۳ آذر ۱۳۹۰

آخرین مگس



به آخرهای ماه نوامبر نزدیک می شویم. ژاک و آرلت هنوز اینجایند. با اینکه آرلت مه را بر نمی‌تابد. مانده‌اند تا از سگی نگاه‌داری کنند بی صاحبِ به تعطیلات رفته تا اندکی بر حقوق بازنشستگی این ماهشان بیافزایند. بحران است. معمولا اول نوامبر دیگر رفته بودند، قبل از آنکه گاوها را ببرند. گاوها را با اولین یخ‌بندان می‌برند. کشاورزان هنوز بو می‌کشند. هنوز این فضیلت دماغ پدران‌شان در اندوخته ژن‌شان یافت می‌شود. هنوز آسمان را نگاه می‌کنند و سرخی را از سرخی جدا می‌کنند. آقای ورو حداقل اینطور است. چیزهایی هنوز به یاد دارد. پسرش و پسر پسرش را نمی‌دانم . به آسمان نگاه نمی‌کنند. معرفت رنگ‌ها را نمی‌دانند.

یک وقتی هم برایمان تخم‌مرغ و کاهو می‌آوردند. آنوقت‌ها که ما گزارش گاوهاشان را می‌دادیم. وقتی که فرصتی یا سوراخی جسته راهی روستا می‌شدند و باعث مزاحمت همسایه‌ها. ما نزدیک‌ترین به گاوها بودیم. حالا تعداد گاوها کم شده‌است. چراگاه روبرو کشتزار شده. دام کم صرفه شده. بحران است. حالا یک کاهو، هم یک کاهوست و یک تخم‌مرغ هم یک تخم‌مرغ. و این‌ها درست در همین چند کوچک سال اتفاق افتاد‌ه‌ است.

دیروز گاوها را بردند و آخرین مگس از اتاق من رفت و من تنها شدم.


هیچ نظری موجود نیست: