۲۳ آذر ۱۳۹۰

با او حرف بزن



یاد این فیلم افتاده بودم. با او حرف بزن از المادوار. یعنی رفته بودیم فیلم آخر ایشان. همین آخر تابستانی که گذشت. با آقای پزشک. بعد مترو گرفته بودیم و با این آقای پزشک از فیلم حرف می‌زدیم و من هم رفته بودم سر منبر. و آن آقای پزشک که چندین و چند سالی از من بزرگ‌تر بود با متانتی باور نکردنی به منبریات من گوش می‌داد. در آن جهنم. مترو برای من جهنم است و خیلی کم پیش می‌آید که من وارد جهنم شوم. در روستای ما یک زمانی قطار تا چند کیلومتری‌ش می‌آمده است و بعد از آن از راه آهنش برای سُراندن گندم به سوی سیلوها استفاده می‌کنند. گاهی صدای سوتش هم می‌آید. نمی‌دانم برای رماندن چه کسی‌ست. اینجا که آدمیزاده‌ای نیست. پسر صاحب خانه‌ای که خانه پدرش را بعد از مرگ پدرش به ما فروخت ، وقتی از روی ریل‌ها با اتومبیلش رد شدیم، گفت: اینجا همانجاست که فیلم قطار را یادتان می‌آید با ژان لویی ترنتینیان ، زمان جنگ بود، فیلم‌برداری کردند، چاخان‌های دیگری هم گفت. من عصر قطار را دوست داشتم. می‌گفتم مترو جهنم است. متروهای پاریس را می‌گویم. یعنی من تصورات و تخیلاتم از جهنم از مترو فراتر نمی‌رود و راستش را بخواهید از جهنم نمی‌ترسم. رمبو شاعر بزرگ گفته بود: جهنم، دیگرانند. من از دیگران بیشتر از جهنم می‌ترسم. پدرم هرچقدر تلاش کرد که من از جهنم بترسم. موفق نشد. اما دیگران! همینکه اصلا دیگرانی هستند. برای من ترسناک است. همین که من از دیگری جدایم. همین‌که دیگری از من جداست. همین که مرا نمی‌فهمد. همینکه او را نمی‌فهمم. همینکه من که دردم می‌آید او دردش نمی‌آید. همینکه وقتی من می‌خواهم بروم او می‌خواهد بماند و وقتی من مانده‌ام او می‌رود. همینکه ما دو تاییم. من و دیگری. رمبو یک جای دیگری گفته بود: من دیگری‌ست. می‌گویند که داوینچی که تنها نقاش نبود و پزشک هم بود و آن دوران نقاش‌ها پزشک بودند یا پزشکان نقاش، شب را تا صبح در اتاق تشریح می‌گذراند و می‌خواست بداند چه چیزی از چه چیزی جداست و در فاصله دو چیز چیست. می‌خواست بداند مثلا پوست چگونه جداست از گوشت. و میان این جدایی چیست. محل تلاقی ما با دیگری پوست است و محل جدایی ما هم.
فیلم آخر آلمادوار از پوست بود. از پوست می‌گفت. پوست که ظاهر است و ظاهر را می‌سازد. ظاهری که با آن ما در ظاهر از دیگری جدا و شناخته می‌شویم. جدایی زیر پوست و درونی. درون پوست.

داشتم برای آقای پزشک از فیلم آلمادوار حرف می‌زدم با او حرف بزن. فرقش این است که در فیلم آلمادوار با اویی که باید حرف زد یک زن است. زبان فارسی جنسیت نمی‌شناسد. ایرانی‌ها اما می‌شناسند. نمی‌فهمم چگونه. دامن جنس را بالا می‌زنند تا جنسیتش را بشناسند وقتی زبان اچازه آن را نمی‌دهد. بعد این ایرانی‌ها وقتی عرب‌ها آمدند با زبانشان که جنسیت را می‌شناسد، چه کردند. چه شد؟

در فیلم آلمادوار همان که می‌گوید با او حرف بزن، پرستار است و مرد است. با مادرش زندگی می‌کند. کمی حالش خوب نیست. یعنی عقل درست و حسابی ندارد. البته تا حدودی. از پنجره خانه‌شان دختری را در کلاس رقص جلو پنجره می‌بیند و عاشقش می‌شود. دختر یک روز در خیابان تصادف می‌کند و به کما می‌رود. دختر در همان بیمارستانی‌ست که پسر کار می‌کند. حالا یک داستان دیگری هم هست که یک زن گاو باز است و یک مرد عاشقش می‌شود و دختر عاشق مرد دیگری‌ست و دختر هم در میدان گاوبازی به کما می‌رود و او را هم به همان بیمارستان می‌آورند. در پایان زن گاو باز می‌میرد و پرستار به تروخشک کردن دختر رقاص ادامه می‌دهد و با او حرف می‌زند. مقامات بیمارستان به رفتار او مشکوک می‌شوند ، او را بیرون می‌کنند و پسر هم خودش را می‌کشد. اما دختر که حامله شده بعد از مدتی از کما خارج شده و بچه‌اش به دنیا می‌آید. حالا بگذریم که همه این چهار نفر در فیلم به هم مربوطند. اما آنچه من برای آن پزشک می‌گفتم همین بود. اینکه دختر حامله شده بود و همین او را به زندگی باز گردانده بود. در واقع عشق پسر او را به زندگی برگردانده بود. البته این از نظر پزشکی کم جذاب‌تر است. و پزشک من در مترو جذب این داستان من شده بود و من از او پرسیدم آیا چنین چیزی درست است که او گفت بله. که داستان حیرت انگیزی‌ست این کما. چیز زیادی از آن نمی‌دانند. نمی‌دانند که چرا یکی باز می‌گردد و یکی باز نمی‌گردد. اینکه چه چیزی هست وقتی که چیزی نیست. و چگونه جنینی در بطن زن زندگی می‌کند و این زندگی او را به جهان و زندگی باز می‌گرداند. پزشک من می‌گفت که پزشکان نمی‌دانند آنچه هنوز زندگی‌ست و دیگر نیست چیست. فاصله‌اش کجاست. چه چیزی این دو را از هم جدا می‌کند.
دیگری حتی فعل را آن‌گونه که من صرف می‌کنم صرف نمی‌کند.
نمی‌دانم چرا این‌ها را می‌نویسم. شاید چون تنها چیزی که مرا به شما وصل می‌کند همین کلماتند. کلماتی که من به هم وصل می‌کنم. تا به شما برسم تا از شما بروم. شاید پوستی می‌سازم از کلمات.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

خانم! ما با چه زبانی باید بگوییم از نوشته های شما خوشمان میاید؟
اسفند

نیشابور گفت...

ما هم از خواندن شما خوشمان می‌آید.
شاد باشید.