۱۵ آذر ۱۳۹۰

عاشورا



نمی شود چیزی از عاشورا نگفت
اما چه می‌شود از عاشورا گفت؟





عکسی که می‌بینید
درون غاری است و نقش متعلق به سی هزار سال پیش است و معروف است به دست‌های نگاتیو
و مارگاریت دوراس بر آن این متن را نوشته است:

روبروی اقیانوس
پایین صخره
بر روی دیوار گرانیت
دست‌هایش گشوده
آبی و سیاه
از آبی آب و سیاه شب

آدمی که آمد
تنها در غار
روبروی اقیانوس
تمام دست‌ها به یک اندازه‌اند
تنها بود

آدم تنها در غار نگاه می‌کرد
میان هلهله
میان هلهله دریا
لایتنهای چیزها

و فریاد زد
تو که نامیده شده‌ای تو که مستعد هویتی دوستت می‌دارم

دست‌هایش از آبی آب
از سیاه آسمان

صاف
انگشتان گشوده بر گرانیت خاکستری

من آنم که می‌خواند
من آنم که می‌خواند که فریاد می‌زد سی هزار سال است
دوستت دارم

فریاد می‌زنم که می خواهم دوستت بدارم دوستت دارم
دوست خواهم داشت هر کس را که می‌شنود که فریاد می‌زنم

بر زمین خالی این دست‌ها باقی خواهند ماند بر دیوار گرانیت روبروی غوغای اقیانوس
تحمل نکردنی

هیچ‌کس نخواهد شنید دیگر
نخواهد دید
سی هزار سال
این دست‌ها
سیاه

انکسار نور مرتعش می‌کند دیوار سنگ را

من آنم که می‌خواند وفریاد می‌کرد در این نور سپید

خواستن
واژه هنوز ابداع نشده‌است

لایتناهی چیزها را نگاه کرد
غرغای امواج لایتناهی نیرویش را
و پس
فریاد کرد

زیر پایش جنگل‌های اروپا
بی ته

تو که نامیده شده‌ای تو که مستعد هویتی ترا دوست دارم از عشقی بی‌ حد

می‌بایست صخره‌ها را پایین می‌آمد
بر ترس قلبه می‌کرد

باد از خشکی می‌وزد اقیانوس را پس می‌زند
امواج با باد می‌جنگند
پیش می‌روند

همه چیز پایمال می‌شود

ترا دوست دارم دورتر از تو
هر کسی که فریاد دوستت دارم بشنود را دوست خواهم داشت

سی هزار سال

صدا می‌زنم

می‌خوانم آن‌که مرا پاسخ خواهد داد

می‌خواهم دوستت بدارم دوستت دارم

سی هزار سال است که رو به دریا شبح سپید فریاد می‌زنم

من آنم که فریاد می‌زنم که دوستت دارم ترا


ترجمه خیلی سرسری نیشابور
باید دوباره به این متن برگردم

هیچ نظری موجود نیست: