۲۸ مهر ۱۳۹۰

در بلاتکلیفی فصل




منتظر، رو به پنجره، که برگ‌ها همه بریزد. در بلاتکلیفی فصل. دیشب زیر نور ماه، هزار ستاره درخشیده‌ بود. باران آمده بود، قبل از ماه و به برگ‌های تبریزی ریخته بود. و باد اگر نبود؟ شمس در شب نرقصیده‌ بود.
امروز فردای آن شب است. چنان، که هرگز نبوده‌است. آفتاب و آبی و پرنده. نه شب، نه باران، نه ماه. نه ستاره. تبریزی حرفی برای گفت ندارد.

از عشق‌هایم همه گذشته‌ام. چای می‌خورم. چای را هم ترک کرده‌ام سال‌ها. از میان همه عشق‌های گذشته‌ام تنها به ایشان روی آورده‌ام.
از آن که همه را ترک کرده‌ است، حذر باید کرد.
حالا سه وقت در روز صبحانه می‌خورم. نان و پنیر و چای. در خانه هیچ‌کس چنان قوری نیست. بر روی بسته‌ی چایی که یک روز از محله‌ای در شهر مارسی خریدم، نوشته‌بود: چای می‌نوشم تا سروصدای دنیا را از یاد ببرم. هر بار در بازارهای ایران به جستجوی نعلبکی- چه واژه‌ای، رفته‌ام و با خود به اینجا کشیده‌ام. هیچ ظرفی صمیمی‌تر از فنجان قهوه و استکان چای نیست. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم که صبحانه را با هیچ‌کس نمی‌توان قسمت کرد. صبحانه سفره‌ی تنهایی‌ست.
چای را هم ترک خواهم کرد. آن روز که دوباره روانه‌ی شهر شوم.

در برابر قوری در لغت‌نامه دهخدا نوشته:
غوری و آن آوندی است لوله دار که در آن چای و جز آن دم می کنند. (ناظم الاطباء). رجوع به غوری شود.

هیچ نظری موجود نیست: