۴ آذر ۱۳۹۰

پایان در خطوط کف دست



گتاب را که به پایان رساندم نام نویسنده را دیدم. فرانسوا. یک دوست. با صدایی که خوش دارم و خوش‌آیندصورت و خوش‌حال. که می‌خنداند.
ندانسته، نویسنده جوان به نظرم می‌آمد. با جسم و بی‌صورت. چابک. پس فرانسوا جوان است! می‌دانستم می‌نویسد از چاپ کتابش خبر نداشتم. من معمولا بدین‌طورم. اول به درون می‌روم. برای همین است که نخست دفعات از ظاهر کس بی خبر می‌مانم .مطئنا اگر می‌دانستم که نویسنده کیست. خودم را وارد کتاب کرده‌ بودم. ندانسته او وارد من شد.

۹- می‌گویی
کیستی؟

و تصوری محکم از آنکه هستی داری


-سطل
به سوی چاه که می‌رود
آب با خود نمی‌برد

هیچ نظری موجود نیست: