۱۳ مهر ۱۳۹۰

تنهایی



گمان کردم که تنها نیستم. که جیرجیرکی در من منزل کرده‌است. مثل زنی باردار. نه ماه هم گذشت. به خانه دادن خوش بودم.
نه به حساب پیری گذاشتم ، این جیرجیر گاه و بیگاه گوشم را، نه به تابستان مربوط دانستم. نه به آب دریاها.
آب خشک شد. تابستان رفت. جیرجیرک هم رفت.

هیچ نظری موجود نیست: