۱۱ مهر ۱۳۹۰

تابستان هندی




اینجا هوا گرم است. می گویندش تابستان هندی. من که باور نمی‌کنم. پریشب آرلت همسایه ما که تمام تابستان را منتظر یک شب گرم بود ما را به صرف شام دعوت کرد. در آشپزخانه‌ی تابستانی‌اش. آرلت و ژاک شش ماه اینجایند و شش ماه اینجا نیستند. آرلت در بیرون زندگی می‌کند. نتواند که بیرون زندگی کند، از اینجا می‌رود. می‌رود در جایی که بشود در درون زندگی کرد، در شهر.

رفته‌بودیم در پایتخت شامپاین، فروشگاه مواد ارگانیک، برنج معطر سفارش داده بودم. هوا گرم بود. باور نمی‌کردم. مردم همه لخت بودند. مادرم می‌گفت. زمان شاه زن بی چادر لخت بود. من گول این هوا را نمی‌خورم. از رنگ نور می‌فهمم. هیزم‌ها را هم آورده‌اند. از چوب بلوط. تازه خورشید هم ساعت‌های هفت گذشته غروب می‌کند. من که می‌دانم چقدر از آفتابم را از دست داده‌ام. همه چیزی رسوا شده‌است.

مردم لخت بودند و در لباس‌فروشی‌ها ژاکت و پالتو می‌فروختند. سین دامن کوتاهی نشانم داد، پارچه‌ای نخی، گل‌دار. گول خورده بود. گفتم: سین، فردا زمستان است. باید پالتو بخری. ژاکت بلندی به تنم امتحان کردم. ضخیم. فردا قرار است شش درجه از دما را از دست بدهیم. پس فردا باران خواهد آمد. ژاکت را خریدم.

برگ‌ها می‌ریزند و دمای‌هوا سی درجه است. نسترن‌ها چند گل داده‌اند. من باور نمی‌کنم. من گل نیستم.

هیچ نظری موجود نیست: