد که بزند.
دنیای مجازی محل بی در و پیکری‌ست. رفتن‌ها و آمدن‌ها سرگیجه آورند. هر کس و ناکسی در را باز می‌کند و هر وقت خواست می بیندد و باز باز می کند. با خلق من نمی‌سازد. بی سامان می‌کند.  مثل حروف‌هایی که ترکیب‌شان بی معناست. کس و ناکس‌ها را می‌گویم.

اگر دیدید اشتباه کردم و ح را ه  نوشتم. چیزی نیست. دارم دورتر می‌شوم. بزودی چیزی از آن‌چه که خواهم نوشت نخواهید فهمید. نامش جنون است. دوری‌ست. به خودتان بگویید دارد دور می‌شود.
به خانه‌هایی بروید که در آن به رویتان باز است.
مادرم می گفت در دیزی باز است. حیای گربه کجا رفته.

۱۹ مهر ۱۳۹۱

آب با آب یکی بود


من باز برگشتم خانه. گربه هنوز برنگشته است. چند روز پیش سین که از مدرسه به خانه برگشت موشی مرده - به موجودی که تکان نخورد می گویند مرده. خودش را به خواب نزده بود، حیوانات از این کارها کم‌تر بلدند،  موشی افتاده بود جلوی در خانه. افتادن هم نوعی مردن است. سین گفت شاید این را گربه آورده است. آخر گربه‌ها گاهی از این هدایا برای  اربابان‌شان می‌آورند و درست به پای آن‌ها قربانی می‌کنند. یعنی قربانی را می‌اندازند جلوی پای صاحب‌شان.  خانم چ تعریف می‌کرد که زمانی که اتاق خواب‌اش بر گربه باز بوده، گربه هی موش می‌آورده و سر می‌بریده و به رختخواب ارباب می‌برده. ارباب هم یک روز در اتاق را به روی گربه بسته. سین گاهی می‌نشیند جلوی کامپیوتر و عکس‌های گربه را نگاه می‌کند و گاهی به من نشان می‌دهد و اشک می‌ریزد. گاهی می‌گوید دلش تنگ‌اش شده است. من به او نگاه می‌کنم و سیاهه آدم‌هایی را که به خانه برنگشته‌اند مرور می‌کنم. آدم‌هایی که به من برنگشتند. امروز در خیابان که بزرگ بود راه رفتم و ناگهان خود را مطلقا تنها یافتم و گنجشکی  در  گلوگاهم شروع به جیک جیک کرد.

بعدازظهر اعتصاب بود و خیابان‌ها بسته. پلیس‌های ضد شورش هم حتی مترو سوار شدند. با زره‌ها و کلاه‌خود‌شان. در مترو هیچ‌کس با هیچ‌کس حرف نمی‌زد. صدایی با همه حرف می‌زد. مثل خدا. پیدا نبود. نمی‌شد روی کسی گذاشت‌ش صدا را. هر ایستگاه را می‌نامید. مثل یهووه، خدای یهودیان در کتاب مقدس. که بندگانش را یک به یک می‌نامید. گاهی هم به انگلیسی و ایتالیایی می‌گفت مواظب باشند که به هنگام پایین آمدن یا پیاده شدن از واگن نیافتند. گدایی در یکی از راهروها تکیه به دیوار داده  و بر چاهک نشسته از من پرسید خوب است حالم آیا.

به ایستگاه قطار که رسیدم، زود بود. مترو برای این است که زود برسی. همه از جایی می‌آمدند و به جایی می‌رفتند. من تنها چمدان‌ها و بارها را می‌دیدم. در فیلم‌هاست تنها که کسی کسی را می‌بیند. در ایستگاه قطار.  و یا جنگ است و کسی خیال فرار دارد. یا کسی از کسی جدا می‌شود. این‌جا کسی از کسی جدا نمی‌شد. پول‌های سرخ و خردم را دادم و کبریتی کوچک‌تر از معمول خریدم.  قهوه‌ای گرفتم و بر صندلی حصیری و خالی نشستم. هیچ‌کس با هیچ‌کس ربطی نداشت  حتی آن‌ها که در کنار هم پشت یک میز نشسته بودند. سیگاری را که نکشیدم روشن کردم. هیچ‌چیز به هیچ‌چیز ربط نداشت. آتش به سیگار نگرفت. کتابم را از جیب کیفم بیرون آوردم. آن‌چه غرب از غرب نمی‌داند. و نخواندم.

در قطار هم همان داستان بود و حکایت،  تا گاوها آغاز شدند و درخت‌ها دست هم را گرفتند و رود جاری شد. آب با آب یکی بود.

چون دل‌برانه بنگری در جان سرگردان من





۱۳ مهر ۱۳۹۱

تا آن‌جا


گاهی آدم از حالا تا دم کردن چای و ریختنش در فنجان وقت دارد که زندگی کند
یعنی به خودش می‌گوید فعلا بروم چای درست کنم
بعدش لابد خدا بزرگ است
در این صورت بهتر است  عملیات را لفت بدهد


انگورها را لفتش مده غُجمه مِرَه
دهخدا می‌گه


دل‌های تنگ و بیمارستان‌ها


آدم تعجب می‌کند که قدیم‌ها خیلی قدیم‌ها
قدما هم دل‌شان تنگ بوده
تنگ می‌شده
مردمان نخستین حتی
سخن از پیش‌رفت و ترقی و توسعه
بی‌هوده‌ است

بیمارستان‌ها تنها قلب‌های گشاد را عمل می‌کنند


نفس نوشته


در نوشتن نَفَسی هست
نفس نویسنده
نفس نوشته
که اگر خواننده آن را پیدا نکند
نخواهد توانست خواندن
خواندن هم‌نفسی‌ست
هم‌دمی


 و نوشتن روح قدسی‌ست
که زنی باکره را آبستن می‌کند


دو پا و چهار پا


آقای پل ویریلیو همان نظریه‌پرداز سرعت فرمودند که بانک با اسب رابطه دارد. یعنی اگر اسب نبود که آدم دو پا سوارش بشود بانک هم نبود. حالا نیایید بپرسید که چیست این رابطه اسب و بانک. من همان اول سر نخ را به دست‌تان دادم. گفتم ایشان نظریه‌پرداز سرعت هستند. آدم دو پا وقتی دید اسب چهار پا دارد بعد از اینکه اسمشان را گذاشت چهارپایان سوارشان شد.  و زود‌تر رسید. تا این‌جایش را داشته باشید از این‌جا به بعد خودشان بیایند برایتان توضیح بدهند. من خسته شدم.
فقط این را اضافه کنم که ایشان نخواهند به شما گفت، وقتی  آدم دوپا سوار چهارپایان شد، متوجه نبود سوار خودش خواهد شد.


ماه شب‌ چهارده


خانم تاج‌السلطنه

داشتیم از تپه می کشیدیم بالا . از ایستگاه قطار گذشته بودیم که ماه پیدا شد.  پشت کلاف سیم‌ها.  جای عکس بود  دوربین با من نبود. ماه با ما آمد. بزرگ بود و گرد. گشت و گذار  مرغان در ارتفاعی مشخص از زمین نشان از غروب داشت. شب داشت می‌افتاد. چشم بر هم می‌زدی افتاده بود. تا چشم بر هم زدن راه بود. رنگ آسمان بر می‌گشت. زرد به داستان وارد می‌شد. ماه با ما می‌آمد. فکر می‌کردم آسمان آنقدر بزرگ است و ماه بالا و بلند. اما نبود. ما که به راست می چرخیدیم. ماه به جانب چپ می‌شد. نمی‌شد که در برابر ما باشد. درست بالای دامن ما. گاهی بالای درختان اقاقیا. گاهی بر زمین خالی از کشت. باز پشت سیم‌ها. سیم‌های برق. راننده چشم از جاده بر گرفته بود و به جانب ماه داده بود. بعد بالای آبادی. راننده مسیر همیشگی‌اش را نرفت. به جانب چپ پیچید. به سمت ماه. از تپه بالا آمدیم. ماه با ما آمد. ما با ماه آمدیم.  به در خانه که رسیدیم. ماه بالای پشت بام بود.

بعد شب شد. سیاه شد. سین از پنجره ماه را دید. بعد شب‌تر شد.  و هر چیز که در حیاط بود سایه‌اش افتاد بر زمین. هزاران برگ نیافتاده نقش بر زمین شد.

بعد کسی نوشت این‌جا بر  انترنت «ماه شب چهارده را از دست ندین».

۸ مهر ۱۳۹۱

دو فیلم


چن روز پیش یه فیلم دیدم. نشسته بودم تو خونه. فیلم رو یکی از مدیاتک گرفته بود. عکس روش یه عروس بود  بغل یه داماد. عروسه ترک بود. ترک ترکیه و داماده هم. هر دو تو آلمان. روی جلد نوشته بود برنده جایزه جشن‌واره برلن شده. یه سالی برای خودش. به نظرم آمد که فیلم رو دیدم. چیزی از داستان به یادم نبود. فیلم را به هزار زحمت گذاشتم. فیلمای از مدیاتک آمده گاهی این‌طورن. باید اونارو  سنباده بکشی. صفحه‌ها رومی‌گم تا اسباب قبول کنه و ببلعدشون. هیچی، فیلم شروع شد. دو تا بدبخت بیچاره بودن تو آلمان. یکی هیچ‌کی نداش. پسره و اون یکی، دختره همه‌کس داش. هر دو می‌خواستن فرار کنن مرده از بی‌کسی‌ش و دختره از کس و کارش. تو بیمارستان به هم برخوردن. هر دو خواسته بودن خود شونو بکشن. بعد دختره آویزان پسره شد که بیا منو بگیر. یه بار سینه‌هاشو نشونش داد و یه بار هم رگ دستشو برید. گفت که چیزی ازش نمی‌خواد. می‌خواد از کس و کارش بیاد بیرون و آزاد باشه و هر کاری خواس بکنه. دختره ازاد شد. عروسی کردن. بعد همینطور فلاکت بود. پشت فلاکت. طولانی هم بود. پسره همه‌ش لخت بود تو اتاقش. اتاقش زرد بود و قرمز. لخت بود و خودشو هی پرت می‌کرد و می خورد به دیوار. یا یه چیزی پرت می‌کرد و می‌خورد به دیوار یا یه چیزی می کشید. بعد پسره افتاد زندان. یکی رو کشت. دختره رفت ترکیه. اونجا دنبال آزادی گشت. اونجام آزادی بود. پسره هم تو زندان آزاد شد. از خودش. فیلم باز تمام نشد. فلاکت بود. پسره از زندان اومد بیرون و رفت ترکیه دنباله دختره. ما دیگه فکر کرده بودیم دختره مرده از بس کتک خورده بود و تو کوچه  چاقو خورده بود. نمرده بود. بالاخره یه روزی فیلم تمام شد. حال ما هم بد شد.

بعدش اما یعنی او که فیلم رو گرفته بود یه فیلم دیگه هم گرفته بود. تایوانی. سکوت بود. آبی بود. آبی کم رنگ اون هم. ابر بود. نه آبستن .  دوچرخه داشت.  و درهایی کشویی. رنگ سبز هم بود. اون هم ملایم. دختری بود و پسری. در حد معجزه. پسره می‌خواس بره سربازی. به دختره گفت برات می‌نویسم. براش نوشت. نامه‌هایی ملایم. پسره پیرهن آستین کوتاه داشت وروی قلبش جیب داشت و سیگارشو  می ذاش اون‌جا. هیچ‌چی از پرده گذر نمی‌کرد. حتی بوی سیگار. مثه این که مهی که تو هوا بود همه رو جذب می‌کرد. پسره و دختره هم تا آخر اون طرف موندن. دختره رفته بود و پسره دنبالش گشت و پیداش کرد. نیامده بود بماند. آمده بود مرخصی و فرداش باید می‌رفت. اون‌هام با هم کاری نکردن. همو پیدا کردن. عین بچه‌ها به هم رسیدن. از دیدن هم شاد شدن. شادی‌شون هم از پرده نیافتاد و گذر نکرد. همونجا موند. دنبال آزادی نبودن. دنبال چیزی که خیال می‌کردن نداشتن نبودن. پسره با نامه نوشتن شروع کرده بود. آزادی نمی‌خواس. می‌خواس نامه بنویسه. بعد هم دنباله دختره گشت وقتی دختره نبود. بعد هم پیداش کرد. بعد هم رفتند وسط خیابان سوپ خوردن. بعد اومدن بیرون و پسره بایست می‌رفت. قطار رفته بود. رفتن تو ایستگاه اتوبوس. بارون گرفت. رفتن زیر چتر. کنار هم ایستادن فقط. بعد تو اون رنگ‌های ملایم و هوای ملایم دست همو گرفتن و فیلم تمام شد. مثه این‌که نمی‌خواستن همو آلوده کنن یعنی کارگردانه نمی‌خواس ما رو آلوده کنه.

۶ مهر ۱۳۹۱

آمدن از چیزی


نخوردن از خوردن می‌آید. نخوابیدن از خوابیدن. نرفتن از رفتن . نیامدن از آمدن. ندویدن از دویدن. نبودن از بودن. تنها مردن است که از خودش می‌آید.  نمردن هم  ندارد.

فصل انگورچینی


خانه که خالی شد سیگارهایی را که نمی‌کشم روشن خواهم کرد.
اغیار. من اگر سلطان سرزمینی بودم همه را برون مرز می‌راندم. خاکی خالی. دشمن. خود را هم اگر می‌توانستم از خویش خالی می‌کردم. پنجره‌ها را که  باز کنم  باران خواهد آمد. این‌جا کسی از باران تمجید نمی‌کند. باران  خیسی است.  پای پیاده راه می‌افتادم و سرزمینم را از شمال به جنوب و از شرق به غرب راه می‌رفتم. خداوند پا داده است نه برای سوار شدن بر اتومبیل. برای راه رفتن . جز  درخت خویشی برنمی‌گزیدم و جز با حشرات گفت‌گو نمی‌کردم.
باران که می‌آمد کوچ می‌کردم. برف که می‌آمد در تابستان اطراق می‌کردم. شب از خستگی می‌خوابیدم و با صبح بیدار می‌شدم. با خورشید میانه‌ی خوبی می‌داشتم. می‌گذاشتم هر وقت که می‌خواهد طلوع کند و هر جا که می‌خواهد غروب. از کوه سر در آورد و بالای اقیانوس به هر رنگی که خوش دارد در آید. از او سوآل نمی‌کردم غیبتش را. خواب بی‌وقتش را پشت ابر. مستقیم تابیدن‌اش و بی‌سایه‌گی مرا و فروغ نارنجی‌اش را در پاییز بر انگورهای دیگر رسیده. پشت باد راه می‌رفتم.
کولی‌ها آمده‌اند. با دندان‌های طلای‌شان و دامن‌ها و موهای بلند و پستان‌های درشت زنان. و سبدهای بافته‌. و اجاق‌های روشن. فصل انگور چینی‌ست. بروم از مردان‌شان چاقو بخرم.
  و به وقت مردن می‌مردم.


مهره‌های سرگردان


امروز یکی از روزهای مبادا
نخم تمام شد
مهره ها سرگردان


ترحم و مهربانی


رادیو می‌گفت
حکیم بودایی می‌گوید
ترحم
نزدیکی ترس و رنج است و
مهربانی
نزدیکی عشق و رنج

من به هر دو لغت‌نامه دهخدا و لسان عرب نگاه کردم
در هر دو ترحم و مهربانی نزدیک بود


جیب‌هایی بر قلب مردان

خیاط‌‌ها هنوز بر قلب مردان، بر پیرهن‌شان جیب می‌دوزند. مردان دیگر هیچ استفاده‌ای از آن نمی‌کنند.

راوی


نامجو نشسته است و قاطی با سازش. پیرهنی سپید پوشیده. صورت تراشیده.  نمی‌خواهد چیزی ثابت کند. به ارامی می‌گوید که جهان دشت شقایق گشت از این خون. روایت می‌کند. یکی از بازماندگان است. من هم: چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد.


همان‌نقش


دیده‌اید حتما که یکی از هنرپیشه‌ها وسط سریالی می‌رود. عوض می‌شود. جایش هنرپیشه دیگری می‌آید. نقش همان نقش است و داستان همان. اما او نیست. او نمی‌شود و شما در ادامه دادن دیدن سریال تردید می‌کنید. به دل‌تان نمی‌نشیند. در زندگی هم پیش می‌آید. با یکی زندگی می‌کنید و بعد از مدتی بعد از سال‌ها نقش همان است و داستان همان. اما او نیست. جایش را به یکی دیگر داده است. به دل‌تان نمی‌نشیند. تردید می‌کنید.

۳۱ شهریور ۱۳۹۱

گفتا غم تو دارم


من از این که ما هنوز با یک زبان با هم حرف می زنیم در تعجبم. این‌همه که با هم فرق داریم. آیا ما واقعا با یک زبان با هم حرف می‌زنیم؟ چطور ممکن است؟ وقتی غم من غم تو نیست؟ ما یک واژه تنها برای غم داریم. حتی به درد دهان خود را گشودن هم نمی‌خورد. گفتا غم تو دارم. غم من نداری . غم خودت را داری. ما تنها در فریادهامان که بی‌زبان است و به زبان نمی‌آید با همیم. مثل همیم. ما در آغاز و در نهایت‌ها به هم می‌رسیم. در زادن و مردن. در میانه، در آن‌چه نامش زندگی‌ست، بی‌همیم ، بی واژه. نوشتن دادن نام است و در پی واژه رفتن . نوشتن در به در درِ کلمات را زدن است تا شاید یکی بگشاید. یکی هم اگر باشد و باز کند در را. آن نیست. نشانی اشتباه بوده است.  آن واژه در این خانه نیست آقا. به دنبال آن‌یم. آن، واژه‌ خوبی‌ست. آن، پشت هر واژه است  و هیچ دری اما به رویش گشوده نمی‌شود. باید به دری دیگر رفت و در به در شد. نوشتن در به دری‌ست.
به دنبال چه می‌گردی؟ به دنبال غمم می‌گردم آقا. به دنبال واژه مناسب می‌گردم. نشانی دقیق. می‌خواهم ثبت‌اش کنم. چنان‌که پدری نام فرزندش را در اداره ثبت احوال ثبت می‌کند. آقا این غم من است. این روز در این ساعت نیمی از شب گذشته، در موسمی از چهار گذشته، زاده شد. با درد فراوان. از آن من است. اما نام غم‌ها از شمار نام آدم‌ها از صد و بیست چهار هزار پیامبر از نام امامان  و قدیسان  و معصومان بر روی زمین فراتر می‌رود. از اداره ثبت احوال می‌گذرد.
ما پدر غم هامان هستیم. مادرش به دنیاشان می آورد.  غصه غم‌شان را می خورد. نوشتن پدرانه است.


لیموهایی در تاریکی


رفته بودم نمایشگاه نقاشی‌های فرهاد استوانی. باران هم می‌آمد. هیچ‌کس در گالری نبود. آستوانی را من تازه شناختم. دانیل نشانم داد. ایشان طبیعت را می‌کشند. تنه‌های درخت مثلا . آخرین نقاشی‌هایش نوستالژیک است. من دیگر به نوستالژی باور ندارم. دیروز رادیو می‌گفت نوستالژی یعنی زخم کهنه‌ای که هنوز درد می‌کند یعنی درد می‌آورد. نمی‌دانم گمان کنم با این امر موهوم مشکل‌دار شده‌ام.  شاید هم چون کودکی‌ست آن زخم کهنه.  و ما در هر حال کودکی را ترک می‌کنیم. شاید هم نمی‌کنیم. چند تابلو درخت را نشان می‌داد. درخت سپیدار.  و منولیا و درخت لیمو. بر منولیاها نور بود. روشن بودند و سپید. سپیدار پر ابهام بود و لیموها در تاریکی بودند. مثل اینکه نقاش در شب تهران نشسته باشد و لیمو را در میان انبوه برگ‌های معطر کشیده باشد. نوشته بود که خانه‌شان در یوسف‌آباد بوده است.  نمی‌دانم یعنی از خود پرسیدم مگر منولیا ایرانی‌ست. شاید از نوع درختی آن بوده. در هر حال او تنها گل‌هایش را کشیده بود. خودش هم آن‌جا نشسته بود و نرفتم از خودش بپرسم رفته بودم نقاشی‌هایش را ببینم و نه خودش را.
نمی‌دانم چرا لیموها را چنان در تاریکی کشیده بود. برای من لیمو نورانی‌ست. روز است. لیموهایش هنوز نرسیده بودند. ترش بودند. در هر حال با خودم گفتم آن‌ها را به دیوار اتاقم نخواهم آویخت. فعلا دیوار شکسته است. منولیاها که با مهارت کشیده شده بود مرا یاد نقاشی‌های داروخانه‌ها انداخت. یاد دروس بیولوژی. آن زمان که داروساز ها نقاش هم بودند. اما بزرگ‌ترین تابلو جایی بود در ایران که هر کس که ایران را دیده است آن‌جا را دیده است. کوه‌هایی بود نه بلند و در فاصله‌ای از ما درختی بود. یک دانه. درختِ خاک‌های خشک بود.  یک سوی درخت هم به جانب آسمان شوق داشت. آن تابلو هم تاریک بود اما درخت در روشنایی بود. درخت روشنایی بود.
تنها ول‌خرجی که آقای استوانی در زرد به کار برده بودند در آن درخت بود. خواستم بروم و یپرسم‌شان که آیا نور را در ایران جا گذاشته است، نرفتم.