۱۰ آذر ۱۳۹۰

حال آن آدمی



حال آن آدمی را دارم در داستانی که کریستیان بوبن تعریف می‌کند، یادم نمی‌آید در کدام کتاب، مردی که صاحب فرزندی می‌شود و دوچرخه‌اش را بر می‌دارد و به سوی زایشگاه روان می‌شود. به زایشگاه که می‌رسد، توقف نمی‌کند، ادامه می‌دهد،ادامه می‌دهد، ادامه می‌دهد. چرا؟ از سر ترس؟ از ذوق؟ به خاطر رفتن؟ رفتن از همه چیز.
می‌خواهم از همه چیز بروم.

آدم متوقعی هستم. خیلی. بیش از هرچیز از آدم‌ها. بیش از هر چیز از زندگی. توقع چیز دهشتناکی‌ست. پدر خودت و پدر دیگری ، هر دو پدر را در می‌آوری.
اعتراف می‌کنم پدرم در آمده‌است. توقع از دیگری، از زندگی، توقع از خود است. با خود سخت می‌گیرم. هر روز باید روز اول باشد. بی‌چاره من!

مثلا: دیروز، نه دیشب جلوی تلویزیون نشسته بودم. مجری محبوبم داشت با خواننده‌ای که سرش به تنش می‌ارزد، گفتگو می‌کرد. یادم آمد که دختر بازیگری که او هم سرش به تنش می‌ارزد، به او عاشق بود. همه می‌دانند که دوام این رابطه‌ها از عمر رز دمشق حیاط خانه ما کوتاه‌تر است.
به خودم گفتم لابد حالا با هم دوستند. گاهی وقت‌ها هم مرد شده‌است بابای کودکِ زن یا برعکس.
و بعد با خودم گفتم از این هم باید رفت. بهتر است به کسی نزدیک نشد تا یک روز از او رفتن کرد. بهتر است نزدیک شدن را در اجاقی روشن نگاه داشت. فگرش را بکنید، چقدر مردم که می‌توان عاشقش شد. باید دوچرخه را برداشت و رفت.

چه کنم! نوشتن به سراغم می‌آید. باز.
نوشته‌ها هم مثل آدم‌ها می‌مانند. وقتی نوشتی تمام می‌شوند. دوستشان می‌شوی. یا مادرِ.....

هیچ نظری موجود نیست: