۱۱ آبان ۱۳۹۰

قصه موش و گربه

سین و من- در اینجا نمی‌گویند من و سین، پشت پنجره ایستاده بودیم، رو به پاییز. برگ درخت آلو ریخته بود، برگ درخت گردو زرد و گبلاس نارنجی و آلبالو قرمز. درخت تبریزی جلو پنجره که من از تبر نجات داده‌ام، خال‌هایی به برگ‌هایش دوخته است و هر روز چند تایی را به نیوتن وام می‌دهد. ها نیوتن! تقصیر لورکاست. چند روز پیش که شعرهای کوتاهش را می‌خواندم، چند شعر از ماه، به ماه. تا اینکه ماه می‌میرد و شاعر خاکش می‌کند. یک بار هم به خورشید می‌گوید: خداحافظ خورشید. من که می‌دانم تو ماهی، اما به کسی نمی‌گویم. چند شعر در باره املاح معدنی. یا فلزات، مثلا نیکل. بلور. آینه. چند شعر هم در باره نیوتن و سیبش. در یک شعر نیوتن گردش می‌‌کند و مرگ به دنبالش و کرم‌ها سیبش را می‌جوند. یک جا هم می‌گوید که نیوتن آدم دوم بود، یعنی دومین آدم. بجویید ارتباط سیب و آدم را. گفتم بیایم این شعرهای لورکا را ترجمه کنم. بعد گفتم: چه کاریست! این‌ها را باید تعریف کرد.

سین و من رو به پنجره ایستاده بودیم و از پشت شیشه گربه را نگاه می کردیم که لابه لای میز و صندلی، میان پاییز پهن شده بر حیاط موشی را به چنگ آورده بود. موش زخمی شده بود. به سختی می‌گریخت. در سوراخی پنهان می‌شد و بدتر، گربه پنجه‌هایش را که ما به سفارش دامپزشک، در شآن گربه‌ای خانگی اما آزاد، ناخن‌هایش را نگرفته‌ایم، در سوراخ فرو می‌کرد و جان و جسم موش بی نوا را سوراخ. سین و من، نه فیلم‌برداران برنامه‌های راز بقا بودیم، نه پژوهش‌گر و کارشناس و عالم و دانشمند. نخست محسور شکارچی‌مان، همچون مادری که نرینه‌اش را می‌نگرد. رشادت، زور بازو، عضله، اما هر دو متوجه خونسردی گربه شدیم. و فلاکت موش. گربه گرسنه نبود، اگر هم بود می‌دانست که غذایی گرم و چرب او را آماده است. نپرسید چگونه می‌دانست. می‌داند. این‌جور دانستن ها اهلی شدن است. شکنجه‌ی موش- به خوبی واقفم که منِ انسان هستم که از محزن واژگانم یکی را بیرون کشیده‌ام و به آنچه بر موش می‌گذشت و می گذرد، داده‌ام. اصلا مگر بر موش چیزی می گذرد؟ شکنجه‌ی موش و خون‌سردی گربه ادامه داشت. گربه به جای اینکه موش را یک لقمه چپش کند و موش و ما را راحت کند، به بازی‌اش ادامه داد. گربه برای بقا شکار نمی‌کرد. گربه به سهمی از گربگی‌اش ادامه می‌داد. دامپزشک گفته بود که گربه‌ها معمولا خواب شکار می‌بینند. خواب، فرصت آن نیست و نبود که به سراغ خواب بروم. خواب چیست. و نقشش در خودآگاه و ناخودآگاه ما چیست. او که گربه بود. گربه خواب می‌بیند و خواب شکار می‌بیند. حالا خواب بود یا بیداری. گربه فرق خواب و بیداری را می‌داند؟ همانطور که فرق خوراک تدارک دیده‌ی من و موش خام و نشسته‌ حیاط را.

سین منتظر نشد. رفت که موش را نجات دهد. من هنوز داشتم می‌گفتم که در هر حال این طبیعت است و چرخه و ....ولی خونسردی گربه.
سین رفت و موش را برداشت و از دست و پنجه گربه دور کرد. گربه بازیچه‌اش را از دست داد. تازه یادش آمد که گرسنه است. به خانه آمد و ناهارش را در کاسه چینی خورد. آبگوشت ماهی. سین گربه را دعوا کرد. به گربه گفت که باید خجالت بکشد با این همه غذایی که در خانه هست، باز فیلش یاد هندوستان می‌کند. ژان- ر خیلی جدی به سین گفت، چرا ذات گربه را مختل می‌کند. شکار زندگی گربه است. من در آمدم که، سین نمی‌توانست زجر موش را ببیند و کاری نکند. که آخر جلوی روی ما اتفاق افتاده بود. ژان- ر گفت که او هر روز اینکاره است. سین و من گفتیم که، نه اما رو به روی ما.

در فرصتی که سین رفته بود تا موش را آزاد کند. بدون اجازه سازمان ملل. از پشت پنجره، در گربه، آدم را می‌دیدم تمدن آورده، همان‌گونه که اسلام می‌آوریم و شکارچی. آدمی که همیشه فیلش یاد هندوستان خواهد کرد.

هیچ نظری موجود نیست: