۲۵ مهر ۱۳۹۰

کاشفان



کاشفان کشف کرده‌اند که ونسان ون‌گوگ خودکشی نکرده‌است و کشته شده‌است. لابد یک روز هم در می‌آیند که اصلا گوشش را نبریده‌است تا به زنی فاحشه ، نه از بخارا، بدهد. گوشش را بریده‌اند.
کاشفان اسرار می گویند که ون‌سان ون‌گوگ یک روز به میان گندم‌زار می‌رود. آن روزها گندم‌ها، ساقه‌هاشان به دو متر هم می‌رسید، می‌رود که تابلویی نقش کند. می‌رود که خود بکشد. من با کلمه خودکشی موافق نیستم. بعنی چی که خودکشی کند. خودکشی کردن می‌شود دو عمل. همان یک عمل خود کشتن بس است. ونسان موفق به کشیدن تابلوی خودکشتنش نمی‌شود. از گندم زار به خانه باز می‌گردد.

کاشفان اما گفته‌اند که ونسان در حادثه‌ای زخمی می‌شود و چون می‌خواسته‌است که برادرش از دست او راحت شود، می گذارد که بمیرد. از دست او که نقاش ورشکسته‌ای بوده است و کسی تابلوهایش را نمی‌خریده‌ است.
یک روز دو نوجوان که یکی‌شان با ونسان گاهی عرق می خورده‌است در بازی نوجوانانه‌ای در نفش کوبوی به روی هم تیراندازی می‌کنند و تیر به ونسان می‌خورد. ونسان هم تقصیر را به گردن خود می گیرد و می‌گذارد که بمیرد.
تائو شش ماه بعد از برادر می میرد.

خدا می‌داند کاشفان باز چه می‌خواهند کشف کنند. کاشفان می‌دانند که چه کشف خواهند کرد؟ کاشفان آنچه را که می خواهند کشف می‌کنند یا آنچه را که نمی‌خواهند؟

هیچ نظری موجود نیست: