موسم اسطوخدوس است. زود رسیدهاند امسال با خوشههای کبودشان. سکرآورند. یک دانهاش در فنجانی شما را به خوابهای هفت پادشاه میبرد. و لای ملحفهها شما را به خویش میکشد! خوشاند.
30.6.11
جوزالطیب و اسطوخدوس
موسم اسطوخدوس است. زود رسیدهاند امسال با خوشههای کبودشان. سکرآورند. یک دانهاش در فنجانی شما را به خوابهای هفت پادشاه میبرد. و لای ملحفهها شما را به خویش میکشد! خوشاند.
28.6.11
شهری بیفاصله
جدایی نادر از سیمین، جدایی زندگیست. جدایی از زندگیست. آنچه نیست زندگیست. فیلم زندگی تهرانیان را نشان میدهد. نمیخواهم بگویم در تهران میماند. مردمان شهرنشین را. کلانشهرها. کسی زندگینمیکند. تقریبا هیچکس. من تهران را چنین دیدهام. مرد و زن و بچه و بزرگ، شاگرد مدرسه. شهری که برای پیرش حجرهی پذیرایی ندارد. برای جوان و کودکش هم. دخترک بیچاره در دعوا و دادگاه درس میخواند.
تهران شهریست که مردم بدون نهادها در اصطکاک هم به سر میبرند. جاهای دیگر در دنیا نهادها از اصطکاک مردم کم میکنند. فاصلهها را بیشتر. و در اصطکاکِ بیشتر خود و غیر را فرسوده میکنند. خانهها و فضایشان، مردم و مناسباتشان خیلی آشناست.
مردم نه تنها تنگ هم زندگی میکنند و در خانههای تنگ، زیر بار گناه هم. بار گناه جابجایی و دگردیسی خود و جامعه را بر دوش میکشند. در کشوهای خود کنار اسکناسها قایم میکنند- اینجا کسی در خانه پول نگاه نمیدارد.
گناه ترک کردن پدر پیر و بار ترک نکردنش را. گناه ترک کردن شوی و بار ترک نکردنش را. گناه ترک ارزشها و بار ترک نکردنش را. گناه ترک شرع و حدودش را و بار ترک نکردنش را. گناه دزدیها و دروغها و بار راستیها و درستیها را.
هیچ کس انتخاب نمیکند. هیچ کس مجال انتخاب ندارد. جز دختر. در نهایت فیلم، در پایان و آغاز قصهای دیگر شاید. رو به آینده. تنها اوست که انتخاب میکند و شاید دلیل لبخندش رو به قاضی (بازپرس) از همان میآید. دیگران همه مجبورند. او گویی از بار و گناه بیرون خزیده است. شاید.
جدایی نادر از سیمین. جدایی دروغ است از راست. جدایی حلال است از حرام و این تنگی و تلخی از آن میآید. جامعه مردم را زیر بارش پایمال میکند. قاضی نماینده عدالت است. می خواهد دروغ و راست را از هم جدا کند. یکی این طرف و یکی آن طرف. میانشان بنشیند. زن و شوی را میخواهد به هم بچسباند. اما دروغ و راست را نمیشود از هم جدا کرد. گاهی در قرابتند و بههم میسایند. باید اسباب فاصله را جور کرد. عدالت ورشکستهاست. سهمش به کسی نمیرسد.
جدایی نادر از سیمین ناکارایی راستی و حلال است. دست و پا گیریشان. داستان جامعهایست که در دام دروغ اولش میماند و تا پلهی آخرِ دروغ پایش سر میخورد. نه جستجوی راستی نادر به دردش میخورد و نه حلالِ راضیه. «کد»های این شهر دیگر کار نمیکند. کلیدش قفلی را فتح نمیکند. و از همه بدتر حلال راضیه و حلالخواهیاش از سر ترس است. وحشت است. مبادا بلایی دیگر بیاید. آزادانه و آزاد نیست. در بند است. خود آزادی انتخاب و اختیار ندارد که پیرمرد نامحرم را تروخشک کند. حقیقت و واقعیت کنار نمیآیند. حق نجات نمیدهد. بیرحم است. ظرف از محتوایش تهی شده. باید اجازهاش را از کسی بگیرد. گناهش را پای دیگری بیاندازد. جامعهای که هرکس طوق گناه را به گردن دیگری میاندازد. دلال.
راستی نادر هم، راستی بخشنده و سخاوتمند نیست. نه به درد خودش میخورد و نه به درد غیر. وسواسِ راستیاست. آب و آب کشیِ راستی.
جدایی نادر از سیمین تنگاتنگی چیزهاست و اصطکاک. نه تنها طبقات. مردم، زن و مرد، پیر و جوان، کودک و بزرگ. و در نهایت جدایی همه. تنهاییشان. نه اینکه این مردم یکدیگر را دوست نداشته باشند. فرصتش را ندارند. فراغتش را ندارند. جامعه، شهر و خانهها، جایشان را مشخص نکردهاست. میان گذشته و آینده، سنت و مدرنیته، به هم میسایند. میفرسایند.
چه قدر خانه سیمین و نادر شلوغ است. و سرِ مردم.
27.6.11
پروانهای که آزادی را دوست نداشت

پروانه، اول پشت شیشه پنجره بود. خودش را به شیشه می کوبید یا من اینجور گمان می کردم. بعد ظهر روز داغی بود و من میان خواب و بیداری اتاقی تاریک و خنک. تنها کاری که شدنی بود.
آزادش کردم. یا اینطور گمان میکردم. آمد روی انگشتم. پنجره را باز کردم و پرید و رفت.
نیم ساعت بعد برگشته بود. پشت شیشه پنجرهای دیگر.
از محض نور آمده بود پشت نور. رو به نور.
25.6.11
کجایی میر؟
از صفحهی فیس بوک آقای شهبازی از مجموعه صحبت ها و بحث های روزهای خرداد که خود در وبلاگشان منتشر کردهاند.از یکی از اعضا که سبز نیست.
کسی چه می داند که که سبز است و که سبز نیست.
«جنبش سبز را، اگر به مثابه هر سازمان عمومي/ اجتماعي، داراي رأس و بدنه بدانيم، اگر چه سلولهاي بدنه آن نمرده و نميميرند (نه رفقاي ما مردهاند و نه عوض شدهاند و نه مطالباتشان برآورده شده و...) و "مغناطيس مطالبات" اين سلولها مي تواند همواره و در هر زمان و مکان، جذب آهنرباهايي که جاذب اين مغناطيس هستند بشوند، ولي با جدا ساختن رأس از بدنه آن عملاً مرده است. به عبارتي کارمندان هستند ولي تعلق سازماني ندارند و سازمان عملاً متلاشي شده است. البته کساني مثل اميرارجمند و... هستند که روزگاري که مغزي در کار بود، نقش اعصاب را بازي ميکردند، ولي اکنون که ارتباط مغز و اعصاب قطع شده است، تلاشهاي کور اينها، دست و پا زدنهاي مذبوحانه (انتخاب تعبير، دقيق است) پس از ذبح است که خون و انرژي بيشتري را از اين بدن نيمه جان خارج ميکند و بعلاوه سلاخان را وا ميدارد که همين دست و پاي بي سر را نيز ببندند و بيشتر بگيرند (محدوديت بيشتر بي هيچ ثمر مشخصي). کارکرد تظاهرات ابلهانهاي که ميخواهند راه بيندازند (مستقل از نفع واضح و آشکار و سرشاري که براي الفنون و رفقا دارد) جز نشانهاي از وجود و حيات سلولها نيست. کارکردي که عملاً در 25 بهمن اعلام و اثبات شد و گمان نکنم کسي در آن ترديد داشته باشد. از مغزنخودي ترين خطيب جمعه کشور (اقاي ج) و برادر حسين (که هدف مشخص دارد: تحريک از راه تحقير) که بگذريم، بعد از 25 بهمن نديديم که کسي ديگر سبزها را تحقير کند و هيچ بشمارد و تحريک کند و ... (کاري که به کرات قبل از آن انجام مي شد و مي گفتند مرده و رفته و ...). و به نظرم اين بساط، بيشتر از هر چيز، حب نفس آقايان "اعصاب" است (حسن تعبير کرديم ها) براي -به خيال خودشان- زنده نگه داشتن جنبشي که زنده است و نياز به دست و پا زدن بيدليل بيشتر و هدر دادن انرژي و خون بيشتر وايجاد و تحمل محدوديتهاي جديدتر ندارد. کاش آقايان را عقلي بود. کجايي مير؟ من بهت رأي ندادم ولي اقلاً عقلي در سر خودت بود.
دوستي دارم که از خانداني مذهبي، عريق و عميق و ريشهدار است و از خانداني است که با امام و انقلاب پيوند داشته و زحمت کشيده و... در هيچ تظاهراتي شرکت نکرده بود. ولي 25 بهمن را رفته بود. از تعجب شاخ در آوردم که "فلاني! تو و اين حرفها! روز روزش نرفتي و حالا؟" گفت: "لازمشان بود. حالم از اين همه دروغ و پررويي به هم ميخورد. فقط دلم ميخواست نشان بدهم که اين زارت و پورتهايي که اينها ميکنند (مرده و تمام شده و مردم همه الان آگاه شده و با بصيرت شدهاند و...) ياوه است. رفتيم و جمعيت هم خوب بود. حرفمان زده شد. حالا ميرويم خانه مينشينيم تا وقت مناسب برسد. يک وقتي بياييم هزينه بدهيم که ارزشش را داشته باشد و اميدي در پياش باشد ؛ يک انتخابات جاندار ديگر، يک موقعيت خوبي که بشود حرفي را بر کرسياي نشاند." و ديگر هم تظاهراتهاي بعدي را نرفت. تظاهراتهايي که ابلهانه و از سر ذوق آقايان بيکار اعلام ميشد و جز سرخوردگي در بدنه و سرکوب ثمري نداشت. ميخواهم بگويم اين بدنه زنده است و هوشمند هم هست و به هر ضربي نميرقصد. به اين سادگي گول هم نميخورد. و اين هوشمندي پيچيده، چيزي است که ظاهراً حضرات از درکش عاجزند و توان و نيت برخورد ظريف و پيچيده و نرم را ندارند. دوستي دارم از رفقاي [...] باهاش بحث ميکرديم و... ميگفت آقا ما حوصله موصله جنگ نرم نداريم. بيا وسط خيابون ببينم حرف حسابت چيه، بگير و برو جلو!
الفنون و رفقا از روز اوّل در شکاف ميان اين دو نشستند (حکومت و بدنه سبز که بزرگ بود و اکثريت نخبگان را شامل) و بر آتش آن دميدند و بنزين "خس و خاشاک" بر آن آتش ريختند (نقش سلحشورانه برادر حسينها فراموش نشود) و مير از روز نخست- البته که نشست در موضع مخالف- ولي در موضع دوخت و دوز اين شکاف بود. به تمامه دستش دراز بود که يکي بفشاردش و بگيرد و بيايد جلو. و او ميتوانست سر و بدنه را دوباره به نظام پيوند بدهد و شکاف را پر کند و... نگذاشتند. اهالي شکاف نگذاشتند. البته قدما گفتهاند که حق حفاظت و دفاع از خانه از حقوق اوليه است و حضراتي که در "شکاف" لانه کرده بودند، بايد از لانهشان دفاع ميکردند. هزينهاش را ملت ميدهد، بدهد.
فحشش را الفنون ميداد و تحريکش را برادر حسين ميکرد، سبزهاي تحريک شده که به ميدان ميآمدند، باتومش را رفقاي- عمدتاً- خالص ما توي سر اينها ميزدند. دعوا را الفنون راه ميانداخت و مشتش را حضرات بابصيرت ميزدند و زندانش را حضرات بابصيرت مي کردند و... در روي گودرم بسيار بيادبانه نوشتم (ولي تعبير رسايي است) و از محضرتان عذر ميخواهم: اول مسئله ا. ن. بود ولي رفت آن پشت قايم شد. دعوا راه انداخت و رفت قايم شد. آقايان به جايش دعوا کردند و مشت زدند و... مسئله براي سبزها عوض شد. گفتند پس تقصير ا. ن. نيست. اين ا. ن. برود يک ا. ن. ديگر ميآيد. بايد رفت و روده را از جاي درآورد. و اينجاست که جناب ا. ن. دوباره آمده جلو و افقهاي روشني از پاره کردن روده نشان ميدهد. (هلوي با هسته خورده شده) و ملتي که سالهاست- به خاطر شنيده نشدن خواستهايش- به "نه" گفتن به اين و آن وضعيت عادت کرده، راضي شود که به قيمت "نه" گفتن به وضع فعلي زير بار آتش برافروز اصلي هم برود. و اين درد بزرگي است.
ديپلماسي عمومي با "برند"سازي (که پايان نامه بنده بود) پيوند مشخص و تنگاتنگ دارد. براي ساده کردن مسئله، مثال ميزنم. يک تست اين است که ميگويند "اولين 5 کلمهاي که از شنيدن سوئيس به ذهنتان متبادر ميشود چيست؟" و بيشترين فرکانس در پاسخها عبارت بوده است: ساعت، شکلات، ثبات، بانک، بي طرفي. برند، تصوير يک محصول/ مکان/ خدمت در بازار است. در مقياس جهاني شما ببينيد ما چه برندي داشتيم (گزارشات استاد بزرگوار از سفرهاي خارجي در اوايل انقلاب نمونه واضحي است) و اکنون چه. در داخل نيز همين است. ببينيد چه تصويري از حاکميت نزد مردم ارائه ميدهيم. ما نسبت به اين تصوير مسئوليم. شما ببينيد ما در اين چند ساله سيگنال رحمت بيرون دادهايم يا خشونت؟ در دنيا سرمان را بخورد. داخل را نگاه کنيم ببينيم با تصوير خود چه کردهايم. مرگ هاله سحابيها، گرچه خود ميتواند موجب حوادث و التهاباتي باشد (چنانچه حدس ما نيز چنين بود) ولي روي تصوير بزرگتر که نگاه کنيم، چنين اتفاقاتي روي يک حاکميت را سياه ميکند. ميشود پرچم رسوايي. تا صد سال ديگر ميشود شاهد آوردش و بر سر اين نظام کوفت. بد نيست يک نظر سنجي بکنيم از همان 5 کلمه در مورد نظام. يقين دارم تصويري که در اذهان نخبگان است- که اخبار را از مجاري مختلف غيرحکومتي نيز به دست مي آورند- تصويري به شدت متفاوت از توده مردم است و يحتمل اصلاً مثبت نيست. و اين تصوير براي حضرات که فقط "لايي خوردن" را "گل ِ خورده" حساب ميکنند، تقريباً هيچ اهميتي ندارد. و چه چيزي بهتر از اين براي الفنون و رفقا و ساير دشمنان اين مملکت؟
ختم کنم: بنده اگر به رغم ميل باطنيام به سبزها پرداختم تنها از آن جهت بود که الفنون و رفقا (شما بفرماييد مشاييون) را عفونت زخم سبز (آن شکاف کذا) ميبينم و ميديدم. و استخواني لاي زخم نظام تا يک وقت نانداني برخي را تعطيل نکند. هاشمي آن شاگرد طبيب ناشي بود که ميخواست با صداقتش آن استخوان لاي زخم را بيرون بکشد و به ترميم زخم کمک کند. خوشبختانه طبيب (برادر حسينها و رساييها و شيخ ممد يزديها و...) سر رسيد و نگذاشت اين فاجعه رخ بدهد و استخوان از لاي زخم بيرون کشيده شود و بيمار مداوا شود و دکان طبيبان عزيزمان تعطيل! اکنون نيز بايد به طبابت اين طبيبان مشکوک بود و نگذاشت احمد خاتميها و (با عرض پوزش: آقاي مصباحها و...) جلودار دفع استخوان شوند. که حسن تعبير اين است که ايشان درک پزشکي درستي نداشتهاند. و بلاي بعدي که به سر اين نظام ميآورند، اي بسا بدتر باشد. از ما گفتن»
20.6.11
19.6.11
حافظ، این اولین پلیس بدحجابی
«بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
که داد من بستاند زمکر و دستانش
بندگی زلف
تماشاگه زلف
چین زلف
قصه گیسو
سلسله مو
کفر زلف
بوی زلف
زلف هندو
زلف سیاه
بلای زلف
زلف عنبر افشان
شکنج زلف پریشان
بند زلف
حلقه گیسو
زلف سمنسای
زلف کمند
تاب گیسوی
شب زلف
داغ زلف
زنجیر مو
رسن زلف
خم زلفین
موی دلکش
و بعد از همه اینها:
چنین که از همه سو دام راه میبینم
به از حمایت زلفت مرا پناهی نیست»
آنوقت انتظار دارید پلیس زلف را در خیابان دستگیر نکند.
در میان پست، از پستی قدیمیست به نام حافظ خوانی
مقایسه دو ترجمه سیزدهمین
مقایسه دو ترجمه ۱۳
قصه فرانسوای اَسیزی قدیس
قسمت پنجم از فصل پنجم
نویسنده کریستیان بوبن
هر دو ترجمه از زبان اصلی، فرانسه است
ترجمه اول از نیشابور
باز به سفر می رود، سفری به عکس سفرهای پیشین: بی فتح، بیسلاح، بی ندا. به رم میرود- چرا که دور است: آنجا کسی نمیشناسدش. به گرد گدایان میگردد چون دیروز که به دور زیباترین دختران پرسه میزد، چون سگی که طعمهای را بو میکشد. فقر را نمیجوید، برکتی را میجوید که هیچ پولی را توان دادنش نیست. با غریزه گمان میبرد که حقیقت بیشتر در فرو است تا در فرا. بس بیشتر در فقدان تا در پُری. و حقیقت چیست؟ حقیقت برون ما نیست. در معرفتی نیست که بدست میآوریم. اما در حظی است که میدهد. حقیقت حظی است که چیزی خاموشش نمیکند. گنجینهای که حتی مرگ- این زاغ دزد- نخواهد دست بُرد زد. و نزدیک است. می داندش و حسش میکند. اما هنوز سایهای میان او و شعفش هست، میان جهانی چنان که در خدا میتابد و جهان چنان که در دل او میسوزد.
ترجمه دوم منتشر در ایران:
او باز راه سفر در پیش می گیرد، سفرهایی که به عکس گذشته بیشکوه و جلال و بی سلاح و بی خبر به راه آنها گام مینهد. به رم میرود، چون شهری دور دست است و در آنجا هیچکس او را نمیشناسد. همانگونه که دیروز گرد زیباروترین دختران میگشت، این زمان دور و بر گدایان پرسه میزند. به سگی میماند که شکار را بو میکشد. او در پی فقر نیست. در جستجوی غنایی است که هیچ ثروتی را بدان دسترس نیست. به غریزه حدس میزند که حقیقت بیش از آنکه در بالا باشد در پایین است، بیش از آنکه در فزونی باشد در کاستی است. و حقیقت آیا چیست؟ حقیقت خارج از وجود ما نیست. حقیقت در شناختی نیست که از آن پیدا میکنیم، بلکه در نشاطی است که به ما ارزانی میدارد. حقیقت چنان نشاطی است که هیچ چیز را توان فرونشاندن آن نیست، گنجی است که حتی مرگ، این زاغ کج دست را قدرت ربودن آن نیست. و فرانچسکو در یک قدمی آن است. این را می داند و حس می کند. اماهنوز سایه ای میان او و شادمانیش حایل است، میان دنیا آنچنان که در ذات خدا پرتوافشانی میکند و آنچنانکه در قلب او میسوزد.
همانطور که میبینید ترجمه اول پنج و نیم سطر است و ترجمه دوم هفت و نیم. خودتان با اندکی علم ریاضی می توانید حجم جملات را در دو ترجمه حساب کنید. یعنی اگر در هر صفحه پنج سطر بیشتر باشد، در صد صفحه میشود پانصد سطر بیشتر. متن فرانسه را تایپ هم کردم ولی نتوانستم در این پست بکنجانم، مورد قبول واقع نشد. میخواستم خودتان حتی با ندانستن زبان فرانسه هم، با دیدن و شمردن تعداد کلمات و مثلا جای ویرگول و نقطه و اندازه جمله متوجه ماجرا شوید.
17.6.11
بیست و هشت خرداد
از وبلاگ نشانه:
برای اُم داوود
دیشب گذارم به مسجدی افتاد که یک دوست 16 ساله و همکلاسیاش به قصد بریدن از دنیا و عبادت برای 3 روز در حلقه اعتکافکنندگان فرو رفته بود. روزه بودند و من با جعبهای از زولبیا بامیه وارد شدم. نماز مغرب و عشا را که خواندم، بسته تبلیغاتی زیبایی نظرم را جلب کرد که شهرداری تهران به اعتکافکنندگان هدیه داده بود. بستهای زیبا و مفصل. همین بسته چند دقیقه ماندنم را به چند ساعت تبدیل کرد. مثلا مصاحبه با آقای کاظم صدیقی امام جمعه موقت تهران درباره اعتکاف، بخشهایی که به فلسفه و احکام این عبادت جمعی میپرداخت و چندین برگه دعا. مطالعه این متن خودش جذابیتی جداگانه دارد که وقت نمی شود اینجا بنویسم. اما هرکدام از این متنها درست مثل متنهای اینترنتی هایپروار و لینکپذیر مرا از شاخهای به شاخه دیگر کشاند.
مشاهده چند ساعته فضای مسجد و معتکفان هم خودش قصه جداگانهای دارد. این مناسک مسجد را از یک کارکرد روزمره مسلمانان ایرانی یعنی نماز جماعت و برگزاری مجلس ختم و مراسم سالانه احیای ماه رمضان و عزاداریهای محرم، یکباره به معبدی برای گوشهنشینی جمعی و عبادت و زمزمه و اردوگاهی برای یک زندگی سه روزه تبدیل کرده بود. شاید هم به شبهمراسمی از حج. برای من که هر سال یا از دریچه دوربینهای رسمی و یا حکایتهای بعضی شرکتکنندگان به این شور جمعی یا دستکم بخشی از مردم نگاه میکنم، این چند ساعت تجربه جذابی بود. پنهان هم نمیکنم اصل اعتکاف برای من برنامهای مرموز، جذاب و وسوسهکننده است.
از بخشهای اصلی این مراسم و پایان دهنده آن "اعمال امداود" است که جمعی انجام میشود. در همان سطر اول این اعمال در مفایتح الجنان آمده است : "عمل امداود كه عمده اعمال این روز است و براى برآمدن حاجات و كشف كربات و دفع ظلم ظالمان مؤثر است ." بعد هم در شان نزول آن توضیح داده شده در زمانی که شخصی یه نام داود در غل و زنجیر زندان منصور دوانیقی حاکم ظالم و خلیفه معروف عباسی گرفتار است، مادرش به عیادت امام صادق میرود. امام از حال پسرش میپرسد مادر بیتاب و گریان شرح میدهد که داود در زندان عراق اسیر است. امام به او این دعا و اعمالش را یاد میدهد و البته پسر آزاد میشود.
مضمون دعا هم بشدت متمایز و هم اجتماعی است. و از آن عجیبتر اینکه تضمین بالایی برای استجابت دعا و کشف کرب و دفع ظلم ظالم داده است. یک جا دیدم نوشته بود نام اسم اعظم درون آن مستتر است. و به همین دلیل امام از این مادر رنجکشیده میخواهد تا از افشای این دعا نزد دیگران خودداری کند.
من نه ادعایی برای تفسیر اینگونه متنها دارم و نه الان فرصتی هست تا سراغ صحت و سقم آن بروم. اما این یک قرار و اعتقادی شخصی است که وقتی متنی مثل مفاتیح، بارها از سوی میلیونها نفر خوانده شده، قابلیت این را دارد تا جدای از مولف مورد نظر قرار بگیرد.
خواندن صحیفه سجادیه یکی از برنامههای توصیه شده این سه شب بود. سراغ قفسه کتابها رفتم اما از صحیفه خبری نبود . قران بود و مفاتیح .
دست خالی برگشتم اما یکی از میان جمع نسخهای از صحیفه را با خود داشت که مرا به سالهای اول انقلاب برد. یادم افتاد که خودمان یکی از همین نسخهها را داشتیم . چاپ نهم . سال 59 .انتشارات امیر کبیر. ترجمه و نگارش جواد فاضل.
کاعذ کتاب کاهی است و در صفحه اول آن کسی با خودکار آبی ِ بیک نوشته "تقدیم به خواهر با تقوایم" و زیر آن امضایی با تاریخ 3 مهر 59 .
رسم الخط، نوع ترجمه و محتوای دعاها مرا برد به سالهایی که این وجه از رهاییبخشی و ظلمستیزی دین بود که آن را برای ما جذاب کرده بود و یکی یکی بچهها را از میان خانوادههایی غیرمذهبی به سمت دین میکشاند.
دعای چهاردهم صحیفه سجادیه "دعائه فی الظلامات" نام گرفته که در ترجمه آقای فاضل به "شکایت از ستمکاران" ترجمه شده است. یادم هست که همان سالها میخواندیم و میگفتند که اختناق بحدی شدید بود که امام سجاد چاره ای نداشته تا به زبان دعا و در قالب گفت و گو با خدا بعضی بیانیههای سیاسیاش را صادر کند.
با حکایتی که مترجم در مقدمه کتاب آورده میتوان به شدت سانسور و ترس حاکیت عباسی از همین دعاها و راز و نیازها پی برد. اینکه چگونه دو نواده امام چهارم شیعیان و با چه تمهیدات امنیتی و چه مخفیکاریهایی اقدام به مبادله نسخههای خود کردهاند.
صحیفه در روزگاری، بسان اعلامیهای مخفی و سری تنها در دو نسخه در حفاظتی کامل از سوی مالکانش نگهداری میشده تا به دست حاکم عباسی نیفتد. یک نسخه نزد یحییبنزید نوه امام چهارم شیعیان و دیگری در دست نوه دیگرش امام صادق.
هم زید و هم پسرش یحیی در شورشی اعتراضی و مسلحانه علیه عباسیان کشته میشوند. اما گفت و گوی میان یکی از اصحاب امام صادق با یحیی و در آغاز قیامش جالب است :
متوکل بن هارون یکی از یاران جعفر بن صادق در دیداری اتفاقی با یحیی میگوید:
"در این هنگام یحیی بن زید از من پرسید:
- آیا جعفر بن محمد را دیدار کردهای؟ درباره من سخنی نفرمود
گفتم چرا شنیدهام
- چه شنیده ای به من بگو
- فدای تو گردم دوست نمیدارم در چنین هنگامه آنچه شنیدهام برای تو بازگویم.
فرمود: مرا از مرگ میترسانی؟ زودباش هرچه شنیدهای بگو
گفتم چنین میفرمود که تو هم مثل پدرت کشته و بدار آویخته خواهی شد. رنگ رویش برگشت و این آیت را از کلام الله کریم تلاوت و اضافه کرد. ای متوکل ! پروردگار بزرگ دین اسلام را بوسیله ما تایید و تحکیم فرمود و بما علم و شمشیر عطا کرد. علم و شمشیر در اختیار ما قرار گرفت ولی پسران عموی ما فقط به علم اختصاص یافتهاند.
گفتم فدای تو گردم . چنین میبینم که مردم پسر عمویت جعفر صادق صلوات الله علیه را بیش از تو دوست میدارند و بسوی او میل بیشتری نشان میدهند
- اینطور است. عموی من محمد بن علی و پسرش جعفر بن محمد صلوات الله علیهم مردم را بسوی زندگانی میخوانند ولی ما مردم را بجانب مرگ دعوت میکنیم.
ترجمه این دعا از صحیفه را عینا از کتابی که گفتم میآورم و به رسمالخط آن هم دست نمیزنم. ترجمهای به سبک سی و چند سال پیش . مهم بود تا مرور کنم کلمههای اصلی امام سجاد را ما در سالهای حول انقلاب با چه واژههای جانشینی در فارسی خواندهایم و دنیای ذهنی ما با چه مصالحی ساخته شده و چه سبکی از معماری را پذیرفته بود. در ضمن این کار خواستم در همراهی با معتکفان عملی از اعمال این شبها را به جا آورده باشم که خواندن دعایی از صحیفه است.
شکایت از ستمکاران
ای داننده بیمانند که از ناله ستمدیدگان خبر داری و آنچه را که بر مردم مظلوم میگذرد ناگفته میدانی و در تصدیق شکایتها و حکایتهایشان بگواهی گواهان بینیازی .
ای آنکس که دست حمایت و یاری تو همواره بسوی ستمزدگان دراز است و هرگز ستمکاران را شایسته یاری و حمایت نمیدانی.
ای پروردگار دانا و توانای من! تو دیدهای که از " در اینجا نام و نام پدر ظالم را یاد میکرد" چه ستم دیدهام و میدانی که در فشار زجر و عذاب وی چه کشیدهام.
پروردگار من ! این قوم که مشت ستم گره کردهاند و دست بیداد از آستین برآوردهاند نعمت ترا کفران کردهاند و مغرورانه به انکار قدرت و سلطنت تو برخاستهاند.
پروردگارا بروان محمد و آل محمد درود فرست و آنکس را که بر من ستم کرده و دشمنی آورده به قهر و غضب بگیر و شرارتش را از جان من بکاه و آن چنانش در کار خویش سرگردان بدار که مرا فراموش کند و از آزار من بازماند.
پروردگار من ! مزه ظلم در کامش تلخ بگردان و داد مرا از بیداد وی بگیر و مرا از ارتکاب ظلم و ستم در پناه خویش ایمن فرمای و مگذار پنجه های من همچون چنگال نابکار وی به خون مظلوم آلایش بیابد.
خداوندا ! بر محمد و آل محمد درود فرست و دشمن ستمکار مرا به روزگاری بنشان که دل دردمند مرا شفا ببخشد و خشم و غضب من فرو بنشیند.
خدواندا! بر محمد و آل محمد درود فرست و بپاداش رنجی که از ظلم ظالم بردهام گناهان مرا ببخش و ستم او را با رحمت و مرحمت خویش جبران فرمای و آنچه در حق من بدی کردهاند در برابر محبت تو ناچیز باشد و دور از غضب و سطوت و صولت دیگران را هیچ نشماریم و با شقفت و انعام تو بر هیچ مصیبت اشک نریزیم و خاطر رنجیده نداریم.
پروردگارا! آنچنانکه از ظلم و ستم به نکوهش یاد کردی مرا از ظلم و ستم برکنار دار و بدان ترتیب که ظلم و ستم را منفور و مکروه شمردهای مگذار دامان من به ظلم و ستم بیالاید و بنده تو از پیشگاه تو با نفرت و کراهت رانده شود.
پروردگار من ! جز به حضرت تو در نزد کس غم خود باز نگویم و جز از قدرت و قوت تو از هیچکس کمک تمنا ندارم و حاکمی جز تو نشناسم.
بروان محمد و آل محمد رحمت فرست و حاجت مرا اجابت فرمای و شکایت مرا از دشمن من با توبیخی که بر وی روا میداری مقرون دار.
خدای من! مرا از عدالت خویش نومید مخواه و در این نومیدی جان مرا به تشویش مینداز.
خداوندا. بر دشمن ستمکردار من ببخش و ویرا در این بخشش به ظلم و ستم دلیر مکن.
تا مبادا همچنان بر جان مردم توسن ستم بتازد و برکردار ناهنجار خویش پای اصرار بفشارد.
آنچه را که بستمکاران وعده کردهای بدو برسان تا دیگر گرد ستمکاری نگردد و آنچه را که بستمکشان وعده دادهای در حق من اجابت فرمای تا دل شکسته من بیاساید و خاطرم خوشنود شود.
پروردگار من ! به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و بمن توفیق و سعادتی عطا فرمای تا بآنچه در حق من روا میداری رضا دهم و بتقدیر تو تسلیم باشم . چه به من ببخشی و چه از من بازگیری. در همه حال خورسندی من باشد و مرا بسوی آن هدف که قویم تر است هدایت کن و بکاری که دین و دنیای مرا با سلامت مقرون دارد بگمار.
پروردگار من ! اگر چنین امضا فرمودهای که دشمن ستمکردار مرا در این دنیا آسوده بگذاری و بروز رستاخیز کیفرش بازدهی و مصلحت مرا در زندگانی من چنین شناختهای بروان محمد و آل محمد رحمت فرست و ایدنی منک بنیه صادقه و صبر دائم.
بمن نیتی راست و روشن عطا فرمای تا مصلحت خویش باز شناسم و قلب مرا شکیبا دار تا بر زجر و عذاب صبرکنم و بانتظار روزی که در پیشگاه تو عرض مخاصمت و محاکمت کنند بنشینم.
پروردگارا! روا مدار که همچون مردم نابردبار ناله و فریاد برآوردم و آزمندانه از دست انتقامجوی تو انتقام خویش را از دشمن بخواهم.
در آئینه قلب من سایهای از آنچه بروز رستاخیز درباره مظلوم و ظالم خواهی کرد برافکن تا لذت ثواب ترا در کام خویش ادراک کنم و شقاوت و مذلت ظالم خویش را به بینم و بدین ترتیب خوشدل وخورسند شوم و بر مرارتهای زندگی شکیبا بمانم.
پروردگار من! بمن کمک کن تا ترا بشناسم و به پیشکاه الوهیت تو گردن طاعت و عبادت فرو بشکنم. و بر قسمت خویش که با رضای تو مقرون است قناعت کنم. همواره شیوه من شکر تو و عادت من ذکر تو باشد، و با اطمینان و اعتماد سرنوشت خود را دریابم و آنچه تو خواهی بخواهم.
ای پروردگار جهان و جهانیان ! فضل تو عظیم و قدرت تو بیمانند است.
جهان دربند تو و جهانیان بنده تو باشند . خدای من دعای مرا اجابت فرمای.
16.6.11
بیست و شش خرداد
نشانگان پایان سیاست در ایران
کاوه احسانی
بگذارید ماجراها را از ابتدا مرور کنیم. دو سال قبل در همین روزها ایران شاهد بزرگترین راهپیماییهای اعتراضی پس از انقلاب بود. موسوی، کروبی و مجموع اصلاحطلبان چگونه توانستند تودههای مردم را به خیابان بیاورند؟
دو سال قبل مردم بیرون آمدند، اول برای رای دادن و سپس برای اعتراض، چرا که آنها خواهان تغییر از طریق گزینههایی بودند که نظام سیاسی در جریان انتخابات به آنها پیشنهاد داده بود. این رأی نه تنها به خودی خود حائز اهمیت بود، بلکه کل فرآیند انتخاباتی که پیش از رأی دادن مردم اتفاق افتاده و بحثهای زیادی را در جامعه، رسانهها و حتی تلویزیون دامن زده بود نیز اهمیت داشت؛ بحثهایی حول این موضوع که مردم خواهان کدام سیاستها، آزادیها، عدالت و نمایندگان سیاسی هستند. در عین حال، احساس همبستگی، انرژی ویژهای به جوانان و آنها که تجربهای در این زمینه نداشتند، بخشیده بود. آنها حالا حس قدرت جمعی و شان و منزلتی را تجربه میکردند که پیش از آن نیازموده بودند.
در ایران از زمان انقلاب تجربیات انباشته شده بسیاری درباره سیاستهای انتخاباتی داشتهایم. جمهوری اسلامی هیچ وقت یک دموکراسی نبوده، اما همیشه کم و بیش یک نظام جمهوری بودهاست. از یک طرف ما یک جمع کوچک نخبگان سیاسی داریم که قدرت را به انحصار خود درآوردهاند و به ندرت به کس دیگری اجازه دادهاند که در آن مشارکت داشته باشد. نخبگان سیاسی ایران همه یکدیگر را به واسطه شبکههای پیچیده مدرسهای، وابستگی سیاسی به مکتب خمینی، پسزمینههای نظامی و حتی ازدواجهای متعدد درون گروهی نیمه مخفی و پیچ در پیچ، میشناسند. بسیاری از چهرههای سیاسی برجسته به عقد دختر یا پسر آن دیگری درآمدهاند، حتی اگر آنها به اردوهای سیاسی متفاوتی تعلق داشته باشند. اما این نخبگان از نظر ایدئولوژیک همیشه چند دسته بودهاند. و برای تداوم یافتن قدرت خود، بر وحدت کلمه اتکا میکنند. شعار همیشگی خمینی “وحدت کلمه” بود. این نخبگان سیاسیِ چند دسته، قدرت را میان خودشان توزیع میکنند و پشتیبانی عموم و مشروعیت سیاسی خود را به واسطه رفتن میان مردم به هنگام رأیگیریها، بدست آورده و حفظ میکنند.
از این نظر جمهوری اسلامی همیشه یک نظام جمهوری بودهاست، به طوری که رای عموم، قدرت سیاسی را میان گروههای متضاد نخبگان حاکم توزیع میکند. اما یک نظام دموکراتیک نیست چرا که ورود به عرصه انتخابات برای همه شهروندان ممکن نیست، بلکه تنها آنانی میتوانند قدم به این عرصه بگذارند که حکومت آنها را دستچین کردهاست. خاتمی تلاش کرد که این وضعیت را تغییر دهد – حداقل در سطح محلی – آنهم با برگزاری انتخابات شوراهای شهر و روستا در سال 1999 (زمستان 1377)، زمانی که هر کسی میتوانست در کلام کاندیدای انتخابات باشد و برنده شود!
حداقل تا دو سال قبل قاعده بازی چنین بود که اگر یکی از جناحها در انتخابات شکست میخورد، در کناری میایستاد و تا رقابت بعدی صبر میکرد. به این ترتیب، خامنهای و احمدینژاد با تقلب در انتخابات، قواعد بازی نظام را شکستند که از سال 1979 اجرا شده بود. این به منزله شوک بیسابقهای بود که باعث شد میلیونها نفر به خیابانها و بامهای خانهها بروند.
بنابراین، ایرانیان در طول سالیان تجربه زیادی را در زمینه محدودیتها و همچنین امکانهای سیاستهای انتخاباتی انباشتهاند. من گمان نمیکنم اغلب ایرانیان چنین توهماتی داشته باشند که انتخابات به خودی خود و به طرزی جادویی زندگی آنها را بهبود میبخشد. در عین حال، این را آموختهاند که انتخابات همیشه تفاوتی را به همراه میآورد، حداقل اینکه صدای خودشان را میتوانند به گوشها برسانند. در سال 2003، تهرانیهای منزجر از نظام، انتخابات محلی شورای شهر را تحریم کردند. آن یازده درصد تهرانیهایی که رأی دادند، آبادگران را برای شورای شهر برگزیدند و آنها نیز به نوبه خود، احمدینژاد را به عنوان شهردار انتخاب کردند. این مقدمات مسیر او را برای دست یافتن به جایگاه ریاست جمهوری در سال 2005 فراهم کرد، و در آن سال نیز بسیاری از مردم یا از رأی دادن امتناع کردند یا علیه رفسنجانی رأی دادند. انتخابات، پیامدهایی دارد. ما این را یاد گرفتهایم. در یک جامعه پیچیده که نظام آن نیز نظامی بسته است، هیچ کاندیدای ایدهآلی وجود ندارد. اما پیامدهای انتخابهای مختلف واقعیت دارند. به همین خاطر بود که مردمی که آن زمان انتخابات را تحریم کرده بودند، یا بسیاری از آن 30 درصد حوزههای انتخاباتی که بعد از انقلاب هیچگاه رأی نداده بودند، این بار در اتخابات دو سال قبل برای رأی دادن به میدان آمدند. به عقیده من این بار فرآیند انتخابات نیز بسیار متفاوت از دفعات قبل بود. موسوی میبایست با عموم مردم در کنش متقابل میبود و با مطالبات یک جامعه مدنی بالنده از نظر سیاسی، خود را تطبیق میداد. برای مثال، او مجبور بود که به ائتلافی از 70 گروه زنان و فمینیست توجه کند که فعالانی از طیفهای مختلف ایدئولوژیک مذهبی / سکولار بودند و میخواستند بدانند او در صورت رای آوردن در جهت برابری حقوق زنان چه کار میخواهد بکند. از این نظر موسوی و کروبی ناگزیر بودند که به جای رهبران انتصابی، نمایندگان سیاسی حامیان خود بشوند. این بده و بستان – که نقطه آغاز سیاست دموکراتیک است – توضیح این مسئله بود که چرا مردم از تقلب انتخاباتی دو سال قبل خشمگین شدند و در اعتراض به دزدیده شدن آرا به بیرون آمدند.
گمان میکنید امکانش بود که در همان زمان جنبش سبز به پیروزی برسد یا نه؟ اساسا پیروزی در آن مقطع چگونه ممکن بود؟
احتمالا نه. محافظهکاران برای دزیدن رایها و به کار بردن زور در صورت لزوم برنامهریزی کرده بودند. آنها سازماندهی شده بودند و طرح و برنامه داشتند. سبزها چنین نکرده بودند. به نظرم اگر برنامهریزی و سازماندهی بیشتری وجود داشت، بهخصوص برای گسترش اعتراضات بیرون از خیابانها و در محلهای کار – کارخانهها، دفاتر، بازارها – شانس خوبی بود که ارتجاعیون را مجبور به پذیرش نتیجه رای مردم کنند یا حداقل اجازه بازشماری آزادانه آراء داده شود. اما جنبش سبز به معنای واقعی کلمه یک “جنبش” نیست. موسوی به درستی آن را یک موج نامید و در واقع همین هم هست. جنبشهای اجتماعی یک مرکز دارند، تشکیلات دارند، تلاش میکنند که به نهاد تبدیل شوند، حتی اگر زیرزمینی و غیرقانونی باشند. اتحادیههای تجاری، احزاب سیاسی، جنبشهای ضد جنگ، جنبشهای حقوق مدنی و زنان مثالهای خوبی هستند. سبزها هیچگاه به این معنا به “یک جنبش” بدل نشدند. بنابراین تصور این دشوار است که آنها چگونه میتوانستند بر حکومتی که همیشه سرکوبگر بوده، پیروز بشوند. این درسی است که ما نیاز داریم بیاموزیم. بدون ائتلاف یکپارچه و سازمانیافته، رهبری، و مسلما هدف مشترک و صریح، پیروزی بر نیروهای سرکوبگر غیرممکن است. به گمان من، ممکن است که حاکم مستبد با انفجار خشم عمومی سرنگون شود، اما هیچ تضمینی نیست که این کار پیامد بهتری داشته باشد.
حالا خشم کور و خشونت ابزاری شدهاست برای تغییر سیاسی در هر زمینهای که امکانش باشد و این تغییر رخ خواهد داد. سبزها برای این که ائتلافهایی سیاسی را به منظور مقاومت در مقابل سرکوب تشکیل دهند و جنگ را از خیابانها به محلهای کار بکشانند، میبایست کارگران و کارمندان را نیز در برنامه عملیاتی خود در نظر میگرفتند. اما سیاستهای نئولیبرال از پایان جنگ ایران و عراق به این سو، جمعیت شاغل را نشانه رفته بود. از این نظر شاغلان – کارگران کارخانه، معلمان، کشاورزان، پرستاران، کارمندان اداری و… – شاید احساس همذات پنداری با سبزها بکنند، اما صرفا به شکل فردی. در هر حال آنها نه توانایی این کار را داشتند و نه دلیلی که بقا خود را با کار تشکیلاتی و جمعی به مخاطره بیندازند. این قصور سبزها بود و من معتقدم که اصلاحطلبان خواستههای جمعیت شاغل در رابطه با عدالت اجتماعی را در برنامههای خود منظور نکردهاند. آنچه دریافتیم این بود که اعتراضهای خیابانی به خودی خود و در غیاب مقاومت سازمانیافته که بتواند عرصه نبرد را از خیابانها به محلهای کار منتقل کند، پیروز نخواهد شد.
اعتراضهای خیابانی به خودی خود و در غیاب مقاومت سازمانیافته که بتواند عرصه نبرد را از خیابانها به محلهای کار منتقل کند، پیروز نخواهد شد
نکته قابل توجه، پافشاری سرسختانه حکومت روی حرف و اراده خود است، به نحوی که در این دو سال حتی یک گام هم در برابر معترضان عقب ننشسته. فکر میکنید حکومت تا کجا میتواند به همین شکل ادامه بدهد؟ این سرسختی چه تبعاتی را برای آنها در پی داشتهاست؟
هیچ کدام ما نمیتواند پیشبینی کند که این مسائل تا کجا ادامه مییابد. ظرفیت خشونت در این حکومت بیاندازه است و هنوز از تمام قوا به سود خودش استفاده نکرده. سوریه، یمن، بحرین، حتی مصر را ببینید؛ در این کشورهای عربی به نسبت ایران، نفرات بیشتری قتل عام شدهاند. در مقایسه، میزان سرکوب در ایران محدودتر بودهاست. چرا این چنین است؟ احساسم این است که اگر سرکوب خشونتآمیز در ایران، بهویژه در شهرهای بزرگ، از حد معینی تجاوز کند، بدنه اصلی نیروهای امنیتی شاید در کنار هم باقی نمانند. اما این لزوما برای آینده دموکراسی بهتر نیست، چرا که در نهایت گروههای مستقل کوچکتری باقی میمانند که به معنای واقعی کلمه، نیروهایی فاشیست هستند و دیگر هیچ چیزی نمیتواند مهارشان کند، حتی وفاداری به ولی فقیه. کابوس خشونت و انفجار خشم به سادگی میتواند ایران را فرا گیرد، مانند الجزایر در دهه 1990 یا افغانستان. اینها جوامعی متفاوت هستند، اما خشونت هراسناک آنجا را فراگرفت چرا که چسب سیاست که این جوامع را در کنار هم نگه میداشت، خاصیت خود را از دست داد. طنز قضیه در این است که نهادهایی چون ولی فقیه، سپاه و بسیج که شاید موانع اصلی در برابر خواست دموکراتیک عموم باشند، در عین حال مانند چسبی هستند که یک کندوی واقعی پر از زنبوران مهاجم را نگه میدارد. واقعیت این است که این نهادهای حاکم دیگر نمیتوانند به مذاکره یا مصالحه با آرای عمومی تکیه کنند، اما اتکای آنها صرفا بر نیروهای خشن و بیرحم نیز نشانه بسیار خطرناکی است. لجاجت، انعطافناپذیری و خشونت بیرحمانه میتوانند نشانههایی از پایان سیاست و احتمال مصالحه باشند. دموکراسی تنها میتواند از طریق بسیج تدریجی جامعه و به رسمیت شناخته شدن و قبول آن توسط همه بازیگران سیاسی در محدوده قدرتی که دارند، پیش برود.
از طرف دیگر، هنگامی که خشونت بیرحمانه حاکم شود، هر چیزی ممکن است رخ بدهد. ممکن است فکر کنیم روسیه، الجزایر و افغانستان دهه 1990 با امروز ایران خیلی تفاوت داشتند، اما نقطه اشتراک همه این موارد مصیبتزده این است که حکومتهای آنها در حفظ حداقل درجهای از مشروعیت و اجرای نقش خود به عنوان چسبی که کل جامعه را کنار هم نگه دارد، ناکام ماندند. حال شما یک حکومت ناکام دارید و تنها کسانی که توسل به خشونت را آرزو میکنند و میتوانند آن را به کار گیرند، در عرصه سیاست باقی خواهند ماند، یعنی مردان جوان و خشمگینی که تمایل به کاربرد اسلحه علیه همه مخالفان خود دارند و آن کسانی که پیروزی را در حذف رقیب میبینند. در چنین فضایی زنان، آدمهای سن و سال دار، هنرمندان، روشنفکران، مردم معمولی و به عبارتی اکثریت عظیم مردم، هیچ نقشی در شکلدهی به آینده خود ندارند، مگر به عنوان پیاده نظام.
با بررسی بیانیهها و سخنان دو رهبر جنبش سبز، آقایان موسوی و کروبی میتوان به این دریافت رسید که آنها هیچگاه درصدد عبور از نظام و دگرگونی بنیادین ساختارها نبودند، یعنی حداقل تا لحظه بازداشت آنها که چنین بوده. این حرکت بر مدار اصلاحطلبانه چه امکاناتی را در اختیار آنها میگذارد و چه امکاناتی را از آنها سلب میکند؟
من فکر میکنم که تا حدی پاسخ این سوال را دادهام. بسیاری از مردم هستند که سرنگونی جمهوری اسلامی را خواستارند، انگار که به طریقی جادویی گزینه بهتری جایگزین این نظام خواهد شد. این چیزی است که بیشتر ما ایرانیان در سال 1978 به آن باور داشتیم، زمانی که حکومت سلطنتی را سرنگون ساختیم. تجربه نشان داده که سرنگونی انقلابی یک نظام بد لزوما به معنای آن نیست که یک نظام بهتر حاصل میآید. ممکن است که به جنگ، هرج و مرج، خشونت قومی و تجزیه طلبی، آشفتگی اقتصادی و بینوایی تودهها بیانجامد. دموکراسی با سازماندهی جامعه از پایین به بالا ساخته میشود، به طوری که، حتی اگر شما یک حکومت اقتدارگرا هم داشته باشید، آن حکومت احساس میکند که قدرتش در برابر یک جامعه نیرومند اندک است. این امر نیازمند کار سخت و سازماندهی است، اما جایگزینها بهتر نیستند.
ظرفیت خشونت در این حکومت بیاندازه است و هنوز از تمام قوا به سود خودش استفاده نکرده
به نظر میرسد که رویکرد مورد علاقه شما در تحلیل جنبش سبز و رخدادهای پس از انتخابات ریاست جمهوری، تحلیل طبقاتی است. چنین تحلیلی آیا قدرت تبیین جنبشی نظیر جنبش سبز را دارد که از اقشار متفاوتی مانند، دانشجویان، کارمندان، کسبه، روشنفکران و… شکل گرفته؟
جز این فکر کردن سادهانگاری است. البته میلیونها نفر رای دادند و سپس هر یک به انتخابات اعتراض کردند، اما نارضایتی سیاسی عمیق این جامعه، صرفا مسئله این اشخاص نیست؛ بلکه مشکلاتی جمعی است. این مشکلات متعلق به اقلیتهای قومی و مذهبی است، متعلق به زنانی است که به عنوان شهروندان درجه دو در نظر گرفته میشوند، متعلق به شهروندانی است که خواهان آزادیهای سیاسی در نظام سفت و سخت ایدئولوژیک هستند، اما غیر از اینها مشکلاتی دیگر هم هست، بهخصوص فقر، ناامنی اقتصادی و عدالت اجتماعی. مسائل طبقاتی تنها عامل نارضایتی در ایران نیست، اما عدم اعتراف به این امر که آنها ضرورتا عامل انگیزشی مهمی در مشارکت سیاسی هستند، یک اشتباه خواهد بود.
و سئوال آخر؛ جنبش سبز در غیاب دو رهبر اصلی خود چگونه پیش میرود؟
قدرت جنبش سبز از انگیزههای مشترک محدود آن ناشی میشود؛ اینکه رایها دزدیده شدهاست، همه زندانیان سیاسی آزاد باید شوند، همه آنها که قانون شکنی کردهاند باید به مجازات برسند. اینها خواستههایی هستند که ما را کنار هم میدارند و برای جنبش سبز پیوندهایی ایجاد میکند، خواه رهبران جنبش آزاد باشند یا در زندان. اکنون ما از این خواستههای مشترک عبور کردهایم و مطالبات گستردهتری را مطرح میکنیم که درباره آنها به شکل دموکراتیک بحث و تبادل نظر نشدهاست، مطالباتی که بسیاری از ما مخالفشان هستیم یا برایمان روشن نیستند. این جنبش یکپارچه اما محدود میتواند از بین برود. ما نباید فکر کنیم که جنبش سبز راه حلی برای مشکلات ایران است. این تنها یک گام از فرایندی طولانی است. اول ما باید بپذیریم که کنار یکدیگر قرار بگیریم آن هم با یک طرح و برنامه مشترک که میتوانیم روی آن به توافق برسیم، خواه رهبرانی چون موسوی و کروبی کنارمان باشند یا نه. بگذارید این اولین پیروزی را به دست آوریم و بعد از آن میتوانیم درباره راه حلهای رادیکالتر برای آینده ایران به بحث و تبادل نظر بپردازیم.
15.6.11
حکومت دیوانه
«قدرت نمیمیرد.اگر سدی بر آن نبندند، به وحشتی تبدیل می شود و همه را از دم تیغش می گذراند.
ما آموختیم- مخصوصا با تجربه نازیها- که یک دولت میتواند دیوانه باشد. در لحظات پایانی بینظمی، در ۱۹۴۵، آلمان به نظر خودکشی کرده میآمد. آنوقت، نمادها مردند. وجهانِ مرجع آلمان بی آبرو شد.»
پیر لوژاندر
یکی برداشته نوشته که کشته های سوریه بیشتر از ماست. بعضی ها کشته را میشمارند. از روی تعداد کشتهها، نظام ها را تعبیر میکنند. جنون ربطی به تعداد کشته ها ندارد. مهم روشیست که یک نظام برای از پا در آوردن ملت استفاده میکند. باید تعداد معتادین را شمرد. تعداد افسردگان را شمرد. تعداد بیماران روانی را شمرد. تعداد مجروحین روحی را شمرد. کمر خم کردن زیر بار تقصیر و گناه را شمرد. بالا گرفتن همان حس بیغیرتی را شمرد. خودکشی ها را شمرد. جنون را شمرد. وقتی مردم یک شهر بیدار میشوند و دیوار شهرشان را سپید میبینند. یا میدان را از اسبهایش خالی. به درخواست مؤمنین، گفته میشود. یعنی که بقیه که اسبها را دوست داشتند، نامؤمن هستند. این ورود قدرت تا نهانترین لایههای پنهان جان و جسم را باید شمرد.
جنگ تن به تن از سالمترین- از نظر روانی، جنگهای انسانی بود. بله ما پیشرفت کردهایم.
13.6.11
مردن از گرسنگی
نایبالسلطنه اکنون از آنجا رفته بود و افسانه گاندی، که در غرب به «مقاومت منفی» معروف است، در هند شعار مبارزه شد. و نخست با کلام. گاندی اعلام کرده بود که تا برای جماعت «نجسها» حقوق انسانی قایل نشوند لب یه غذا نخواهد زد و همه می دانستند که منظورش «گرفتن روزه» نیست بلکه « مردن از کرسنگی» است. این شکنجه که میخواست در برابر محکمترین محرمات هند بایستاد بخردانهتر از خود این محرمات نبود و پیروان آیین هندویی آن را به مثابه مرگ تدریجی بر صلیب می نگریستند. این انبوه مردمانی که نود و پنج درصدشان رادیو نداشتند همه خبر یافتند که گاندی به مرگ نزدیک میشود. و همه میدانستند که هدف نهایی او تزکیه هند است و استقلال یکی از شرایط اساسی آن است. گاندی می خواست موعظهاش افتادهترین مردمان را در یابد، حتی اگر بگوید: «سواراج (استقلال) با پیروزی بدست نمیآید بلکه هنگامی حاصل میشود که همه در برابر بیدادگری ایستادگی کنند.»
هنگامی که پوکه فشنگ را دیدند که از لای تنپوش گاندی بیرون افتاد و دریافتند که سرانجام او را کشتهاند همه با هم لب به دعا گشودند و همه چیز با یک گلوله سرخ تیره بر روی خاکستر سفیدش بپایان رسید.
ضد خاطرات آندره مالرو
بیست و سه خرداد
از رادیکالیسم بابی ساندز ایرانی
سیامک پورزند خود را از پنجره به بیرون پرتاب میکند تا پس از ده سال شیئ شدگی در دستان زندانبان یک بار دیگر انسان بودن را هر چند برای لحظاتی کوتاه در فاصله سقوط بین طبقه ششم و برخورد به زمین سخت تجربه کند . هاله سحابی در دفاع از جنازه پدرش کشته میشود تا عدم مشروعیت حاکمیت را نه در تمکین نکردن ظاهری اش به حقوق بشر مدرن غربی که در سرپیچی از حفظ تقدس مراسم خاکسپاری حتی دشمن اش، این بخش لاینفک از سنت اخلاقی همه جوامع کهن یا جدید، غیر قابل انکار کند. مرگی که محمولش هر چند فردی امروزی و مبارزی در پی ایجاد روابط دموکراتیک مدرن بود به صورت کنایی تکرار عینی یکی از اسطوره های اصلی برسازنده ایدئولوژی حاکم، یعنی فاطمه زهرا میشود. و هدی صابر در دفاع از انتخاب سیاسی هاله سحابی، خود دست به انتخابی کنشگرانه و صریح میزند که سرانجامش نه تنها تکرار صرف پیام مرگ هاله سحابی نیست بلکه به آن ابعادی غیر قابل انکار می دهد: خشونت حاکمیت امروز ایران، یعنی این آخرین حلقه از غاصبان انقلاب مردمی 57، نه امری تصادفی و یا استثنایی در دستان ناکارآمد مجریان رده پایین سرکوب در خیابان یا اوین بلکه قاعده برسازنده و تنها امر نگهدارنده آن است. نه پنهان شدن در زیر گفتار مشروعیت دینی ولایی، نه تمسّک به این یا آن بخش از گفتار آیت الله خمینی، نه تکرار بی پایان پارادایم امنیت ملی و دشمنی غرب و نه هنوز پایگاه مردمی داشتن، تنها این خشونت و اعمال بی محابای آن و سازماندهی کردنش به یُمن غارت منابع ملی مردمی که از فقر به فلاکت رسیدهاند است که عدهای از ما را به شیون کنان خاموش و عزاداران حرفهای تبدیل کرده و عدهای دیگر را به همدستی با حاکمیت در چشم بستن ریاکارانه و انکار فاجعه سوق داده است.
در ناتوانیمان از اندیشیدن به «چه باید کرد» در مقابله با این خشونت، گروهی از ما خود را با ماخولیای شیرین گفتگوی خردورزانه با حاکم، به رغم آگاهی از ناممکن بودنش، تسکین میدهد؛ گروهی دیگر غیراخلاقی ترین واکنش یعنی بی عملیش را به نام اخلاق سیاسی و عدم خشونت توجیه میکند . پاسخ به «چه باید کرد» تنها با تأمل در عمل سهراب اعرابی ها، شهدای کشته و فراموش شده عاشورای 88، اکبر امینی که آغازی جدید را از فراز جرثقیل اعلام کرد و کنش هاله سحابی و هدی صابر ممکن می شود. اما به جای تفکر سیاسی از درون وضعیت خاص خود و با زبان و نشانههای سنت خود، ما وارد کنندگان جامعه شناسی های تطبیقی، گاه با رنگ هند و افریقای جنوبی و گاه با لعاب یوگسلاوی و جنبش سیاهان آمریکا بوده ایم. آن یکی به دفاع از دست آورد های دوم خرداد میپردازد چرا که آن را با شاخص های عددی دموکراسی در آمریکای لاتین می سنجد. دیگری در الگو سازیش از جنبش عدم خشونت یوگسلاوی سخنی از تضعیف حاکمان صرب بر اثر حمله نامشروع نظامی ناتو نمیگوید و دیگری پس از دو سال ستایش پیامبرگونه گاندی گفتار او را در لزوم دفاع مشروع به صورت گزینشی سانسور می کند. افسانه طبقه متوسط، افسانه خواسته جامعه جوان و تحصیل کرده و افسانه تکنولوژی جدید ارتباطات نه فقط به تحریف تاریخ بسنده نمیکند بلکه به تصویری اخته دادن از رشادت انقلابی مردمان تونس و مصرو سوریه و یمن در مبارزه با تبعیض های سیاسی و اقتصادی، یعنی واقعیت آشکار شده در مقابل چشمان ما در زمان حاضر نیز کشیده می شود. از حضور کارگران و زحمتکشان و سندیکاهای کارگری در این انقلابها سخن نمیگوید. نمی گوید سیاستهای نئولیبرال اقتصادی تحمیل شده از بانک جهانی - چیزی که تحقق اش خود غایت آرزوی بسیار از نخبگان خودخوانده جنبش سبز است – بر مصر و تونس محرکی اصلی در این دو انقلاب بوده. از اعتراض این انقلابیون به مبارک و بن علی برای عدم استقلال شان از غرب و یا مماشات حکومت اسد ها در برابر اسراییل سخن نمیگوید مبادا گزکی به دست حاکمان جمهوری اسلامی دهد. گفتاری چنین به شدت ایدئولوژی زده، که بیوقفه از دهان کارشناسان و نخبگان فرهنگی و به همت بی بی سی و صدای آمریکا هر روز مجال تکرار می یابد آنگاه خود را غیر ایدئولوژیک میخواند و کل تاریخ مبارزه صد ساله ما را در زیر لوای آرمانگرایی تحقیر می کند. شریعتی را که با همه کاستی هایش توان تفکر از درون سنت خود و بازتعریف و بازتملّک اسطوره های این سنت را داشت به هیولای مسوول خشونت های جمهوری اسلامی تبدیل میکند تا جایگاهش را به واعظان وارد کننده نظریه جامعه باز پوپر و نظریه گفتگوی هابرماس و متالهین مسیحی دهه هفتاد آمریکا دهد که هیچ سخن تازهای در باب «چه باید کرد» ندارند. گلسرخی و حنیف نژاد را به ماجراجویان آرمانخواه و تاریخِ مصرف گذشته تقلیل میدهد و گوش به روزنامهنگاری میدهد که از یک طرف از هر عمل رادیکال و خواست عمیقی حذر میدهد و از طرف دیگر فریبکارانه نوید غیرقابل بازگشت بودن دموکراسی را می دهد.
پورزند و هدی صابرِ محبوس و هاله سحابی، زندانی به مرخصی آمده، نشان دادند که در زیر شدید ترین محدودیتها و از خلال کوچکترین روزنه ها هم میتوان کنشی سیاسی کرد و خود را از رعیت ارباب قدت به انسانی آزاد ارتقا داد. انسان شدن جهشی از فراز مغاک میان آزادی بالقوه در انتخاب و انتخاب بالفعل آزادی است. در یک سوی این مغاک آزادی فردی و محدودی میگنجد که امروزه شکلی از خرید در بازار آزاد هویتهای فرهنگی و جنسی و اعتقادی و نحوه زیست شده. آنچه در جوامع برخوردار از دموکراسی شکلی ولی تهی شده از سیاست مردمی غرب میبینیم. و در سوی دیگر این مغاک روایت فرد نمی تواند جدا از از روایت مبارزه جمعی در مقابله با ساختار های گوناگون ولی در جوهر همسان قدرت باشد. پورزند زندانی فراموش شده، روشنفکر اعتراف کرده -یعنی به دست خویش خود را تحقیر کرده از منظر حاکمان – نه فقط بر علیه قانون خشونت حاکم طغیان کرد که خود را از قربانیِ صرف این خشونت به صاحب و مالک سرنوشت خویش تبدیل کرد. تنها حاکمان خواهان این نیستند که ما قربانیان خاموش باشیم. صنعت حقوق بشری جهانی و رسانههای به ظاهر دلسوز غربی هم ما را حداکثر نامی و عددی در لیست بالا بلند مؤسسات بینالمللی از موارد نقض حقوق بشر حکومتی خودکامه در آن سوی جهان می خواهند. رسانههایی که ندا آقا سلطان را، کسی که به رغم آگاهی از مخاطرۀ چند ساعت شهروند بودن به میدان آمده بود، به قربانی منفعل شیفته زندگی آزاد آمریکایی بدل میکنند (اشاره به مستند اچ بی اُ که به صورت کنایی با صدای شهره آغداشلو، این مدافع سرسخت حمله نظامی به ایران اجرا شده بود). و موسساتی که ترجیح میدهند ما همه سکینه آشتیانی باشیم تا آنها بتوانند به جای ما سخن بگویند و از حقوق ما دفاع کنند. هاله سحابی مدافع خستگی ناپذیر عمل بی خشونت، مرزی به شدت روشن میان اینگونه عمل و بیعملی و تعویق منفعلانه عمل سیاسی کشید و اینسان خشونت حاکمیت را به شکلی حداکثری پدیدار کرد. و هدی صابر، محروم از هر گونه صدایی برای بیان اعتراض خویش، بدن خویش، یعنی آخرین ابزار یک زندانی را، به محل پدیداری متمرکز خشونت حاکمان و از این راه به سلاحی برای مبارزه تبدیل کرد. هدی صابر هم جنازه دزدیده شده هاله سحابی را با عمل خویش از حاکم پس گرفت هم از تحریف معنی مرگ هاله به دست آنان که تنها به صبر توصیه و به عدل دیگر جهانی بشارت میدهند جلوگیری کرد و زندگی خود را به مثالی روشن از عمل متعین سیاسی به جای خشم غیرمتعین و زودگذر یا افسردگی به انزوا بَرنده تبدیل کرد. این سه نه قربانیان خاموش وضعیتی محتوم که بازیگران فعال تاریخ جمعی ما هستند.
از این منظر پورزند، هاله سحابی و هدی صابر را باید به صراحت و بدون تردید شهید خواند. نه آنگونه که غاصبان انقلاب 57 این مفهوم فرادینی را به بت وارگی مرگ مختص دیندارن در بشارت بهشت برین آن جهانی تقلیل دادند. بلکه به معنی انتخابی به شدت از درون زندگی، به منظور بازتعریف زندگی در ارتباط ناگزیرش با انتخاب آزادی که از جایگاه کنش خود حدی برای خود نمیشناسد. نه فقط مرگ را نمی ستاید و در آغوش نمیکشد بلکه در دفاع از آرمانی که به زندگیش ، و از آن منظر به زندگی به مثابه امری کلی، معنی می دهد، به مرگ، این ارباب مطلق هم بیتفاوت می نگرد. چنین لحظه ای، یعنی شهادت دادن نامحدود به حقیقت آرمانی جهانشمول، تمامی نظریههای کارشناسانه در باره خواسته طبقه متوسط برای زندگی بهتر را در هم میریزد. آنها که مدعی دفاع از کرامت انسانی هستند به جای اینکه تجلی این کرامت را در چنین لحظاتی ببینند و عمل و سخن خود را با آن تطبیق دهند در دو سال گذشته از هر موقعیتی استفاده کردهاند تا به نام کم کردن هزینههای مردم، ما را به بیعملی دعوت کنند. اگر اعتصاب غذایی در کار بوده به جای پیوستن به آن خواهان پایانش شدهایم و اگر در خیابان مردمی به دفاع از حق انسان بودن خود برخاسته اند و نام دیکتاتور را به خشم فریاد کردهاند خواهان آرامش جامعه شده ایم.
در دومین سالگرد جنبش سبز میتوان به تحسین و تشویق خود پرداخت. میتوان به خود امید داد که هر چه زمان بگذرد ما مستهلک نمیشویم بلکه مستحکم میشویم. و میتوان همچنان تمامی انرژی سیاسی خود را مصروف مبارزه با سایههای حاکمیت یعنی افشای ریاکاری ها و استاندارد های دوگانه اش در دفاع از مردم مصر و بحرین و سکوت در برابر مردم خود و سوریه کرد. میتوان همچنان به نقد شادمانه از سخنان جنتی و امامان جمعه ای پرداخت که بی خردیشان ضعفی محسوب نمیشود که قدرتشان نه از خرد که از زور حاکم می آید. میتوان تمامی ناکامی های جنبش را در زیر یک کلمه، یعنی میزان شدید سرکوب حاکمیت، توجیه کرد و میتوان به امید این بود که گسترش آگاهی به خودی خود به رهایی بیانجامد.
امّا کار حاکمان سرکوب است و این نباید ما را شگفت زده کند. انرژی ما باید مصروف پیدا کردن راههای مشخص سازماندهی مقاومت و مبارزه جمعی و گره زدن آگاهی با عمل شود. نقد حاکمان نیز مدت هاست اعتبار خود را از دست داده که تفاوت میان منطق مردم و منطق حاکمیت به تعارض در آستانه تناقض تبدیل شده است. آنچه میماند نقد از خود است که باید بی محابا و بدون ترس از شنود و سوءاستفاده حاکمان، در فضای عمومی مردمان باقیمانده در جنبش انجام شود.
جنبش سبز به وجود آمدن خود را مرهون سیاست مردمی ناب و رادیکال در شکل اعتراض شجاعانه خیابانی و گسست ماهوی از اصلاحات درون حکومتی خاتمی بود. انفجاری که گفتار موسوی را به دو نیم کرد، دفاع او از دهه اول جمهوری اسلامی و دوران طلایی امام راحل را وانهاد و از وجوه پیشرو و رادیکال گفتار او یعنی وفاداریش به رخداد 57 و اشاره مدام به خاطره این انقلاب و توان مردم در سامان دادن امور خود بدون دخالت حاکم، برای ایجاد فضایی مستقل از حاکمیت مدد گرفت. در آستانه دو سالگی جنبش سبز امّا باید به صراحت گفت که گفتار غالب امروز جنبش شکلی از لیبرالیسم دینی یا سکولار است. گرچه انرژی زیادی در گفتگو و منازعه میان این دو شقه از لیبرالیسم به هدر رفته آنچه کمتر گفته شده نابینایی مشترک این هر دو شقه به تاریخ لیبرالیسم است. اگرچه نگارنده صریحاً منتقد لیبرالیسم است امّا معتقد است که حتی لیبرالیسم هم توان تعمیق بسیار بیشتری دارد. به عبارت دیگر نسخه رایج گفتار لیبرالیسم در ایران نه از نحوه به قدرت رسیدن تاریخی آن بر اثر جنگهای خونین و انقلابهای بورژوایی قرون 18 و 19 غرب سخنی میگوید و نه از آمادگی آن برای پرداخت بها با از دست دادن میلیونها انسان آنجا که کلیتش مثل جنگ جهانی دوم در مقابله با فاشیسم در خطر است. به اختصار نسخه ایرانی این گفتار نحوه رادیکال به قدرت رسیدن لیبرالیسم غربی را انکار و و با واردات کلمه به کلمه لیبرالیسم انسجام گرفته و در موضع قدرت نیمه دوم قرن بیستم شکلی فانتزی از آن ارائه می دهد. چنین گفتاری ناچار از تحریف و تقلیل مداوم رادیکالیسم نهفته در کنش بازیگران شناخته اش از سخنرانی مجید توکلی تا اعتصاب غذای کیوان صمیمی و شهادت صابر و انتفاضه زنان و مردان میانسال و جوان در عاشورا و بیست و پنجم بهمن است.
هدی صابر در نامهای که هفته گذشته به مناسبت درگذشت عزت الله سحابی و شهادت هاله از زندان به بیرون داد از «به هم آغوشیدن عقل و رادیکالیسم» سخن گفت. سخنی که در کمتر از یک هفته به شکلی عینی محقق شد. کسی انتظار ندارد که نخبگان پرصدای جنبش از این به هم آغوشی عقل و رادیکالیسم دنباله روی کنند. امّا پس از دو سال باید گفت که اگر در برابر این رادیکالیسم به احترام سر خم نمیکنید حداقل آن را انکار نکنید.
شکایت از که کنم خانگیست غمازم
وانگهی، گفتگوی نمایندگان کشورهای بیگانه نشان میداد که کار هنوز بپایان نرسیده است. هنگامی که از نهرو پرسیدم: «دشوارترین کار چه بوده است؟» بسرعت جواب مرا داد تا گویی جواب دیگری ندهد- که بی شک این بود: پاکستان. نه به این معنی که نگران حمله پاکستان باشد- چنانچه روزنامههای اروپایی آن را القا میکردند- بلکه از آن رو که میدانست تجزیه هند، بیش از مبارزه با انگلستان، اصل عدم خشونت را در معرض تردید قرارداده است. گاندی در گذشته گفته بود: «من با سه دشمن میجنگم: انگلیسیان و هندیان و خودم.» او پیروزی نهایی را در تزکیه نفس مردم هند میدید. از یک سو آن موعضه بی پایان و از سو این شکار مرگ از دهکده به دهکده و خانههای سوخته هندومذهبان و خانههای غارت شده مسلمانان و این سیکها که با شمشیر آخته بر زانو، در ایستگاه امرتسر، منتظر رسیدن قطار پناهندگان مسلمان بودند، چنانچه مسلمانان نیز در ایستگاههای بنگال انتظار پناهندگان هندو مذهب را میکشیدند، از آن موعظه پایان ناپذیر در کوه (موعضه معروف مسیح: با شریر مقاومت نکنید، بلکه هر که به رخساره راست تو تپانچه زند....)، خطاب به آن همه جان باختگان، تا این تل آتش که جسدش در آن سوخته شد.
نهرو چند ساعت پیش- و پیش از آنکه دم از سالهای بهتر بزند- به من گفت: «اکنون هند باید با خودش بجنگد....»
ضد خاطرات آندره مالرو
ترجمه ابوالحسن نجفی
رضا سید حسینی
12.6.11
دیوار سپید
مدعیان اسلام و ایران بر دیوارهای سپید به جنگ برخاستهاند. اسلام، فردوسی را پشت پرده سپید پنهان کردهاست. گفتهاست پردهای مینگاریم همه اسلامی. بر آن سپیدی نگاه.
اما نگاه سپید هم فریب است. مثل پردهها. نقاش فریبکار است و نقش فریبا. اسلام، قبل از خودش را پشت پرده پنهان کردهاست.
متولیان آستان قدس به جنگ رستم برخاسته اند. باز جنگ بر سر قلمرو است. باز ایران. جنگ همیشه بر سر قلمروست. جنگ بر سر خاک است. هیچ کس بر سر آسمان نمی جنگد. به اسم آسمان می جنگد. در این جنگ آنچه از دست خواهد رفت قلمرو است. آسمان به دست نیامده است که از دست برود.
یکی آب به آسیاب دشمن می ریزد- آنکه با آهنربای ایرانیت میرباید و آنکه با اسلامیت. دیوار سپید تماشا میکند.
10.6.11
باشید
هوا ابری ست. نیما گفته بود: خانهام ابری ست، مترجم ترجمه کرده بود ، در اینجا و به زبان فرانسه: خانهام یک ابر است.
خانه هر روز بیشتر در زمین فرو میرود. شکاف ها بیشتر می شود. گربه هر صبح، خسته و خونین و مجروح به خانه میآید. ژان - ر می گوید باید اختهاش کرد. سین هم. من مخالفم. خودشان میدانند. از اول با سین طی کردم. گربه ماده نمیآوری، که هی بچه درست کند و روستا پر از گربه شود و همسایهها هم بکنندشان در گونی و خفهشان کنند. نر باشد، با اخته کردن هم مخالفم، چون ضد طبیعت است و من به خودم حق نمیدهم چنین تصمیمی برای حیوانی بگیرم. موافق بود. حالا همه به این نتیجه رسیده اند که باید. خودشان میدانند. گربه را که سفر نمی شود برد. تازه یادشان آمدهاست که گربه حیوانی وحشیست و اصلا ربطی به سگ ندارد. اگر بگذاری در جایی نگهش دارند که روزی ده یورو می گیرند و تازه بیرون هم نمیتواند برود. زندان. می گویم بگذاریدش همینجا بماند، گربه قلمروش را بیشتر از صاحبانش دوست دارد. سین میگوید که ما را مثل یک گربه مینگرد. یک گربه بزرگ. گربهی گربهها. برای همین است که وقتی شکار میکند، شکارش را میاندازد، جلوی در، جلوی پای ما. خون میریزد به پای ما. قربانی می کند. بگذاریدش همینجا بماند و به همسایه میگوییم بیاید آب و نانش بدهد. ژان - ر می گوید باید از همسایه خواست. بله باید از همسایه خواست. میگوید اگر زدو باز زخمی برگشت و همسایه به ما زنگ زد، ما از آن سوی فرانسه چه کنیم. می گویم اولا باید دعا کرد. دعا کردن بلد نیست. سین بلد است. می گوید خدا به او ذرهای اعتنا نمیکند. از وقتی گربه دار شدهاست، یک بار هم خدا حرفش را گوش نکرده و گربه هر صبح خونین به خانه آمده. بعد باید پذیرفت. سین میپرسد چه چیز را؟ می گویم زخمی شدنش را. سین میگوید آخر گاهی خطر دارد. میگویم خطر را باید پذیرفت. می گوید آخر. می گویم مرگش را هم باید پذیرفت. می گوید ازت متنفرم مامان. گربه نباید بمیرد. می گویم پس برو اختهاش کن. خودت هم میدانی که دیگر همان گربه نخواهد بود.
حیوان خانه را انسانی میکند. حیوانیتش، انسانیت میآورد. با این همه با داشتن حیوان مخالفم. رابطه نابرابریست.
از اینکه میآید و با آن چشمان شیشهای به من خیره میشود و خوراکش را میخواهد، رنج میبرم. از این وابستگی ناراحت میشوم. میتوانم ندهم، میتوانم بدهم. از این تصمیم گرفتن برایش فرار می کنم. به سین میگویم اگر تو اینقدر وابسته و دلبسته نمیشدی، میتوانستیم چند گربه داشته باشیم، بیرون، در حیاط، آزاد. بی آنکه ما برایشان تصمیم بگیریم. اما تو میخواهی که گربه تو باشد.
هوا ابریست. دیشب رفتم که به مادرم تلفن کنم. مادرم یک سال هست که مرده است. فکر کردم که هست، هنوز در خانهای که نفروختهاند به نظرم. که تلفن هم هست. فکر کردم که در آن خانه خالی، تلفن زنگ خواهد زد و او باید تلفن را بردارد. حال که مردهاست، فکر میکردم که ، شاید، زبان مرا یاد گرفته است.
نمیدانم سهم حیوانی من بود یا انسانی.
ما باید سهم حیوانیمان را بیشتر پرورش دهیم. حیف که پیر میشویم. ژرژ باتای معتقد است که حیوانیت یعنی آنیت، یعنی حضور. حیوان از هستی جدا نیست، حیوان هست است. حیوان هست. راستی هست از هستی میآید یا هستی از هست؟
باشید!
8.6.11
آبِ زلال
چند روز پیش دانیل این ایمیل را به رسم داد و ستدهای ما- عکس، نامه، یاداشت و
فرستاد. نامه به اوست. از مرد کهنسال بلژیکی، گاسپر هونس. که سال ها در ادب و شعر کار کردهاست در مجلهای به نام کرونیک. نامه بعد از اینکه دانیل سه کتاب کلکسیون را که در بهار چاپ شد برای ایشان فرستاد، نوشته شدهاست. از سه کتاب، کتاب پورکیا بود که دانیل بعد از سالها ترجمهای دیگری ارائه داد و باید بگویم که ما دانیل را باپورکیا آشنا کردیم. این هم سهمی از ان داد و ستد است و من هم از روی ترجمههای دانیل پورکیا را ترجمه کردم. کتاب دوم، کتاب ژاک آنسه بود، نویسندهای فرانسوی و شناخته شده و کتاب سوم، کتاب علیرضا روشن.
این هم نامه:
زمان می گذرد، با سرعت. مدت زمانیست که من به آنچه شاعرانه است بیاعتنایم، چیزهای گرانبها را به فردا میافکنم. مخصوصا آنها که طنینی دارد، دستکم آنهایی که پاسخی ست پر اهمیت که زندگیمان را ضربآهنگ میدهد.
دستنوشتهای من همیشه واضح نیست و به سراغ ماشین رفتن مرا در زندگی اداری سُر میدهد- نسخه خطی نامه ابعاد دیگری دارد. سهلانگاری و نبرد دست راست من، سرکش با نوشته، مچ دستی شکسته شفا نیافته- چه وراجی میکنم!
اوقاتی ست حالا، همکاریم را با کرونیک ماهنامه ادبی و شعر بروکسل میان پرانتز گذاشته ام. عمر درازش به پایان میرود. خسران عظیمیست، مخصوصا برای شعر. اما عزلت گزیدن هم هست، نیاز و اشتیاق به خود اندیشیدن. سن!
پند و اندرز بودایی میگوید که با دیدن زیادی بیرون، مدت کمی برای یافتن طریق میماند. نگاه به بیرون هم ثروتی ضروری است.
با زمانی که سریع می گذرد، فعالیت شمای پرکار را در امر شاعرانه تعقیب کردهام.
آیا قسوسیت است؟ گمان نکنم. یا اشتیاق پیوستن به این صداهای اجتناب ناپذیر و حیاتی این وجودهای شورانگیز؟ کنار آنها- اما چرا؟
ما خوراک خلوت خود را مییابیم، خوراک معنوی خود را.
از خیلی وقتها پیش، خواننده ی اعماقم، مخصوصا آنتونیو پورکیا. در جیبم همیشه نسخهای از «صدا» ترجمه روژه کاووآ چاپ شده در ۱۹۴۸ هست. پانصد و بیستمین نسخه. این کتاب کوچک بالاخره یا نور چشمانم را از من خواهد گرفت یا آنها را خواهد بست. «پراکندهصدا» ترجمه دانیل فوژراس. لیریز شدم. خاصه از متن چاپ شده، از اندازه کوچکش، قابل حملتر.
با بستهی شما، فکر میکنم که همه پورکیا را دارم. اما هرگز قادر به فهمیدنش نخواهم بود- صفحه های بریده شده به ما اجازه میدهند که از قرائتهای قدیمی بکنیم، قرائتهای پشتسر هم.
قبل از طی طریقم
طریقم بودم
حالا چه کسی دیگر خود را در مسیر پورکیا خواهد انداخت و چه کسی با او راه خواهد رفت؟ میشل کامو که حالا دیگر نیست- شاعر را همزمان که ژوآروز را شناساند.
علیرغم غیبتم در مجله، به اندازههایی کم از کتابهایی حرف میزنم که در بقای انسان اهمیت پیدا میکند- از این به آن می پرم- ژاک آنسه، حاضر در میان خواندنهای من و مجله (سی سال است)- دیگر برهانهایم را کهنه کردهام.
کشف علیرضا روشن، بعد از تنفسی طولانی، آیا برایم امکان از او گفتنش هست؟ نوشیدن آب زلال، سپس به روی زمین بازگشتن - ادامه دارد
منظور از ادامه دارد، که در آخر نامه ذکر شده است، به معنای ادامه دهید یا دنبالهاش را بگیرید است. یعنی دنبالهشعر او را بگیرید.
بدون شرح
از وبلاک دانشطلب:
وقتی حادثه تأسف بار سعادت آباد اتفاق افتاد به یکی از دوستان میگفتم که اگر به جای آن جمعیت تماشاچی یکی دو تا از آن لولوخُرخُرههای لباس شخصی حضور داشتند «شاید» آن اتفاق نمیافتاد، شاید با دخالت آنها مجنی علیه زنده میماند، و شاید جانی هم بالای دار نمیرفت و تنها به حبس و دیه محکوم میشد. اما از طرفی هم فکر میکنم اگر لباس شخصی ـ یعنی هر کسی که برای حفظ امنیت منتظر مجری قانون نمیماند ـ حضور میداشت و دخالت میکرد و ـ با چماق یا بیچماق ـ جانی را لت و پار میکرد، و دستی را که چاقو بلند کرده بود همانجا میشکست چه چیزی در انتظارش بود؟ شاید، و به احتمال بسیار زیاد محکوم و مطرود میشد! فردایش روزنامهها از عوامل خودسری که باعث درگیری و هراس مردم میشوند مینوشتند، اخلاق گراهای مذهبی حنجرهشان را علیه کسانی که بیاجازه مراحل عملی نهی از منکر را اجرا میکنند پاره میکردند، سیاست مداران مخالف به صورت رسمی خودشان را جر میدادند، شکایت جانی چاقو کش در قوه قضائیه پذیرفته و پیگیری میشد، و اینترنت از لجن پراکنی علیه لولوهای لباس شخصی، و وبلاگهای روشنفکرنما از بلایی که جمهوری اسلامی بر سر مردم ایران آورده! منفجر میشد، و با در نظر گرفتن این احتمالات میپرسم؛ پسهمان بهتر که لباس شخصیای نبود و دخالتی نکرد!؟
متأسفانه سیاست ناپاک در حال نابود کردن حس مسئولیت اجتماعی و برانداختن نسل دخالتگران متعهد است. سالها در کشوری که قانونش ضعیف و شرطهاش ناتوان و فاسد، یا بیتفاوت و بیمسئولیت بوده کسانی از دل جامعه برآمدند که با قدرت خودشان حافظ حریم و حرمت مردم بودند. جان و مال و آبروی مردم در گرو گردنهای کلفت و قدارههای زیر شال جوانمردان و پهلوانهایی بوده که روز در راسته بازار کاسبی میکردند و شب میل زورخانه بالا میکشیدند. آن دورهها دیگر گذشته و مسئولیت امنیت جامعه تمام و کمال بر عهده پلیس است، و هیچ کس حق ورود به حیطه مسئولیتهای انتظامی را ندارد! اما مگر پلیس میتواند همه جا و همه وقت حضور داشته باشد؟ کجای دنیا چنین پلیسی ساختهاند که ما ساخته باشیم؟ که مثل سوپرمن یا مردعنکبوتی سر صحنه جرم حاضر بشود!؟ اصلا همین خیالات آمریکایی از کجا نشأت میگیرد؟ جز از نبود امنیت و رخت بربستن جوانمردی و فداکاری؟ و فشل بودن پلیس؟ خیالپردازی را که کنار بگذاریم میبینیم راهی وجود ندارد جز اینکه خود مردم احساس مسئولیت کنند و از میانشان کسانی باشند که در مواقع لزوم ـ که جرمی فاحش رخ میدهد یا امنیت جامعه علنا به خطر میافتد ـ قدرت و جسارت دخالت نشان بدهند. جامعهای که خالی از این جنس آدمها باشد و دلش را به داشتن قانون و پلیس ـ هر چقدر هم منضبط ـ خوش کند قطعا درهایی را برای فساد و قانون شکنی مجرمان باز کرده است.
حالا در برهوت مسئولیت و وجدان اجتماعی خبری منتشر میشود که برای این جوّ بیمار تکاندهنده است، یک شیر مرد ـ یک روحانی که گویا امام جماعت دانشگاه هم هست ـ در معرکهای دخالت کرده و با دست خالی دختری را از چنگ اراذل و اوباش نجات میدهد، خودش هم زخم خورده و چشمش را آسیبی زدهاند که زیر عمل جراحی رفته است. وقتی تصویر غرقِ خون این روحانی منتشر میشود حتی کسانی که صفات پدرشان را حواله آخوندها میکردند دچار حس انفعال و تحسین میشوند. اینجا جایی است که یک تکلیف گرا، و یک دیندار متعهد، در غیبت لباس رسمیها ـ که گاهی حضورشان هم بیتفاوت است ـ دست به دخالت میزند، و با تصمیم خودش با برهم زنندگان امنیت درگیر میشود. بیگناهی را نجات میدهد و جانیانی را ناکام میگذارد.
جامعه ما با مشکلی جدی روبرو است و آنهم «پدیده اراذل و اوباش» است، پلیس در ایران ضعیف است و هر وقت که قدرتی نشان میدهد مورد هجمه قرار میگیرد. از نظر عموم مردم اراذل هیچ ارزشی ندارند و اگر پلیس در صحنه جرم بهشان شلیک هم بکند اشکالی ندارد، جامعه ایران هیچ مجازاتی جز مرگ برای قمه کشهای عربده کشی که خیابان میبندند یا جلوی انظار ناموس مردم را بلند میکنند یا هنگام غارت اسلحه میکشند نمیشناسد، اما هر وقت پلیس شدت عملی نشان میدهد و اوباش و موادفروشان را جمع آوری یا تحقیر میکند صدای اعتراض رسانهها و مخالفین به آسمان هفتم میرسد! چرا؟ چون نان خورهای رسانه که فقط از خانه به دانشگاه رفتهاند و حالا میخواهند با یک معدل دانشگاهی و یادگرفتن چند اصطلاح بیارزش همه چیز را اصلاح(!) کنند اصلا در جامعهشان زندگی نکردهاند، و اساسا نمیدانند اراذل و اوباش چیست؟ از طرفی هم انگیزههای سیاسی و ضدحکومتی در چنین مواقعی تحریک میشود. هسته اصلی بسیاری از حرکات خیابانی ضدانقلاب همین اراذل و اوباش هستند، که به امید آزادیهایی از قبیل جواز مسکرات و فحشا به خیابان میریزند، و قدرت درگیری و خسارت زدن بالایی هم دارند. محرک آشوبهای ۸۸ هم همینها بودند و گویا در کهریزک هم یکی از همینها مرتکب قتل شد. اما هر وقت که یک رذل محارب اعدام میشود فریاد و ضجه است که از سیاست بازها و حقوق بشریهای نان خور اجنبی بلند میشود.
تکلیف گرایان طعمه بازیهای سیاسی شدهاند، و سیاست ناپاک در حال نابود کردن حس مسئولیت اجتماعی و برانداختن نسل دخالتگران متعهد است. جامعه ما چارهای ندارد جز اینکه یا نسل کسانی را که برای امنیت مردم خودشان را به مهلکه میاندازند حفظ کند، یا مثل جوامع غربی به پلیس قناعت کند و میدان را برای اراذل و اوباشی که از هیچ روزنهای برای جنایت فروگذار نمیکنند باز بگذارد، تا ترس و ناامنی بیش از اینی که هست جامعه را فرابگیرد. فعلا کار در دست مدیرانی است که عشق لبخند زدن به دوربین و ادای مسامحه دارند و فک لقشان به شعار کارفرهنگی! عادت کرده است، کارفرهنگیای که به درد در کوزه هم نمیخورد و با این وضع در برنامههای صدساله هم «نتیجه» نمیدهد. هیچ بیماری و مشکل اضطراریای راه حل دراز مدت ندارد و هیچ مدینه فاضلهای هم روی زمین به وجود نیامده، جامعه بدون جمعیت ناهی منکر و تکلیف گرایانی که جانشان را در کفه حفظ امنیت قرار میدهند به ناکجاآباد میرود، انگل فساد و هرزگی زیرپوست چنین جامعهای رشد میکند و همه جا را به خرابی میکشد. این مسئولیت بر عهده همه است که اجازه ندهند جامعه به راحتی نیروهای بازدارندهاش را از دست بدهد ولی حالا وضعیت ما واژگونه است، طوری که جوانمردان فقط وقتی غرق به خون و روی تخت بیمارستان هستند ارزشمند و قهرماناند، و اگر ایستاده و سالم باشند، مستحق اعتراض و ایرادگیری، یا مخالفت و فحاشیاند. به هر حال؛ حتی اگر نگاهمان کارکردی و ابزاری هم باشد، باز هم میتوانیم بگوییم که جامعه به وجود ناهیان از منکر احتیاج مبرم دارد.
تتمه: اگر نسبت به لفظ لباس شخصی که بنده تعریف عامی از آن دارم (هر کس که موقع به خطر افتادن امنیت و حرمت جامعهاش منتظر لباس رسمیها نمیماند، نه هر کسی که شهوت درگیری دارد یا از چماق کشی و دخالت خودسرانه لذت میبرد) حساسیت و آلرژی دارید اسم دیگری انتخاب کنید، دعوایی بر سر اسم نداریم | پیرو حادثه سعادت آباد هر نابغه ای نظریهپرداز جامعهشناسی شده بود و عاروق سیاسی میزد، قسمتی از افتضاح آنروزها را اینجا آورده ام، به نظرم واضح هم هست که چرا مقلدین دانشگاه زده اتفاقات مثبت و جوانمردی ها را به اندازه اتفاقات سیاه مورد توجه قرار نمی دهند.
7.6.11
پاسخ
ا
«خیلی از فرمایشات شما دوست گرامی به جا است و خیلی هم زیبا مینویسید.اما تاریخ را انگار یک سویه خوانده اید ! نه محمد آن است که شما میگوئید، نه خمینی. روایتهم که بگیرید، روایتهای بسیار دگر گونه هم هست. حالا اگر اولی را از پس غبار هزاران ساله میتوانیم ببینیم که پیامبر کینه بوده و خشونت نه پیامبر صلح و دوستی. اما این دومی را من خودم دیدهام. چوبش به تن خودم و بسیار از هم نسلانم . و اینهم روایتی است آن هم از شکل روایت بی واسطه و میدانم که این روایت که سحابیها را آزار ندهید، جعل است، بر عکس فیلمش هست که میگوید"ما بر مخالفامان باید سخت بگیریم، آنهم خیلی سخت!".اگر خواستید برایتان میفرستم.
این «کامنت» واکنشی است به نوشته من با عنوان صورتهای اولیه. فرستنده ناشناس است. اما چون ناشناسهای من چند تا هستند، من اصلا تشخیصشان نمیدهم. اگر خوانندهای رهگذر است که هیچ اما اگر نیست میتواند خود را با نشانی هر چه که باشد مشخص کند که من بدانم با کدام ناشناس سروکار دارم. اما اینها خیلی اهمیت ندارد.
نوشتهاند من تاریخ را یک سویه خوانده ام. من که تاریخ خوانی نکردهام. گفته ام تاریخ را روایت میسازد و نه حقیقت. چند بار دیگر هم به این اشاره کردهام. و به طور کلی نوشته به دور مفاهیم حقیقت و واقعیت میچرخید. و اینکه اصلا حقیقت چیست؟ نام نوشته صورتهای اولیه است. صورتهای اولیه عبارتی ست که یونگ در رواشناسیاش ساخته و با آن روان جمعی را توضیح میدهد. بعضی واژه تصویر را به جایش می گذارند و معتقد هستند که ما با آن سروکار داریم. مثلا پدر یک تصویر است که قانون را نمایندگی میکند. یا شاه. هر مردمی غیر از تصاویری مشترک تصاویر یا صورتهای اولیهای دارند که مدام به ان رجوع میکنند. یا به آن رجوع میشود. ناخواسته. ناخودآگاه.
مگر من از محمد پیامبر گفتم؟ از چگونگی او؟ اینکه او مهربان بود یا نامهربان؟ من تنها گفتم که او همزمان سیاستمدار و دینمدار بود. وقتی آمد سیاست و دین را به هم وصل کرد. اصلا هر بار که پیامبری میآید دین و سیاست به هم وصل میشود، حالا اگر آن پیامبر قدرت هم داشته باشد که دیگر هیچ. ما بالاخره باید یک زبان مشترکی، حداقل زبان مشترک داشته باشیم تا بتوانیم حرف بزنیم. مثلا همین واژه پیامبر. خوب این واژه که همینطوری از آسمان نیافتاده است. قرنهاست و هزارههاست که مردم این واژه را ساختهاند، لابد منظوری داشته اند که این واژه را ساخته اند. چیزی میخواستند بگویند. البته واژهها در میان همه مردم روی زمین معادل ندارد. مثلا واژه دین در چین معادل نداشته و در قرن بیستم برایش معادل ساخته اند چون مردم بیرون از چین مجبور بودند با مردم درون چین حرف بزنند یا برعکس.
در مورد آقای خمینی هم من چیزی نگفتم. مردم ایران هزار و یک روایت دارند که بگویند. تنها گفتم که روایت میکنند که ایشان چنین گفته است. شما میگویید جعل است. شما دارید از حقیقت چیزی، گفتهای، حرف میزنید. من از حقیقت نمیگویم. من دقیقا از روایت میگویم. وقتی کسی می میرد، چون مردن حق است، مثل زاده شدن. مردم مردنش را روایت میکنند. بن لادن میمیرد. یعنی زندگیش به پایان میرسد. به ما میگویند، او را کشته اند. او را چنین کشتهاند. هر کس چیزی میگوید. هر کس روایتی دارد. اصلا شاید هم نمرده باشد. این هم روایتی است.
راستی آیا مردن هم روایت است؟
در آخر بد نیست مطلبی را که چندی پیش به مناسبتی منتشر کردهبودم، دوباره به نیت روشنتر شدن حرفهایم اینجا بگنجانم:
من اصلا نمیفهمم، حقیقت چه نقشی دارد!
یعنی هنوز متوجه نشدهایم که یک رویداد، یک واقعه نه آن چیزی ست که روی می دهد و نه آن چه واقع می شود. یک رویداد آن است که چه گونه روایت می شود. حقیقت داشتن یا نداشتن، تاریخی بودن یا نبودنش چه توفیری در مسیر همان تاریخ دارد؟
اینکه ثابت بکنیم که پیامبری به نام موسی بوده است یا نه، عیسایی بوده است یا نه، چه تفاوتی در داستان دارد. مگر علم است که
میخواهیم ثابتش کنیم؟ آن هم علوم دقیقه؟ مهم این است که یهودیتی و بعد مسیحیتی بر مبنای رویداد یا نا رویدادهایی حقیقی یا نا حقیقی شکل می گیرد. چرا شکل میگیرد برای اینکه مردم باور می کنند که موسی و عیسایی بودهاند. چرا مردم باور می کنند؟ مردم برای باور کردن نیاز به اثبات وجود ندارند. باور میکنند، چون نیاز دارند که باور کنند. مردم نیاز به باور دارند. مردم وجود موسی را باور میکنند نه فرضیه انیشتین را. فرضیه انیشتین را اول خودش باور میکند و بعد دوستان دانشمندش و دنیای دانش. آنها هم تازه باور نمی کنند، با وسایلی آزمایش میکنند و تفکر میکنند و نتایج آزمایشات خود را بررسی میکنند. دو به علاوه دو یک باور نیست، یک داده است. دانشمندان داده ها را کنار هم میگذارند. بعضی از این معادلات با مناسبات هستی جور در میآید، گاهی هم جور درنمیآید.
گاهی هم کشف می کنند، کشف شدنیها را کاشفان.
اما باور چیز دیگری ست. با جایی دیگر کار دارد. با چیزی دیگر سروکار دارد. خدا را که کسی ثابت نکرده است، اما کسانی خدا را باور دارند. در میان همان کسان، کسانی آن قدر باورشان را باور میکنند که کلامش مقدس میشود. یعنی باورشان را بر میدارند میبرند دورش حریم می کشند، می شود حرام. نباید به آن دست زد. نباید به آن نزدیک شد. منتهی کسانی نمیدانند یا باور نمیکنند که کسان دیگری هم هستند که باور دارند، باورهایی دیگر، که آنها هم حرام است. نمیشود به آن ها نزدیک شد، نمیتوان به آن ها دست زد. من نمیدانم باور جنسش از چیست. نمیدانم از چه ساخته شده. حتی نمیدانم چگونه ساخته میشود. اما میدانم که ساخته میشود. قصهای که باور شد، از قصهای که باور شد، قصه مهم است یا باور؟ حالا بیایید کمیته حقیقت یابی تشکیل بدهید تا حقیقت آن قصه را دریابند. اما قصه کار خودش را کرده، راه خودش را رفته، باوری ساخته است. حالا باور از قصه هم جدا شود، یعنی قصه را از باور هم جدا کنند، باور راه خودش را می رود. و مسیر تاریخ را میسازد. چقدر رویداد بر اساس وجود یا ناوجود موسی ساخته شدهاست. چقدر جنگ و چقدر صلح؟ داستان میلاد مسیح را چه کسانی یا کدام کمیته حقیقت یاب، بررسی و پرس و جو کردهاست؟ اما تاریخ و تمدنی را آفریدهاست. چه جنگ ها و چه صلح ها. مهم این نیست که یازده سپتامبر چه بود و چگونه بود. چه شد. مهم این است که «چیزی» روی داد و آن مسیر تاریخ را تغییر داد. چه کسانی آن را به وجود آوردند، ساختند، در چه مسیر و بر مبنای چه منافعی ساختند، چه اهمیتی دارد. شد آن چه که نمی بایست بشود و چنان بود که بتوان بر دورش حریمی بکشند و صحرای کربلایی بسازند. و آن قصه تعریف شود، نه سینه به سینه، با تصاویری مستقیم در لحظه، در برابر دیدگان میلیون ها آدم و نا آدم. اهمیت و عظمت یک رویداد را نه حقیقت آن بلکه عواطفی را که بر می انگیزد، محک می زند. بی هیچ کمیته حقیقت یابی. عاطفه حقیقت نمی شناسد. حقیقت هم عاطفه نمی شناسد. تاریخ را حقیقت نمیسازد. تاریخ را عاطفه می سازد. عاطفه یعنی همه آن برانگیختن ها و برانگیخته شدنها.
تاریخ مقدس داریم. تاریخ نامقدس داریم. اما تاریخ مقدس تنها متعلق به گذشته نیست. در هر زمانی مردمان تاریخ مقدس میسازند. کافیست باور کنند. بسیار باور کنند. به باورشان باور کنند. به قصهای باور کنند. تاریخ نگار و قصه گو تنها راویاند. روایت کننده. تاریخ روایت روایتهاست.
در آخر از همه خوانندگان شناس و ناشناس سپاسگذارم.
احساس تکلیف
«عضو مجلس خبرگان رهبری در پاسخ به این سوال كه برخی می گویند این كاری بود كه خودتان كردید و حالا باید نتیجه آن را هم ببینید، گفت: نه آن روز كه برای انتخاب شخصی زحمت كشیدیم تحت تاثیر بودیم و نه امروز تحت تاثیر هوچی گری ها و تبلیغات منفی قرار میگیریم بلكه در هر زمان هر چه كه احساس كنیم تكلیف است با تمام توان انجام داده ولو با وظیفه و تكلیف سابق جور نباشد.»
این بزرگوار، آقای مصباح نگفتند که این سلسلهی احساس تکالیف کی به پایان میرسد؟ نگفتند مردم تا کی باید به ساز این تکالیف برقصند؟
میفرمایند احساس تکلیف. نتیجه احساس تکلیفشان هم بد از آب در آمده. باز هم میخواهند احساس تکلیف بکنند. مردم در کمتر از دو سال دیگر باید با این تکلیف که با تکلیف بعدی جور نمیشود به قول ایشان تعیین تکلیف کنند. روزگار غریبیست!
احساس تکلیف دو سال گذشتهشان روی به همراهان ابلیس داشته، به قول خودشان. یا حکمتی در کار بوده و ایشان خضر هستند و مردم ایران هم موسی، یا اشتباه کردهاند. خوب آدمی، نامعصوم که چنین اشتباهی میکند، رفوزه شده و باید برود دیگر بازار احساس تکلیفش را تعطیل کند.
سهلانگاری خبرگذاریِ آینده
استروس کان از اتهام تجاوز تبرئه شد
«رئیس پیشین صندوق بین المللی پول درخصوص اتهام تلاش برای تجاوز به خدمه هتلی در نیویورك بیگناه شناخته شد.
به گزارش بی بی سی، دادگاه رسیدگی به اتهام تجاوز "دومینیك استراوس كان" فرانسوی وی را از این اتهام مبرا دانست. وی دو هفته پیش در فرودگاه جان اف كندی و زمانی كه هواپیمایش آماده پرواز به سمت اروپا بود بازداشت شد. رئیس پیشین صندوق بین المللی پول كه متاهل و ۶۲ سال سن دارد، در طول شب در واحدی ویژه در اداره پلیس نیویورك به سر برد و درباره ادعاهای مرتبط با سوءاستفاده جنسی بازجویی شد. پلیس نیویورك روز بعد اتهامات استراوس كان را سوءاستفاده جنسی، تلاش برای تجاوز و حبس غیرقانونی یك زن اعلام كرد.»
این عنوان خبرِ خبرگذاری آینده نیوز است که می خواهد رسانه ای مستقل باشد. نمیدانم آیا مشکل مترجم است یا چیز دیگریست. اما جای تأسف است. بی بی سی هم خبر را به این صورت منتشر نکردهاست. پس میشود دو خطا. اگر حتی کمی قبل از انتشار خبرشان فکر میکردند، متوجه میشدند که چنین پروسهای در جایی مثل امریکا نمیتواند به این آسانی و در این مدت کوتاه پایان پذیرد. دیروز یعنی شش ژوئن دومینیک استروس کان مرحله اولیه ی دادگاه خود را گذراند که اتفاقا هیچ خبری هم نشد، یا قرار نبود که یشود. تنها دفاعیهاش را بر مبنای بیگناهی- مثل قبل عنوان کرد. همه هم منتظر همین بودند که ببینند جریان و روند دادگاه بعد از این، که می تواند ماهها و شاید بیشتر طول بکشد، بر چه دفاعیهای استوار است، بی گناهی یا گناهکار که کاملا روند و مدت دادگاه و تحقیقات را متفاوت میکند.
5.6.11
صورتهای اولیه
یکی زده است، یکی را کشته است. از حقیقت حرف نمی زنم . حقیقت را نمیگویم. حقیقتگویی نمیکنم. روایت می کنم. روایتشده را. من به روایت معتقدم، نه به حقیقت. تاریخ را حقیقت نمیسازد. روایت میسازد. اصلا حقیقت چه چیزی را میسازد؟ آرزوهای ما را شاید. بالمان میدهد. خودش نه، خواستنش. اشتیاقش. حقیقت مثل قبله است. هر کجا که باشی، همه به سوی قبله نماز میگذارند. اگر همه به سوی قبله حرکت کنند، از هر نقطهای بر روی زمین به یک جا میرسند، اما به کجا؟ به خودشان شاید. مهم راه است. مسیرشان.
عدهای عزادار شدهاند. البته مردم ناصر حجازی و گوگوش را بیشتر و بهتر از خانوادهی سحابی میشناسند. عدهای عزادار شده اند و باز این صورتهای اصلی به کمک آمدهاست. کربلا و زینب و فاطمه دختر محمد پیامبر. به پهلویش زدند و شبانه دفنش کردند و اسیران. هر کدام اسلام را کشیدهاند وآستین اسلام پاره شدهاست.
هر ملت و مردمی در هر جایی به صورتهای اولیه روی می کنند. ناگزیر است. با آن و از آن ساختهشدهاند. پدر من مصیبت میخواند و گریه میکرد. پدر شما هم گریه میکرد. خود من هم گریه میکنم. البته از مصیبت آنها نیست گریهی من. از گریهی آنهاست. من به حرم نیست که میروم. به زیارت زائران میروم. همان داستان حقیقت است. راه است و نه هدف.
اما امامان. دنبال دین بودند و نه سیاست. سیاست و دین با محمد پیامبر تمام شد. البته من هیچ سندی برای اثبات حرفهایم ندارم. نمیخواهم حرفهایم را اثبات کنم. سیاست همراه دین و دینِ همراه سیاست با پیامبر تمام شد. بعد از او دین از سیاست جدا شد. هر کدام به راهی رفتند. عدهای حکومت تشکیل دادند. عدهای در پی جمع آوری و نگهبانی دین شدند. شد آنچه که شد. کربلا . عاشورا. حسین . زینب. علی. فاطمه. شیعیان قرنها بر آنان گریستند. بر صورتهای اولیهشان عزاداری کردند.
اما آنها سهم جدا گشته از سیاست بودند. آنها سهم دین بودند و و جودشان هم قصه نگهبانی و حفظ دین بود. جانب سیاست فکر میکرد که اگر حکومت را رها کند دین از بین می رود. اگر نظام را رها کنند دین از بین میرود. همان شد که صورتهای اولیهشیعه را ساختند. صحرای کربلا . شام غریبان.
حالا ۱۴۰۰ سال بعد، تقریبا. آقای خمینی بسان محمد پیامبر، یعنی همچون رسول، نبی که هم سیاستمدار است و هم دینمدار. همان قبای به قامت او، در یک نقطهای از زمین و دورانی از زمان سیاست را با دین آشتی داده، چه میگویم وصلت داده. همان زمان هم عده ای دست و دلشان لرزیده از این وصلت. اما بعد سوار بر مرکب وسوسه شده اند. وسوسه ای ۱۴۰۰ ساله، تقریبا. بعد از او فتنه آمده. مثل بعد از پیامبر محمد. آقای خمینی گفته بودند: بعد از من با سحابیها بد نکنند. روایت است. بعد از محمد پیمبر با فاطمه بد میکنند. عمرکشان، مراسمش، بغض عمر است و عشق فاطمه. شاید هم حب فاطمه از بغض عمر است.
بعد از خمینی سیاست از دین جدا میشود. هر کدام به سویی می روند. عدهای به دنبال نگهداری و حفاظت حکومت و نظام میروند که بی آن دین را از میان رفته میدانند و عدهای به دنبال دین که بی آن معنایی برای نظام نمیدانند. دین و سیاست هم به دنبال عدهای، هر کدام، بی هم. با هم.
حالا نظام زده است، و یکی از دینداران را به زمین پرت کرده است. نگویید نظام نبودهاست. من از حقیقت حرف نمیزنم اما آنکه زور بازو و چماق و سلاح دارد. کتک می زند و له میکند. دستگیر می کند و زندان دارد. خیابان را و مسجد را قفل می کند. شبانه وادار به خاک سپردن میکند، نظام است. چون اگر نظام نتواند و نتوانستهاست تا به حال، به این همه نظم بدهد، که دیگر نظام نیست. نظم او این است.
حالا سیاست افتادهاست یک طرف و دین یک طرف.
در دوران پیامبر. وطن نبود. ملت هم نبود. اینها تصورات مدرن است. هر کس قلمرویی داشت و از آن دفاع میکرد. پیروز میشد یا شکست میخورد. خاک واقعیتی جغرافیاییست. سرزمین، زمینیست. دین از آسمان میآید. بر این واقعیت زمینی نازل میشود. دین به مکان محدود نیست. حکومت حدودی از مکان دارد. مسلمانان زمانی بر اسپانیا حکومت کردند و زمانی از آنجا رانده شدند. دین هست. حکومت هست و می تواند نباشد. قرآن هست و نمیتواند نباشد و امامان که نگهبانان آن بودند و روحانیت که ظاهرا جانشین امامانند. قران از حق میگوید و روحانیت یر این است که حق را باید بر تمام زمین گسترد. به شیعیان تعلق بیشتری دارند تا به خاک اینجا و آنجا. ایران شیعه است، نه شیعه، ایرانی. شیعه خاکشان است.
ملی- مذهبیون، تعلقشان به ملت است و به دین. به خاک است و به دین. هویتشان از هر دو میآید. به زمین و آسمان. پایشان بر زمین است و دستشان به آسمان اشاره دارد. پایشان بر حدود مقرر زمین و زمینیان است. از آن خبر دارد. اینان میدانند که بر زمین تنها نیستند و تنها قوانین شیعه بر زمین حکم نمیراند. روحانیت عموما، اغلب خود را بر روی زمین تنها احساس میکند. با خودشان حرف میزنند.
ملی- مذهبیون دیدندارانی هستند که خویش را با تصورات و مفاهیم مدرن- نه لزوما همه مفاهیم، با واقعیتها، تطبیق دادهاند. از واقعیت حرکت میکنند. روحانیت و اصولگرایان از حقیقت.
اگر میدانستند که زیارت، یا به سوی قبله حرکت و عزیمت کردن، سوار هواپیما شدن نیست و در فرودگاه عربستان فرود آمدن، میدانستند که زیارت به سوی حقیقت رفتن است. درآرزوی حقیقت. در راه حقیقت، سخت و ناهموار. اگر میدانستند که رسیدن نیست، میدانستند که نرسیدن است!
هواپیما از اندازههای آدمی عبور میکند. آدمی که میبایست از اندازههای خود عبور کند. پل ویریلیو هم همین می گوید وقتی از سفر امروزین میگوید.
اما آنان که از حقیقت حرکت میکنند، بر واقعیت سوار میشوند و آنان که که از واقعیت حرکت میکنند بر حقیقت. چه چیزی از هواپیما در این عصرِ به قول سپهری آهن و دود واقعی تر برای رساندنشان به حقیقت. برای القاعده این حقیقت پرستان مطلقه، هواپیما این محصول تولیدات کارخانههای واقعیتپردازان مطلقه، نه مرکب که به سلاح جنگی تبدیل می شود تا زیارتگاهشان را در هم بریزد.
روحانیون و اصولگرایان فکر میکنند که حقیقتی هست که می توان آن را به دست آورد. دینداران جدید بر اینند که حقیقت مسیر زندگی ماست. به سوی حقیقت. یکی به دستآوردنش. یکی به جستجویش.
انقلاب، پیروزیش، نتیجه توافق و اجتماع همه بود. دینداران قدیم و جدید. نه تنها دیدنمداران. از آنان بگذریم اما.
یک روز در دورانی از زمان، همه کس و همه چیز سیاسی می شود و انقلاب به انجام میرسد. آنجا که دین و سیاست یکی شدهبود. حالا باید یک روز در دورانی از زمان از سیاسی بودن بازایستد. سی سال است که صورتهای اولیه یک شب هم خواب آرام نداشتهاند. از هر سو ندایشان دادهاند. خدا میداند چقدر خستهاند. این شببیداریهای بیش از اندازه فرسوده شان کردهاست. خواسته بودند که تنها فاطمه را گریه نکنند، فاطمه باشند. تنها در ماه محرم و صفر به سراغشان رفته نشود. خواستشان برآورده شد. اما یادشان رفته بود که بگویند فاطمه شدن، عمر بودن را هم لازم دارد، این هم خاصیت صورتهای اولیه است. اگر حسین هست، یزید هم هست. فاطمه شدن چیست؟ در مقابل ظلم ایستادن؟ پس تا فاطمه هست، ظلم هست. تنها جایش را عوض میکند. زینب باید باشد تا بگوید. از ظلمِ رفته بگوید، فقط نگریاند، بپاخیزاند. همه زینب شوند. اما زینب چهره بعد از واقعه است. بعد از جنایت، بعد از مصیبت. زینب راوی واقعه است. راوی مصیبت. قبل از زینب مصیبت هست. مصیبت به زینب، شدن میدهد. بعد از ۱۴۰۰ سال تقریبا، مردم شاه را سرنگون کردند که یزیدی بود. مردم زینب شدند. حسین شدند. پشت سر زینب و حسین راه افتادند. شاه سرنگون شد. پس باید تمام میشد. این روند زینب شدن. اما نشد. صورتهای اولیه که میبایست بعد از پیروزی انقلاب به خانههاشان می رفتند، نرفتند و ماندند. مگر حگومت تشکیل نشدهبود. مگر حقیقت دستیافتنی نیست؟ پس چیست این مبارزه بیوقفه با فتنه.
آن روز به مردم نگفتند که شاه میرود اما ظلم نمیرود. و صورتهای اولیه، حسین، علی، فاطمه، زینب ابدیست. چون ظلم ابدیست. ظلم ابدیست، فقط جایش عوض میشود.
ظلم از جایی به جایی حرکت میکند. خودشان میگویند، که ظلم امروز حکومتگران در تونس و مصر و یمن و بحرینند و در سوریه مردم.
اینجا حقیقت به واقعیت تبدیل میشود.
حکومت از بیداری مسلمانان تونس و مصر و یمن و بحرین حمایت میکند، از بیداری مردم سوریه، نه. حقگویان در مناسباتی سیاسی، از مبارزات مردم سوریه حمایت نمیکنند. عقربههای راهنمایشان، سوریهی برحق را بر خلاف امریکایی ناحق نشان میدهد. اسد همپیمان حکومت است. همپیمان سیاسی بر علیه ناحق. همه مسلمانان بیدار شدهاند، جز مسلمانان سوریه. آنجا حکومتِ شام بیدار است. پیدا کنید زینب را.
صورتهای اولیه را نخستین کونه، کهنالگو هم ترجمه کردهاند.
4.6.11
نتیجهگیری
«اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشم پوشی شود، و ملت هم بر ظلمی که بر او و فرزندانش رفته است می گذرد.»
از این جمله نتیجه میگیریم که نظام و رهبری باهمند و ملت بیهمند. از شوخی که بگذریم، یعنی یک طرف نظام و رهبری هستند و یک طرف ملت و فرزندانش. که ظلم به یکی، ظلم به آندیگری نیست. یعنی ظلم به این با ظلم به آن فرق دارد. یعنی اگر به نظام و رهبری ظلم شود لزوما به ملت و فرزندانش ظلم نمیشود و اگر به ملت و فرزندانش ظلم شود لزوما به نظام و رهبری ظلم نشده است. یعنی ملت در نظام نیست و نظام بی ملت است. ملت بی رهبر است و اگر ملت بی رهبر است خیلی احتمال دارد که رهبر هم بی ملت باشد و اگر نظام بی ملت است، احتمال می رود که ملت هم بی نظام باشد.
از این جمله نتیجهگیریهای دیگری هم میشود. اما همین بس است!
3.6.11
جدایی، اندیشه چین و فرانسوا ژولین
اینها صحبتهای فرانسوا ژولین است. چین شناس فرانسوی. من تازه با او آشنا شدهام. دال دو کتاب از او به من هدیه داد. او مثلا مفهوم و درک و تصورِ فاصله و جدایی را مطرح میکند. وقتی برای دیدن چیزی، چیزی که به دیدنش عادت کردهایم، به جدایی از آن نیاز داریم. او برای دیدن غرب یا اروپا به هرچه دور از آن، به چین می رود. خود او میگوید که به نیت بازگشت رفتهاست. در هر حال او تصور خارج شدن از چیزی را مطرح میکند. من هم فکر میکنم خارجی بودن در هر کجا، امروز یک راهحل است. از خود خارج شدن و به غیر رفتن، تا بازگشت به خود. در غیر هم جا خوش نکردن و نگاه خود را داشتن . خود شیوه نگرش خود هم هست. شیوه نگرش هم وطنان، در ارتباط با غیر. غیر، شستن غبارعادت است.
وقتی نور را نمیبینم که سهم اینروزهای من است. به تجرید توکل میکنم. که آن هم نوعی فاصلهگرفتن است. میشود در اندیشه پناه گرفت، عجالتا.
فلسفه گرایش این را دارد که در مسئله ساکن شود، یک سنت را شکل دهد و انتخاب من برای عبور از چین به خاطر فاصلهگرفتن از فلسفهی اروپایی بود: من از چین گذشتم تا فلسفه یونان را بهتر بخوانم، چون من در اصل هلنیست هستم. من در حوزه فلسفه و خصوصا یونان مطالعه کردم، به نظرم رسید که یک نوع آشنایی با یونان جلوی شناختم را میگیرد. در نهایت میخواستم که نقطهی فاصله و جدایی پیدا کنم تا دوباره فلسفه را پرس و جو کنم.
چرا چین؟ به دلیل خیلی ساده که میبایست از چهارچوب هندواروپایی بیرون بیایم، میبایست از روابط تاریخی هم خارج شوم: نمیتوانست عرب و دنیای کتاب مقدس و عبری باشد که به تاریخ خودمان پیوند خوردهاست. اما در عین حال باید اندیشهای میبود که در متون پرورده شده باشد. این سه دلیل در چین بود. چین امتیازی برای من نداشت. عشق به چین یا چنین چیزهایی نبود. امتیاز روشمندی بود. یعنی در نهایت پیدا کردن اندیشهای خارج از اندیشهی من. برای خروج از ذهد اندیشهی من. غالبا این جملهی پاسکال را نقل میکنم که میگوید: موسی یا چین؟ میگوید کدامش باور کردنیتر هستند، موسی یا چین؟ من این اصطلاح را دوست دارم. یک نوع آلترناتیو نظریست. موسی یا چین، که در عین حال کج هم هست، ناهنجار، ناموزون. چرا که از یک طرف موسی است و چهره توحیدی، یکتاپرستی، یک شخص و آن طرف چین، یک نوع افق تفکر. و نیز اضافه میکند: چین نگرانم میکند. بنابراین می توانم بگویم من استفادهی مضاعف از چین کردم. از یک طرف این است که وقتی از یک اندیشه اروپایی به اندیشه چینی عبور میکنیم، غربت انجام میشود. معنیش این نیست که اندیشه چینی اینقدر از ما متفاوت است. معنیش این است که هر دو اندیشه در نقطه حرکت، به هم بی تفاوت هستند. بیتفاوت: هم را نمیشناسند. به هم بیاعتنا هستند.
مشکل این است که باید کاری کرد که یکدیگر را ملاقات کنند. که بشود آنها را با هم مقایسه کرد. چرا که در ابتدا چهارچوبهای مشترک وجود ندارد که من اندیشه چینی و اروپایی را در آن مرتب کنم، بچینم. بر یک صفحه نیستند که من صفحه را تقسیم کنم بر دو و بگویم: این طرف چین و آن طرف اروپا. تاریخ مشترکی نیست، چهارچوب زبانشناسانهی مشترکی نیست.
پس این امتیاز چهارچوب خارجی هم بود، امتیازی مضاعف. از یک طرف کشف مقامهای دیگری از قابلیتفهم ممکن. قابلیت فهم یعنی هماهنگی و هنجار اندیشه، برای اینکه نگوییم حقیقت- حقیقت مفهومی اروپاییست. چه مقام قابل فهم دیگری میتوان سراغ داشت؟ برای مثال: خطوطی که به نظرم اساسی میآید: اندیشه چینی چگونه از کنار مفهومِ بودن گذشته است، هستیشناسی، در حالی که مفهوم بودن نقطه حرکت فلسفه ماست، ویا چگونه اندیشه چینی از تنش میان اسطوره و گفتمان نگذشته است که نقطه حرکت سنت یونان است و چگونه از کنار خدا گذشته است..... بالاخره بزرگترین موضوعهای فلسفی. خوب، به این معنی نیست که ایدهای از خدا در چین نبودهاست، اما اطمینان هست که خیلی زود دفع شده است، مبدل شده، کنار گذاشته شده. اندیشه چینی از کنار گذشته است. این از «کنار گذشتن»ِ مفهوم برای ما مضامین بنیادین فلسفه هستند و مهم است، چون برای فلسفه مزاحم است. و بعد در بازگشت: برای من چین یک دور زدن است، دور زدنی که تمام نمیشود، چرا که من به خواندن چینی ادامه میدهم و کار میکنم. اما دور زدن است چون من بازگشتی را نشان کردهام، برای بازگشت به انتخاب الزامی خرد اروپایی، که از خلال چین میتوانم کشف کنم. چرا که هر چیزی را که اندیشهی اروپایی خود همچون بدیهیات حمل و ترویج کرده، آنقدر جذب کرده که دیگر استنطاق نمیکند.
با عبور از این فاصله و جدایی تفکر چینی، چیزهایی مورد توجه و مسئله ساز باز میکردند. اگر نه، پیش و پا افتاده و عالمگیر به نظر میآیند بی آنکه پرسش شوند. پس یک نوع بازگشت است به انتخاب الزامی خرد اروپایی و رجوع به بالادست فلسفه، برای اینکه سعی کنیم بهتر این انتخاب الزامی را که از نقطهی آن فلسفهی اروپا تشکیل شده، درک کنیم.
چینی را در دوران بد چین، یعنی در اواخر انقلاب فرهنگی فراگرفتم. از رفاه اینجا به پکن آخر انقلاب فرهنگی و بدتر انقلاب در آموزش و پرورش. خوب، تجربه دشواری بود و چون آخر مائوئیسم بود و شکلی از تفکری نازا، پوک. بنابرین فلسفهای نبود. دو سال را در پکن و شانگای گذراندم با این اندیشه که باید این دوران را طی کرد. و بعد سالهای دیگری.
خوب، به محض اینکه شما زبان یاد میگیرید، در حد خیلی ابتدایی. مثلا وقتی میگویید: این چیست؟ میگویید این شرق و غرب چیست؟ و این از لحاظ فلسفی محشر است. چرا که برای ما «چیز» عبارتی است از تفرد. علت و چیز تجرید میکند. در حالی که برای گفتن همان چیز، در زبان چینی، در زبان چینی امروزی و نه چینی کلاسیک فلسفی، گفته می شود: این شرق و غرب چیست؟ اینجا شما از رابطه حرف میزنید. اندیشه چینی اساسا ارتباطیست. برای اینکه بگویید منظره، می گویید کوه و آب.
این دخولی ست که خیلی زود زبان چینی به ما میدهد و در مراحل یادگیری تایید میشود. تعیین کننده نیست اما بروز دهنده و آشکار کنندهاست.
اغلب تفاوت اندیشه چینی و اروپایی را به جبر زبان و تاریخ کاهش می دهیم، میگویند: زبان است، چرا که مثلا چینیها به تجرید بیاعتنا بودهاند. درست نیست. تجرید هست. مثل مال ما نیست. اما زبان چینی تجرید را کار کردهاست. در مورد سیاست هم، چین دنیای سیته و شهر را همچون یونان نشناخته است، اما در چین باستان ولایتها، شاهنشین هایی رقیب بودهاست و اندیشه توانسته از یک ولایت به دیگری سفر کند. پس یک نوع آزادی عمل و اندیشه وجود داشته است. مسلما دلایل تاریخی و زبانشناسانه هست اما تعیین کننده نیستند، من فکر میکنم آشکار کننده هستند. آشکار کننده به این شکل که به تفکر چینی ورودیهایی را دادهاست. مقامهایی از تفکر را که در زبان خود را تثبیت میکنند. یکی از این وجوه تفکر چینی قدیم، اندیشهایست که به هر دو سوی قطب گرایش دارد. خیلی جالب است چون اندیشه ما در مقایسه با آن خیلی طرد کننده و تسلطخواه است. ما وجود را اندیشیدهایم. اتم را و خدا را. مجرد، در عزلت. اما اندیشهی چینی با ارتباط میاندیشد. یعنی دو قطب: گرم و سرد. بالا و پایین. آسمان و زمین و....
پولاریته ( یعنی گرایش به دو سوی قطب) چیست؟ وقتیست که ما همزمان عبارتی متضاد و کاملکننده داریم. پس، نوعی کنش متقابل. و برای این است که تفکر چینی با عبارات رشدیابنده در روند، سیار میاندیشد. سیار در کنش متقابل میان دو قطب. من فکر می کنم که اینها نشان خودش را در زبان میگذارد. و جاپایشان را تا در زبان جدید هم مییابیم، تا در اصطلاحات متداول. اما باز تکرار میکنم که من همه اینها را به تعیینکنندگی زبان خلاصه نمی کنم. حتی اگر زبان نقش بزرگی بازی میکند اما من دلیل را تنها در زبانشناسی خلاصه نمیکنم.
زبان چینی زبانیست تدارک دیده و شکلگرفتهاست. نمیتوان آنچه را در مورد آن در اروپا گفتهاند، بیان کرد: که در کودکی فلسفه ماندهاست. این نگرش و بینش هگلی که میگوید: فلسفه در شرق دور آغاز شد اما در یونان زادهگشت. چرا که در یونان به درک و تصور رسید. در یونان به ارتباط سوژه با اوبژه رسید و غیره. پس هگل از چین شروع کرد اما برای دفع آن. در حالی که احساس من این است که تفکر چینی قادر به تجرید است. اما با تنظیمی خیلی ظریف. نظامدهی هست. اما درست است که از کنار متافیزیک گذشتهاست. یعنی از تقسیمکردن دنیا به دو. متافیزیک دنیا را به دو طرح تقسیم میکند. دو نظم واقعیت: محسوس و قابل فهم. یا محسوس و روحانی. همچون دو نظم بیاندازه و بی حد. اقلاطون است و همینطور تمام سنت فلسفی که از او الهام میگیرد و از آن هرگز کاملا خارج نشدهایم.
ادامه دارد


































