۲۰ آبان ۱۳۹۰

یک روز تعطیل یازده نوامبر



می‌شود به سراغ یک استکان چای چون به سوی معشوق بروی. شد.
از پله‌ها پایین می روم. چای تمام شده. در روستا کسی چای نمی‌فروشد. من اولین که نه، آخرین انقلابم را در گشایش عطاری‌ها با شیخش در هر قریه و روستایی به جا خواهم آورد. زندگی در جای جایِ این زمین گرد. اینجا تنها در پاریس است که هنوز مغازه‌هایی کوچک و مستقل از زنجیره‌های فروشگاه‌های بزرگ، با شیخی که عرب است، باز تا نیمه شب، هست. نه اینکه لطفی داشته باشند، نه. مپندارید که عطاری‌ست. شیخی هم در کار نیست. شیخ شمایید که با خریدن چند مثقال ادویه، بو و رنگ و مشتی چای سیاه، آثار مستعمران بریتانیایی در ممالک هند- چقدر من شیفته‌ی قصه‌های استعمارم، فکر می‌کنم رمانتیک‌ها بی آن نمی‌شد که باشند، آن «شوک» فرهنگ‌ها، معجزه می‌فرمایید. اعجازی عظیم چنان که ملاقات تو.

فیلم جاده‌های هند را دیده‌اید؟ دخترک، سپید و بکر پا به غار سیاه می‌گذارد. نه؟ تمام داستان استعمار، جستجوی توست. من از آن سهمش که قدرت‌ها بر این «خواهش تو» سوار می‌شوند و دارایی و مال و اموال تو را غارت می‌کنند، حرف نمی‌زنم . ما معمولا بر تو سوار می‌شویم و دارایی و مال و اموالش را غارت می‌کنیم. شیره‌اش را چنان می‌مکیم که دیگر رمقی نماند. و بعد رهایش می‌کنیم و در کتوب تاریخمان نقشش را پاک می‌کنیم. آه عشق‌ها و مکیدن‌ها!

لورانس جاسوس است اما به جستجوی تو به بیابانیت عرب پای برهنه گذاشته است. تو بیابان است گاهی، خداست، مطلق. تو معشوق است گاهی. تو غیراست. همان که جمعش می‌شود اغیار. درِ غیر را زدن گاهی خیانت است. در به روی غیر گشودن، خیانت.
در غیر را نزدن، در به روی غیر نگشودن، خیانت به خود.

عضو فرهنگستان ادب روزی در خانه ما که آن روز در پایین نقشه بود، در شهری پر از غیر، مرا گفت: اینجا که می‌رسم در توقف بر این نقطه جغرافیا، ناگهان لهجه‌ی شهر کودکیم حالا که در شهر بی‌کودکی به سر می‌برم، بر من تجلی می‌کند. گفتم اثرات غیر است لابد، در هجوم این همه غیر به خود رجعت می‌کنید. جواب گفت که نه، من از خود بیزارم.

آراگون می‌گوید و لئو فره می‌خواند که عشق خوشبخت وجود ندارد. اما چه دشت فراخی‌ست این بیابان بی مطلق. سینه من.
تو جستجوست و بی تو این پا بیابان را عبور نخواهد کرد. بی تو من از بیابان نخواهم گذشت. خالی جای توست. شاعر می‌گوید.
بی تو من از جایم تکان نخواهم خورد. گریه حتی نخواهم کرد.

از پله ها پایین می‌روم. چای دیروز را می‌نوشم. «به دنبالش نمی‌بودی اگر پیدایش نکرده بودی».
خاطره دیروز با من است. طعم چای تازه. روز آشنایی.
در این روز یازده نوامبر، روز تعطیل، کسی به من چای نخواهد فروخت. و من در هیچ خانه‌ای را به جستجوی تو نخواهم زد. اینجا که آنجا نیست تا چای مقدس باشد و در هر گنجه‌ی خانه‌ای چنین گنجی پنهان.

از پله‌ها پایین می روم. چای دیروز را نمی‌نوشم. پر از عطش قوری را در باغچه خالی می‌کنم.
دعوت خانم ح را برای میهمانی فردا شب رد می‌کنم. تلفن‌ها را پاسخ نمی‌دهم. کسی می‌گوید عکس بچه‌ام را برایت می‌فرستم، عکس بچه‌ات را برایم بفرست. می‌گویم آیا در این میلی به مطلق هست؟ یکی دیگر از حروف الفبا تلفن می‌کند که لیز خورده‌است بر برگ‌های پاییزی زیر باران و افتاده‌ است. ما همه زمین خورده‌ایم. با صورت.
به آقای نون می‌گویم چرا چنین است؟ آن وقت‌ها همیشه جایی بود برای زمان ترک‌کردن‌ها،اصلا رفتن ها. آن وقت‌ها داستان مشترکی داشتیم. به هم مربوط بودیم. آقای نون می‌گوید. یک چیزی می‌گوید دیگر. شاخک‌های آقای نون خیلی بلند است. راه‌های نرفته را رفته است. بی تو است. آفای نون جستجو نمی‌داند که چیست. آقای نون بی بیابان است.

در خانه را می‌بندم. چای، گُلش خوب است.
حالا ترک نمی کنم. جایی نیست. نمی‌روم. همین‌جا می‌مانم . خود را که مردمانی شده‌است تو در تو از این سوی خانه‌ پر در که هر تابستان بیشتر نشست می‌کند، به آن سوی می‌برم. و از آن تو به این تو. از این بیابان به آن بیابان.

۲ نظر:

habib گفت...

این مطلبتون رو چندبار خوندم،یکی از بهترین های نیشابور هست.از تاثیرش همین بگم که بعد مدتها توی خونه چای درست شد.انگار همه ما نوی زندگی یه جورایی زمین خوردیم،سرمون به سنگ خورد یا سنگ به سرمون!!!
تشکر به خاطر نوشته هاتون.

نیشابور گفت...

تشکر از شما آقای حبیب. به خاطر توجه. خواندن و چای.