۲۱ مهر ۱۳۹۰

دل‌تنگی




بچه‌ها به بلوغ که می‌رسند، می‌روند. از خودشان هم می‌روند. دیگر به خودشان شبیه نیستند. گویی جسمشان می‌آید و همه آنچه تا به حال بوده‌اند را قورت می‌دهد. از جسمشان می‌ترسند. که به این جهان دعوتشان می‌کند. جسمشان می‌شود محل تلاقی آن‌ها و جهان. همه‌چیز اول بر جسم وارد می‌شود. همه چیز جسم می‌شود. سین هر روز می‌آید و می‌گوید: یک دنیا مشکل دارم. می‌گویم: مثلا؟ می‌گوید تو نمی‌فهمی. جسمش بزرگ شده‌است، میان من و او ایستاده‌است. او را نمی‌بینم. سین رفته‌است و خدا می‌داند کی برگردد.


هیچ نظری موجود نیست: