۹ دی ۱۳۹۰

نمایشگاهِ به تماشا گذاشتن



مصاحبه با پاسکال بلانشرد کمیسر نمایشگاه، مورخ
ترجمه سرسری نیشابور




نمایشگاهی که نگاه را استعمارزدایی می‌کند. به نمایش گذاشتن مردان و زنان و کودکان آمده از جایی دیکر به مدت طولانی پنج قرن. نمایشی که از آن برای افسون و تفریح تماشاچی استفاده شد. «وحشی» را ابداع کردند تا بعد در بازارهای مکاره و باغ‌وحش‌های انسانی در معرض دید بگذارند. بیش از یک میلیارد بیننده در این نمایش‌ها شرکت کردند!
موزه برانلی پاریس، اولین نمایشگاه بین‌المللی را در باره این موضوع کاملا ناشناخته مانده برپا می‌کند تا این پدیده جهانی باور نکردنی را دوباره رسم کند. مصاحبه با پاسکال بلانشرد تاریخ‌نگار و محقق و کارشناس استعمار و کمیسر علمی این نمایشگاه.


- تاریخ به «نمایش گذاشتن»، آیا فصلی خاتمه پیدا کرده است؟
پ ب - نه خیر. تاریخ هرگز فصلی خاتمه پیدا کرده ندارد. به تاریخ برده‌داری نگاه کنید. در حافظه به زندگی ادامه می‌دهد. استعمار به تآثیرات خودش در روابط بی‌المللی ادامه می‌دهد. تاریخِ به نمایش‌گذاشتن که به مدت پنج قرن ادامه داشت هنوز وزن سنگینی در نگاهی که ما به سوی دیگری می‌اندازیم دارد. نگاهی که غرب، ژاپن، اروپا و امریکا بر دنیا داشتند. ما هنوز گمان می‌کنیم که وحشی وجود دارد. اگر از بچه‌ای در هر کشوری که باشد بخواهید که یک وحشی را بکشد، او را لخت و در حال خوردن گوشت خام و اگر بشود اندکی هم آدم‌خوار تصویر می‌کند. با گردن‌بندی از مهره‌ها و پر در موها.
ایده وحشی هنوز ایده‌ای است که مسلط است و در نگاه ما بر دنیا دوام دارد. این ایده را باید خراب کرد. این نمایشگاه به درد استعمار زدایی از نگاه‌ها می خورد. استعمار زدایی آنچه به مدت پنج قرن ساخته شده‌است.

- در نمایشگاه آن به اصطلاح وحشی‌های آمده از امریکا، افریقا، استرالیا و آسیا را می‌بینیم. آیا در این قاره‌ها هم، در خاک خودشان هم از این نمایش‌ها بود؟
پ ب- ژاپن خیلی زیاد به نمایش می‌گذاشت، همانطور که قدرت‌های بزرگ اروپایی. چرا؟ ژاپن یکی از دو یا سه قدرت بزرگ استعماری دنیا بود. قبل از اینکه کره‌ای‌ها را استعمار کنند، ژاپنی‌ها نمایشگاه‌های زیادی ترتیب دادند و کره‌ای‌ها را آدم‌خور نشان دادند. و چون کره‌ای‌ها آدم‌خور شدند، پس قابل استعمار بودند. فرانسه در هانو در ویتنام در ۱۹۰۱ یک نمایشگاه ترتیب داد. در افریقا در کوالگودو یک روستای تمام در وسط افریقا را نشان دادند- به نمایش گذاشتند تا بگویند که افریقایی‌ها دقیقا اینگونه هستند. انگلیسی‌ها در هندوستان و استرالیا نمایشگا‌ه‌های زیادی بر پا کردند. افریقای جنوبی مردم را تحت عنوان « حاشیه»ها نشان می‌داد تا ثابت کند که آن‌ها پست‌تر هستند تا نژادپرستی را توجیه کند. نمایش‌دادن‌ها همانقدر در آنجا برپا شد که در غرب. چرا که باید یک الگوی مسلط نشان داده می‌شد، یک مرجع. وحشی آن مرجعی شد که تیعیض و ممنوعیت ازدواج مثلا میان سیاهان و سفیدان را در امریکا مشروعیت بخشید. همانطور تسلط استعمارگر را و به نوعی ایده‌های فاشیستی را.

- این اولین نمایشگاه بین‌المللی از این پدیده است. چرا اینقدر زمان گذاشته شدتا نمایشگاهی شکل بگیرد؟
پ ب- یک نمایشگاه کوچک در آلمان بود و در بلژیک و در هلند. ده سال پیش اثری مطرح شد به نام باغ‌وحش انسانی. یک متن مرجع که به زبان‌های انگلیسی و ایتالیایی و آلمانی ترجمه شد. گروهی محقق بین‌المللی در شهر مارسی گرد آمدند و در سمیناری تآملات خود را با هم در میان گذاشتند تا به نتیجه‌ای برسند. چون از این ماجرا ردی نبود. هیچ تصویری نبود. مگر می‌شد؟
برعکس. موضوعی بود که بسیار تصویر خلق کرده بود. چرا؟ چون ما با نمایش و تماشا سروکار داشتیم و برای ترغیب مردم به تصویر نیاز بود. برای همین است که این‌همه آفیش و فیلم و کارت پستال و عکس و گراوور و ابژه‌های دیگر در اختیار هست. ما در دنیای کاملا کاپیتالیستی بودیم. کسی مردم را مجبور نمی‌کرد که به تماشا بروند. آ‌ن‌ها برای داشتن وحشی‌ها پول می‌دادند. سرگرمی و تفریح بود. به این عنوان تماشاخانه‌هایی به وجود آوردند. یک میلیارد و نیم جمعیت را از قرن نوزدهم تا ۱۹۳۰-۱۹۴۰ به سوی خود کشاندند. حتی در کشورهای اروپایی که مستعمره نداشتند. مثل لهستان و اتریش- مجارستان. چرا که این به معنی ساختن خود بود. در زمانی هستیم که ملت‌های بزرگ اروپایی با به نمایش درآوردن دیگری خودشان را می‌سازند.به نمایش در آوردن دیگری به نوعی گفتن این است: من این نیستم. من موجودی متمدن هستم. من چندین زن ندارم. من مسیحی خوبی هستم. به نوعی اطمینان به خود است، در عین تفریح کردن.

- هدف این نمایشگاه چیست؟ جبران، توبه؟
پ ب- نه، اصلا . من توبه‌ای ندارم بکنم. اجداد من که از برگذار کنندگان نمایشگاه نبودند. من امروز خود را مسئول گذشته و آن دوران نمی‌دانم . دورتر را نشان کرده‌ام. من مسئول آن کامرونی- اهل کامرون، که برادران خود را به نمایش می‌گذارد نیستم. توبه در این نگاه عمل نمی‌کند. آن‌چه ما در حال انجام آن هستیم، اینجا- خراب کردن آن‌چه ساخته شده است، میراث فرهنگی که پدران و پدربزرگان برایمان گذاشته‌اند، است. ما کشور را استعمارزدایی کردیم. داریم از اقتصاد هم استعمار زدایی می‌کنیم. اما نگاه مثل اینکه برای همیشه است. چرا که نخواهیم دانست یک ایده از کجا آمده. نخواهیم دانست تصاویری که ما بر «وحشیان» می‌گذاریم از کجا آمده است. این نمایشگاه نوعی مغز گشوده غرب است. ما واردش می‌شویم تا بفهمیم این ذهنیت چگونه ساخته شده.

- این ذهنیت چگونه ساخته شده؟
پ ب - متوجه می‌شویم که بی‌نهایت مکانیک بوده است. خیلی مکرر. میلیون‌ها آدم را در بر می‌گرفته. در عین حال مردم متوجه می‌شوند که به وحشیان می‌بایست پول داده می‌شد. هیچ‌کس نمی‌آید هشت بار نمایشی را در عرض یک روز اجرا کند. پس باید مزدش بدهند تا همه‌چیز خوب بگذرد. اگر می‌خواهید که وحشی خوب بغُرَد، گوشت خام بخورد، که برهنه بدود، باید پول داد. اگر نه نمی‌شود.
ما در آغاز نه یک جبران بلکه در جای خود گذاشتن تاریخ هستیم. حتی در کشورهای جنوبی این داستان ناشناخته است. زمان آن است که این تاریخ در کتاب‌های درسی و وجدان‌ها وارد شود. شما در توضیح پدیده استعمار نمی‌توانید بفهمید چرا اذهان این نقشه استعمار را مشروعیت بخشیدند اگر نفهمید چطور همان‌زمان که استعمار می‌کردند در غرب مشروعیت این استعمار را می‌ساختند. مشروعیت برتری نژاد را. این‌ها را داخل حصار باغی که مردم برای تفریح و تعطیلات آخر هفته با بچه‌هایشان به پیک نیک می‌رفتند، می‌ساختند.

- در باغ اکلیماتیسیون پاریس هنوز یک پلاک گرامی‌داشت- یاد‌آوری از این‌ها نیست. این یک خطاست؟
پ ب- بالاتر از خطاست. اگر یک اردوگاه کار اجباری بود. پلاک گرامی‌داشت داشت. اگر جنایتی بود مربوط به قتل‌عام ارمنی‌ها. یا قبرهای اسپانیایی‌هایی بود که بدست فرانکیست‌ها کشته شدند. اما نه تنها در فرانسه، در بارسلون، در هامبورگ، در برلن هیچ پلاکی از چیزی یاد نمی‌کند. جایی این مردان و زنان و کودکان به تاریخ وارد نشده‌اند. حتی آن‌ها که در آن باغ مردند، هنوز همان‌جا دفن هستند. هنوز حتی صلیب بر قبر ندارند. حتی کاری برای بازگشت این اجساد نشده‌ است. تنها چند جسد در سوئیس و آلمان و «ونوس سیاه» فرانسه به خاک خود بازگشتند. سوئیس جسد مرد خاک و آتش را به شیلی پس داد.

- چرا نمایش‌دادن‌ها بعد از جنگ دوم جهانی تمام می‌شود؟
پ ب - چون تماشاچی دیگر نمی‌آید. دسته مهاجرین به غرب آمده اند در سال‌های ۱۹۲۰-۱۹۳۰ و وحشیان در کوچه و خیابان دیده می‌شوند. وحشی دیگر جذابیتی ندارد. و بعد سینما علت دیگر است و دیگرباغ‌وحش انسانی اثر خود را گذاشته است. استعمار در جهان میان دو جنگ مشروعیت دارد. ازدواج در امریکاممنوع است. نازیسم و فاشیسم در قدرتند. دیگر نیازی ندارید که دیگری را به نمایش بگذارید. و بعد هم تمام قدرت‌های استعماری از هیولا و وحشی مستقیم به بومی عبور کرده‌اند. حالا باید نشان داد که وحشی مسیر تمدن را می‌پیماید. الگوی دیگری نشان داده می‌شود: افریقایی، تراکتورش، تجدد. از باغ‌وحشی انسانی خارج می‌شویم. تارزان در سینما میلیون‌ها آدم را جذب می‌کند. هالیوود است.

موزه برانلی




موزه برانلی را شیراک درست کرد. برای نمایش هنر و تمدن افریقا. مدتی‌ست که غیر از نمایشگاه همیشگی، نمایشگاهی موقتی برپاست که نمایش استعمار و نژادپرستی‌ است. یعنی زمانی که غرب واروپا غیر را کشف کرد. «وحشی» را. بومیان را. افریقایی، بومیان استرالیا، سرخپوستان امریکایی. و بعد کم کم آن‌ها را به نمایش گذاشت. درست است که از زمان کریستف کلمب این ماجرا آغاز شد. اما در قرن نوزدهم به اوج خود رسید. و بزرگ و بچه و پیر و جوان را مثل حیوانات باغ‌وحش برای عموم مردم- اگر قبلا تنها برای شاهان و بزرگان، به نمایش گذاشتند. نام این نمایشگاه نامی‌ست که در فارسی باز به نمایش ترجمه می‌شود. اما در زبان فرانسه معنی به صحنه بردن و برهنه کردن را می‌دهد. نمایشگاه پر از آفیش‌های تبلیغاتی آن زمان بود. مثل آفیش تاتر و سینما که مردم را دعوت می‌کرد. پر از مجسمه و عکس و نقاشی و گرافیسم بود. فیلم‌های کوتاهی هم بود. سیاه و سفید که اغیار را نشان می‌داد که به ساز این‌ها می‌رقصیدند. برای دانشمندان از دریچه‌ دیگری جالب بود. از آنجا بود که نظریه راسیسم- نژاد پرستی ارائه شد. اول با متفاوت نشان دادن بومیان. ایده غیر را پیش بردند- آنچه این مردم می‌کردند، آن نبود که بودند، آن بود که از آن‌ها خواسته می‌شد. که هر چه غریب‌تر و عجیب‌تر باشند. غربیان باورشان شد که برترند. وقتی دانشمندان و متفکرانی و بزرگانی این باورها را در طاقچه‌های نظریه‌ها مرتب کردند.

عکس یکی از آفیش‌ها را نشان می‌دهد.

دیروز نشسته در اتومبیل





به سوی موزه برانلی

۷ دی ۱۳۹۰

سیاهی قلم



این روزها چیزی نمی‌خوانم
چیزی نمی‌نویسم
پشت آنتونیو پورکیا قایم شدم
گوش‌هایم را گرفته‌ام که نشنوم
صدای باد می‌آید

پربشب‌ها که در اتومبیل نشسته بودم و اتومبیل به سوی پاریس می‌رفت
هنوز آسمان سیاه نشده بود
آبیش به سبز گرویده بود و پشت هر دو اخرایی پدیدار می‌شد
درخت‌ها که لخت و برهنه بودند
میان من و آسمان
نقش خود را بازی می‌کردند
نقششان تابلوهای نقاشان گم‌نام بود
سیاهی قلم در متنی که رو به تهدید بود
شبق از راه می‌رسید
اتومبیل هم به سوی شب می‌رفت
طرح می‌ریخت
یک جا در مسیر خط افق
یک دست درخت که دستی نه خیلی پیش کاشته بودشان
هم‌قد
شال ترمه‌ای بافته بودند

در زمستان نیازی به مداد رنگی نیست

خورشید



خورشید
خارج از هر چه شب
هر چه سرماست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

استثناء



به استثناء باور ندارم
چون فکر می‌کنم چیزی نیست
که تنها نتیجه‌ یک چیز باشد
حتی تنهایی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

از وقتی



از وقتی که تنها من هستم
که می‌دانم چه بر سرم می‌آید
چیزی بر سرم نمی‌آید

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

چیزهای واقعی



چیزهای واقعی وجود دارند
تا وقتی که ما
عیب و فضیلت چیزهای نا واقعی را به آن‌ها می‌دهیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

زندگیت



زندگیت
با مرگت به انجام می‌رسد
اما نه برای تو
برای تو
در زندگیت به انجام رسیده است

انتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تو از مردن نمی‌میری



تو از مردن نمی‌میری
چون از زندگیت
تا به حال مرده‌ای

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تنها دیروز



امروز تمام می‌شود
فردا تمام می‌شود
تنها دیروز تمام نمی‌شود

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۶ دی ۱۳۹۰

شب و چراغ و آنی



۲۴ دسامبر

حتی گل‌ها



حتی گل‌ها
برای تقطیر عطرشان
باید کمی بمیرند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

گل‌های بی فردا



گل‌ها
جاودانه زیبایند
بی هیچ فردایی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

چقدر کمی



تو
چقدر کمی
بی یک گل
بی یک ستاره
بی یک چاقو

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

کمتر از دیگری بودن



کمتر از دیگری بودن را
ما تقریبا می‌پذیریم
برابر بودن را
نه

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

جای خواب و جای بیداری



آنجایی بیدار می‌شوم همیشه
که نمی‌خوابم هرگز
آنجایی که نخواهم خوابید هرگز

آنتونیو پورکیا
ترجمه نبشابور

۵ دی ۱۳۹۰

از دو عشق



عشق
از دو عشق زاده می‌شود و
تنها در یکی می‌میرد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

توقع عشق



آنچه عشق توقع دارد
آنقدر بی‌اندازه است
که عشق نمی‌تواند برآورده کند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

برادر



وقتی به یک برادر نیازم هست
خدای من!
چقدر نیازم هست!

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور بی‌برادری

آنی که نیست



آن‌چه تنهایی مرا می‌سازد
آنی نیست که کم دارم
آنی‌ست
که نیست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

بهشت دور از دنیا



آدمی
بهشتی داشت
دور از این دنیا
از دستش داد
چون می‌خواستش
نزدیک به این دنیا

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

دوست داشتن و ستودن



برایم همیشه
دوست داشتن از
ستودن
آسان‌تر بوده‌ است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

آن‌چه با آن می‌زیم



آنچه با آن می‌زیم
آنی نیست که برایش می‌میرم
شرم‌آور است اگر بمیرم
برای آن‌چه با آن می‌زیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

گاهی مردن



گاهی مردن آنقدر طولانی‌ست
که به نظرم می‌رسد
نامیرایم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

زن



زن
مادر است و
دوست است و
دشمن و
چنین
می توان گفت که
زن نیست


آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

آن‌چه واژه‌ها می‌گویند



آنچه واژه‌ها می‌گویند
دوامی ندارد
آنچه دوام دارد واژه‌هایند
چرا که واژه‌ها همیشه همانند
اما آنچه می‌گویند
هرگز
همان نیست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱ دی ۱۳۹۰

جدا از کثافت و کسالت



وقتی آدم کوچک بوده‌است و به او نگفته‌اند دنیا همه‌اش کثافت و کسالت است و آدم گمان کرده است که دنیا کثافت و کسالت نیست و از هر چه کثافت و کسالت فرار کرده‌ است و بعد که دیگر کوچک نبوده‌ است یعنی کوچک‌تر نبوده‌ است دیده است آنچه را که به او نگفته بوده‌اند و دیده است که جدا از کثافت و کسالت افتاده است یعنی جدا از دنیا.

شب جمعه نوشتم این‌ها را که هیچ‌کس نباشد تا به تنهایی‌اش خو کند.

۳۰ آذر ۱۳۹۰

بی‌چاره ما



آن‌هایی که چیزی بدهکارمان نیستند
اگر چیزی‌مان ندهند
بی‌چاره ما!

آنتونیو پورکیا
ترجمه بی‌چاره نیشابور

مردن و مرگ



از وقتی که دانسته‌ام
مردن با مرگ فرق می‌کند
از مردن می‌ترسم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

دادن زندگی



آن‌که
می‌تواند زندگیش را بدهد
نیازی به خودکشی ندارد

انتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

با خود



جسم و روح با هم می‌جنگند
اما روح‌ها با خود نمی‌جنگند
و جسم‌ها با خود

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

از همه به هیچ



اگر از همه حرکت کنیم
تنها
به هیچ می‌رسیم


آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تا آخرین ستاره



روحم
تا آخرین ستاره می‌‌بردم
من او را
چند سانتی‌متر هم نمی‌برم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

از عاطفه‌ای بزرگ



بعضی را
از عاطفه‌ای بزرگ
تنها پول خورد باقی می‌ماند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۲۹ آذر ۱۳۹۰

همه یا هیچ



اگر
آنطور که به نظر می‌رسد
تنها یک حقیقت برای همه هست
تو حقیقت را
حقیقت خود را
در هیچ پیدا نخواهی کرد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

آنچه باید از راه برسد



چون
خود را تنها برای آنچه باید از راه برسد آماده می‌کنم
برای آنچه از راه می‌رسد
آماده نیستم
هرگز

آنتونیو پور کیا
ترجمه نیشابور

چندین و یک



نوری
که چندین راه را روشن می‌کند
یک راه را روشن نمی‌کند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۲۸ آذر ۱۳۹۰

در اسرائیل



در اسرائیل این روزها سروصدای لائیک‌ها، شاید هم مردم معمولی بلند شده‌است. یهودیان ارتودوکس- خیلی متدین بیت‌المقدس پیش‌روی می‌کنند! عکس و تصویر زن‌ها از تابلوهای تبلیغاتی انتخابات برداشته شده‌است. قبلا خط اتوبوسی که به دیوار ندبه می‌رفت زنانه- مردانه بود. زن‌ها عقب و مردها جلو. حالا چندین خط اتوبوس زنانه- مردانه شده‌ است. صحبت، یعنی حرف حساب سر این است که این اتوبوس‌ها خصوصی نیستند. اتوبوس‌های شهر و شهرداری هستند. خود شهردار بیت‌المقدس برای بدست آوردن رآی در انتخابات به این یهودیان نزدیک شد یعنی باج داد.
یک بار دیگر هم خیلی وقت پیش از داستان مرد یهودی و فرانسوی نوشتم که از همسر یهودیش جدا شده بود و رفته بود اسرائیل، هنگام بازگشت درفرودگاه اجازه خروجش را ندادند. مقامات مذهبی از خروجش جلوگیری کرده بودند و خواسته بودند که او زنش را در اسرائیل و در چهارچوب دین یهودیت طلاق دهد تا زن بتواند دوباره ازدواج کند. اگر نه زن محکوم به ازدواج نکردن می‌شد!
مرد هم زیر بار نمی‌رفت که: طلاق در کشور فرانسه انجام شده و مراحل قانونیش را طی کرده. مرد را نگذاشتند به فرانسه برگردد. ماه‌ها بدون پول و امکان در اسرائیل ماند. بچه‌های کوچکش در فرانسه منتظر او بودند. سفارت فرانسه هم در اسرائیل هیچ‌کاری از دستش بر نیامد.

۲۳ آذر ۱۳۹۰

با او حرف بزن



یاد این فیلم افتاده بودم. با او حرف بزن از المادوار. یعنی رفته بودیم فیلم آخر ایشان. همین آخر تابستانی که گذشت. با آقای پزشک. بعد مترو گرفته بودیم و با این آقای پزشک از فیلم حرف می‌زدیم و من هم رفته بودم سر منبر. و آن آقای پزشک که چندین و چند سالی از من بزرگ‌تر بود با متانتی باور نکردنی به منبریات من گوش می‌داد. در آن جهنم. مترو برای من جهنم است و خیلی کم پیش می‌آید که من وارد جهنم شوم. در روستای ما یک زمانی قطار تا چند کیلومتری‌ش می‌آمده است و بعد از آن از راه آهنش برای سُراندن گندم به سوی سیلوها استفاده می‌کنند. گاهی صدای سوتش هم می‌آید. نمی‌دانم برای رماندن چه کسی‌ست. اینجا که آدمیزاده‌ای نیست. پسر صاحب خانه‌ای که خانه پدرش را بعد از مرگ پدرش به ما فروخت ، وقتی از روی ریل‌ها با اتومبیلش رد شدیم، گفت: اینجا همانجاست که فیلم قطار را یادتان می‌آید با ژان لویی ترنتینیان ، زمان جنگ بود، فیلم‌برداری کردند، چاخان‌های دیگری هم گفت. من عصر قطار را دوست داشتم. می‌گفتم مترو جهنم است. متروهای پاریس را می‌گویم. یعنی من تصورات و تخیلاتم از جهنم از مترو فراتر نمی‌رود و راستش را بخواهید از جهنم نمی‌ترسم. رمبو شاعر بزرگ گفته بود: جهنم، دیگرانند. من از دیگران بیشتر از جهنم می‌ترسم. پدرم هرچقدر تلاش کرد که من از جهنم بترسم. موفق نشد. اما دیگران! همینکه اصلا دیگرانی هستند. برای من ترسناک است. همین که من از دیگری جدایم. همین‌که دیگری از من جداست. همین که مرا نمی‌فهمد. همینکه او را نمی‌فهمم. همینکه من که دردم می‌آید او دردش نمی‌آید. همینکه وقتی من می‌خواهم بروم او می‌خواهد بماند و وقتی من مانده‌ام او می‌رود. همینکه ما دو تاییم. من و دیگری. رمبو یک جای دیگری گفته بود: من دیگری‌ست. می‌گویند که داوینچی که تنها نقاش نبود و پزشک هم بود و آن دوران نقاش‌ها پزشک بودند یا پزشکان نقاش، شب را تا صبح در اتاق تشریح می‌گذراند و می‌خواست بداند چه چیزی از چه چیزی جداست و در فاصله دو چیز چیست. می‌خواست بداند مثلا پوست چگونه جداست از گوشت. و میان این جدایی چیست. محل تلاقی ما با دیگری پوست است و محل جدایی ما هم.
فیلم آخر آلمادوار از پوست بود. از پوست می‌گفت. پوست که ظاهر است و ظاهر را می‌سازد. ظاهری که با آن ما در ظاهر از دیگری جدا و شناخته می‌شویم. جدایی زیر پوست و درونی. درون پوست.

داشتم برای آقای پزشک از فیلم آلمادوار حرف می‌زدم با او حرف بزن. فرقش این است که در فیلم آلمادوار با اویی که باید حرف زد یک زن است. زبان فارسی جنسیت نمی‌شناسد. ایرانی‌ها اما می‌شناسند. نمی‌فهمم چگونه. دامن جنس را بالا می‌زنند تا جنسیتش را بشناسند وقتی زبان اچازه آن را نمی‌دهد. بعد این ایرانی‌ها وقتی عرب‌ها آمدند با زبانشان که جنسیت را می‌شناسد، چه کردند. چه شد؟

در فیلم آلمادوار همان که می‌گوید با او حرف بزن، پرستار است و مرد است. با مادرش زندگی می‌کند. کمی حالش خوب نیست. یعنی عقل درست و حسابی ندارد. البته تا حدودی. از پنجره خانه‌شان دختری را در کلاس رقص جلو پنجره می‌بیند و عاشقش می‌شود. دختر یک روز در خیابان تصادف می‌کند و به کما می‌رود. دختر در همان بیمارستانی‌ست که پسر کار می‌کند. حالا یک داستان دیگری هم هست که یک زن گاو باز است و یک مرد عاشقش می‌شود و دختر عاشق مرد دیگری‌ست و دختر هم در میدان گاوبازی به کما می‌رود و او را هم به همان بیمارستان می‌آورند. در پایان زن گاو باز می‌میرد و پرستار به تروخشک کردن دختر رقاص ادامه می‌دهد و با او حرف می‌زند. مقامات بیمارستان به رفتار او مشکوک می‌شوند ، او را بیرون می‌کنند و پسر هم خودش را می‌کشد. اما دختر که حامله شده بعد از مدتی از کما خارج شده و بچه‌اش به دنیا می‌آید. حالا بگذریم که همه این چهار نفر در فیلم به هم مربوطند. اما آنچه من برای آن پزشک می‌گفتم همین بود. اینکه دختر حامله شده بود و همین او را به زندگی باز گردانده بود. در واقع عشق پسر او را به زندگی برگردانده بود. البته این از نظر پزشکی کم جذاب‌تر است. و پزشک من در مترو جذب این داستان من شده بود و من از او پرسیدم آیا چنین چیزی درست است که او گفت بله. که داستان حیرت انگیزی‌ست این کما. چیز زیادی از آن نمی‌دانند. نمی‌دانند که چرا یکی باز می‌گردد و یکی باز نمی‌گردد. اینکه چه چیزی هست وقتی که چیزی نیست. و چگونه جنینی در بطن زن زندگی می‌کند و این زندگی او را به جهان و زندگی باز می‌گرداند. پزشک من می‌گفت که پزشکان نمی‌دانند آنچه هنوز زندگی‌ست و دیگر نیست چیست. فاصله‌اش کجاست. چه چیزی این دو را از هم جدا می‌کند.
دیگری حتی فعل را آن‌گونه که من صرف می‌کنم صرف نمی‌کند.
نمی‌دانم چرا این‌ها را می‌نویسم. شاید چون تنها چیزی که مرا به شما وصل می‌کند همین کلماتند. کلماتی که من به هم وصل می‌کنم. تا به شما برسم تا از شما بروم. شاید پوستی می‌سازم از کلمات.

۲۲ آذر ۱۳۹۰

میان شب و روز



از آن روز که ساعت پنج عصر شب شد، روز نشده‌است. آسمان هر روز کبود است و هر شب سیاه. حتی باد هم نه آن کبودی را کنار زده است و نه آن سیاهی را. مردم ساعت دارند با آن روزشان را نشان می‌کنند. بلند می‌شوند و با چراغ قوه و چراغ به سرکارشان می‌روند. جهان منتظر آن‌هاست. اما آن که آنجا، آن بالا نشسته با کدام ابزاری، حجتی، سنگی این فاصله میان روز و شب را محک می‌زند؟ و من که این‌جا نشسته‌ام؟ نه من و نه او، هیچ‌کدام کاری در این جهان نداریم و هر دو فکر می‌کنیم که کار جهان بی ما به سر خواهد آمد.

به من می‌گوید: همین که به من آگاه شدی.
به او می‌گویم: همین که به تو آگاه شدم.
من و او فرقی با هم نداریم. یکی من است و یکی تو. و میان شب و روز را نمی‌دانیم.

۲۰ آذر ۱۳۹۰

رها کردم



چند شب پیش تلویزیون یوزپلنگ ویسکونتی را نشان می‌داد. من هم نشستم به تماشا. چه از این بهتر. و بعد دیدم آن‌چه راتا به حال ندیده بودم. که این یک فیلم نیست و چیز دیگری‌ست. تابلوهای اولش، وقتی دم و دستگاه آقای یوزپلنگ در حال انقراض را در سیسیل دم دروازه گاریبالدی و انقلاب ایتالیا نشان می‌دهد، وقتی آن دودمان را در آن تالارها نشان می‌دهد، با آن آدم‌های همیشه حاضر و آماده، با آن جامه‌ها و گیسوان و سینه‌های پر گوهر، و رخسارشان، خلاصه کبریا، همه این «عناصر» در یک نما، تنها در یک نما، عظیم، نقش شده‌اند، اما حرکت می‌کنند، تکان می‌خورند. و بدتر از همه الن دلون که در شکوه شباب مثل باد می‌آید و با آمدنش نه تنها دل‌های زنانه، پرده‌های نازک‌پای پنجره‌های گشوده به آفتاب جنوب را تکان می‌دهد، در آن تابلوی پر طاق و طمطراق سینمای منقرض نفس‌گیر است. رها کردم.

آدم‌ها و شهرها



مدت‌هاست که دلم برای هیچ‌ آدمی‌زادی آنچنان که برای شهری تنگ نشده‌است.
شاید شهرها مثالی‌اند. یا علی‌رغم همه چیز مثالی می‌مانند.
و آدم ها از شهرهای مثالی‌مان می‌روند. علی‌رغم همه‌چیز.

۱۸ آذر ۱۳۹۰

تصویر و قدرت، قدرت تصویر



«وقتی کاریکاتورهای محمد پیامبر راممنوع کردند، برای این نبود که قدرت تصویر را بگیرند. سخن بر سر وحشت و ترور ایدئولوژیک است. گفتند که تولید و بعد افشای آن تبلیغاتی بود برای هر دو طرف. مسئله تصویر در درجه دوم قرار داشت. کاریکاتورها حتی ارزش کرافیکی هم نداشتند. از آن استفاده کرده بودند تا به آتش دعوایی ایدئولوژیک بدمند. که خود هم نقابی‌ست بر دعوای اقتصادی. اسلام، اعتقادات دینی، دعوی‌ست که تحت آن قدرت‌های اقتصادی، بازار نفت و تریاک و اسلحه با هم می‌جنکند. پس به جای آنکه بگویند در حال حاضر مردمانی جانشان به خاطر تریاک و نفت و بازار اسلحه در خطر است، می‌گویند مردم خودشان را می‌درند چون پای شوک فرهنگی در میان است، فرهنگ‌هایی که با هم کنار نمی‌آیند. این‌ها را سرهم می‌کنند تا دعوای سیاسی را بپوشانند.
در مورد بودایان بامیان هم همین بود. بوداها قرن‌ها در آن سرزمین بودند. تا به آن روز هیچ مشکلی نبود. آن‌ها بت بودند و با خدای آن‌ها کاری نداشتند. و به آن‌ها مربوط نبود. اما درست زمانی که دیگری شد دشمن، بوداهای بامیان شدند آثاری که یونسکو می‌بایست حفظ کند، دفاع کند. بازنمایی فرهنگ غربی که با آن در حال جنگند. تصمیم گرفتند که غرب را آن‌جا که ارزشش را اعلام می‌کند، هدف قرار دهند. آن‌ها نمی‌خواستند بودیسم را بکشند. آن تصور و مفهومی که غرب از اثر هنری و آثار باستانی و فرهنگی دارد را هدف قرار می‌دادند. برای همین بود که از صحنه فیلم گرفتند، از صحنه تخریب بودایان. یازده سپتامبر هم حرفشان همین بود: از آن‌جا که شما جامعه‌ی نمایش و تماشایید، ما هم برایتان نمایشی بر پا می‌کنیم که تماشاگر اصلی خودتان خواهید بود، تماشاگر تخریب خودتان. آن‌ها می‌دانند که هالیوود از روایت‌های انتخاب شده به وسیله پانتاگون برای ساختن قصه‌های جنگ و مشروعیت دادن به آن جدا شدنی نیست. سناریو نویس‌های هالیوود هستند که برای پانتاگون سناریو می‌نویسند تا برای سربازان جوان گفته و تعریف شود. برای قبولاندن عظمت قهرمانانه و مشروع ایثارشان در جنگ عراق. مردم دوست دارند که برایشان قصه تعریف شود. ژرژ بوش یک روز گفته بود: مردم قصه دوست دارند. پس برایشان قصه تعریف می‌کنند و چون ارتش نمی‌تواند، بلد نیست قصه بگوید، از هالیوود می‌خواهند تا قصه‌هایی بنویسد که برای ارتشی‌ها کفته شود. در جهان اسلامی، در جنگ اقتصادی با ایالات متحده امریکا همان است. ما در مدیریت تماشا هستیم. پیرامون تصویر افسانه می‌سازیم. قصه‌هایی تعریف می‌شود تا عملیاتی کاملا امپریالیستی مشروعیت بگیرند. هر کس بت دیگری را می‌شکند. چرا که شکستن در ذات بت است. بر خلاف تصویر که شکننده است و شکستنی نیست. پدران کلیسا فهمیده بودند که تصویر را نمی‌شود شکست، چون ابژه نیستند. شما وقتی تصویری را از بین می‌برید، به تقدس آن دست می برید. اما تصویر سر جایش می‌ماند.»

این‌ها صحبت‌های خانم ماری ژوزه مانزن فیلسوف و تصویرشناس است. او بر سینما و تصویر و دیدن تامل و تفکر کرده‌است. او به سراغ ادیان رفته‌است تا اهمیت تصویر از از آن‌ها بپرسد. از مسیر روانکاوی و مردم شناسی به تصویر نزدیک شده‌ است. او کتاب‌ها نوشته است و سخنرانی‌ها کرده‌است و خلاصه. این مطلب حاصل گوش‌سپاری به چندین سخنرانی و کنفرانس اوست. ترجمه نیست و حرف‌های اوست که من با زبان خود نوشته‌ام. مسلم است که آنچه مطرح می شود برای من بسیار شیرین است و من حاضرم ساعت‌ها و ساعت‌ها و روزها از این حرف‌ها بشنوم. اما این حرف‌ها ارزش بیشتری پیدا می‌کند، وقتی من از خلالشان امروز و آنجا را می‌نگرم.


تصویر را تصویرسازان، هنرمندان می‌سازند. تصویر فرهنگ می‌سازد. فرهنگ یعنی تجارت، مبادله، دادن و گرفتن تصویر. و تجارت تصویر یعنی سیاست. بدون فرهنگ، سیاست فرو می‌ریزد. جامعه به تصویرسازان، هنرسازان نیاز دارد. جامعه باید سوژه بسازد و سوژه به تصویر نیاز دارد. هیچ‌کس بدون تصویر زندگی نمی‌کند. هیچ‌کس بدون تصویری از خود زندگی نمی‌کند. کودک قبل از تولدش با تصویر ساخته می‌شود. اگر کودک از خود تصویری در نگاه دیگری نداشته باشد، به زبان نخواهد آمد. برای درمان اوتیسم به تصویر روی می آورند.

تصویر چیست؟
تصویر از واژه یونانی eikon می‌آید، گاهی icon نوشته می‌شود اما icon نام تمثال‌های کلیسای ارتودوکس هم هست. منظور از eikon اشیاء مادی‌ست و عملیات غیر مادی. eikon یک ابژه نیست. در زبان یونانی فعل است اما صرف نمی‌شود. صفت فاعلی‌ست. عمل می‌کند و در حال می‌گذرد و حالت و موقعیت شباهت را نشان می‌کند. واژه را به شبیه، شباهت ترجمه کرده‌اند. یعنی در حالت شباهت. شبیه.

پس در زبان یونانی یعنی قابل مشاهده تحت عملیات تجلی، ظهور. یعنی متجلی. مسئله‌ی واقعیت وجود در حقیقت متجلی آن.
اگر افلاطون تصویر را دور انداخت. با آن مشکل داشت، از این رو بود که اعتقاد داشت چیزی که شبیه است، مقام حقیقت را ندارد. بدست آمدنی نیست. چرا که بر چیزی که شبیه است، نمی‌توان دانشی سوار کرد. بر تصویر دانشی نیست. افلاطون فکر می‌کرد که این ضعف تصویر است. در نگاه افلاطونی کرامت و وجاهت تنها لایق چیزی بود که اجازه دانش و حقیقت را می‌داد. البته او می‌گفت که این شبیه- نابود نیست. ناکافی‌ست. یعنی میان بودن و نابودن است. باعث شک می‌شود.

اما ارسطو فکر می‌کرد که آنچه باعث شک می شود و نگران می‌کند، به زندگی ما در شهر مربوط است و به آنچه که ما با هم به اشتراک می‌گذاریم: چیزهایی نامطمئن. راست‌نما. شاید. شکننده. مرگ دیروز و جهل فردا و حال  که میان این دو مرگ دیروز و جهل فردا ساخته شده.
 افلاطون می‌خواست گه شاه فیلسوف باشد که ریاضی دان فیلسوف باشد و شاه باشد و. می‌خواست قدرتی محکم بسازد، مطمئن.
اما برای ارسطو سیاست، نظام شکنندگی و شک بود.

و تصویر اینجاست میان آنچه شهروندان تقسیم می‌کنند و به اشتراک می‌گذارند. ارسطو می گفت که محیط عمومی ، میدان اجتماعی با آرا و پیش‌نهادها که هم حق است و هم ناحق روبروست که واقعیت زندگی است و تقسیم محسوس. ارسطو می‌گفت با تصویر پای سیاست در میان است. ارسطو برخلاف افلاطون در تصویر، دعوی سیاسی می‌دید. ارسطو می‌گفت: در یک اجتماع- در یک دولت‌شهر، وقتی که همه جمع شده‌اند، آن‌چه دیده می‌شود، عملیات محسوس است که جماعت سیاسی را می‌سازد. او در کتاپ پوئتیک خود، نمایش را از نقطه نظر سیاسی مطرح می‌کند. تاتر او سیاسی‌ست. در کتابش می‌پرسد: اعتبار آن‌چه در شکنندگیِ یک تجلی، در ظهور، در میان جمعیتی تقسیم می‌شود چیست؟

تفکر مسیحی از این مواد ارسطویی استفاده می‌کند. نگرانی از تصویر را همه ادیان توحیدی با هم تقسیم کردند. همه از تصویر واهمه و ابا داشتند. بیش از همه مسیحیت بود و همان بیش از همه به آن اعتبار بخشید. از آن ابزار ساخت. تصویر جای خدایی خدایان را پر می‌کرد. جای خدایان غایب از دید را می‌گرفت. از عقل و از لوگوس پیشی می‌گرفت.

اما چرا و چه چیزی مسیحیت را از شر ممنوعیت فلسفی و فقهی تصویر خلاص کرد؟ دچار بحران سیاسی شده بود. میان امپراطور و کلیسا دعوا بود. مسئله بر سر مسیحی کردن نبود. همه مسیحی بودند. دعوا بر سر نهادهای قدرت بود. امپراطور می‌خواست که کلیسا به قدرت تاریخی- زمینی دست پیدا نکند و کلیسا قدرت تصویر را دانسته بود. کلیسا مقداری تصویر ساخته بود. امپراطوری شروع به تولید تصویر کرد. تصاویر امپریالی.

همه ادیان بر وجود تصویر از نقطه نظر فلسفی و فقهی آگاه بودند. مسئله این نبود که تصویر نباشد. نمی‌توانست نباشد. صحبت بر سر تصویر قابل مشاهده و تصویر غیر قابل مشاهده بود.
تفکر مسیحی از مواد ارسطویی استفاده کرد: شکنندگی آرا و نظرات گوناگون کلامی- بیانی. تقسیم امور محسوس در شهر. تصویر، شکننده، شک، شبیه. میان بود و نابود.

آنچه که چشم دیگر قادر به مشاهده آن نیست. دیدن عین نه. دیدن غیب. مسیحیت می‌خواست قدرت را بدست بگیرد. قدرت تاریخی، زمینی را. می‌خواست از آن‌چه مشاهده نمی‌شود، از غیب،  از عالم غیب، تصویر بسازد تا عین را نهادینه کند. می‌خواست قدرتش را از عالم غیب بیاورد. از به دیده نیامده در جهانِ به دیده آمده نهاد بسازد. می‌خواست زمین از آسمان نیرو بگیرد و این چه جز تجلی‌ست. همان که در عین حال غایب است و حاضر. دیدنی‌ست و ندیدنی.

عیسی مسیح که مرد. به صلیب که کشیده شد. دفنش که کردند، سه روز بعد از آن به سه نفر از نزدیکانش برخورد. آن‌ها را غمگین یافت. علت را جویا شد. پاسخ دادند: تو نمی‌دانی؟ تو چطور نمی‌دانی؟ ما عزا داریم. ما موضوع عشقمان را، ابژه عشقمان را گم کرده‌ایم. او را به جا نیاوردند. او را نشناختند. باز نشناختند. بر سر راه به مسافرخانه‌ای رسیدند. رفتند و پشت میز نشستند. خوراک و نان آوردند و عیسی نان را تقسیم کرد. اینجا بازش شناختند. به جایش آوردند. و او گفت: باز هم، باری دیگر اگر به دور هم جمع شدید و اجتماعی به وجود آوردید و چیزی را با هم تقسیم کردید، من خواهم بود. مرا باز خواهید شناخت.

آن‌که همیشه اینجا خواهد بود وقتی که دیگر اینجا نیست. یعنی که نظم دیدن جابه‌جا شده‌است. در حالت بحرانی قرار گرفته‌است. یعنی نظم دیدن جایش را به نظم نگاه، نظر داده‌است. چشم دیگر قادر به دیدن نیست.

پس مسئله نگاه، نظر وارد می‌شود. پس تصویر موضوع نگاه است. اویی که هنوز نگاهش، نظرش را نساخته، صاحب‌نظر نیست، تصویر را به جای ابژه قابل مشاهده می‌گیرد. اشتباه می‌کند. آن‌چه که در قابل مشاهده، قابل رویت، تحت عنوان تصویر تجلی می‌کند، ظاهر می‌شود نباید به شیء تبدیل شود. یعنی چیزی باشد به دست آمدنی، قابل دستکاری، مادی، بلکه باید استحاله‌ای باشد که تولید نظر کند.

اما نظر چیست؟ وقتی نظر، نگاه هست که، تقسیم و اشتراکِ غیب، نا دیدنی، در میان سوژه‌ها باشد. تصویر در میان سوژه‌هاست. ابژه نیست که ما را به هم وصل می‌کند. تصویر، عالم یا مقامی‌ست که ما را به هم وصل می‌کند. تصویر به دست آمدنی نیست، عالم ظهور است. باور کردنی‌ست.

در داستان امائوس یا عمواس که روستایی بوده‌است نزدیکی بیت‌المقدس، در بازگشت عیسی مسیح، با چشم او را نمی‌بینند. او را به جا نمی‌آورند. اما وقتی نان را قسمت می‌کند، در نظر و نگاهشان به او- نشانه‌ای از او را به جا می‌آورند. می‌گویند تصویر چیزی‌ست که از رفته‌ای، غایبی به جا می‌ماند. از مرده‌ای. اینجا در تلاقی نگاه ، نظرشان عیسی را به جا می‌آورند. از نشانه‌ای. نمادی.

وارثین ارسطو فهمیده‌ بودند آنچه او در تاتر گفته بود: نظر، لوگوس نیست. درست است که با دیگری باید حرف زد. با دیگران باید حرف زد. اما نمایش برای چیست؟ برای ساختن عاطفه است. برای ساختن تآثر است. نمایش سهم عاطفه و تآثر را به عهده می‌گیرد. افسانه عاطفه و تآثر می‌سازد. مسئله تقسیم محسوس است. باید آنچه متجلی می‌کنیم تولید نظر کند. یعنی تقسیمِ تقسیم نشدنی.

ارسطو از ظلمات حرف زده یود. از ترس و و حشت ما. از مرگ. تصویر از تاریکی آغاز می‌شود. از تاریکی می‌آید. از آنجا می‌آید که تصویری نیست. در نمایش ندادنی. در غیرقابل مشاهده، از غیب. از اتاق تاریک. از غیب است که ظاهر می‌شود. نشان ندادنی. معاشرت‌نکردنی. مرتبط‌نشدنی. ارسطو می‌دانست که تراژدی و نمایش با آن سروکار دارد. با چشم و نگاه و نظر.

برای اینکه تلاقی نظرها- نظربازی، در این جهان وحشت و ترس، سوژه را بسازد، تصویر باید ربط دهد، مربوط کند، وصل کند ، نپراکند. و در عین حال چنان وصل نکند که ذوب کند ، به مرگ یا قتل منجر شود. فاصله‌ای که باید تنظیم شود. تفاوت بت و تصویر.

 اهل کلیسا می‌خواستند قدرت تاریخی- زمینی‌شان را پیاده کنند ، برای مدیریت، این فاصله را می‌بایست تنظیم کنند.
آن‌ها پی برده بودند که تصویر سرعتش از کلام بیشتر است. نفی را نمی‌شناسد. هیجان می‌سازد. فرای زبان می‌رود. آن‌ها تفکر جهانی شدن تصویر را برای جهان غرب مسیحی گشودند. ابزار ارتباطات. که آن‌ها را از شر متون و کلام خلاص کرد. عملیاتی که ارسطو جرآتش را نداشت. یعنی جدا کردن تصویر از کلمه و کلام، نه از گفتمان. تا آن زمان تصویر با کلام پشتیبانی می‌شد. رفته رفته از اعتبار لوگوس کاسته شد و به اعتبار تصویر افزوده.

دیکتاتوری تصویر یعنی به دست آوردن قدرت به وسیله عالم غیب.
افلاطون گفته بود که تصویر، دانش و حقیقت نیست. شبیه است، بر دانشی استوار نیست. تصویر، باور است. تصویر باورِ دانش را می‌دهد. دانش با کلام و ساختن گفتمان می‌آید. به تصویر باید باور داشت. نظام ایمان. برای همین بود که افلاطون از آن حذر داشت. تصویر نه حق است و نه باطل. شاید است. فلسفه می‌خواست حق را بسازد.

برای همین برای کلیسا جالب بود. می‌توانست دکترینش را بباوراند. جامعه بدون باور ساخته نمی‌شود. امکان زندگی با هم در میدان سیاست، حقیقت نیست. تجارت نگاه است. معامله و مبادله نظر. نشانه، علامت و ابژه.

آیا می‌توان به تصویر اعتماد کرد؟
وقتی که عیسی تجلی کرد و او را از نشانه‌ای، از تلاقی نظرها، در تلاقی نگاه‌ها، جماعتی شناخت، باز شناخت، یکی در آمد که من تا لمس نکنم باور نمی‌کنم. عیسی مسیح پاسخ داد: انگشتت را در سوراخی بکن. تهی را لمس کن. به آن‌جا برو که چیزی کم است. کسی کم است.
وقتی یکی نیست. یکی کم است. غایب است. جایش خالی‌ست. می‌خواهیم که باشد. که دیده شود. که جلوه کند.این خواستن است. اشتیاق است و شوق است. و او که نیست و کم است و غایب است و جایش خالی‌ست، ابژه خواستن ماست. موضوع اشتیاق ماست. امیرِ غایب.
تا وقتی که نیست، کم است و غایب است. زمان غیبت است. تا وقتی که نیست و کم است و غایب است، ما او را کم داریم و به جستجوی اوییم و دنبال نشان و نشانی و نشانه‌ای از او. از او پریم. واقعیتِ او را در حقیقت ظهورش می‌شناسیم. در تلاقی نگاه‌ها. او خود را در نگاه ما می‌بیند. در تلاقی نظرما.

برای اینکه جامعه‌ای باشد. باید نشانه‌های مشترکی قابل اشتراک باشد.
اگر تصویر و تلاقی نگاه‌ها، به مصرف و پرخوری و ولع منجر شد، دیگر چیزی برای خواستن نیست، دیگر شوق و اشتیاقی نمی‌ماند. وقتی که خواستن اشباع شد، خواستن تمام می‌شود. شوق و اشتیاق ما باید تولید ناابژه کند. ناشیء. در میدان نگاهِ مشترک از چه چیزی یک اثر را باز می‌شناسیم؟ از اینکه از من تماشاگری با عزت و کرامت بسازد. اگر آنچه به من نشان داده شده مرا اشباع کند، همچون که یک ابژه مرا اشباع می کند، آنوقت آن هنر نیست و من در خطرم، اگر آنچه به من نشان داده می‌شود از من تماشاگر فعال جهان بسازد و به من کمک کند تا آزادی اشتیاقم را داشته باشم، با یک اثر هنری روبرویم.

نباید از تصویر سیراب شد. در سیرابی اشتیاقی نیست. اشتیاق از تشنگی می‌آید. این نگاه سوژه است که به تصویر مقام و موقعیت تصویر یا بت را می‌دهد. دادائیست‌ها بر ضد هنر بورژوازی که هنر را به جنس تبدیل کرده بود شوریدند. آن‌ها نشان می‌دادند که این عملیات نگاه و نظر است که کیفیت و ارزش را با تجارت ابژه از بین می‌برد.

در همسایکی تن‌ها- در دولت‌شهر، در میدان سیاست، ترس از مرگ هست و غلیان کشتن . زندگی سیاسی زندگی با کلام است. امکان زندگی، زندگی با هم در میدان سیاست، حقیقت نیست. زندگی، همسایگی تن‌هاست. در اصطکاک هم و با هم، در نگاه و در کلامِ به اشتراک گذاشته. چیزی دیده می‌شود و آنچه دیده شده،  گفته می‌شود. رد و بدل کردن نشانه‌ها و علامات و ابژه، تجارت نگاه و ابژه، فرهنگ، سیاست را بنا می‌کند و سیاست، تجارت را امکان می‌دهد. امکان ارتباط دولت‌شهری با دولت‌شهری. امکان ارتباط این دو دولت‌شهر چکونه است؟ با جنک؟ یعنی بی‌فرهنگی؟ بربریت؟ اکر گروهی خود را برتر بداند و بخواهد فرهنگش و تجارت تصاویر و علامات و نشانه‌ها و ابژه‌هایش جهانی شود، چه خواهد شد؟ و بی فرهنگ، سیاست نخواهد بود. در سلطه  یک فرهنگ، سیاست امکان ندارد. دیکتاتوری یک تمدن، فروریزی فرهنگ‌هاست و فروریزی سیاست. ناتوانی جهانی شدن و با هم فکر کردن. و چون امکان مبادله‌ی نمود و نماد از میان می‌رود، می‌ماند مبادله ابژه. بازار . بازار مشترک.

اینجا



من اینجا هستم
با شما
بی شما
از ادبیات که بگذریم
اگر آمدن به وبلاگ مشکل است
من اینجا هستم

۱۵ آذر ۱۳۹۰

عاشورا



نمی شود چیزی از عاشورا نگفت
اما چه می‌شود از عاشورا گفت؟





عکسی که می‌بینید
درون غاری است و نقش متعلق به سی هزار سال پیش است و معروف است به دست‌های نگاتیو
و مارگاریت دوراس بر آن این متن را نوشته است:

روبروی اقیانوس
پایین صخره
بر روی دیوار گرانیت
دست‌هایش گشوده
آبی و سیاه
از آبی آب و سیاه شب

آدمی که آمد
تنها در غار
روبروی اقیانوس
تمام دست‌ها به یک اندازه‌اند
تنها بود

آدم تنها در غار نگاه می‌کرد
میان هلهله
میان هلهله دریا
لایتنهای چیزها

و فریاد زد
تو که نامیده شده‌ای تو که مستعد هویتی دوستت می‌دارم

دست‌هایش از آبی آب
از سیاه آسمان

صاف
انگشتان گشوده بر گرانیت خاکستری

من آنم که می‌خواند
من آنم که می‌خواند که فریاد می‌زد سی هزار سال است
دوستت دارم

فریاد می‌زنم که می خواهم دوستت بدارم دوستت دارم
دوست خواهم داشت هر کس را که می‌شنود که فریاد می‌زنم

بر زمین خالی این دست‌ها باقی خواهند ماند بر دیوار گرانیت روبروی غوغای اقیانوس
تحمل نکردنی

هیچ‌کس نخواهد شنید دیگر
نخواهد دید
سی هزار سال
این دست‌ها
سیاه

انکسار نور مرتعش می‌کند دیوار سنگ را

من آنم که می‌خواند وفریاد می‌کرد در این نور سپید

خواستن
واژه هنوز ابداع نشده‌است

لایتناهی چیزها را نگاه کرد
غرغای امواج لایتناهی نیرویش را
و پس
فریاد کرد

زیر پایش جنگل‌های اروپا
بی ته

تو که نامیده شده‌ای تو که مستعد هویتی ترا دوست دارم از عشقی بی‌ حد

می‌بایست صخره‌ها را پایین می‌آمد
بر ترس قلبه می‌کرد

باد از خشکی می‌وزد اقیانوس را پس می‌زند
امواج با باد می‌جنگند
پیش می‌روند

همه چیز پایمال می‌شود

ترا دوست دارم دورتر از تو
هر کسی که فریاد دوستت دارم بشنود را دوست خواهم داشت

سی هزار سال

صدا می‌زنم

می‌خوانم آن‌که مرا پاسخ خواهد داد

می‌خواهم دوستت بدارم دوستت دارم

سی هزار سال است که رو به دریا شبح سپید فریاد می‌زنم

من آنم که فریاد می‌زنم که دوستت دارم ترا


ترجمه خیلی سرسری نیشابور
باید دوباره به این متن برگردم

۱۲ آذر ۱۳۹۰

بورخس و دِلیا و فضیلت حافظه



بورخس در یکی از شعرهایش به دلیا، تعریف می‌کند: که دلیا بود و او بود و دلیا آن سوی پباده رو بود و او این سو و میانشان رودخانه‌ای از آدم‌ها و اتومبیل‌ها. دلیا دستش را به نشانه‌ خداحافظی بالا برده و تکان می‌داد و بورخس برگشته بود و دلیا را می‌نگریست. یک سال بعد دلیا می‌میرد و آنها دیگر یکدیگر را نمی‌بینند. بورخس نمی‌داند که حقیقت تفسیر نگران کننده این رودخانه‌ای ست که در اسطوره، مرگ را هم‌مرز است یا خداحافظی معصومانه او و دلیا.

بورخس می‌گفت: آخرش ما می‌شویم نقشه آنچه دیده‌ایم و آنجا که بوده‌ایم. داستان مردی‌ست که یک روز خواست نقشه هر چه را که دیده بود و هر کجا که بوده بود را بکشد. از شهر و از ولایت و از کوهستان و از دانه‌ها و از سازها و از ناوها و از ماهیان و از کسان. اندکی قبل از مرگش پی برد که نقشه‌اش خطوط چهره‌اش را دارد.

جایی دیگر تعریف می‌کند در زمان‌هایی را که نقشه‌کشی هنر بود. یک امپراطوری بود و هنر نقشه‌کشی به کمال. نقشه‌کش‌ها نقشه کشیدند و نقشه یک ولایت به اندازه یک شهر بود و نقشه امپراطوری به قواره ولایت و چون رضایت حاصل نیامدشان، نقشه‌ای کشیدند به اندازه واقعی امپراطوری. نقطه به نقطه. مو به مو. نسل‌های بعد هنر نقشه‌کشی را وقع نگذاشتند و نقشه‌ای چنان فراخ را بی فایده دیدند و هنر نقشه‌کشی از میان رفت و نقشه گوشه‌ای افتاد، خاک خورد و باران و باد از درزهایش نفوذ کرد، بورخس ویرانه‌هایی را می‌‌دید در برهوت مغرب آن که حیوانات و کدایان در کنجی‌ش می‌لولیدند.
نقشه‌ای از جهان که نقطه به نقطه، مو به مو خاطره جهان باشد.

می‌گویند کائوس شب را زایید و شب هیپنوس و تاناتوس دو برادر توامان را، که هیچ جداشان نمی‌کند، تقریبا هیچ، جز اینکه از یکی باز می‌آییم و از یکی نه. هیپنوس خواب است و تاناتوس خوابی که از آن باز نمی‌آییم. از هیپنوس باز می‌آییم. تازه‌تر، آرام‌تر، سرشارتر. مورفه یکی دیگر از پسران شب، ما را سوار بر قایقی می‌کند و ترک خاک را میسر. مورفه ورود هیپنوس را مجال می‌دهد. هنگامِ آن، هنگام خواب شکل عزیزانمان را می‌گیریم. مورفه به ما اجازه قید روز را پاره کردن می‌دهد، خلاصی از سرنوشت‌مان. می‌گویند پسر خدای خورشید و هنرها، خدای طبابت‌ست به نام اسکلوپوس با دو دخت خود: پاناسه که دانش داروی بیماران است و ایژی دانش بهداشت بیماران. می‌گویند که فرزندانِ شب، هیپنوس و مورفه می‌آمدند و بیماران را به خواب می‌بردند و برادر، تاناتوس، مرگ را پس می‌زدند تا تا خدای طبابت به یاری دو دخترش از این غیبت خود، خواب و فضیلت حافظه سود جسته علاجشان دهد. اوری‌نیک پسرِ دیگر شب است، خواب و رویا‌ست. که پس از بیداری چنین عجیب می‌نمایدمان. قایقی از ما می رود در خواب. بی لنگر. در خواب اثرات تجربیات ما شبی بعد از شبی از هیپوکام که ناحیه‌ای‌ست در مغز به سطوح مغز می‌آیند. هیپوکام مکان ثبت تجربیات ماست. تجربیات جدید و تازه را در خوابمان ثبت می‌کنیم.

دانشمندان در پژوهش‌های جدید به این نتیجه رسیده‌اند که ما از همان اولین ثبت تجربیات در مغز. روایت می‌کنیم. یعنی حتی برای اولین بار هم هیچ چیز همانطور که بوده، ثبت نمی‌شود. ما در خواب مشغول منظم کردن و بازنمایی تجربیات تازه‌مان هستیم. و این بازسازیی و بازنمایی ست، این روایت است که به ما معنی می‌دهد. این هر بار شکل دادن و هر بار روایتی دیگر، متغیر کردن است. فضیلتِ حافظه بورخس می‌گوید، در قصه فونس یا حافظه را که تعریف می‌کند: «فونس نه تنها هر برگ هر درخت را به یاد می‌آورد بلکه تمام دفعاتی را که که آن را به یاد آورده بود یا تصور کرده‌ بود، را به یاد می‌آورد. فونس تاب اندیشه عمومی را نداشت. نه تنها برایش دشوار بود که علامت عمومی، همگانی سگ را بفهمد بلکه اینکه سگِ ساعت سه و چهارده دقیقه بعدازظهر، که نیم‌رخش دیده شده، همان نامی را داشته باشد که سگِ ساعت سه و ربع بعد از ظهر ، تمام‌رخ، را نمی‌پذیرفت. از روی خود در آینه و از دست‌هایش هنوز جا می‌خورد. او پیشرفت مرگ و رطوبت را نشان می‌کرد. او تماشاگر تنها و مطمئن جهانی متکثرشکل و آنی و غیرقابل تحمل‌واری دقیق بود. برایش سخت بود که بخوابد. خوابیدن جدا شدن از جهان است. (تکرار می‌کنم که کم اهمیت‌ترین خاطره‌اش از منورترین حس ما و زنده‌ترین برداشت ما دقیق‌تر بود). لذت و عذابی جسمانی. به جانب شرق، آنجا که هنوز خانه‌ای نبود، فونس سیاه تصورش می‌کرد، تنگ. فشرده.
بی هیچ زحمتی انگلیسی و فرانسه و پرتقالی و لاتین را یاد گرفته بود و با این همه من مشکوکم که فکر کردن می‌دانست. اندیشیدن یعنی
فراموش کردن تفاوت‌ها. عمومیت دادن. تجرید.»
بورخس می‌گوید صبح که شد صورت فونس را دید. نوزده سال بیشتر نداشت. بورخس می‌گوید که به نظرش برنز آمد، قدیمی‌تر از مصر. ماقبل پیامبری و اهرام. «فکر کردم که تمام واژه‌هایم و حرکاتم، در حافظه زوال ناپذیرش باقی می‌ماند. خواستم که دیگر حرکت بی‌فایده‌ای نکنم.»

فضیلت حافظه در آنچه ما می‌فهمیم، در می‌یابیم، یاد می‌گیریم، احساس می‌کنیم، پاک می‌کنیم، فراموش می‌کنیم و دوباره ابداع می‌کنیم است. اگر آنقدر در غنای ذرات و جزئیات بمانیم، اگر هر چیزی را همانطور که بوده به خاطر بسپاریم، معنا و دوامی نخواهد بود. دیگر داستانی نخواهد بود. تغییر می‌دهیم. باز می‌نامیم و باز می‌سازیم و تغییر می‌کنیم.

این نوشته حاصل شنیدن یک برنامه رادیویی در ظهر امروز است.

بازدم



تا چین بیاید و تمام حیثیت‌تان را بگیرد، مشغول انگلیس خبیث شوید. چین که ایدئولوژی ندارد. نه حقوق بشر حالیش می‌شود و نه از انسانیت دم می‌زند و نه دمکراسی می‌خواهد حواله کند، نه ادای رمانتیسم در می‌آورد. یواشکی همان زمان که شما شلتاق می‌کنید چنان در رگ‌تان فرو می‌رود و از خون‌تان وارد سلول‌تان می‌شود که بی آن نفس نمی‌توانید کشید. فردا هوای‌تان را هم صادر می‌کند. وقتی شما خوابید، او بیدار است. و شما نمی‌دانید که بازدم اوست که دم فرو می‌دهید.

۱۱ آذر ۱۳۹۰

زیارت عاشورا



این شعر از آقای علی‌رضا قزوه است
به نام
این کربلای چندم است

این کربلای یک است
و کربلای تازه ما از فردا شروع می‌شود
و خاکریز همان حیاط باغ سفارت است
جنگ جنوب را
همین سفارت به راه انداخت
و چندی پیش
آن همه درخت را دار زدند
شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت
شهید تهرانی مقدم
در صف مقدم این جنگ است
یا کافی المهمات
مهمات کم داریم
تنها امن یجیب بخوان و نترس
زیارت عاشورا بخوان و با او باش
و فکر نکن به بدمست‌ها
که قی می‌کنند هر شب
در صفحه‌های فیس بوک
یا کافی المهمات
این کربلای چندم ما بود؟
و کربلای دیگر ما دیروز بود
در اجتماع فتنه‌گران در اینترنت
بنا نیست کربلا تمام شود
که در حیاط سفارت هر روز تعزیه‌ست
دوربین‌ها و جاسوس‌ها دیروز آمدند
آنها هر روز با هیأتی تازه از راه می‌رسند.
گاهی از مغازه‌ای فرش فروشی در روبروی سفارت
انگار تمام نمی‌شود این بازی
تو فکر می‌کنی
اگر سفارت نروج بسته شود
پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟
و خرس قطبی شکار کنیم
اگر سفارت ایطالیا بسته شود
پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟
و برج کج نگاه کنیم
اگر سفارت فرانسه بسته شود
پس ما برای تعطیلات آخر هفته
در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تیاتر ببینیم؟
ببین چه قشقرقی راه انداخته‌اند
دو قلوهای به هم چسبیده انگلیس و اسرائیل
در سایت‌هایشان
اما هنوز بازی ما با انگلیس باقی‌ست
بناست دو کشته ما از سال 59
حساب شود
بناست هزار کشته ما از جنگ‌های جهانی
دویست شهید به‌علاوه هشتصد شهید
تا کودتای شعبان بی مخ
همه حساب شود
حتی آروغ‌های چرچیل
در خیابان زمان شاهی‌اش در تهران
و ته سیگارهای روشنی را
که انداخت در چاه‌های نفت
حتی اجازه‌ای که ندادند به ناصرالدین شاه
برای سفر به جنوب
تمام را حساب خواهیم کرد
و صورتحساب را خواهیم فرستاد
برای روباهی
که با دم بریده از ایران رفت
حتی تیری که خورد به پای ستارخان
از سفارت انگلیس شلیک شد
و پارچه‌ای که با آن مدرس را کشتند
ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود
اینجا همیشه دیگ سفارت می‌جوشید
و رقاصه‌ها می‌رقصیدند
فرقی نمی‌کند زن یا مرد
آخوند یا کراواتی
پلو می‌دهند همیشه برای کشتن حسین
حتی گاهی پرچم سیاه هم می‌زنند
و روضه‌خوان هم می‌آورند
همین ابن زیادهای معاصر
ابن زیادهای نو
شمرهای فضانورد
حرمله‌هایی که در کره ماه
دنبال خون علی اصغر می‌گردند
و همیشه آنلاین‌اند
نگاه کن الاغی که پنجه‌اش شبیه انسان است
سر برده در شیره عسل
نگاه کن به حیاط سفارت
دیروز مجلس تعزیه درخت کشان داشتند
آمده‌اند اکسیژن انسانیت را بمکند
معلوم نیست از زیر درخت‌ها
به کجا تونل زده‌اند
به رختخواب جناح سبز
به چاه‌های نفت بصره
به خانه شیخ خزعل جدید
در خواب لحظه‌ای
برادرم قیصر را دیدم
از دیوار سفارت بالا می‌رفت
ایستاده بود و فرمان می‌داد
و شاعران که سفارت را اشغال کردند
و میرزاده عشقی
و شهریار و بچه‌های لشکر عاشورای شعر
سفارت را شعر اشغال کرد
وگرنه آنها
با قطعنامه‌ای تمام درخت‌ها را قطع می‌کردند
درخت‌ها همین انسان‌هایند
که ریشه کرده‌اند در وال استریت
و یزید همین مجسمه آزادی‌ست
همین آدم‌هایند
که نفس‌شان بند است به قطعنامه‌ها
به جای شش
قطعنامه دارند در سینه‌هایشان
با هر نفس قطعنامه‌ای سمی صادر می‌کنند
برای زنده و مرده ما قطعنامه دارند
اینها به هیچ کس رحم نمی‌کنند
اینها یک درصدند
با دویست و بیست بی بی سی
بی بی سی‌هایی که رله می‌شود به الجزیره گاهی
و صدایش شنیده می‌شود از الریاض همیشه
و با ریاضت اقتصادی و نفت شیخ‌ها زنده‌ست
بی بی سی تبر درست می‌کند و بلوا
بی بی سی هر شب چلوکباب وطنی می‌دهد
در کافه نادری شاهزاده‌ها
بی بی سی تا هنوز
ارگان نوکران سفارت خانه‌است
ارگان شاه باجی‌ها
می‌گویی نه
نگاه کن که هنوز
چیزی نمی‌نویسد از الان
و از کسانی که به نیابت از ما
به خیابان آمده‌اند
در تظاهرات بزرگ لندن فریاد می‌زنند
اینها به هیچ کس رحم نمی‌کنند
حتی به مردم خودشان
حتی به اعتبار این مجسمه بدبخت آزادی
و بچه‌ها از خواندن نماز شکر می‌آیند
می گویند:
شکر خدا
فتنه‌گران یتیم شدند!
و کربلا از فردا
شلوغ‌تر خواهد شد.

مصر دیگر مصر



مسلمانان در انتخابات مصر پیروز می‌شوند. اسلام‌گراهای نرم و سخت. اخوان‌المسلمین و نه تنها اخوان‌المسلمین، سلفی‌ست‌ها. اخوان‌المسلمین شتاب دارد تا انتخابات برگذار شود. میدان التحریر از اخوان‌المسلمین و باقی خالی‌ست. میدان التحریر از آنان که خواهان قدرت را به دست گرفتن و پیروز شدن هستند خالی‌ست. میدان التحریر میدان آزاد سازی‌ست. آزادسازی یعنی خالی کردن از آنچه تا به حال بوده است و آزاد کردن برای آنچه بعد از آن خواهد آمد. میدان خالی از قدرت. اما میدان همچون طبیعت، خالی را تحمل نمی‌کند. اخوان‌المسلمین با ارتش ساخته‌است. ارتش با اخوان‌المسلمین می‌سازد.
جامعه به سوی بیشتر اسلامی شدن می‌رود؟ قبطی‌ها که در بهارشان شرکت داشته‌اند و خودشان می‌کویند شهید داده‌اند، باید عقب‌نشینی کنند در جامعه مصر؟ قبطی‌ها مصری‌ترین مصری‌اند. قبل از مصر و با مصر بوده‌اند و باقی بعدها آمده‌اند. یهودیان مصر رفته‌اند. قبطی‌ها اگر بروند یا عقب‌نشینی کنند، مصر دیگر مصر نیست. چیز دیگری‌ست.

قصه ذلت قانون



«ذلّت قانون و قضا امروز به حدی است که شکایت از رهبر و جلب او به دادگاه در مخیله احدی از مردم ایران خطور نمی کند و با این همه حاکمان جائر ما، ادّعای ولایت و عدالت علوی دارند و شب و روز در مساجد و منابر در گوش مردم می خوانند که یک نامسلمان، علی‌ خلیفه مسلمانان را نزد قاضی برد و پیروز بیرون آمد.» +
آقای سروش

از همه چنین بر می‌آید که هیچ به آنچه که می‌گویند باور ندارند. به داستان‌های علی و حسین. که آن‌ها باید داستان باقی بمانند تا باز گفته شوند. هی گفته شوند. هر سال در رمضان و عاشورا. داستان‌هایی را که هی، هر سال تعریف کردی و بازش گفتی که نمی‌توانی عمل‌ش کرد. از داستانیت خارج می‌شوند. آنوقت داستان باقی نمی‌مانند تا گفته شوند. علی یک قصه است و حسین یک قصه است. قصه را که نمی‌شود شد. می‌شود باز گفت. باز گفت و در هر گفتی از آن دور شد.

۱۰ آذر ۱۳۹۰

حال آن آدمی



حال آن آدمی را دارم در داستانی که کریستیان بوبن تعریف می‌کند، یادم نمی‌آید در کدام کتاب، مردی که صاحب فرزندی می‌شود و دوچرخه‌اش را بر می‌دارد و به سوی زایشگاه روان می‌شود. به زایشگاه که می‌رسد، توقف نمی‌کند، ادامه می‌دهد،ادامه می‌دهد، ادامه می‌دهد. چرا؟ از سر ترس؟ از ذوق؟ به خاطر رفتن؟ رفتن از همه چیز.
می‌خواهم از همه چیز بروم.

آدم متوقعی هستم. خیلی. بیش از هرچیز از آدم‌ها. بیش از هر چیز از زندگی. توقع چیز دهشتناکی‌ست. پدر خودت و پدر دیگری ، هر دو پدر را در می‌آوری.
اعتراف می‌کنم پدرم در آمده‌است. توقع از دیگری، از زندگی، توقع از خود است. با خود سخت می‌گیرم. هر روز باید روز اول باشد. بی‌چاره من!

مثلا: دیروز، نه دیشب جلوی تلویزیون نشسته بودم. مجری محبوبم داشت با خواننده‌ای که سرش به تنش می‌ارزد، گفتگو می‌کرد. یادم آمد که دختر بازیگری که او هم سرش به تنش می‌ارزد، به او عاشق بود. همه می‌دانند که دوام این رابطه‌ها از عمر رز دمشق حیاط خانه ما کوتاه‌تر است.
به خودم گفتم لابد حالا با هم دوستند. گاهی وقت‌ها هم مرد شده‌است بابای کودکِ زن یا برعکس.
و بعد با خودم گفتم از این هم باید رفت. بهتر است به کسی نزدیک نشد تا یک روز از او رفتن کرد. بهتر است نزدیک شدن را در اجاقی روشن نگاه داشت. فگرش را بکنید، چقدر مردم که می‌توان عاشقش شد. باید دوچرخه را برداشت و رفت.

چه کنم! نوشتن به سراغم می‌آید. باز.
نوشته‌ها هم مثل آدم‌ها می‌مانند. وقتی نوشتی تمام می‌شوند. دوستشان می‌شوی. یا مادرِ.....