اندکی تنزیل:سال ۱۵۶۲ میلادی ست و فرانسه تحت سلطنت شارل نهم است و جنگهای مذهبی بیداد میکند. ماری مِزییِر، دختر مارکیز عاشق دوک است. پدرش او را مجبور به ازدواج با شاهزاده مونپانسیه میکند. کنت شَبَن - فرانسوا در غیبت شوهر که به جنگ فراخوانده میشود، مامور تربیت ماری که در قصری دورافتاده از جنگ به سر میبرد میشود تا بتواند به دربار راه یابد. و شاهزاده خانم همان نجیبزاده به موضوع حسادت و تصاحب مردان دربار در میآید. برتراند تَورنیه کارگردان معروف فرانسوی سال پیش بر اساس رمان خانِم لافایت فیلم را ساخته است و من و سین هم دیروز به تماشایش نشستیم.سین گفت: خوب است که در امروز زندگی میکند.
نجیبزاده را شوی میدادند. سین گفت امروز با عشق شوی میکنند. نون گفت که امروز به عشق شوی نمیکنند.
نجیب زاده را مادرش گفت که تسلیم شود. با زبان خوش گفت وقتی پدر با زبان ناخوش گفته بود. باید ثروت و نجابت را پاسداریکرد.
نجیبزاده تسلیم شد. گفته بودندش که اصلا کارشان این است.
به شاهزاده شویش دادند. نجیبزاده عاشق بود. شاهزاده آدم بدی نبود. زمان شاهان بود و جنگها. هر که غیر از تو و همدین تو نبود، از زن و کودک کشته میشد. شمشیری در گلوگاهش، سینهاش. فرانسوای کنت، استاد شاهزاده رها کرده بود جنگ را. یک روز که کودکی و بعد مادرش را به شمشیرش دوخته بود. کلام شاه یا ملکه باطلش شده بود. جنگ را پشت سر گذاشته بود و رفته بود و دوباره راهش به شاهزاده، شاگردش بر خورده بود. هر چه داشت را از او داشت شاهزاده . کنت را با خود برده بود.
حالا شب عروسی و زفاف بود. نجیبزاده را برهنه کرده بودند و ندیمان خوش بویش میکردند و شانه بر مویش میکشیدند. مادر و پدر آمده بودند به تماشا. شاید هم به نظاره، نظارت. سین با چشمهای بسته گفته بود: خوب است که من در امروز زندکی میکنم.
نجیبزاده آن شب هم تسلیم شده بود. خیال پدر و ثروت و نجابت و وراثت هم راحت.
شاهزاده به جنگ خوانده شده بود و نجیب زاده مانده بود با فرانسوای کنت.
شویش را پذیرفته بود اگر آنقدر نادان نبود و ناتوان.
کنت هر چه را که میدانست به نجیب زاده آموخت. مگر جنگجویی را. دل هم داده بود.
نجیبزاده خواسته بود عشقش را از یاد ببرد. نبرده بود. نشده بود. کنت این را هم دانسته بود.
حالا نجیبزاده زنی زیبا، مانده بود با سه مرد که می خواستندش. شویش، عشقش، استاد و دوستش.
سین قصه نگاه می کرد و نون سین را.
شویش کسالت بود و حسادت شد. همه آنچه فرانسوای کنت بود، نبود. و عشقش همه خواهش. و نجیبزاده خود بود.
روزگار قرارها و قراردادها و ازدواجها بود. سین گفت که چه خوب در آن روزگار زندگی نمیکند که به آنکه عاشق نیست شوی کند.
نون گفت: عشق و شوی دو چیز است.
زن هر سه را از دست داد. فریب عشق را خورد. یک شب بیش به طول نیانجامید. و شویش را، چون فریب عشق را خورد. فرانسوای کنت را، استاد و دوستش را که همچنان گریزپای جنگ، خواسته بود، نتوانسته بود زنی را، بیگناهی را نجات ندهد، به دفاع از خود و جنگیدن مجبور شده بود و خونش ریخته.
زن گفت: من مثل کنت که جنگ را پس پشت خود گذاشت، احساس را پس پشت میگذارم.
زن از زندگی بیرون رفت. نون به سین گفت.