۲۶ مهر ۱۳۹۰

یک یا دو بار در ماه




حداقل یک بار در ماه اتفاق می‌افتد. بر که می‌خاست، لباس عوض نمی‌کرد. سرد اگر بود، شالی به خود می‌پیچید. صورت نمی‌شست. مسواک نمی‌زد. به آینه نگاه نمی کرد. مو شانه نمی‌زد. گاهی داد می‌زد، گاهی چیزی پرت می‌کرد. گاهی چیزی می‌شکست. جارو بر می‌داشت و زود جاروشان می‌کرد.

یک روز، تمام زنبیل میوه و سبزی از بازار آمده را بر روی قالیچه پهن کرد. سالاد‌ها را برگ برگ، انگورها را دانه دانه. نارنگی‌ها را پوست کند. قالیچه را پوشاند. همه را جمع کرد، زود. دور انداخت. جارو کرد. شست. تحمل آشفتگی نداشت. گاهی هیچ نمی‌گفت. به کسی نگاه نمی‌کرد. نمی‌دید. به لویی گفته بود که تحمل آشفتگی خانه را ندارد. چون روحش آشفته است. آن‌هایی را که در خانه‌های پر اسباب و شلوغ زندگی می‌کردند، تحسین می‌کرد. فکر می‌کرد که روان منظمی دارند. فکر می‌کرد که حتما مادرشان تا به این دنیا آمده‌اند همه‌چیز را منظم برایشان چیده است. به قدرت مادر در روح و روان آدمی بسیار معتقد بود. مادرش جای چیزها را در روان او عوض کرده بود، به هم ریخته بود. در و دیوارش شلوغ بود. هزار چیز آویزانش بود. و همینطور هم گذاشته بود و رفته بود. فکر می‌کرد که مادر آن‌ها که روانشان منظم بود و انضباط داشت، نگهبان این انضباط بوده‌است. از آن‌ها که وصیت می‌کنند به ترتیب چیزها در روح کودک من دست نزنید.

دو یا سه روزی طول می‌کشید. دو یا سه روزی به کسی سلام نمی‌داد. کسی هم جرآت سلام گفتن نداشت. غذا نمی‌پخت. بی ترتیب چیزی می‌خورد. بی وقت.
بعد، ساعتی دراز می‌کشید. آینه پیدا می‌شد. در آن می‌نگریست. ماتیک قرمز را بر می‌داشت و صورت نشسته، به لبان می‌مالید. بعد، مسواک می‌زد. خود می‌شست. لباس عوض می‌کرد. باز می‌گشت. زخم‌ها بسته بود.
ماهی یک یا دو بار اتفاق می افتاد.
لئو فره می‌خواند: مادام! خوشبختی چیزی نیست. بدبختی‌ست که استراحت می‌کند.

هیچ نظری موجود نیست: