۷ دی ۱۳۹۰

سیاهی قلم



این روزها چیزی نمی‌خوانم
چیزی نمی‌نویسم
پشت آنتونیو پورکیا قایم شدم
گوش‌هایم را گرفته‌ام که نشنوم
صدای باد می‌آید

پربشب‌ها که در اتومبیل نشسته بودم و اتومبیل به سوی پاریس می‌رفت
هنوز آسمان سیاه نشده بود
آبیش به سبز گرویده بود و پشت هر دو اخرایی پدیدار می‌شد
درخت‌ها که لخت و برهنه بودند
میان من و آسمان
نقش خود را بازی می‌کردند
نقششان تابلوهای نقاشان گم‌نام بود
سیاهی قلم در متنی که رو به تهدید بود
شبق از راه می‌رسید
اتومبیل هم به سوی شب می‌رفت
طرح می‌ریخت
یک جا در مسیر خط افق
یک دست درخت که دستی نه خیلی پیش کاشته بودشان
هم‌قد
شال ترمه‌ای بافته بودند

در زمستان نیازی به مداد رنگی نیست

هیچ نظری موجود نیست: