۲۰ آذر ۱۳۹۰

رها کردم



چند شب پیش تلویزیون یوزپلنگ ویسکونتی را نشان می‌داد. من هم نشستم به تماشا. چه از این بهتر. و بعد دیدم آن‌چه راتا به حال ندیده بودم. که این یک فیلم نیست و چیز دیگری‌ست. تابلوهای اولش، وقتی دم و دستگاه آقای یوزپلنگ در حال انقراض را در سیسیل دم دروازه گاریبالدی و انقلاب ایتالیا نشان می‌دهد، وقتی آن دودمان را در آن تالارها نشان می‌دهد، با آن آدم‌های همیشه حاضر و آماده، با آن جامه‌ها و گیسوان و سینه‌های پر گوهر، و رخسارشان، خلاصه کبریا، همه این «عناصر» در یک نما، تنها در یک نما، عظیم، نقش شده‌اند، اما حرکت می‌کنند، تکان می‌خورند. و بدتر از همه الن دلون که در شکوه شباب مثل باد می‌آید و با آمدنش نه تنها دل‌های زنانه، پرده‌های نازک‌پای پنجره‌های گشوده به آفتاب جنوب را تکان می‌دهد، در آن تابلوی پر طاق و طمطراق سینمای منقرض نفس‌گیر است. رها کردم.

هیچ نظری موجود نیست: