این هم قسمت دوم.
قسمت اول این دوباره خوانی در پست قبلی.
از کتاب واژهنامه عاشقانه اسپانیا
نوشته میشل دل کاستیو
ترجمه نیشابور
رئیس دانشگاه سالامانک شده، آنجا که زبان یونانی تدریس میکرد، جماعت دانشجویانی که شیفته شخصیت آشتی ناپذیرش شده بودند را جذب کرده، میگل دو اونامونو خود را در عزلتی سرفراز حبس ساخت، بیگانه با طغیان ایدئولوژی تمامیتخواه، جریحهدار از بالاگرفتن نفرت و خشونت. به دیده هزاران اسپانیایی، در هرج و مرجی که بعد از جنگ را فرا گرفت، چون یکی از این قصرهای مشرف به چشماندازهای کاستی، برج و باروی مغرورِ اندیشهی آزاد بود. یکی از کسانی که از او تأثیر پذیرفت، ژوزه بر گامین از دوستان بونوئل و لورکا، در اردوگاه جمهوریخواهان، به قهرمان مسیحیتی شخصی که اصل و تبارش به اِرَسم بر میگردد، تبدیل شد.
هنگامی که جنگ آغاز کرد، اونامونو اول هواداریی بروز داد که واکنشی بود بر علیه مادیگرایی کمونیستها و مخالفت تند ضد روحانیت آنارشیستها، به نفع دعوی ناسیونالیستها. خیلی زود از خشم و غضب سرکوب و قتل و کشتار حالش به هم خورد و منقلب شد.
در جشن ۱۲ اکتبر ۱۹۳۶، پیلار باکره، صاحب اسپانیا، به دست فرانکیستها، فرمانده ارتش ناسیونالیستها منسوب شده، مراسمی پر طمطراق در اولا مانگا دانشگاه سالامانگ در حضور دونا کارمن پولو فرانکو، همسر کودیو، نشسته ردیف نخست، برگذارشد. تالارِ وسیع پر بود، ژنرالها، افسرها، فالانژها، سفرا و وزرا عجله داشتند و همدیگر را در جو پر حرارت جنون آمیز هول می دادند. همان تاریخ برای برپایی جشن نژاد، برقرار شده به دست دولت بورگوس، انتخاب شده بود. نژاد نه به معنای زیستشناسانه آن بلکه در معنای اخلاقی و معنوی :فضایلی که اسپانیت را میسازند.
جای گرفته در سکو، درجُبه رومی قرمزش به حاشیه قاقم دوزی شده، رئیس دانشگاه، میگل دو اونامونو، با حال و هوایی خونسرد خطابه شعله کشیده سخنرانان را که پشت سر هم بر سکو میآمدند، گوش داده، مراسم را اداره میکرد.
غیر ممکن است که فضای نفرت و ددمنشی که در این تالار زیادی گرم حکمفرما بود را منعکس کرد. نوعی جنون از عموم بلند می شد.
هنگامی که ژنرال میلان استره، فرمانده هنگ، به منبر رفت، هیجانات در اوج خود بود، یک چشم و یک بازو و یک پایش را از دست داده و این نظامیِ با شجاعتی نامعقول، خود در هجوی تند انداخت و برای گرامیداشت و حدت ملی، به باسکها و کاتالان ها پرید و با رذالتی کریه ناسزاشان گفت. از جا در رفته، تهدید میکرد، آروغ میزد و تنها بازویش را بلند میکرد. دادو فریادها و دست زدن های دیوانهوار جواب فیلیپیک را میداد. جوانان فالانژیست بازوان برافراشته، ضرب می گرفتند: اسپانیای واحد! اسپانیای بزرگ!
رنگ باخته، چهره در هم رفته، انامونو گوش میداد بی آنکه بگذارد چیزی از احساسش بروز کند. آن زمان پیرمردی بود، پوست و استخوان، هیبت جغدی. با زحمت برخاست، منتظر ماند که همهمه ها و دادوفریاد خاموش شود. پشت شیشه های ضخیم عینکش، به جماعت بر افروخته نگاه کرد. وقتی سکوت برقرار شد، با آهستگی سخن گفت، با جدا کردن واژهها از هم.
« همه منتظرید که چه خواهم گفت. مرا میشناسید و می دانید که نمیتوانم سکوتم را حفظ کنم. موقعیت هاییست که خاموشی، دروغ گفتن است. چرا که سکوت میتواند تصدیق تفسیر شود. می خواهم چیزی به خطابهی- اگر اینگونه بتوان نامیدش، ژنرال میلان استره، حاضر در میان ما اضافه کنم. از اهانت شخصیی که بر من وارد ساخت با شماتت باسکها و کاتالانها، سخنی نمیگوییم. خود من اهلِ بیلبائو و اسقف هم که او خوشش بیاید یا نه کاتالان است، از بارسلون....»
تشویشی غیر قابل باور در حضار منتشر شد. همه به هم نگاه میکردند، دونا کارمن پولو را سر به زیر، تحت نظر داشتند که دستمالش را با عصبانیت مچاله میکرد. سکوت سنگین شد، غیر قابل تحمل. غرشی شنیده شد. صدای حیوان آمد، آماده جهش، تا پاره کند گستاخی را که جرأت مقابله کرده بود، خرد کند. آنچه مانع میشد این پیرمرد بود در جبه قرمزش. نگاه افروختهاش پس پشت عینک نزدیک بینش، پابرجا بر سکو: جلالِ «دکور» بود، بیش از آن حضور بانوی اول بود که معذب، سر به زیر نگاه داشته بود. غرغر تمام شد. سکوت بازگشت. حضار در عصبیتی تحمل ناپذیر منتظر بود.
بدون شک در نهایت عصبانیت، ژنرال میلان استره بلند شد، تنها بازویش را بلند کرد و زوزه کشید: «زنده باد مرگ!»، که نام فریاد فاشیسم اسپانیایی نیست، بلکه نام هنگی که سرودش با این واژهها اغاز می شود: من عروس مرگم.
میگل دو اونامونو، که تکان نخورده بود، به ژنرال خیره شد، و با همان لحن آرام ادامه داد:
«فریادی بیمارگونه و تهی از معنی شنیدم. زنده باد مرگ! و من، منی که تمام عمرم پرداختن به نامتعارف هایی بوده که عصبانیت آنهایی را بر انگیخته که درکش نمیکنند، میخواهم بگویم در مقام خبره، که این «نامتعارف» بَربَر برایم منزجر کننده است. ژنرال میلان استره یک علیل است. بدون هیچ نیتی بیادبانه بگوییم. او معلول جنگ است. سروانتس هم همینطور بود. بدبختانه امروز زیادی علیل هست. بزودی بیشتر هم خواهد بود، اگر خدا به یاری ما نیاید. از فکر اینکه ژنرال میلان استره بتواند بنیان یک روان شناسی توده را مشخص کند، رنج میبرم. علیلی که عظمت معنوی یک سروانتس را ندارد، معمولا تسکینش را در قطع عضو اطرافیان خود، می جوید. این دانشگاه معبد ذکاوت و من کشیش بزرگ آنم . شمایید که به صحن مقدسش بی حرمتی کردید، شما غالبید چرا که نیروی خشن با شماست، اما قانع نخواهید کرد، چرا که منطق با شما نیست.
« ملاحظه می کنم که بیهوده است که شما را ترغیب به فکر کردن به اسپانیا کنم. تمام میکنم.»
در سکوتی برقرار شده، با زحمت از سکو پایین آمده، بازو به بازوی همسر کودیو تالار را ترک کرد. نه فریادی، نه نجوایی.
چندین بار در این واژه نامه، از شخصیت اسپانیا، واژههایی را نگاشتم: شجاعت، قهرمانی. با کیفر خواست مجلل اونامونو، با این جملات آکنده از شکوه انداخته به سوی جلاد، به قله این جسارت میرسیم که مرگ را در رفتاری با وقار و کرامت به بازی می گیرد. نه شجاعت بی شعور، اما قهرمانیی آرام و اندیشیده، قهرمانیِ ترز داویلا، ژان دو لا کروآ. سید کامپدور، المنصور، کورتِز. اعتراضات پر حرارت وجدانی بر افراشته، با تنها نیروی روح بر علیه نیروی خشن. ایمان معنوی گرا، تأیید کرامت انسان.
اگر از من بپرسند: کدام است اسپانیایی که شما دوست می دارید؟ پاسخ خواهم داد: آن اسپانیایی که مردی فرسوده از بیماری، پیچیده جبه اش، در مقابل دستهای بربر به خروش آمده، آخرین نیرویش را گرد میآورد تا فریاد بردارد، بیزاریش را از خشونت وحشی، ایمانش را به ذکاوت، نه انتزاعی و استدلالگر، بلکه متجسم، زندگی شده، آن ساعتی که در طغیان جنایت، وجدانی عزلتگزیده جرأت میکند به آرامی بگوید: نه!
اورتگا ای گاسه صلح را برد. پیروزی سیاسی را از آن خود کرد، بصیرت منورش بر دمکراسی فروغ انداخت. ۱۲ اکتبر ۱۹۳۶، میگل دو اونامونو، پیروزی قاطع دیگری را از آن خود کرد، آن روز ضربه شمشیری بر فرانکیسمی وارد آورد که میتواند قانونی و حتی مشروع باشد، اما تا نابود شدنش مهر بدنامی را خورده است. در چند جمله سرسختانه متراکم، رئیس دانشگاه سالامانک، قضاوتی بی تجدیدنظر را اعلام کرد، آنچه را که بربریت بی استعداد بوده و هست، به نام روح محکوم کرد. حیوان برنده شد، همانطور که پیرمرد اعلام کرده بود، اما با همان جراحت گشوده در پهلویش بالاخره مرد. خونی که به مدت نیم قرن ریخته شد، ذکاوت است.
از پا در خواهد آورد، سلطنت خواهد کرد، قانع نخواهد نه. میگل دو اونامونو مشروعیتی را که به مَنِشی زیادهخواه ادعایش را داشت از او ستاند، مشروعیت جان و روان را.
بعد از آن افتضاح، رئیس در آپارتمانش درحصر شد، به وسیله مشتی فالانژ نگاهداری شده، چند ماه بعد درگذشت.
بیفایده است که بپرسیم چه باعث مرگش شد. پاسخ را میدانیم: غم و بیزاری.
در ۱۹۶۵ به زحمت خارج شده از کابوس کودکی و نوجوانیم، به اسپانیا بازگشتم تا در دانشگاه سالامانک ثبت نام کنم، آنجا که کلاس های زبان یونانی باستان را دنبال میکردم. میخواستم در سایه اونامونو پناه بگیرم.
درسهایش در حافظهام خانه کرده. هر جملهاش تپش قلب مرا تقطیع میکند.


































