۱۸ آذر ۱۳۹۰

تصویر و قدرت، قدرت تصویر



«وقتی کاریکاتورهای محمد پیامبر راممنوع کردند، برای این نبود که قدرت تصویر را بگیرند. سخن بر سر وحشت و ترور ایدئولوژیک است. گفتند که تولید و بعد افشای آن تبلیغاتی بود برای هر دو طرف. مسئله تصویر در درجه دوم قرار داشت. کاریکاتورها حتی ارزش کرافیکی هم نداشتند. از آن استفاده کرده بودند تا به آتش دعوایی ایدئولوژیک بدمند. که خود هم نقابی‌ست بر دعوای اقتصادی. اسلام، اعتقادات دینی، دعوی‌ست که تحت آن قدرت‌های اقتصادی، بازار نفت و تریاک و اسلحه با هم می‌جنکند. پس به جای آنکه بگویند در حال حاضر مردمانی جانشان به خاطر تریاک و نفت و بازار اسلحه در خطر است، می‌گویند مردم خودشان را می‌درند چون پای شوک فرهنگی در میان است، فرهنگ‌هایی که با هم کنار نمی‌آیند. این‌ها را سرهم می‌کنند تا دعوای سیاسی را بپوشانند.
در مورد بودایان بامیان هم همین بود. بوداها قرن‌ها در آن سرزمین بودند. تا به آن روز هیچ مشکلی نبود. آن‌ها بت بودند و با خدای آن‌ها کاری نداشتند. و به آن‌ها مربوط نبود. اما درست زمانی که دیگری شد دشمن، بوداهای بامیان شدند آثاری که یونسکو می‌بایست حفظ کند، دفاع کند. بازنمایی فرهنگ غربی که با آن در حال جنگند. تصمیم گرفتند که غرب را آن‌جا که ارزشش را اعلام می‌کند، هدف قرار دهند. آن‌ها نمی‌خواستند بودیسم را بکشند. آن تصور و مفهومی که غرب از اثر هنری و آثار باستانی و فرهنگی دارد را هدف قرار می‌دادند. برای همین بود که از صحنه فیلم گرفتند، از صحنه تخریب بودایان. یازده سپتامبر هم حرفشان همین بود: از آن‌جا که شما جامعه‌ی نمایش و تماشایید، ما هم برایتان نمایشی بر پا می‌کنیم که تماشاگر اصلی خودتان خواهید بود، تماشاگر تخریب خودتان. آن‌ها می‌دانند که هالیوود از روایت‌های انتخاب شده به وسیله پانتاگون برای ساختن قصه‌های جنگ و مشروعیت دادن به آن جدا شدنی نیست. سناریو نویس‌های هالیوود هستند که برای پانتاگون سناریو می‌نویسند تا برای سربازان جوان گفته و تعریف شود. برای قبولاندن عظمت قهرمانانه و مشروع ایثارشان در جنگ عراق. مردم دوست دارند که برایشان قصه تعریف شود. ژرژ بوش یک روز گفته بود: مردم قصه دوست دارند. پس برایشان قصه تعریف می‌کنند و چون ارتش نمی‌تواند، بلد نیست قصه بگوید، از هالیوود می‌خواهند تا قصه‌هایی بنویسد که برای ارتشی‌ها کفته شود. در جهان اسلامی، در جنگ اقتصادی با ایالات متحده امریکا همان است. ما در مدیریت تماشا هستیم. پیرامون تصویر افسانه می‌سازیم. قصه‌هایی تعریف می‌شود تا عملیاتی کاملا امپریالیستی مشروعیت بگیرند. هر کس بت دیگری را می‌شکند. چرا که شکستن در ذات بت است. بر خلاف تصویر که شکننده است و شکستنی نیست. پدران کلیسا فهمیده بودند که تصویر را نمی‌شود شکست، چون ابژه نیستند. شما وقتی تصویری را از بین می‌برید، به تقدس آن دست می برید. اما تصویر سر جایش می‌ماند.»

این‌ها صحبت‌های خانم ماری ژوزه مانزن فیلسوف و تصویرشناس است. او بر سینما و تصویر و دیدن تامل و تفکر کرده‌است. او به سراغ ادیان رفته‌است تا اهمیت تصویر از از آن‌ها بپرسد. از مسیر روانکاوی و مردم شناسی به تصویر نزدیک شده‌ است. او کتاب‌ها نوشته است و سخنرانی‌ها کرده‌است و خلاصه. این مطلب حاصل گوش‌سپاری به چندین سخنرانی و کنفرانس اوست. ترجمه نیست و حرف‌های اوست که من با زبان خود نوشته‌ام. مسلم است که آنچه مطرح می شود برای من بسیار شیرین است و من حاضرم ساعت‌ها و ساعت‌ها و روزها از این حرف‌ها بشنوم. اما این حرف‌ها ارزش بیشتری پیدا می‌کند، وقتی من از خلالشان امروز و آنجا را می‌نگرم.


تصویر را تصویرسازان، هنرمندان می‌سازند. تصویر فرهنگ می‌سازد. فرهنگ یعنی تجارت، مبادله، دادن و گرفتن تصویر. و تجارت تصویر یعنی سیاست. بدون فرهنگ، سیاست فرو می‌ریزد. جامعه به تصویرسازان، هنرسازان نیاز دارد. جامعه باید سوژه بسازد و سوژه به تصویر نیاز دارد. هیچ‌کس بدون تصویر زندگی نمی‌کند. هیچ‌کس بدون تصویری از خود زندگی نمی‌کند. کودک قبل از تولدش با تصویر ساخته می‌شود. اگر کودک از خود تصویری در نگاه دیگری نداشته باشد، به زبان نخواهد آمد. برای درمان اوتیسم به تصویر روی می آورند.

تصویر چیست؟
تصویر از واژه یونانی eikon می‌آید، گاهی icon نوشته می‌شود اما icon نام تمثال‌های کلیسای ارتودوکس هم هست. منظور از eikon اشیاء مادی‌ست و عملیات غیر مادی. eikon یک ابژه نیست. در زبان یونانی فعل است اما صرف نمی‌شود. صفت فاعلی‌ست. عمل می‌کند و در حال می‌گذرد و حالت و موقعیت شباهت را نشان می‌کند. واژه را به شبیه، شباهت ترجمه کرده‌اند. یعنی در حالت شباهت. شبیه.

پس در زبان یونانی یعنی قابل مشاهده تحت عملیات تجلی، ظهور. یعنی متجلی. مسئله‌ی واقعیت وجود در حقیقت متجلی آن.
اگر افلاطون تصویر را دور انداخت. با آن مشکل داشت، از این رو بود که اعتقاد داشت چیزی که شبیه است، مقام حقیقت را ندارد. بدست آمدنی نیست. چرا که بر چیزی که شبیه است، نمی‌توان دانشی سوار کرد. بر تصویر دانشی نیست. افلاطون فکر می‌کرد که این ضعف تصویر است. در نگاه افلاطونی کرامت و وجاهت تنها لایق چیزی بود که اجازه دانش و حقیقت را می‌داد. البته او می‌گفت که این شبیه- نابود نیست. ناکافی‌ست. یعنی میان بودن و نابودن است. باعث شک می‌شود.

اما ارسطو فکر می‌کرد که آنچه باعث شک می شود و نگران می‌کند، به زندگی ما در شهر مربوط است و به آنچه که ما با هم به اشتراک می‌گذاریم: چیزهایی نامطمئن. راست‌نما. شاید. شکننده. مرگ دیروز و جهل فردا و حال  که میان این دو مرگ دیروز و جهل فردا ساخته شده.
 افلاطون می‌خواست گه شاه فیلسوف باشد که ریاضی دان فیلسوف باشد و شاه باشد و. می‌خواست قدرتی محکم بسازد، مطمئن.
اما برای ارسطو سیاست، نظام شکنندگی و شک بود.

و تصویر اینجاست میان آنچه شهروندان تقسیم می‌کنند و به اشتراک می‌گذارند. ارسطو می گفت که محیط عمومی ، میدان اجتماعی با آرا و پیش‌نهادها که هم حق است و هم ناحق روبروست که واقعیت زندگی است و تقسیم محسوس. ارسطو می‌گفت با تصویر پای سیاست در میان است. ارسطو برخلاف افلاطون در تصویر، دعوی سیاسی می‌دید. ارسطو می‌گفت: در یک اجتماع- در یک دولت‌شهر، وقتی که همه جمع شده‌اند، آن‌چه دیده می‌شود، عملیات محسوس است که جماعت سیاسی را می‌سازد. او در کتاپ پوئتیک خود، نمایش را از نقطه نظر سیاسی مطرح می‌کند. تاتر او سیاسی‌ست. در کتابش می‌پرسد: اعتبار آن‌چه در شکنندگیِ یک تجلی، در ظهور، در میان جمعیتی تقسیم می‌شود چیست؟

تفکر مسیحی از این مواد ارسطویی استفاده می‌کند. نگرانی از تصویر را همه ادیان توحیدی با هم تقسیم کردند. همه از تصویر واهمه و ابا داشتند. بیش از همه مسیحیت بود و همان بیش از همه به آن اعتبار بخشید. از آن ابزار ساخت. تصویر جای خدایی خدایان را پر می‌کرد. جای خدایان غایب از دید را می‌گرفت. از عقل و از لوگوس پیشی می‌گرفت.

اما چرا و چه چیزی مسیحیت را از شر ممنوعیت فلسفی و فقهی تصویر خلاص کرد؟ دچار بحران سیاسی شده بود. میان امپراطور و کلیسا دعوا بود. مسئله بر سر مسیحی کردن نبود. همه مسیحی بودند. دعوا بر سر نهادهای قدرت بود. امپراطور می‌خواست که کلیسا به قدرت تاریخی- زمینی دست پیدا نکند و کلیسا قدرت تصویر را دانسته بود. کلیسا مقداری تصویر ساخته بود. امپراطوری شروع به تولید تصویر کرد. تصاویر امپریالی.

همه ادیان بر وجود تصویر از نقطه نظر فلسفی و فقهی آگاه بودند. مسئله این نبود که تصویر نباشد. نمی‌توانست نباشد. صحبت بر سر تصویر قابل مشاهده و تصویر غیر قابل مشاهده بود.
تفکر مسیحی از مواد ارسطویی استفاده کرد: شکنندگی آرا و نظرات گوناگون کلامی- بیانی. تقسیم امور محسوس در شهر. تصویر، شکننده، شک، شبیه. میان بود و نابود.

آنچه که چشم دیگر قادر به مشاهده آن نیست. دیدن عین نه. دیدن غیب. مسیحیت می‌خواست قدرت را بدست بگیرد. قدرت تاریخی، زمینی را. می‌خواست از آن‌چه مشاهده نمی‌شود، از غیب،  از عالم غیب، تصویر بسازد تا عین را نهادینه کند. می‌خواست قدرتش را از عالم غیب بیاورد. از به دیده نیامده در جهانِ به دیده آمده نهاد بسازد. می‌خواست زمین از آسمان نیرو بگیرد و این چه جز تجلی‌ست. همان که در عین حال غایب است و حاضر. دیدنی‌ست و ندیدنی.

عیسی مسیح که مرد. به صلیب که کشیده شد. دفنش که کردند، سه روز بعد از آن به سه نفر از نزدیکانش برخورد. آن‌ها را غمگین یافت. علت را جویا شد. پاسخ دادند: تو نمی‌دانی؟ تو چطور نمی‌دانی؟ ما عزا داریم. ما موضوع عشقمان را، ابژه عشقمان را گم کرده‌ایم. او را به جا نیاوردند. او را نشناختند. باز نشناختند. بر سر راه به مسافرخانه‌ای رسیدند. رفتند و پشت میز نشستند. خوراک و نان آوردند و عیسی نان را تقسیم کرد. اینجا بازش شناختند. به جایش آوردند. و او گفت: باز هم، باری دیگر اگر به دور هم جمع شدید و اجتماعی به وجود آوردید و چیزی را با هم تقسیم کردید، من خواهم بود. مرا باز خواهید شناخت.

آن‌که همیشه اینجا خواهد بود وقتی که دیگر اینجا نیست. یعنی که نظم دیدن جابه‌جا شده‌است. در حالت بحرانی قرار گرفته‌است. یعنی نظم دیدن جایش را به نظم نگاه، نظر داده‌است. چشم دیگر قادر به دیدن نیست.

پس مسئله نگاه، نظر وارد می‌شود. پس تصویر موضوع نگاه است. اویی که هنوز نگاهش، نظرش را نساخته، صاحب‌نظر نیست، تصویر را به جای ابژه قابل مشاهده می‌گیرد. اشتباه می‌کند. آن‌چه که در قابل مشاهده، قابل رویت، تحت عنوان تصویر تجلی می‌کند، ظاهر می‌شود نباید به شیء تبدیل شود. یعنی چیزی باشد به دست آمدنی، قابل دستکاری، مادی، بلکه باید استحاله‌ای باشد که تولید نظر کند.

اما نظر چیست؟ وقتی نظر، نگاه هست که، تقسیم و اشتراکِ غیب، نا دیدنی، در میان سوژه‌ها باشد. تصویر در میان سوژه‌هاست. ابژه نیست که ما را به هم وصل می‌کند. تصویر، عالم یا مقامی‌ست که ما را به هم وصل می‌کند. تصویر به دست آمدنی نیست، عالم ظهور است. باور کردنی‌ست.

در داستان امائوس یا عمواس که روستایی بوده‌است نزدیکی بیت‌المقدس، در بازگشت عیسی مسیح، با چشم او را نمی‌بینند. او را به جا نمی‌آورند. اما وقتی نان را قسمت می‌کند، در نظر و نگاهشان به او- نشانه‌ای از او را به جا می‌آورند. می‌گویند تصویر چیزی‌ست که از رفته‌ای، غایبی به جا می‌ماند. از مرده‌ای. اینجا در تلاقی نگاه ، نظرشان عیسی را به جا می‌آورند. از نشانه‌ای. نمادی.

وارثین ارسطو فهمیده‌ بودند آنچه او در تاتر گفته بود: نظر، لوگوس نیست. درست است که با دیگری باید حرف زد. با دیگران باید حرف زد. اما نمایش برای چیست؟ برای ساختن عاطفه است. برای ساختن تآثر است. نمایش سهم عاطفه و تآثر را به عهده می‌گیرد. افسانه عاطفه و تآثر می‌سازد. مسئله تقسیم محسوس است. باید آنچه متجلی می‌کنیم تولید نظر کند. یعنی تقسیمِ تقسیم نشدنی.

ارسطو از ظلمات حرف زده یود. از ترس و و حشت ما. از مرگ. تصویر از تاریکی آغاز می‌شود. از تاریکی می‌آید. از آنجا می‌آید که تصویری نیست. در نمایش ندادنی. در غیرقابل مشاهده، از غیب. از اتاق تاریک. از غیب است که ظاهر می‌شود. نشان ندادنی. معاشرت‌نکردنی. مرتبط‌نشدنی. ارسطو می‌دانست که تراژدی و نمایش با آن سروکار دارد. با چشم و نگاه و نظر.

برای اینکه تلاقی نظرها- نظربازی، در این جهان وحشت و ترس، سوژه را بسازد، تصویر باید ربط دهد، مربوط کند، وصل کند ، نپراکند. و در عین حال چنان وصل نکند که ذوب کند ، به مرگ یا قتل منجر شود. فاصله‌ای که باید تنظیم شود. تفاوت بت و تصویر.

 اهل کلیسا می‌خواستند قدرت تاریخی- زمینی‌شان را پیاده کنند ، برای مدیریت، این فاصله را می‌بایست تنظیم کنند.
آن‌ها پی برده بودند که تصویر سرعتش از کلام بیشتر است. نفی را نمی‌شناسد. هیجان می‌سازد. فرای زبان می‌رود. آن‌ها تفکر جهانی شدن تصویر را برای جهان غرب مسیحی گشودند. ابزار ارتباطات. که آن‌ها را از شر متون و کلام خلاص کرد. عملیاتی که ارسطو جرآتش را نداشت. یعنی جدا کردن تصویر از کلمه و کلام، نه از گفتمان. تا آن زمان تصویر با کلام پشتیبانی می‌شد. رفته رفته از اعتبار لوگوس کاسته شد و به اعتبار تصویر افزوده.

دیکتاتوری تصویر یعنی به دست آوردن قدرت به وسیله عالم غیب.
افلاطون گفته بود که تصویر، دانش و حقیقت نیست. شبیه است، بر دانشی استوار نیست. تصویر، باور است. تصویر باورِ دانش را می‌دهد. دانش با کلام و ساختن گفتمان می‌آید. به تصویر باید باور داشت. نظام ایمان. برای همین بود که افلاطون از آن حذر داشت. تصویر نه حق است و نه باطل. شاید است. فلسفه می‌خواست حق را بسازد.

برای همین برای کلیسا جالب بود. می‌توانست دکترینش را بباوراند. جامعه بدون باور ساخته نمی‌شود. امکان زندگی با هم در میدان سیاست، حقیقت نیست. تجارت نگاه است. معامله و مبادله نظر. نشانه، علامت و ابژه.

آیا می‌توان به تصویر اعتماد کرد؟
وقتی که عیسی تجلی کرد و او را از نشانه‌ای، از تلاقی نظرها، در تلاقی نگاه‌ها، جماعتی شناخت، باز شناخت، یکی در آمد که من تا لمس نکنم باور نمی‌کنم. عیسی مسیح پاسخ داد: انگشتت را در سوراخی بکن. تهی را لمس کن. به آن‌جا برو که چیزی کم است. کسی کم است.
وقتی یکی نیست. یکی کم است. غایب است. جایش خالی‌ست. می‌خواهیم که باشد. که دیده شود. که جلوه کند.این خواستن است. اشتیاق است و شوق است. و او که نیست و کم است و غایب است و جایش خالی‌ست، ابژه خواستن ماست. موضوع اشتیاق ماست. امیرِ غایب.
تا وقتی که نیست، کم است و غایب است. زمان غیبت است. تا وقتی که نیست و کم است و غایب است، ما او را کم داریم و به جستجوی اوییم و دنبال نشان و نشانی و نشانه‌ای از او. از او پریم. واقعیتِ او را در حقیقت ظهورش می‌شناسیم. در تلاقی نگاه‌ها. او خود را در نگاه ما می‌بیند. در تلاقی نظرما.

برای اینکه جامعه‌ای باشد. باید نشانه‌های مشترکی قابل اشتراک باشد.
اگر تصویر و تلاقی نگاه‌ها، به مصرف و پرخوری و ولع منجر شد، دیگر چیزی برای خواستن نیست، دیگر شوق و اشتیاقی نمی‌ماند. وقتی که خواستن اشباع شد، خواستن تمام می‌شود. شوق و اشتیاق ما باید تولید ناابژه کند. ناشیء. در میدان نگاهِ مشترک از چه چیزی یک اثر را باز می‌شناسیم؟ از اینکه از من تماشاگری با عزت و کرامت بسازد. اگر آنچه به من نشان داده شده مرا اشباع کند، همچون که یک ابژه مرا اشباع می کند، آنوقت آن هنر نیست و من در خطرم، اگر آنچه به من نشان داده می‌شود از من تماشاگر فعال جهان بسازد و به من کمک کند تا آزادی اشتیاقم را داشته باشم، با یک اثر هنری روبرویم.

نباید از تصویر سیراب شد. در سیرابی اشتیاقی نیست. اشتیاق از تشنگی می‌آید. این نگاه سوژه است که به تصویر مقام و موقعیت تصویر یا بت را می‌دهد. دادائیست‌ها بر ضد هنر بورژوازی که هنر را به جنس تبدیل کرده بود شوریدند. آن‌ها نشان می‌دادند که این عملیات نگاه و نظر است که کیفیت و ارزش را با تجارت ابژه از بین می‌برد.

در همسایکی تن‌ها- در دولت‌شهر، در میدان سیاست، ترس از مرگ هست و غلیان کشتن . زندگی سیاسی زندگی با کلام است. امکان زندگی، زندگی با هم در میدان سیاست، حقیقت نیست. زندگی، همسایگی تن‌هاست. در اصطکاک هم و با هم، در نگاه و در کلامِ به اشتراک گذاشته. چیزی دیده می‌شود و آنچه دیده شده،  گفته می‌شود. رد و بدل کردن نشانه‌ها و علامات و ابژه، تجارت نگاه و ابژه، فرهنگ، سیاست را بنا می‌کند و سیاست، تجارت را امکان می‌دهد. امکان ارتباط دولت‌شهری با دولت‌شهری. امکان ارتباط این دو دولت‌شهر چکونه است؟ با جنک؟ یعنی بی‌فرهنگی؟ بربریت؟ اکر گروهی خود را برتر بداند و بخواهد فرهنگش و تجارت تصاویر و علامات و نشانه‌ها و ابژه‌هایش جهانی شود، چه خواهد شد؟ و بی فرهنگ، سیاست نخواهد بود. در سلطه  یک فرهنگ، سیاست امکان ندارد. دیکتاتوری یک تمدن، فروریزی فرهنگ‌هاست و فروریزی سیاست. ناتوانی جهانی شدن و با هم فکر کردن. و چون امکان مبادله‌ی نمود و نماد از میان می‌رود، می‌ماند مبادله ابژه. بازار . بازار مشترک.

هیچ نظری موجود نیست: