«آن چیزی که مصریان امروز تجربه میکنند شاید مشابهش را پدر و مادر من سی سال پیش تجربه کردند. سی سال پیش هم رهبر انفجار نور ایران؛ همه را به ماندن در خیابان دعوت میکرد. صحنههای مصر امروز برای پدر و مادر من آشنا است اما صحنههای خرداد 88 تهران برای هیچ کس آشنا نبود. هم کلاسی و رفیقم بود که باتوم به دست گرفته بود و تا مغز استخوان پر از نفرت؛ میزد تا دین خدا را حفظ کند. من در خیابانهای تهران 88، خودم را در مقابل خدایی دیدم که پر از نفرت و کینه است، خدایی که لااقل در کعبه نمییابمش. خدایی ترسناک را دیدم که باتومش و گلولهاش و زندانش داغدارم کرد. خدای ظلمت را دیدم.»
+آقای رفسنجانی در آخرین خطبه نمازش، نخستین کسی بود که از فتنه گفت. قبل از آنکه واژه بار دیگری بگیرد، آن هم دزدیده شود. سخن گفتن از فتنه، شنیدن این واژه، ما را به صدر اسلام میبرد. هنوز پیامبر اسلام زندهاست، به قبرستان بقیع میرود و میگرید. آقای رفسنجانی گفت و بغض کرد. به صدر اسلام رفتهبود. پس از آن دیگر حرفی نداشت که بزند. همهچیز آنروز و آنجا گفته شده بود. میگویند چرا میر حسین ساکت است. همه حرفها زده شدهاست. تکلیفها تعیین شدهاست.:
«حالا ما دوباره به سرچشمه باز گشته ایم، حالا دوباره خودمان را در صدر میبینیم، حالا دوباره صدر نشین شدیم، حالا برگشتیم به دوران خود پیامبر، و بعد از آن همه زحمت و جنگ و تلاش حالا دوباره بغض کردهایم و نماز خوانی، نماز خوانی را زده است. حالا صف نماز خوانان جدا شده است. قبلههاشان هم. حالا ما از عاشورا هم گذشتهایم و به خود پیامبر باز گشتهایم و حدیث از او میشنویم و حدیث او میشنویم. آخر اسلام در خطر است. خطبه اول از خطبه دوم مهمتر است. فتنه روی داده است. شادی به عزا نشسته است. حالا مردم همان زوج جمهوریت، انسانیت، زخمی شدهاند. اگر نباشد، اسلامی نخواهد بود. اسلام را برای انسان می خواهیم نه انسان را برای اسلام. اگر زخمهایش را مرهم گذاشتیم و دردهایش را التیام دادیم، اگر عزیزانش را به آغوش خویشانشان، انیس را به مونسش بر گرداندیم، اگر عزتشان را پس دادیم، شاید، شاید یک بار دیگر این سه گانه اسلامیت، جمهوریت و انسانیت را بتوان کنار هم گذاشت وگرنه هرکدام به یک طرف خواهند رفت. هر کدام بی دیگری خواهد شد. هر کدام بی انسی با آن دیگری.»+
در ایران سخن از تعیین تکلیفهاست. جنگ، جنگی خودیست. میر حسین اینها را میدانست. مردم هم. دانستنی نه از روی دانش. به خانه بازگشتن، از این دانستن میآمد. رابطه مردم با حکومت رابطهای عاطفیست. هر فرزندی با پدرش رابطه ای عاطفی دارد، حتی اگر روزی پدر را در «خویش» بکشد. اگر رابطه عاطفی نداشت آن روز، آن روز تاریخی، آن جمعهی بعد از انتخابات، ۲۹ خرداد ۸۸، چشم و گوش و دل به حرفهایش ندوخته بود. پدر قانون است. نماد و تصویر پدر. اگر نبود اگر نباشد، پسر پدر را ترک میکند. آن روز پسرانی، پدر را ترک کردند.
عدهای صحبت از جنگ داخلی کردند. عدهای از آن ترساندند. فرزندان از فرزندان جدا شدهبودند. پدر جداشان کرده بود.
کریستیان بوبن قصه ترک فرانسوای اسیزی پسر را از پدر چنین تعریف میکند:
«زمانیست تا پدرومادران کودکان را روزی دهند و زمانی تا از روزیشان باز دارند. تنها کودک است تا این دو زمان را تمیز دهد، تنها او تا نتیجه نهایی را بگیرد: رفتن، در نیافتادن، خاصه در نیافتادن- رفتن . پسری را هیچ موحشتر از این نیست که روح به روح با پدرش سرکشی کند: رو در روی کسی قرار گرفتن، کموبیش همرنگ او شدن است. پسرانی که پشتشان را از جنگ با پدر گرم می کنند، در شام زندگیشان عجیب به آنان میمانند.
فرانسوا اسیزی فرصت را غنیمت شمرده، با نفسی مطمئن، فرصت دعوی که پدرش گرفته است- دعوی واقعی، کمر بسته علیه پسرش، برای عاق کردنش و بازخواست پول دکان که فرانسوا، ناروا به کشیشان داده است.
محاکمههایی که پدران بر علیه پسران بر پا میکنند معمولا مزورانه و زبون است، پیوسته از سر گرفته در جریان روزان، اظهارش دشوار، ختمش سخت. این یکی در روز روشن انجام شد، پیشاپیش اسقف و خواص. به شهادت ِ عضب پدرانه احضار شده.
فرانسوا اسیزی آن روز چیزی نمیگوید. برای شنیده شدن نیازی به گفتن ندارد. اشارهای کافی ست. کلام پدر سخت است و مستبد. سکوت پسر پاسخ میدهد. جاجا، میشکند کلمه به کلمه.
.......یحیی غسل دهنده و یوحنای انجیل. گشایش کتابش را میشناسی: در ابتدا کلمه بود، و کلمه با خدا بود و کلمه خدا بود و کلمه خدا بود. ابتدا چه چیز است برای آدمهای چون تو......
برای من ابتدا در سکوت خداست: در این اقتدار کلمه. تو پدرم هستی، پدرم نیستی جز از ابتدای روزهایم و این خیلی کم است. همه چیز را از بس پیش از تو از سر میگیرم. بسان آزاد ماهی به آبهای ابدی باز میآیم. میروم که خود را میان این دو سر دهم. میان کلام مست و خدای کم حرف.
.......باید ترکتان کنم. باید به سر کار پدرم بروم، نه آنی که به توانگران پارچه میفروشد، آنی که کسب باران می کند، کسب برف و خنده. اما به سر کار مادرم هم باید بروم، نه آن که پسر ارشدش را به بچههای همسایه ترجیح میدهد، آن که همان سختی و نرمی را برای همه د ارد، مادرم خاک، مادرم آسمان، میفهمی آنچه میگویمت، اینجا، آنچه می گویمت، بیآنکه دیگر چیزی بگویم، با سکوتم رو به اسقف و تو، با شعفم به زحمت گنجیده در این روز محاکمه، میفهمی، عدوی تو نیستم من، برای دعوا باید همخانه بود، هم زبان بود، همسود. ما هیچ یک از اینها نداریم، و تو خود تصمیم گرفتی، آخرین کمکت خواهد بود، آخرین کار پدرانهات. محاکمه تو بر علیه من مرا از تو آزاد میسازد.»
جهاد بزرگ می گویند در اسلام، جهاد با «خویش» است. اگر انقلاب اسلامی سال ۵۷ جهاد کوچک بود، با غیر، جهاد بزرگ از آن جمعه آغاز شد.
هر ملتی با نمادها و اسطورههای خود حرف میزند. هر چقدر نمادها و اسطورهها بزرگند و حجیم و عظیم، حرفها هم. مثل دلهای پر میمانند. مثل ابرهای سیاه و سنگین.
عاشورا، همان که با انقلاب دوباره زنده شده بود- همان که انقلاب را زنده کرده بود- مردم شعار میدادند هر روز عاشوراست، در دهم محرم ۱۳۸۸ روزی تعیین کننده بود. زمانی میان زمانها بود. آسمان باز به زمین آمده بود و حسین را مردم قسمت کرده بودند. به دو تکه. هر کدام تکهاش را به سوی خویش میکشید. منم حسین، یکی میگفت. و چون حسین بی یزید نمیشود، تویی یزید. تاتر زنده، تعزیه در خیابانها به صحنه آمد. پدر پسر را دو تکه کرده بود.
جهاد بزرگ آنجا شروع شد. آنجا آغاز شد که بعضی خواستند نگذارند حسین کشته شود. خواستند تاریخ را خود بنویسند. تاریخ مقدس را. گفتند: «ما اینبار نمیگذاریم».
انقلاب مدرن است. جای جام می و خون دل را می خواهد عوض کند. «تراژیک» است. دایره قسمت را قبول ندارد. میخواهد سرنوشت را تغییر دهد. با محتومیت و مکتوبیت دعوا دارد. میخواهد تاریخ بنویسد. میخواهد به تاریخ داخل شود. میخواهد که حسین کشته نشود. میخواهد که یزید کشته شود. آنقدر میخواهد یزید کشته شود که حاضر است حسین را که کشته می شود به جای یزید بگذارد. برای این مسلما از حسین دور می شود. نزدیکی به حسین از کشته شدنش، از مظلوم بودنش میآید. با نماد و اسطوره که نمیتوان شوخی کرد. در آن که نمیتوان دست برد، تقلب کرد. برای اینکه حسین کشته نشود حاضر است ظلم کند، ظالم شود. جایشان عوض شود.
«باز»کشته شدن حسین، یعنی فرو افتادن کشتی نظام. چه کسی حاضر است، کشتی نظام به گل بنشیند؟ آقای رفسنجانی نمی خواهد کشتی نظام به گل بنشیند.
«کشته شدن» حسین یعنی از دست دادن قدرت. یعنی واگذاری قدرت. واگذاری قدرت یعنی واگذاری ظلم. یعنی دوباره مظلوم شدن. یعنی عقب نشستن . یعنی نماد و اسطوره را به حال خود گذاشتن . یعنی واگذاری تاریخ مقدس به حال خویش. یعنی جایی هنوز در قبل از پارگی تاریخ از تاریخ مقدس. آقای رفسنجانی میخواستند اینجا بمانند، بمانیم.
ادامه دارد
ترجمه کریستیان بوبن از نیشابور است.