۱۵ مهر ۱۳۹۰

کولیان مفرغ و دریا



دو کولی بودند. مفرغ و دریا. موهایی بلند و رنگ کرده. یکی بافته. من به نیت پاریس می رفتم. ساکی بر دوش. کولی‌ها سبک بودند. ایستاده بودیم روی سکو. منتظر قطار. کولی‌ها جوان بودند. جوان‌تر از آنکه دندان‌هایی طلایی داشته باشند. به کوپه خلوت وارد شدم. طبقه بالا . کولی‌ها آمدند. چند ردیف آن سوتر پیش روی من نشستند. یکی سرش را گذاشت بر زانوی دیگری و پاهایش را دراز کرد و آینه‌ای کوچک به دست گرفت و دیگری موچینش را و به چیدن مو‌ی ابروی اولی مشغول شد. قطار سریع‌السیر نبود و ایستگاه‌ها را توقف می‌کرد. مردم بالا می‌آمدند. جا می‌گرفتند. کولی‌ها کارشان را می‌کردند. جز آن‌ها کسی نبود. کسی هیچ‌وقت به جز آن‌ها نبود. یکی آینه‌ای به دست و یکی موچین. یکی سر بر زانوی دیگری و دیگری خم شده بر پیشانی اولی. همه کولی‌ها را نگاه می‌کردند و کولی‌ها هیچ‌کس را نگاه نمی‌کردند.


هوا دم داشت. رطوبت سنج، درجه رطوبت را نود و پنج در صد نشان می‌داد. نمک و شکر آب شده بود. من خیس. سوزان بیمارستان بود. باید مترو می‌گرفتم و به آن سوی شهر می‌رفتم. مترو بوی غیر قابل تشخیص می‌داد. بیش از گنجایش فصل شلوغ بود. واگن که خالی شد. کنار در نشستم. دختری سیاه روبرویم نشسته بود. آستینش کوتاه بود و پوستش نمناک و دسته‌ای النگو در رقص. چراغ‌های واگن به النگوها تابیده بود. رنگ‌هایی گرم تصویرهایی دیگر می‌تاباند. شاید رطوبت بود که توری تار میان چشمان من و دست دختر کشیده بود. ناگهان هزاران ستاره رنگارنگ درخشیدن گرفت. با بو و عطر مردم آمیخت. بزرگ و کوچک شد. خود میان حرم یافتم.

آدم ها گم می‌شوند. در کودکی گم می‌شوند. زندگی بعد از کودکی گم‌راهی‌ست و گاهی پشت توری، در خوابی، در خم کوچه‌ای پیدا می‌شوند. یک بار هم که به موزه لوور رفته بودم و به انبوهی مردم که می‌آمدند و می‌رفتند، پله‌برقی که بالا می‌آوردشان و می‌بلعیدشان، نگاه می‌کردم، قبل از آنکه به صحن اشیاء دوران صفوی بروم، خود در حرم یافتم. شاید که من یک روز یا شبی قریب به سحر در حرم گم شده‌ام و مادرم یا پدرم کسی را که من نبوده‌است پیدا کرده‌اند و من، او که من بوده، همانجا مانده‌است. گرفتار هزاران ستاره رنگارنگ، بزرگ و کوچک و بوهای غیرقابل تشخیص.

هیچ نظری موجود نیست: