۲۷ آبان ۱۳۹۰

جن‌ها و گفتگو‌ها



برگشتم.
به زندگی.
پیش جن‌ها بودم. جن‌های خودم. منظورم جن‌های جریان موذی نیست.
سین که کوچک بود. خیلی کوچک. می‌شد که جن‌ها به سراغش بیایند. معمولا بچه آرامی بود. مریض نمی‌شد. اما گاهی مسیر خواستش، مثلا گرسنگی‌اش، تا دهانش کوتاه بود، خیلی کوتاه. اما همه این نبود، این بود همه، که نمی‌دانست گرسنه است، یا خسته‌ است، یا نمی‌خواهد از جایی برود یا دوستش از پیشش. چون نمی‌دانست، نامی نمی‌داد، حرف نمی‌زد. خودش را به درو دیوار می‌زد.
به او می‌گفتم. حتما گرسنه است. خسته است و این‌ها همه علاجی دارد. گاهی دیر می‌شد. جن‌ها آمده‌بودند، نه اینکه آمده باشند. جن‌ها همیشه بودند. هیچ برنامه‌ی جن‌زدایی در میان نبود. هیچ سمی نساخته بودند و نمی‌توانستند که بسازند. جن‌ها تنها، جا خوش‌کرده بودند.
همان‌موقع بود و من به او می‌گفتم که جن‌ها به سراغش آمده‌اند. می‌گفت کجایند. دلش را نشان می‌دادم. نافش را نشان می‌داد و می‌گفت بیرونشان بیاور. ما هم بیرونشان می‌آوردیم. جن‌ها بیرون می‌آمدند.
سین بزرگ شد. جن‌هایش هم بزرگ می‌شدند. حالا دیگر صحبت گرسنگی و خستگی نبود. گرسنگی‌هایی دیگری بود و خستگی‌های دیگری. بی‌نام‌تر. گم‌نام‌تر.
یک روز که خواست که جن‌هایش را از دلش بیرون بیاوریم، گفتم: که حالا دیگر خودش باید اینکار را بکند. که ما هم جن‌های خودمان را داریم. تا آن روز سین گمان می‌کرد که تنها کودکان دچار جن هستند. اضافه کردم: می‌توانی نامی دیگر به‌آن ها بدهی. نگذار گم‌نام بمانند. گم‌نامی یعنی تاریک‌نامی. نگذار در تاریکی بماند نامشان.
جن‌های سین از حرف خوششان نمی‌آید.

یک ماه است کفش‌دوزی در اتاق من است، جامانده از تابستان. مدتی به دیوار بود. چند روزی، به چراغ. گفتم لابد، حشراتی هرچند کوچک به دور چراغند، شاید جسدی، لاشه‌ای. دو روز است که از سوی میز من به آن سو می‌رود. خال‌هایش را می‌شمارم. از دسته‌ی ورق‌های کاغذ پله پله بالا می‌رود و برای پایین آمدن از بال‌هایش استفاده می‌کند. من بی بال سقوط می‌کنم.
نمی‌دانم چه می‌خورد و روزی‌اش را از کجا و چگونه می‌آورد. نمی‌دانم باید دخالت کنم یا نه. ببرم و بگذارمش روی شمع‌دانی پشت پنجره، منتظر اعلامیه سازمان ملل بمانم؟
رها کردم. دیشب روی صندلی نشسته بود، یعنی خودش را گذاشته بود روی صندلی. من سر پاماندم. به نظرم می‌آید که دیگر آنقدرها قرمز نیست.
امروز نیست.
فکر کردم به حال خودش رهایش کنم. به اندازه کافی تار عنکبوت بر دیوار هست و موجوداتی گرفتار. این‌روزها سیاست تعطیل است. مردم خودشان باید از خودشان دفاع کنند.

هیچ نظری موجود نیست: