۲۲ آذر ۱۳۹۰

میان شب و روز



از آن روز که ساعت پنج عصر شب شد، روز نشده‌است. آسمان هر روز کبود است و هر شب سیاه. حتی باد هم نه آن کبودی را کنار زده است و نه آن سیاهی را. مردم ساعت دارند با آن روزشان را نشان می‌کنند. بلند می‌شوند و با چراغ قوه و چراغ به سرکارشان می‌روند. جهان منتظر آن‌هاست. اما آن که آنجا، آن بالا نشسته با کدام ابزاری، حجتی، سنگی این فاصله میان روز و شب را محک می‌زند؟ و من که این‌جا نشسته‌ام؟ نه من و نه او، هیچ‌کدام کاری در این جهان نداریم و هر دو فکر می‌کنیم که کار جهان بی ما به سر خواهد آمد.

به من می‌گوید: همین که به من آگاه شدی.
به او می‌گویم: همین که به تو آگاه شدم.
من و او فرقی با هم نداریم. یکی من است و یکی تو. و میان شب و روز را نمی‌دانیم.

هیچ نظری موجود نیست: