۱۲ آذر ۱۳۹۰

بورخس و دِلیا و فضیلت حافظه



بورخس در یکی از شعرهایش به دلیا، تعریف می‌کند: که دلیا بود و او بود و دلیا آن سوی پباده رو بود و او این سو و میانشان رودخانه‌ای از آدم‌ها و اتومبیل‌ها. دلیا دستش را به نشانه‌ خداحافظی بالا برده و تکان می‌داد و بورخس برگشته بود و دلیا را می‌نگریست. یک سال بعد دلیا می‌میرد و آنها دیگر یکدیگر را نمی‌بینند. بورخس نمی‌داند که حقیقت تفسیر نگران کننده این رودخانه‌ای ست که در اسطوره، مرگ را هم‌مرز است یا خداحافظی معصومانه او و دلیا.

بورخس می‌گفت: آخرش ما می‌شویم نقشه آنچه دیده‌ایم و آنجا که بوده‌ایم. داستان مردی‌ست که یک روز خواست نقشه هر چه را که دیده بود و هر کجا که بوده بود را بکشد. از شهر و از ولایت و از کوهستان و از دانه‌ها و از سازها و از ناوها و از ماهیان و از کسان. اندکی قبل از مرگش پی برد که نقشه‌اش خطوط چهره‌اش را دارد.

جایی دیگر تعریف می‌کند در زمان‌هایی را که نقشه‌کشی هنر بود. یک امپراطوری بود و هنر نقشه‌کشی به کمال. نقشه‌کش‌ها نقشه کشیدند و نقشه یک ولایت به اندازه یک شهر بود و نقشه امپراطوری به قواره ولایت و چون رضایت حاصل نیامدشان، نقشه‌ای کشیدند به اندازه واقعی امپراطوری. نقطه به نقطه. مو به مو. نسل‌های بعد هنر نقشه‌کشی را وقع نگذاشتند و نقشه‌ای چنان فراخ را بی فایده دیدند و هنر نقشه‌کشی از میان رفت و نقشه گوشه‌ای افتاد، خاک خورد و باران و باد از درزهایش نفوذ کرد، بورخس ویرانه‌هایی را می‌‌دید در برهوت مغرب آن که حیوانات و کدایان در کنجی‌ش می‌لولیدند.
نقشه‌ای از جهان که نقطه به نقطه، مو به مو خاطره جهان باشد.

می‌گویند کائوس شب را زایید و شب هیپنوس و تاناتوس دو برادر توامان را، که هیچ جداشان نمی‌کند، تقریبا هیچ، جز اینکه از یکی باز می‌آییم و از یکی نه. هیپنوس خواب است و تاناتوس خوابی که از آن باز نمی‌آییم. از هیپنوس باز می‌آییم. تازه‌تر، آرام‌تر، سرشارتر. مورفه یکی دیگر از پسران شب، ما را سوار بر قایقی می‌کند و ترک خاک را میسر. مورفه ورود هیپنوس را مجال می‌دهد. هنگامِ آن، هنگام خواب شکل عزیزانمان را می‌گیریم. مورفه به ما اجازه قید روز را پاره کردن می‌دهد، خلاصی از سرنوشت‌مان. می‌گویند پسر خدای خورشید و هنرها، خدای طبابت‌ست به نام اسکلوپوس با دو دخت خود: پاناسه که دانش داروی بیماران است و ایژی دانش بهداشت بیماران. می‌گویند که فرزندانِ شب، هیپنوس و مورفه می‌آمدند و بیماران را به خواب می‌بردند و برادر، تاناتوس، مرگ را پس می‌زدند تا تا خدای طبابت به یاری دو دخترش از این غیبت خود، خواب و فضیلت حافظه سود جسته علاجشان دهد. اوری‌نیک پسرِ دیگر شب است، خواب و رویا‌ست. که پس از بیداری چنین عجیب می‌نمایدمان. قایقی از ما می رود در خواب. بی لنگر. در خواب اثرات تجربیات ما شبی بعد از شبی از هیپوکام که ناحیه‌ای‌ست در مغز به سطوح مغز می‌آیند. هیپوکام مکان ثبت تجربیات ماست. تجربیات جدید و تازه را در خوابمان ثبت می‌کنیم.

دانشمندان در پژوهش‌های جدید به این نتیجه رسیده‌اند که ما از همان اولین ثبت تجربیات در مغز. روایت می‌کنیم. یعنی حتی برای اولین بار هم هیچ چیز همانطور که بوده، ثبت نمی‌شود. ما در خواب مشغول منظم کردن و بازنمایی تجربیات تازه‌مان هستیم. و این بازسازیی و بازنمایی ست، این روایت است که به ما معنی می‌دهد. این هر بار شکل دادن و هر بار روایتی دیگر، متغیر کردن است. فضیلتِ حافظه بورخس می‌گوید، در قصه فونس یا حافظه را که تعریف می‌کند: «فونس نه تنها هر برگ هر درخت را به یاد می‌آورد بلکه تمام دفعاتی را که که آن را به یاد آورده بود یا تصور کرده‌ بود، را به یاد می‌آورد. فونس تاب اندیشه عمومی را نداشت. نه تنها برایش دشوار بود که علامت عمومی، همگانی سگ را بفهمد بلکه اینکه سگِ ساعت سه و چهارده دقیقه بعدازظهر، که نیم‌رخش دیده شده، همان نامی را داشته باشد که سگِ ساعت سه و ربع بعد از ظهر ، تمام‌رخ، را نمی‌پذیرفت. از روی خود در آینه و از دست‌هایش هنوز جا می‌خورد. او پیشرفت مرگ و رطوبت را نشان می‌کرد. او تماشاگر تنها و مطمئن جهانی متکثرشکل و آنی و غیرقابل تحمل‌واری دقیق بود. برایش سخت بود که بخوابد. خوابیدن جدا شدن از جهان است. (تکرار می‌کنم که کم اهمیت‌ترین خاطره‌اش از منورترین حس ما و زنده‌ترین برداشت ما دقیق‌تر بود). لذت و عذابی جسمانی. به جانب شرق، آنجا که هنوز خانه‌ای نبود، فونس سیاه تصورش می‌کرد، تنگ. فشرده.
بی هیچ زحمتی انگلیسی و فرانسه و پرتقالی و لاتین را یاد گرفته بود و با این همه من مشکوکم که فکر کردن می‌دانست. اندیشیدن یعنی
فراموش کردن تفاوت‌ها. عمومیت دادن. تجرید.»
بورخس می‌گوید صبح که شد صورت فونس را دید. نوزده سال بیشتر نداشت. بورخس می‌گوید که به نظرش برنز آمد، قدیمی‌تر از مصر. ماقبل پیامبری و اهرام. «فکر کردم که تمام واژه‌هایم و حرکاتم، در حافظه زوال ناپذیرش باقی می‌ماند. خواستم که دیگر حرکت بی‌فایده‌ای نکنم.»

فضیلت حافظه در آنچه ما می‌فهمیم، در می‌یابیم، یاد می‌گیریم، احساس می‌کنیم، پاک می‌کنیم، فراموش می‌کنیم و دوباره ابداع می‌کنیم است. اگر آنقدر در غنای ذرات و جزئیات بمانیم، اگر هر چیزی را همانطور که بوده به خاطر بسپاریم، معنا و دوامی نخواهد بود. دیگر داستانی نخواهد بود. تغییر می‌دهیم. باز می‌نامیم و باز می‌سازیم و تغییر می‌کنیم.

این نوشته حاصل شنیدن یک برنامه رادیویی در ظهر امروز است.

هیچ نظری موجود نیست: