۵ آذر ۱۳۹۰

بودا



به خاطر نواها و صداها و نغمه‌ها و سازها و همانقدر تصویر و سهراب و +


در چنان خاکی‌ای چرا دیدم







نامه‌ای به همسری از زندان



نامه‌ای از بهمن احمدی امویی به همسرش

صبح روز گذشته، بالاخره پس از چند روز شایعه شد که آب بند ولرم است، همه دویدیم توی صف حمام. صحنه ای را دیدم که بی اختیار داد زدم: انگار همه جامعه ی ایران اینجا هستند، همه ی طیف های سیاسی: محسن میردامادی استاندار و نماینده پیشین مجلس با وسایل حمام در دست با یکی –دو تا از بچه های جوان چپ گرا صحبت می کرد، جواد لاری از بچه های مجاهدین خلق ظرف می شست، فیض الله عرب سرخی زیر دوش حمام عرق ورزش صبحگاهی را می شست و نفس تازه می کرد. علیرضا رجایی از فعالان ملی-مذهبی هم به پشتم زد و گفت: «نفر آخر تو هستی.»

چند روز پیش امین نیایی فر را بردند برای شلاق زدن. به زحمت ۴۵ کیلو وزن دارد و ۲۲ سال سن. نحیف و لاغر است، این دانشجوی مکانیک دانشگاه تهران، روزی که به اتاق ما آوردندش، بچه ها به شوخی به او گفتند که این چند ماه که اینجایی باید حسابی به خودت برسی و سو تغذیه بیرون را جبران کنی. رگه های کبود‌رنگی که از ضربه های شلاق بر پشتش مانده بود، از مقابل چشم های ما رژه می رفتند. نمی دانستیم چه کنیم؟ چند تایی از بچه های اتاق های دیگر برای دیدنش به اتاق ما آمدند. کمی گفتیم و خندیدیم تا از آن فضای سنگین و ناراحت کننده کمی بیرونش بیاوریم. ابوالفضل قدیانی، مسن ترین زندانی سیاسی بند ۳۵۰ که سالها در رژیم شاه نیز زندانی بوده، خاطره ای را از دوران سالهای زندان دهه ۵۰ برای ما گفت: «روزی یک روحانی را آوردند، در زندان کمیته مشترک حسابی شلاقش زدند و بعد از آن، موقع ناهار عدس پلوی خوشمزه ای به ما دادند. آن روحانی گفت: «به! به! عجب موسسه ای است اینجا، هم شلاق دارد و هم پذیرایی.»

ژیلا! در چند هفته گذشته، آدم هایی را بازداشت کرده و اینجا آورده اند که هرگز باور نمی کنی. مثلا یک راننده وانت و یک پیرمرد هفتاد و پنج ساله را. هر دو می گویند توی خانه نشسته بودیم که تلویزیون جمهوری اسلامی خبر می داد که امسال نرخ تورم و بیکاری پایین آمده و وضع زندگی مردم بهتر شده… آنقدر این حرفها دروغ بود که به قول خودشان نتوانستند تحمل کنند و هرکدام یک ماژیک برداشته و به خیایان رفته بودند تا علیه این دروغ ها شعاری بنویسند، می خواستند با شعارهایشان به دروغ و فساد اعتراض کنند. پیرمرد ۷۵ ساله را با لباس خواب به اینجا آورده بودند. یک استاد دانشگاه اصفهان را هم آورده اند اینجا که می گوید سرکلاس صدایش را ضبط کرده بودند و بعد به او گفته اند حرفهایت بوی تبلیغ علیه نظام را می دهد و بعد پس از تحمل ۳۵ روز زندان انفرادی در اصقهان و تهران امروز به بند آوردندش.

۴ آذر ۱۳۹۰

پایان در خطوط کف دست



گتاب را که به پایان رساندم نام نویسنده را دیدم. فرانسوا. یک دوست. با صدایی که خوش دارم و خوش‌آیندصورت و خوش‌حال. که می‌خنداند.
ندانسته، نویسنده جوان به نظرم می‌آمد. با جسم و بی‌صورت. چابک. پس فرانسوا جوان است! می‌دانستم می‌نویسد از چاپ کتابش خبر نداشتم. من معمولا بدین‌طورم. اول به درون می‌روم. برای همین است که نخست دفعات از ظاهر کس بی خبر می‌مانم .مطئنا اگر می‌دانستم که نویسنده کیست. خودم را وارد کتاب کرده‌ بودم. ندانسته او وارد من شد.

۹- می‌گویی
کیستی؟

و تصوری محکم از آنکه هستی داری


-سطل
به سوی چاه که می‌رود
آب با خود نمی‌برد

در خطوط کف دست ۵



- کاشفان به اقیانوس می‌رفتند

و مردم می‌گفتند
چه دیوانه هایی هستید شما
زمین صاف است
به آخرش که رسیدید
خواهید افتاد

آن‌ها
با این وجود می‌رفتند

در خطوط کف دست ۴



- آدم‌هایی که در سکوت رنج می‌برند
مضطرب کننده‌اند

ستایش بر می‌انگیزند
و آخرش ناخوش می‌شوند


در خطوط کف دست ۳

- تجربه یک ضعف است
کودک ذوق خطر داشت

در مرگ
ما شوق نادانی را باز می‌یابیم

در خطوط کف دست ۲



در شهر هستیم
خطرناک است
پر از آدم است

در جنگل هستیم
خطرناک است
هیچ‌کس نیست



۵- شب‌های کوه‌نوردی
با چشمانی پر از سنگ‌ریزه می‌خوابیم
سنگ‌ریزه‌ها در پناه نگاه‌ها استراحت می‌کنند


۶- شیر در کاسه داغ است
بچه ها ظرف به ظرف می‌کنند
تا سرد شود
و می‌شود

بعدها قدرت کیمیاگری‌شان را از دست می‌دهند


میان خطوط کف دست



خانم د بسته‌ای فرستاده. یک کتاب.بازش می‌کنم. صفحه‌ای. سمت چپ نوشته- نویسنده به فرانسه:
میان خطوط کف دست راه می‌روم
کف‌بینی
مطمئن‌تر است

اما جای خیلی دوری نمی‌رود


چند ورق آن سو تر:
هیچ مغازه‌ای
آینه‌ای نمی‌فروشد

که هرگز استفاده نشده باشد

و آن سوتر باز:
پزشکم را در کوچه دیدم
ناخوش است
نزدیک‌تر احساسش می‌کنم

مثل جاروبرقی غبار گرفته

۳ آذر ۱۳۹۰

آخرین مگس



به آخرهای ماه نوامبر نزدیک می شویم. ژاک و آرلت هنوز اینجایند. با اینکه آرلت مه را بر نمی‌تابد. مانده‌اند تا از سگی نگاه‌داری کنند بی صاحبِ به تعطیلات رفته تا اندکی بر حقوق بازنشستگی این ماهشان بیافزایند. بحران است. معمولا اول نوامبر دیگر رفته بودند، قبل از آنکه گاوها را ببرند. گاوها را با اولین یخ‌بندان می‌برند. کشاورزان هنوز بو می‌کشند. هنوز این فضیلت دماغ پدران‌شان در اندوخته ژن‌شان یافت می‌شود. هنوز آسمان را نگاه می‌کنند و سرخی را از سرخی جدا می‌کنند. آقای ورو حداقل اینطور است. چیزهایی هنوز به یاد دارد. پسرش و پسر پسرش را نمی‌دانم . به آسمان نگاه نمی‌کنند. معرفت رنگ‌ها را نمی‌دانند.

یک وقتی هم برایمان تخم‌مرغ و کاهو می‌آوردند. آنوقت‌ها که ما گزارش گاوهاشان را می‌دادیم. وقتی که فرصتی یا سوراخی جسته راهی روستا می‌شدند و باعث مزاحمت همسایه‌ها. ما نزدیک‌ترین به گاوها بودیم. حالا تعداد گاوها کم شده‌است. چراگاه روبرو کشتزار شده. دام کم صرفه شده. بحران است. حالا یک کاهو، هم یک کاهوست و یک تخم‌مرغ هم یک تخم‌مرغ. و این‌ها درست در همین چند کوچک سال اتفاق افتاد‌ه‌ است.

دیروز گاوها را بردند و آخرین مگس از اتاق من رفت و من تنها شدم.


دمکراسی در بحران



طارق رمضان در ۱۶ نوامبر در سایت خود چنین می‌نویسد:
ترجمه از نیشابور

چند ماهه اخیر، بحث‌ها و گفتگوهایی بسیار وسیع، خیلی نظری، بر سر دمکراسی شکل گرفته است. زمانی که ما سعی می‌کنیم بهار عرب راتحلیل کنیم، اکثر تحلیل‌ها به این می رسند: دکراسی باید هدف نهایی باشد، بهترین نظام سیاسی است، نظامی که در آن شهروند انتخاب سیاسی‌اش را محترم دانسته می‌بیند، آزادی و حقوقش محافظت شده. چنین نتیحه‌ای بزرگترین پیروزی منا(خاورمیانه و شمال افریقا) خواهد بود: بالاخره مردمان عرب پلورالیسم را تجربه خواهند کرد. گشایش را و چرا که نه مدرنیته را.

در همان زمان در غرب، نظام‌های دمکراسی در حال عبور از عمیق‌ترین بحران تاریخ خود هستند. دور از شرح نظری و مطلوب نظام‌های دمکراتیک، شهروندان کشورهای غرب بیشتر از پیش این برداشت را دارند که فراموش شده‌اند که رآی و نظرشان به حساب نمی‌آید.
در حالی که بن علی و مبارک و قذافی تحت فشار مردمی که آزادی می‌خواستند بر افتادند، هشت رئیس مملکت که می‌بایست به خاطر مسئولیت اقتصادی که داشتند از پست خود استعفا دهند، قانون خود را بر آرایش سیاسی تحمیل می‌کنند. آنچه دمکراتیک خوانده می‌شود، نشان داده‌است که نه شفاف است و نه آزاد، چرا که دولت‌ها همانقدر که شهروندان، به شدت مقروض هستند. چه کسی امروز تصمیم می گیرد، چه کسی قدرت را به دست دارد؟
وقتی نخست وزیر یونان پاپاندرئو با دعوت به همه پرسی، بازی سیاسیی را امتحان کرد، به او اعتراض شد ، مجبورش کردند که سمتش را ترک کند: به او گفتند که الان موقع پرسیدن از مردم نیست چرا که آزادی همان مردم باعث سقوط جمعی می‌شود..... قدرت‌ها و نهادهای اقتصادی، همان‌قدر که آژانس‌های نمره دهنده منطق بی رحمانه خود را تحمیل می‌کنند: الان موقع نظر خواهی از مردم نیست.
رسانه‌ها دلشان را به این خوش کرده‌اند که دنبالشان راه بیافتند و بعد از آن عادی و طبیعی ست که رؤسا و وزرا برگزیده مجبور به ترک قدرت شوند قبل از آنکه مردم کلمه‌ای بر زبان آورده باشند. مثل اینکه در این زمان بحرانی، قوائد روند دمکراتیک می‌بایست به تعلیق در آید. شهروندان دعوت شده‌اند که تماشاگر باشند.

از کشورهای با جمعیتی اکثرا مسلمان می‌خواهند رابطه‌ میان قدرت مذهبی و حکومت را بررسی کنند. اسلام نباید حقیقت و جزمیات خود را به حکومت دمکراتیک برگزیده اعمال کند. حکومت‌ها باید آزاد باشند و باید اراده اکثریت را بیان کنند. نظام‌های دینی خطرناک هستند چرا که نه برابری شهروندان را در مقابل قانون نگهبانی می‌کنند و نه حق تصمیم‌گیری آینده را.
کشورهای با اکثریت مسلمان باید خودشان زحمت دیکتاتوری‌ها دینی و سکولار را کم کنند. این است جوهر بیداری عرب، آرزویش همانقدر که هدفش.
با این حال ما باید هدفمان را مشخص کنیم. کشورهای عرب باید رد پای غرب را بگیرند؟ الکوی غربی آنقدر مطلوب است که باید کپی شود؟ کجاست آن آزادی و شفافیتی که غرب با ما از آن سخن می‌گوید؟
به هر کجا که می‌چرخیم، صدای شکایت می‌شنویم: مردم احساس می‌کنند که حقوقشان را ازدست می‌دهند، از حق آزادی کمتری بهره می‌برند، رفته رفته به حاشیه برده می‌شوند. در ایالات متحده امریکا بحران اقتصادی ناتوانی شهروندان را به نمایش گذاشت. میلیون‌ها افراد بیکار هستند و به شدت مقروض. بیمه بهداشتی ندارند و از خدمات اجتماعی برخوردار نیستند تا خانواده خود را حفظ کنند. از آن ها خواسته می‌شود به نامزدهایی رآی دهند که به مدت رقابت‌های انتخاباتی میلیاردها خرج می‌کنند و وعده‌هایشان را میان دو رآی‌گیری از یاد می‌برند. بعضی از شهروندان سعی می‌کنند صدایشان را در والت استریت به گوش‌ها برسانند: قدرت واقعی نه در کاخ سپید بلکه آنجاست که هیچ کس از عاملان، آژانس‌ها و نهادهای اقتصادی پر قدرت نمی‌خواهد که قوائد دمکراسی را رعایت کنند. قدرت اقتصادی و مالی با قدرت پول و رسانه‌هایی که به آن متعلقند: اینجا دمکراسی جایی ندارد. تظاهرکنندگان چندین هزار شهروند برآشفته، برخاسته‌اند و نگرانی مشترک خود را ابراز داشته‌اند: آینده دمکراسی چیست؟

در اروپا هم دیگر هیچ دینی، قدرتی بر حکومت ندارد، اما مولتی ناسیونال‌ها، نهادهای اقتصادی، بانک‌ها و رسانه‌ها و لوبی‌هایشان، بسیار خوب سازمان یافته، جوهر نظام دمکراتیک را که باید بر قدرت اکثریت استوار باشد به زیر می‌کشد.
از جدایی دین و حکومت حرف می‌زنند اما چه کسی حکومت را از قدرت اقتصادی و مالی و همینطور رسانه‌ها رااز تصمیم و سیاستشان که به طرق غیردمکراتیک اعمال می‌کنند، محافظت خواهد کرد.
می‌توان ا الگوی دمکراتیک مطلوب تجلیل کرد، اما حقیقت این است که دمکراسی‌های غربی در حال ساییده شدن هستند: زمان آن رسیده‌است که مردم برخیزند. جهان عرب به خلاقیت سیاسی احتیاج دارد، اما غرب عمیقا در بحران به خودی خود یک الگو نیست: زمانش رسیده‌است که راهی دیگر پیدا شود. افق‌هایی تازه. جهان کلوبالیزه تحرک دمکراتیک ملی را به زیر می‌کشد. تونس، مصر و لیبی و حتی امریکا و یونان و ایتالیا و فرانسه و آلمان نمی‌توانند دمکراسی را در عزلت خود و مستقل اجرا کنند.

ناسیونالیسم یک دام است. چرا که قدرت‌های غیر دمکراتیک دیواری میان مرزها کشیده‌اند، میان ملت‌ها. آنجا که شهروندان مقام حقیقی ندارند و حقوق خویش از دست می‌دهند، دمکرات‌ها و شهروندان آزاد باید یاد بگیرند که فراسوی مرزهاشان نگاه کنند: وظیفه سخت و تقاضا و توقعی برای جنبش‌های مدنی فراملیتی.
انتخاب دیگری نیست. آزادی با محدودیت‌هایش همراه است: یک تضاد اما حقیقتی تاریخی.

طارق رمضان در ویکیپدیا

۲ آذر ۱۳۹۰

دور آمدش ره و دیر آمدش سفر






دگمه‌ها



دارم به این دگمه‌هایی که بی‌خود و بی‌جا به جامه‌ها دوخته می‌شوند فکر می‌کنم. و چه بد هم دوخته می‌شوند. جعبه‌ها از دگمه‌های افتاده بعد از اولین به جا آوردن البسه پر می‌شوند. سین بازی‌هایی بنیاد کرده بود از همین دگمه‌های از زمین برچیده. به جامعه‌ای فکر می‌کنم که دگمه‌ها به نخستین وظیفه خود باز می‌گردند.


تاتر سایه




از کتاب راز و ملانکولی عروسک
نوشته صلاح استتیه
نویسنده و شاعر و دیپلمات لبنانی معاصر فرانسوی زبان
ترجمه آزاد و سرسری نیشابور

wu به روایت افسانه‌ای، در سال‌های ۱۲۵ قبل از میلاد زندگی می‌کرد و سخت دل به wang داده بود، همسرش. wang مرد و غم او آغاز شد. آدم‌ها و پادشاهان باز بیشتر از همه، از پذیرفتن سرنوشت سرباز‌می‌زنند. wu راضی به رضای خدا نبود. به chou wong  به شعبده‌باز توانایش دستور داد که wang را زنده کند و به کانون زناشویی بازگرداند. آدم‌ها همیشه خواسته‌اند که باد را رام کنند.
chou wong خواب دید و بعد، از جنسی سبک، تصویر مرده را برید که با چراغی به پس پشتش نور انداخته، پشت پرده‌ای در اتاقی بزرگ فرو رفته در تاریکی، ظاهرشد.
wu مست از شعف، هر شب بعد از آن با یار باز آمده وعده ملاقاتی گذاشت.
امپراطور هرگز ندانست که آن شب رستاخیز جسمانه، اگر نه بازگشت ارواح،  سینما را ابداع کرده است.

روایت دیگری هست اما، نزدیک‌تر به ما. اصل این تاتر سایه، مشرق است، ناحیه آفتاب چهار طاق که بر همه سایه می‌اندازد.
روایت، قره‌‌گز را به صحنه می‌برد. وجودی هرچه پرابهام و پیچیده، هر چند بی‌بضاعت از جد و آباد. قصه در ترکیه می‌گذرد در قرن شانزدهم، تحت سلطنت سلطان اورهان. مسجدی در حال بناست. حاسیوه با زبان شعر و قافیه سخن می‌گوید و قره‌‌گز که به معنی چشم سیاه‌است، چشمی که تمام‌رخ دیده می‌شود حتی اگر شخصیت از نیم‌رخ است چون مصریان فرعونی، دنیا را می‌دیدند. قره‌گز به زبان مردم، مردم عوام حرف می زند. حاسیوه بناست و قره‌‌گز آهنگر. به جای به کارشان رسیدن هر دو و هرکدام حرف می‌زنند. حرف می‌زنند و هیچ‌کس به کار مسجد نمی‌آید و هر کس حلقه‌ای به دور حرافان می‌بندد.

با شنیدن خبر سلطان به خشم می‌آید و سفارش سلطان رانمی‌توان به صبر گذاشت، بد تر از منتظر گذاشتن خداست.
سلطان دستور می‌دهد به دارشان بیاویزند. با این حال سلطان دل‌رحم است. می‌بخشد. از رئیس مجلس تعارفات و تشریفاتش، شیخ کوستوری، می‌خواهد که راهی برای رستاخیز آن دو بیابد. با توهمی حتی، آن دو حراف با شکوه را.

کوستوری، برش‌هایی دقیق می‌زند. توری، پرده می‌شود. توری که از بالای آن، آن‌دو به حرکت در می‌آیند و نوری پشت هر دو.
قره‌گز و حاسیوه جان می‌گیرند و گفتار. همه شاد می‌شوند.

گابریل بونور در یک جمله درس این تاتر تاریک و اسرارآمیز و راز این خاک نخست و ابتدایی را که مشرق ماست، داده‌ است: زندگی یک خواب است و همه چیزی در آن به صورت در آمده‌است.

۳۰ آبان ۱۳۹۰

حق را به من بده



می‌گوید: حق را به من بده!
نمی‌داند که حق تنها چیزی‌ست که دارم.
به هیچ‌کس نمی‌دهم آن را.

زبان هویت قلمرو ۳



آیا قلمرو از دو واژه قلم و رو ساخته شده‌است؟
یعنی رفتن با قلم؟ روان‌شدن قلم؟


دهخدا می‌گوید: ملکی و ولایتی که در آن نوشته ٔ قلم پادشاهی یا امیری رود و مردم آنجا نوشته ٔ او را قبول نمایند و در این لفظ از ترکیب اسم و امر معنی اسم ظرف پیدا شده یعنی محل روان بودن قلم کسی و خلاصه ٔ معنی قلمرو ملک مطیع است . (از آنندراج ) :
گشته ست خون مرده جهان را رمیدگی
دیوانه ٔ قلمرو ایجاد کن مرا.




زبان هویت قلمرو ۲



زبان من
قلمرو من است.



زبان هویت قلمرو



در زبان عبری فعل بودن در زبان حال صرف نمی‌شود. هیچ‌کس نیست. هر کس یا بوده یا خواهد بود.
وجه شرطی هم وجود ندارد. وجوه اخباری هستند.

۲۸ آبان ۱۳۹۰

مصرع



هشتاد هزار بار این ترانه نامجو را دل دادم. و هر بار تنها یک مصرع را پی گرفتم: عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید. و فکر کردم. فکر کردم، فکرهایی را که قبلا کرده بودم. از عظمت و هیبت مصرع چیزی نکاست. دهشتناک، همان که بود. اخطار.
بعد فکر کردم جهان روزی به سر خواهد آمد و عاشقی محال است و ما بی نقش مقصود. فکر کردم همان بهتر که به صومعه‌ای روم. دنیا را ترک کنم. جهان به سر خواهد آمده را. جهانی را که مرا ترک می‌کند.

اما نامجو این اسرار مگو را چنان خوانده‌است که باید. با خواندنش- در زبان فارسی خواندن و صداکردن یکی‌ست، آن را از سِرَش جدا نه، دور کرده‌است. چنان‌که او می‌خواند، آرامشی هست در این سهمِ از بیت. وحشتمان ریخته. از آن جهان، عبور می‌کنیم. با خواجه.

این آدم‌ها



بعضی آدم‌ها حد نمی‌دانند. این خیلی مهم نیست. مهم این است که ترا هم با خودشان می‌کشانند. و گفتن این‌که من نمی خواهم به این‌جاها بیایم، فایده‌ای ندارد. می‌گویند مجبورت که نکرده بودم. کافی‌ست که تو هم آدم باوفایی باشی، از بریدن‌ها و پاره‌کردن‌های جوانی دور. آنوقت خودتان را در جاهایی بی حد می‌یابید. خودتان را یعنی، خود را با این آدم‌های حدنشناس. چنان دور که راه بازگشت را گم می‌کنید. راه بی‌حدی را ادامه می‌دهید.
گاهی فکر می‌کنم که حد خداست. گاهی هم فکر می کنم که حد خود است.
گاهی فکر می‌کنم که هیچ بی‌خدایی را نباید به خود راه داد.


۲۷ آبان ۱۳۹۰

جن‌ها گاهی





جن‌ها و گفتگو‌ها



برگشتم.
به زندگی.
پیش جن‌ها بودم. جن‌های خودم. منظورم جن‌های جریان موذی نیست.
سین که کوچک بود. خیلی کوچک. می‌شد که جن‌ها به سراغش بیایند. معمولا بچه آرامی بود. مریض نمی‌شد. اما گاهی مسیر خواستش، مثلا گرسنگی‌اش، تا دهانش کوتاه بود، خیلی کوتاه. اما همه این نبود، این بود همه، که نمی‌دانست گرسنه است، یا خسته‌ است، یا نمی‌خواهد از جایی برود یا دوستش از پیشش. چون نمی‌دانست، نامی نمی‌داد، حرف نمی‌زد. خودش را به درو دیوار می‌زد.
به او می‌گفتم. حتما گرسنه است. خسته است و این‌ها همه علاجی دارد. گاهی دیر می‌شد. جن‌ها آمده‌بودند، نه اینکه آمده باشند. جن‌ها همیشه بودند. هیچ برنامه‌ی جن‌زدایی در میان نبود. هیچ سمی نساخته بودند و نمی‌توانستند که بسازند. جن‌ها تنها، جا خوش‌کرده بودند.
همان‌موقع بود و من به او می‌گفتم که جن‌ها به سراغش آمده‌اند. می‌گفت کجایند. دلش را نشان می‌دادم. نافش را نشان می‌داد و می‌گفت بیرونشان بیاور. ما هم بیرونشان می‌آوردیم. جن‌ها بیرون می‌آمدند.
سین بزرگ شد. جن‌هایش هم بزرگ می‌شدند. حالا دیگر صحبت گرسنگی و خستگی نبود. گرسنگی‌هایی دیگری بود و خستگی‌های دیگری. بی‌نام‌تر. گم‌نام‌تر.
یک روز که خواست که جن‌هایش را از دلش بیرون بیاوریم، گفتم: که حالا دیگر خودش باید اینکار را بکند. که ما هم جن‌های خودمان را داریم. تا آن روز سین گمان می‌کرد که تنها کودکان دچار جن هستند. اضافه کردم: می‌توانی نامی دیگر به‌آن ها بدهی. نگذار گم‌نام بمانند. گم‌نامی یعنی تاریک‌نامی. نگذار در تاریکی بماند نامشان.
جن‌های سین از حرف خوششان نمی‌آید.

یک ماه است کفش‌دوزی در اتاق من است، جامانده از تابستان. مدتی به دیوار بود. چند روزی، به چراغ. گفتم لابد، حشراتی هرچند کوچک به دور چراغند، شاید جسدی، لاشه‌ای. دو روز است که از سوی میز من به آن سو می‌رود. خال‌هایش را می‌شمارم. از دسته‌ی ورق‌های کاغذ پله پله بالا می‌رود و برای پایین آمدن از بال‌هایش استفاده می‌کند. من بی بال سقوط می‌کنم.
نمی‌دانم چه می‌خورد و روزی‌اش را از کجا و چگونه می‌آورد. نمی‌دانم باید دخالت کنم یا نه. ببرم و بگذارمش روی شمع‌دانی پشت پنجره، منتظر اعلامیه سازمان ملل بمانم؟
رها کردم. دیشب روی صندلی نشسته بود، یعنی خودش را گذاشته بود روی صندلی. من سر پاماندم. به نظرم می‌آید که دیگر آنقدرها قرمز نیست.
امروز نیست.
فکر کردم به حال خودش رهایش کنم. به اندازه کافی تار عنکبوت بر دیوار هست و موجوداتی گرفتار. این‌روزها سیاست تعطیل است. مردم خودشان باید از خودشان دفاع کنند.

۲۰ آبان ۱۳۹۰

یک روز تعطیل یازده نوامبر



می‌شود به سراغ یک استکان چای چون به سوی معشوق بروی. شد.
از پله‌ها پایین می روم. چای تمام شده. در روستا کسی چای نمی‌فروشد. من اولین که نه، آخرین انقلابم را در گشایش عطاری‌ها با شیخش در هر قریه و روستایی به جا خواهم آورد. زندگی در جای جایِ این زمین گرد. اینجا تنها در پاریس است که هنوز مغازه‌هایی کوچک و مستقل از زنجیره‌های فروشگاه‌های بزرگ، با شیخی که عرب است، باز تا نیمه شب، هست. نه اینکه لطفی داشته باشند، نه. مپندارید که عطاری‌ست. شیخی هم در کار نیست. شیخ شمایید که با خریدن چند مثقال ادویه، بو و رنگ و مشتی چای سیاه، آثار مستعمران بریتانیایی در ممالک هند- چقدر من شیفته‌ی قصه‌های استعمارم، فکر می‌کنم رمانتیک‌ها بی آن نمی‌شد که باشند، آن «شوک» فرهنگ‌ها، معجزه می‌فرمایید. اعجازی عظیم چنان که ملاقات تو.

فیلم جاده‌های هند را دیده‌اید؟ دخترک، سپید و بکر پا به غار سیاه می‌گذارد. نه؟ تمام داستان استعمار، جستجوی توست. من از آن سهمش که قدرت‌ها بر این «خواهش تو» سوار می‌شوند و دارایی و مال و اموال تو را غارت می‌کنند، حرف نمی‌زنم . ما معمولا بر تو سوار می‌شویم و دارایی و مال و اموالش را غارت می‌کنیم. شیره‌اش را چنان می‌مکیم که دیگر رمقی نماند. و بعد رهایش می‌کنیم و در کتوب تاریخمان نقشش را پاک می‌کنیم. آه عشق‌ها و مکیدن‌ها!

لورانس جاسوس است اما به جستجوی تو به بیابانیت عرب پای برهنه گذاشته است. تو بیابان است گاهی، خداست، مطلق. تو معشوق است گاهی. تو غیراست. همان که جمعش می‌شود اغیار. درِ غیر را زدن گاهی خیانت است. در به روی غیر گشودن، خیانت.
در غیر را نزدن، در به روی غیر نگشودن، خیانت به خود.

عضو فرهنگستان ادب روزی در خانه ما که آن روز در پایین نقشه بود، در شهری پر از غیر، مرا گفت: اینجا که می‌رسم در توقف بر این نقطه جغرافیا، ناگهان لهجه‌ی شهر کودکیم حالا که در شهر بی‌کودکی به سر می‌برم، بر من تجلی می‌کند. گفتم اثرات غیر است لابد، در هجوم این همه غیر به خود رجعت می‌کنید. جواب گفت که نه، من از خود بیزارم.

آراگون می‌گوید و لئو فره می‌خواند که عشق خوشبخت وجود ندارد. اما چه دشت فراخی‌ست این بیابان بی مطلق. سینه من.
تو جستجوست و بی تو این پا بیابان را عبور نخواهد کرد. بی تو من از بیابان نخواهم گذشت. خالی جای توست. شاعر می‌گوید.
بی تو من از جایم تکان نخواهم خورد. گریه حتی نخواهم کرد.

از پله ها پایین می‌روم. چای دیروز را می‌نوشم. «به دنبالش نمی‌بودی اگر پیدایش نکرده بودی».
خاطره دیروز با من است. طعم چای تازه. روز آشنایی.
در این روز یازده نوامبر، روز تعطیل، کسی به من چای نخواهد فروخت. و من در هیچ خانه‌ای را به جستجوی تو نخواهم زد. اینجا که آنجا نیست تا چای مقدس باشد و در هر گنجه‌ی خانه‌ای چنین گنجی پنهان.

از پله‌ها پایین می روم. چای دیروز را نمی‌نوشم. پر از عطش قوری را در باغچه خالی می‌کنم.
دعوت خانم ح را برای میهمانی فردا شب رد می‌کنم. تلفن‌ها را پاسخ نمی‌دهم. کسی می‌گوید عکس بچه‌ام را برایت می‌فرستم، عکس بچه‌ات را برایم بفرست. می‌گویم آیا در این میلی به مطلق هست؟ یکی دیگر از حروف الفبا تلفن می‌کند که لیز خورده‌است بر برگ‌های پاییزی زیر باران و افتاده‌ است. ما همه زمین خورده‌ایم. با صورت.
به آقای نون می‌گویم چرا چنین است؟ آن وقت‌ها همیشه جایی بود برای زمان ترک‌کردن‌ها،اصلا رفتن ها. آن وقت‌ها داستان مشترکی داشتیم. به هم مربوط بودیم. آقای نون می‌گوید. یک چیزی می‌گوید دیگر. شاخک‌های آقای نون خیلی بلند است. راه‌های نرفته را رفته است. بی تو است. آفای نون جستجو نمی‌داند که چیست. آقای نون بی بیابان است.

در خانه را می‌بندم. چای، گُلش خوب است.
حالا ترک نمی کنم. جایی نیست. نمی‌روم. همین‌جا می‌مانم . خود را که مردمانی شده‌است تو در تو از این سوی خانه‌ پر در که هر تابستان بیشتر نشست می‌کند، به آن سوی می‌برم. و از آن تو به این تو. از این بیابان به آن بیابان.

۱۷ آبان ۱۳۹۰

نمی‌خواهم ببینمش

سارکوزی گفته: نمی‌خواهم ببینمش، خاطرم در آتش است! نه. گفته: نتانیاهو را نمی‌خواهم ببینم، دروغگوست. اوباما گفته: تو نمی‌خواهی ببینیش، من مجبورم هر روز با او حرف بزنم .
میکروفن‌ها روشن بوده و خبرنگارا شنیده‌اند. نماینده‌ی یهودیان فرانسه- بعضی خودشان را نماینده بعضی می‌دانند- گفته: یهودیان دیگر به سارکوزی رآی نمی‌دهند. بی‌چاره دمکراسی! اضافه کردند: اگر میکروفن‌های دیگری روشن بود، می‌شنیدند که مرکل پشت سر سارکوزی به اومابا چی می‌گفت.
جای مامانم خالی.

۱۳ آبان ۱۳۹۰

روزگار

دولت وحدت ملی

سارکوزی گفته: نمی‌خواهم ببینمش، خاطرم در آتش است! نه. گفته: نتانیاهو را نمی‌خواهم ببینم، دروغگوست. اوباما گفته: تو نمی‌خواهی ببینیش، من مجبورم هر روز با او حرف بزنم .
میکروفن‌ها روشن بوده و خبرنگارا شنیده‌اند. نماینده‌ی یهودیان فرانسه- بعضی خودشان را نماینده بعضی می‌دانند- گفته: یهودیان دیگر به سارکوزی رآی نمی‌دهند. بی‌چاره دمکراسی! اضافه کردند: اگر میکروفن‌های دیگری روشن بود، می‌شنیدند که مرکل پشت سر سارکوزی به اومابا چی می‌گفت.
جای مامانم خالی.

۱۱ آبان ۱۳۹۰

قصه موش و گربه

سین و من- در اینجا نمی‌گویند من و سین، پشت پنجره ایستاده بودیم، رو به پاییز. برگ درخت آلو ریخته بود، برگ درخت گردو زرد و گبلاس نارنجی و آلبالو قرمز. درخت تبریزی جلو پنجره که من از تبر نجات داده‌ام، خال‌هایی به برگ‌هایش دوخته است و هر روز چند تایی را به نیوتن وام می‌دهد. ها نیوتن! تقصیر لورکاست. چند روز پیش که شعرهای کوتاهش را می‌خواندم، چند شعر از ماه، به ماه. تا اینکه ماه می‌میرد و شاعر خاکش می‌کند. یک بار هم به خورشید می‌گوید: خداحافظ خورشید. من که می‌دانم تو ماهی، اما به کسی نمی‌گویم. چند شعر در باره املاح معدنی. یا فلزات، مثلا نیکل. بلور. آینه. چند شعر هم در باره نیوتن و سیبش. در یک شعر نیوتن گردش می‌‌کند و مرگ به دنبالش و کرم‌ها سیبش را می‌جوند. یک جا هم می‌گوید که نیوتن آدم دوم بود، یعنی دومین آدم. بجویید ارتباط سیب و آدم را. گفتم بیایم این شعرهای لورکا را ترجمه کنم. بعد گفتم: چه کاریست! این‌ها را باید تعریف کرد.

سین و من رو به پنجره ایستاده بودیم و از پشت شیشه گربه را نگاه می کردیم که لابه لای میز و صندلی، میان پاییز پهن شده بر حیاط موشی را به چنگ آورده بود. موش زخمی شده بود. به سختی می‌گریخت. در سوراخی پنهان می‌شد و بدتر، گربه پنجه‌هایش را که ما به سفارش دامپزشک، در شآن گربه‌ای خانگی اما آزاد، ناخن‌هایش را نگرفته‌ایم، در سوراخ فرو می‌کرد و جان و جسم موش بی نوا را سوراخ. سین و من، نه فیلم‌برداران برنامه‌های راز بقا بودیم، نه پژوهش‌گر و کارشناس و عالم و دانشمند. نخست محسور شکارچی‌مان، همچون مادری که نرینه‌اش را می‌نگرد. رشادت، زور بازو، عضله، اما هر دو متوجه خونسردی گربه شدیم. و فلاکت موش. گربه گرسنه نبود، اگر هم بود می‌دانست که غذایی گرم و چرب او را آماده است. نپرسید چگونه می‌دانست. می‌داند. این‌جور دانستن ها اهلی شدن است. شکنجه‌ی موش- به خوبی واقفم که منِ انسان هستم که از محزن واژگانم یکی را بیرون کشیده‌ام و به آنچه بر موش می‌گذشت و می گذرد، داده‌ام. اصلا مگر بر موش چیزی می گذرد؟ شکنجه‌ی موش و خون‌سردی گربه ادامه داشت. گربه به جای اینکه موش را یک لقمه چپش کند و موش و ما را راحت کند، به بازی‌اش ادامه داد. گربه برای بقا شکار نمی‌کرد. گربه به سهمی از گربگی‌اش ادامه می‌داد. دامپزشک گفته بود که گربه‌ها معمولا خواب شکار می‌بینند. خواب، فرصت آن نیست و نبود که به سراغ خواب بروم. خواب چیست. و نقشش در خودآگاه و ناخودآگاه ما چیست. او که گربه بود. گربه خواب می‌بیند و خواب شکار می‌بیند. حالا خواب بود یا بیداری. گربه فرق خواب و بیداری را می‌داند؟ همانطور که فرق خوراک تدارک دیده‌ی من و موش خام و نشسته‌ حیاط را.

سین منتظر نشد. رفت که موش را نجات دهد. من هنوز داشتم می‌گفتم که در هر حال این طبیعت است و چرخه و ....ولی خونسردی گربه.
سین رفت و موش را برداشت و از دست و پنجه گربه دور کرد. گربه بازیچه‌اش را از دست داد. تازه یادش آمد که گرسنه است. به خانه آمد و ناهارش را در کاسه چینی خورد. آبگوشت ماهی. سین گربه را دعوا کرد. به گربه گفت که باید خجالت بکشد با این همه غذایی که در خانه هست، باز فیلش یاد هندوستان می‌کند. ژان- ر خیلی جدی به سین گفت، چرا ذات گربه را مختل می‌کند. شکار زندگی گربه است. من در آمدم که، سین نمی‌توانست زجر موش را ببیند و کاری نکند. که آخر جلوی روی ما اتفاق افتاده بود. ژان- ر گفت که او هر روز اینکاره است. سین و من گفتیم که، نه اما رو به روی ما.

در فرصتی که سین رفته بود تا موش را آزاد کند. بدون اجازه سازمان ملل. از پشت پنجره، در گربه، آدم را می‌دیدم تمدن آورده، همان‌گونه که اسلام می‌آوریم و شکارچی. آدمی که همیشه فیلش یاد هندوستان خواهد کرد.