۲۸ آبان ۱۳۹۰

مصرع



هشتاد هزار بار این ترانه نامجو را دل دادم. و هر بار تنها یک مصرع را پی گرفتم: عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید. و فکر کردم. فکر کردم، فکرهایی را که قبلا کرده بودم. از عظمت و هیبت مصرع چیزی نکاست. دهشتناک، همان که بود. اخطار.
بعد فکر کردم جهان روزی به سر خواهد آمد و عاشقی محال است و ما بی نقش مقصود. فکر کردم همان بهتر که به صومعه‌ای روم. دنیا را ترک کنم. جهان به سر خواهد آمده را. جهانی را که مرا ترک می‌کند.

اما نامجو این اسرار مگو را چنان خوانده‌است که باید. با خواندنش- در زبان فارسی خواندن و صداکردن یکی‌ست، آن را از سِرَش جدا نه، دور کرده‌است. چنان‌که او می‌خواند، آرامشی هست در این سهمِ از بیت. وحشتمان ریخته. از آن جهان، عبور می‌کنیم. با خواجه.

هیچ نظری موجود نیست: