۲۸ مهر ۱۳۹۰

آمال مثلوثی



دخترک آمال مثلوثی‌ست.
رفته‌است در خیابان آواز آزادی بخواند. در میدان تونس، در بهار عرب. هنوز هوا سرد است.
اینجا سال ۲۰۰۷ است در میدان باستی پاریس. آمده‌است تا آوازش را به مردم تونس و فلسطین و عراق و افریقا و بدهد.

در بلاتکلیفی فصل




منتظر، رو به پنجره، که برگ‌ها همه بریزد. در بلاتکلیفی فصل. دیشب زیر نور ماه، هزار ستاره درخشیده‌ بود. باران آمده بود، قبل از ماه و به برگ‌های تبریزی ریخته بود. و باد اگر نبود؟ شمس در شب نرقصیده‌ بود.
امروز فردای آن شب است. چنان، که هرگز نبوده‌است. آفتاب و آبی و پرنده. نه شب، نه باران، نه ماه. نه ستاره. تبریزی حرفی برای گفت ندارد.

از عشق‌هایم همه گذشته‌ام. چای می‌خورم. چای را هم ترک کرده‌ام سال‌ها. از میان همه عشق‌های گذشته‌ام تنها به ایشان روی آورده‌ام.
از آن که همه را ترک کرده‌ است، حذر باید کرد.
حالا سه وقت در روز صبحانه می‌خورم. نان و پنیر و چای. در خانه هیچ‌کس چنان قوری نیست. بر روی بسته‌ی چایی که یک روز از محله‌ای در شهر مارسی خریدم، نوشته‌بود: چای می‌نوشم تا سروصدای دنیا را از یاد ببرم. هر بار در بازارهای ایران به جستجوی نعلبکی- چه واژه‌ای، رفته‌ام و با خود به اینجا کشیده‌ام. هیچ ظرفی صمیمی‌تر از فنجان قهوه و استکان چای نیست. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم که صبحانه را با هیچ‌کس نمی‌توان قسمت کرد. صبحانه سفره‌ی تنهایی‌ست.
چای را هم ترک خواهم کرد. آن روز که دوباره روانه‌ی شهر شوم.

در برابر قوری در لغت‌نامه دهخدا نوشته:
غوری و آن آوندی است لوله دار که در آن چای و جز آن دم می کنند. (ناظم الاطباء). رجوع به غوری شود.

۲۷ مهر ۱۳۹۰

ای پرنده


آدمی‌زاد طومار طولانی انتظار است
ای پرنده! ولی تو
خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی

سپهری

و اقلیت‌ها



«به عنوان مثال من خودم عضو هیات رئیسه موقت مجلس ششم بودم، نه این که عضویت در هیات رئیسه مهم باشد نه، به خاطر این که یک کار نمادین بود برای این که این پیام را به جامعه بدهند که ما می خواهیم این تبعیض ها را برداریم. وقت انتخاب هیات رئیسه دوستان مجلس گفتند که آقای وحید خراسانی تلفن کرده اند و گفته اند که اگر یک سنی در هیات رئیسه بالاتر از اهل تشیع بنشیند من فرمان عدم مشروعیت می دهم و کفن پوش با پای برهنه به خیابان می آیم. متاسفانه این تهدید از سوی دوستان اصلاح طلب بدون هیچ واکنشی برای توضیح این که این فرمان به استناد کدام آیه و حدیث نبوی صادر می شود پذیرفته شد. دوستان به من گفتند که به خاطر مصالح کشور این فرمان را بپذیر. من تنها برای این که ثابت کنم که این حق من است به عنوان یک شهروند که رای مردم را دارد به عضویت هیات رئیسه درآید در انتخابات هیات رئیسه ماندم و رای خوبی هم آوردم اما عقب نشینی از همانجا شروع شده بود.»
مطلب

۲۶ مهر ۱۳۹۰

ایران ِ آن زمان



«کمتر شاعری به اندازه‌ی فروغ فرخ‌زاد محیط ایرانی را درک کرده، و از آن زجر یا لذت برده‌است. به عنوان نمونه این ادبیات را گوش کنید و ببینید شما را به یاد لحظاتی از زندگی خودتان نمی‌اندازد یا نه.»
رحمت مصطفوی
چهارم اسفند ماه ۱۳۴۵

جوی خشکیده همچو چشمی کور
خالی از آب و از نشانه‌ی او
مردی آوازه خوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانه‌ی او
گنبد آشنای مسجد پیر
کاسه‌های شکسته را می‌ماند
مؤمنی بر فراز گلدسته
با نوائی حزین اذان می‌خواند
می‌دویدند از پی سگ‌ها
کودکان پابرهنه، سنگ به دست
زنی از پشت معجری خندید
باد ناگه دریچه‌ای را بست
از دهان سیاه هشتی‌ها
بوی نمناک گور می‌آمد
مرد کوری عصا زنان می‌رفت
آشنایی ز دور می‌آمد

.



نتنیاهو پشت سرش درختان خرما و پرچم‌های اسرائیل برافراشته، پشت سرش سیاه‌ی یهودی یا عینک دودی ایستاده، سخن گفت. بغض کرد. گفت که تصمیمی دشوار بوده است و ملت و مردم اسرائیل باز هم با هم یکی شدند و گفت که سرباز را، فرزند را به خانه‌اش بازگردانده‌است. در آخر به سوی کتاب مقدس رفت و آیه‌ای خواند که ما از ظلمات هر سلولی زندانی را باز می‌گردانیم.
کتاب مقدس با خاک اسرائیل یکی شد. یکی بود. یکی تفسیر دیگری. هزاران سال بود. زمان همان بود. ایستاده.

می‌گویند که پیروزی‌ِ خماس است بر عباس. می‌گویند انتقام نتنیاهوست بر نطق عباس در سازمان ملل. دویست هزار نفر در غزه گرد‌ آمده‌اند. به جشن و سرور. بیش از هزار زندانی و اسیر فلسطینی با یک سرباز اسرائیلی معامله شده‌اند. می‌گویند خماس در این معامله کوتاه نیامده‌است. می‌گویند برای اولین بار است که خماس به جای ترور معامله کرده‌است. می‌گویند انتخاباتی در راه است. در مصر و تونس و این تصویر، تصویر میدان غزه با این جمعیت، مسلما تآثیری بر انتخابات این دو کشور دارد. می‌گویند تبار خماس از مصر می‌آيد. و اسلام‌گراها در تونس نیرومندند. می‌گویند و باز خواهند گفت.

می‌خواستم بگویم در دل یا ذهن هر یهودی، خاکی هست، به نام یا بی نام اسرائیل. دومینیک استروس کان ، سوسیالیست فرانسوی و نامزد فرض شده‌ی انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۲ فرانسه، یک روز، پیش از جنجال اخیر گفته بود من هر صبح که از خواب برمی‌خیزم، به این فکر می کنم که چه می‌توانم برای اسرائیل انجام دهم. دست خدا بود که پای زن نظافت چی را به اتاق ِ هتل او کشاند! منظورم خدای یهودیان نیست.

یک یا دو بار در ماه




حداقل یک بار در ماه اتفاق می‌افتد. بر که می‌خاست، لباس عوض نمی‌کرد. سرد اگر بود، شالی به خود می‌پیچید. صورت نمی‌شست. مسواک نمی‌زد. به آینه نگاه نمی کرد. مو شانه نمی‌زد. گاهی داد می‌زد، گاهی چیزی پرت می‌کرد. گاهی چیزی می‌شکست. جارو بر می‌داشت و زود جاروشان می‌کرد.

یک روز، تمام زنبیل میوه و سبزی از بازار آمده را بر روی قالیچه پهن کرد. سالاد‌ها را برگ برگ، انگورها را دانه دانه. نارنگی‌ها را پوست کند. قالیچه را پوشاند. همه را جمع کرد، زود. دور انداخت. جارو کرد. شست. تحمل آشفتگی نداشت. گاهی هیچ نمی‌گفت. به کسی نگاه نمی‌کرد. نمی‌دید. به لویی گفته بود که تحمل آشفتگی خانه را ندارد. چون روحش آشفته است. آن‌هایی را که در خانه‌های پر اسباب و شلوغ زندگی می‌کردند، تحسین می‌کرد. فکر می‌کرد که روان منظمی دارند. فکر می‌کرد که حتما مادرشان تا به این دنیا آمده‌اند همه‌چیز را منظم برایشان چیده است. به قدرت مادر در روح و روان آدمی بسیار معتقد بود. مادرش جای چیزها را در روان او عوض کرده بود، به هم ریخته بود. در و دیوارش شلوغ بود. هزار چیز آویزانش بود. و همینطور هم گذاشته بود و رفته بود. فکر می‌کرد که مادر آن‌ها که روانشان منظم بود و انضباط داشت، نگهبان این انضباط بوده‌است. از آن‌ها که وصیت می‌کنند به ترتیب چیزها در روح کودک من دست نزنید.

دو یا سه روزی طول می‌کشید. دو یا سه روزی به کسی سلام نمی‌داد. کسی هم جرآت سلام گفتن نداشت. غذا نمی‌پخت. بی ترتیب چیزی می‌خورد. بی وقت.
بعد، ساعتی دراز می‌کشید. آینه پیدا می‌شد. در آن می‌نگریست. ماتیک قرمز را بر می‌داشت و صورت نشسته، به لبان می‌مالید. بعد، مسواک می‌زد. خود می‌شست. لباس عوض می‌کرد. باز می‌گشت. زخم‌ها بسته بود.
ماهی یک یا دو بار اتفاق می افتاد.
لئو فره می‌خواند: مادام! خوشبختی چیزی نیست. بدبختی‌ست که استراحت می‌کند.

۲۵ مهر ۱۳۹۰

غمگین بمان



غمگین
تو کمتر غمگینی
غمگین بمان

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

قصه‌های امروز



همین الان که این‌ها را می‌نویسم، کسی در اداره‌ی کاریابی کسی را به گروگان گرفته است- در فرانسه دو اداره مجزا بود، یکی اداره‌ی کاریابی، یکی هم اداره‌ای که به حقوق بیکاری رسیدگی می‌کرد. آقای سارکوزی که آمدند تصمیم گرفتند این دو اداره را یکی کنند. حالا معلوم نیست چرا این تصمیم را گرفتند، کدام متخصص و کارشناسی در گوش ایشان خوانده بود. حالا دیگر معلوم نیست این اداره به چه دردی می‌خورد. بعد آقای سارکوزی گفتند باید رانتَبل باشد. این واژه رانتَبل از همان رانتی می‌آید که ایرانیان خوب می‌شناسند. من یک روز در ایران روزنامه‌ای به دستم افتاد. شروع کردم به خواندن، رسیدم به کلمه رانت، نفهمیدم، روزنامه را بردم به یک آدم حسابی نشان دادم و گفتم این چه واژه‌ای‌ست، منی که این همه سال از ایران دور بودم، این واژه را نمی‌دانم . آدم حسابی گفت رانت است دیگر. من باز گفتم رانت چیست؟ آدم حسابی گفت: همان رانت شماست. در زمان شاه من با این کلمه آشنایی به هم نرسانده‌ بودم و حالا بعد از انقلاب بود و این لغت جایش را در زمین زبان خوش کرده‌ بود. و من آن‌روز در تهران یاد بالزاک افتادم. این واژه را البته با تلفظ فرانسوی که ر را نباید در دهان پیچاند و از حیات خلوت حنجره هم نه، از صحنش، همان دم در بیرون داد، در بالزاک من خوانده‌ام و خوانده‌ام. مردمان بالزاک رانت‌خوارند. یعنی مثلا زمینی دارند، آپارتمانی دارند، دم و دستگاهی دارند در پاریس و جایی و از آن بی آنکه کار کنند، در آمدی دارند.

رانتبل یعنی قابل رانت. یعنی درآمدزا. سارکوزی کشور را، شرکت فرض کرده و می‌خواهد از همه چیز درآمد حاصل شود. بیمارستان درآمد حاصل آورد. دانشگاه درآمد بیاورد.
از وقتی این دو اداره یکی شد، سارکوزی گفت باید رانتبل باشد، یعنی مثل کارخانه کار کنید و نتیجه‌اش را با اعداد به آستان من بیاورید.
از آن روز اوضاع خراب شد. مردم در این اداره شروع کردند به خودکشی. بیکاران و بینوایان که هر چند روز به آن اداره خوانده می‌شدند تا صورت حساب اعمال خود را نشان دهند. ثابت کنند که چقدر به سراغ کار رفته‌اند و کار به سراغ آن‌ها نیامده‌است، اگر نه از حقوق بی‌کاری خود محروم می‌شوند و هرکاری را که به آن‌ها می‌گویند باید بپذیرند و بکنند، دست به خشونت زدند. کارمندان این اداره خود را بی‌پناه در مقابل خشونت، درمانده دیدند.
از خودکشی در کارخانه و ادارات مربوط و متصل به آن که بگذریم، حتما شنیده‌اید از خودکشی‌های کارخانه خودروسازی رنو.
نوبت به پلیس هم رسید. سارکوزی گفت: بروید بی‌خودی مردم را دستگیر کنید. عدد بیاورید. نشانم دهید. تا من به این مردمان ِ جذب راست افراطی، نشان دهم که چقدر به امنیت‌شان فکر می‌کنم. زندان‌ها پر شد. پلیس‌ها خودکشی کردند. حاشا شد.

حالا امروز کسی در اداره بی‌کاری و کاریابی که هیچ‌وقت هیچ‌کاری برای کسی پیدا نمی‌کند، کسی را گروگان گرفته است.
پابان قصه.

کاشفان



کاشفان کشف کرده‌اند که ونسان ون‌گوگ خودکشی نکرده‌است و کشته شده‌است. لابد یک روز هم در می‌آیند که اصلا گوشش را نبریده‌است تا به زنی فاحشه ، نه از بخارا، بدهد. گوشش را بریده‌اند.
کاشفان اسرار می گویند که ون‌سان ون‌گوگ یک روز به میان گندم‌زار می‌رود. آن روزها گندم‌ها، ساقه‌هاشان به دو متر هم می‌رسید، می‌رود که تابلویی نقش کند. می‌رود که خود بکشد. من با کلمه خودکشی موافق نیستم. بعنی چی که خودکشی کند. خودکشی کردن می‌شود دو عمل. همان یک عمل خود کشتن بس است. ونسان موفق به کشیدن تابلوی خودکشتنش نمی‌شود. از گندم زار به خانه باز می‌گردد.

کاشفان اما گفته‌اند که ونسان در حادثه‌ای زخمی می‌شود و چون می‌خواسته‌است که برادرش از دست او راحت شود، می گذارد که بمیرد. از دست او که نقاش ورشکسته‌ای بوده است و کسی تابلوهایش را نمی‌خریده‌ است.
یک روز دو نوجوان که یکی‌شان با ونسان گاهی عرق می خورده‌است در بازی نوجوانانه‌ای در نفش کوبوی به روی هم تیراندازی می‌کنند و تیر به ونسان می‌خورد. ونسان هم تقصیر را به گردن خود می گیرد و می‌گذارد که بمیرد.
تائو شش ماه بعد از برادر می میرد.

خدا می‌داند کاشفان باز چه می‌خواهند کشف کنند. کاشفان می‌دانند که چه کشف خواهند کرد؟ کاشفان آنچه را که می خواهند کشف می‌کنند یا آنچه را که نمی‌خواهند؟

۲۴ مهر ۱۳۹۰

چه آدم‌های تنهایی باید باشند



چه آدم‌های تنهایی باید باشند
آن‌ها که با حال خرابشان می‌آیند
و هی در وبلاگ و یا در صفحه گودرشان می‌نویسند
چرا نمی‌شود مثلا رفت با یکی قدم زد
چایی خورد
چرا ترجیح می‌دهند بیایند و بنوبسند
شاید هم بعد از قدم زدن با رفیقی باز هم می‌آیند و می‌نویسند
روبه تنهایی
این دیگر بدتر است
هر چه می‌خواهید بگویید
اما در این نوشتن چه غمی هست

من همیشه در نور نوشته‌ام
این‌بار نورِ تاریکی

همه جا تاریک است
برای دوست داشتن هم باید چراغ داشت

پریروز نویسنده‌ای را در تلویزیون دیدم
پیر
با موهای سپید
گفت که از وقتی زنش مرده
نیاز به نورش بیشتر شده
گفت که لامپ‌های چراغ‌هایش را عوض کرده

هست‌ها و نیست‌ها و بایدها و نبایدها



اصلا بگذارید این را بگویم و خلاص. تروریسم بخشی از هر حکومتی‌است. من به بایدها و نبایدها کار ندارم. اینجا کار ندارم. همیشه کار ندارم. به آنچه هست و نیست کار دارم. آتش جنگ نباید شعله بگیرد. جنگ بد است. این‌ها بایدها و نبایدهاست. آتش جنگ شعله می‌گیرد. جنگ هم هست. بد یا خوب. آنسان‌ها جنگ می‌افروزند. تنها منافع هم نیست. هنوز امروز هیچ‌کس نمی‌داند به راستی جنگ اول جهانی با آن کشتار و قصابی بی‌نظیر به طوری که در روستای شصت نفری ما پانزده سرباز نامشان میدان روستا را آرایش می‌کند و سین هر روز در کنار همان نام‌ها سوار اتوبوس کولج- فرانسوی‌ها نمی‌گویند کالج، می‌شود، نه هنوز امروز کسی نمی‌داند، چرا آدم‌ها مردند. چرا آتش آن جنگ شعله کشید و در تنها فرانسه در قسمت شمال شرقی‌اش گورستان ساخت. بله، گورستان را هم می‌سازند و در ساختن سازندگی‌ هست. و هنوز امروز مردم اینجا از آن شعله‌ها می‌سوزند. آن‌ها که خاکستر نشدند. هنوز میزان نواقص روانی، معلولین جسمی و روانی از همه جا بیشتر است، اینجا. جنگ بد است. اما مردم به جنگ می‌روند. اما جوانان به جنگ می‌رفتند. آتش جنگ این جوانان هم هستند. کتاب مقدس گفته است، زمانی برای جنگ، زمانی برای صلح. کتاب مقدس است دیگر. لابد چیزهایی می‌دانسته است.
حالا ، امروز و هر جا هم که آتش جنگ بگیرد. گرفته‌است دیگر. اینجاست که با هست‌ها و نیست‌ها سروکار داریم. دیروز مطلبی می‌خواندم از آقای برنارد استیگلر که چند مطلب تا به حال از او ترجمه کرده‌ام و در نیشابور گذاشته‌ام. مطلب مربوط بود به افشاگری‌های ویلی‌لیکس و آقای استیگلر می‌گفت که این دیپلمات‌ها هستند که بحران‌ها را فرو می‌نشانند. دیپلماسی مهم است.
اگر به ایران حمله شود هم با نیست‌ها و هست‌ها روبروییم. نه باید‌ها و نبایدها. حتی اگر نیست‌ها و هست‌ها را یک روز بایدها و نبایدها ساخته باشند.

بگذارید به زندگی‌مان برسیم



رئیس دولت دهم:
«سلطه گران در حالی ایران را به تروریسم متهم می‌كنند كه تروریسم با ملت تمدن ساز و فرهنگ آفرین ایران اسلامی هیچ نسبتی ندارد و اینگونه اقدامات وحشیانه و ضد انسانی متعلق به انسان های بی فرهنگی است كه می خواهند حاكمیت خود را بر دنیا ادامه دهند.»

خوب، هر روز بر می‌گردند یک چیزهایی می‌گویند، نمی‌گذارند آدم سرش را بیاندازد پایین و به کار و زندگیش برسد. مجبور می‌شود سرش را بلند کند و از کار و زندگیش دست بکشد. آقاجان، حسن صباح را که یادتان می آید؟ هم به اسلام ربط داشت هم به ایران. به روایتی در قم به دنیا آمد بعد به شهر ری اسباب کشی کرد. از بنیان‌گذاران تروریسم.
این هم لینک پیر کوهستان در صفحه ویکی‌پدیا به بیست و دو زبان زنده این دنیا.

حرف من به این جنجال اخیر ربطی ندارد. به حساب موضعگیری نگذارید. من علم غیب ندارم. تروریسم هم جزو و بخشی از هر حکومتیست.

۲۳ مهر ۱۳۹۰

از حد گذشتن




سی سال است نظام روی به بیرون دارد. با بیرون حرف می‌زند. بیرون صهیونیسم است، امپریالیسم است، کاپیتالیسم است، امریکا‌است. غرب است.
کسانی که در بخش اورژانس بیمارستان کار کرده‌اند می‌دانند که بسیاری مسائل، حوادث، سوانحی که مراجعه کننده‌ را به اورژانس می‌کشاند، خانگی‌ست.
تحقیقات هم نشان می‌دهد که بیشترین آزار و تجاوز جنسی کودکان از سوی خویشان و نزدیگان و در خانه روی می‌دهد.
باز همه می‌دانند که نهادها، مثل خانواده، قبیله، یا مثلا کلیسا، از بر ملا شدن حقیقت سر باز می‌زنند. چه بسیار مادر که در مقابل پدر از کودکش حمایت نکرده‌است؟ و کودک راباخته است. و کودک خویش را.

طبیعت به شکلی و ماهیتی‌ست که معمولا پدر، مذکر تجاوز می‌کند. اما باز معمولا همدستی هست که مؤنث است. همدستی از چشم پوشیدن تا تدارکات مراحل امکان تجاوز یا آزار و سواستفاده جنسی گسترده است. زن گاهی عاشق مرد است. زن گاهی محتاج مرد است. زن گاهی آلوده‌ی مرد است. زن البته همیشه مادر نیست.

نمی شود که صهیونیسم، امپریالیسم، کاپیتالیسم، غرب از کودک آدم عزیزتر باشد. نمی شود تا به نهایت کودک را از لولو ترساند. کودک که کودک نمی‌ماند.
هر نهادی به دلیل فایده‌ای بر پا شده‌است. خانواده که شکل آرکائیک و مدرنش به گفته امانوئل تود خانواده‌ی هسته‌ای‌ست- پدر و مادر و فرزندان، برای حمایت و حفظ پدر و مادر و فرزندان تشکیل شده‌است. اگر نه، نهاد بی معنی‌ست و همه، یکدیگر را خواهند باخت و نهاد خود را.

قصه‌ها نشان داده‌اند که کودک اگر نهاد از او پشتیبانی نکند، خانه را ترک می‌کند. می‌رود. گاهی هرگز موفق به ساختن خانواده‌ و خانه نمی‌شود. خود را برای همیشه می‌بازد.
گاهی جانی می‌شود. پیرلوژاندر متفکر بزرگ فرانسوی، در رساله‌اش بر «پدر» و جایگاه و نقش نمادینش، از داستان کاپورال لورتی کانادایی می‌گوید که روزی، چند سال پیش با اسلحه به پارلمان کبک داخل می‌شود و به نمایندگان شلیک می‌کند، دستگیر می‌شود و خواستار محاکمه خود می‌گردد. پیر لوژاندر که به عنوان حقوق‌دان و تاریخ نگار حقوق و حدود و روانکاو و روان‌شناس در محاکمه او حضور دارد، محاکمه را نقل می‌کند. کاپورال کانادایی می‌گوید: دولت کبک چهره پدر من را داشت». بعدا روشن می شود که او مورد آزار جنسی پدر خود بوده و روزی که خود پدر می‌شود وحشت تکرار واقعه، آزار فرزندان خود، او را به چنین جنایتی می‌کشاند. لازم به ذکر است که محاکمه کم وبیش عادلانه و سال‌هایی زندان به شفای او منجر می‌شود. و اینجا نیت از دادگاه و محاکمه که بازگشت حتی جانی به زندگی‌ و هستی‌ست، به انسانیت، نقش خود را به عنوان آن نهاد اجرا می‌کند.

یک نظام یا حکومت چون نهادی بزرگ، مجموعه‌ای از نهادها، باید که بتواند اعضایش را به دور خویش گرد آورد. اگر سی سال هوش و حواسش را به بیرون واگذارد و از درونش غافل بماند، اگر به مسائل خانگی رسیدگی نکند و حفظ نظام، نهاد بزرگ، بزرگ‌تر از بزرگ، کبیر، از نماز واجب‌تر شود، نه نماز می‌ماند و نه نظام. اعضایش ترکش خواند کرد. گاهی هم خود را.
این انزوایی که از آن می‌گویند، نه برون را، کودک را منزوی خواهد کرد.

اگر در سرزمین‌هایی استبداد باز تولید می‌شود، دلیلش ظلم است. ما هنوز انسان‌هایی هستیم که با نماد زندگی می‌کنیم. و شاید هیچ دانشی بیش از روان‌شناسی از جایگاه نماد نگفته‌ است. پدر قبل از هر چیز یک نماد است. پدر معرف قانون است. حدود را نشان می‌کند. از حد که بگذرد، پسر ترس از حد گذاشتن را دارد. ترسی که او را رها نخواهد کرد. یا پدر را می‌کشد. نمادین می‌کشد یا خود قالب پدری را می‌گیرد، ظالم. از حد می‌گذرد.

و هیچ چیز به سیاست نزدیک‌تر از پدر نیست. سیاست یعنی نمایندگی نمادین «خرد یا منطق». و «خرد یا منطق» یعنی قانون قانون. اصل پدریت، خردِ پسر را نهادینه می کند. فراسوی نیک و بد، آنچه این دو- نیک و بد، را از هم جدا می کند هست.

فارسی شکر است و پارسی قند و کله پاچه سنت و خون سرخ





  • رهبر انقلاب اسلامی، با اشاره به واقعیات و حوادث منطقه و جهان، رژیم آمریكا را در چشم ملتهای جهان حكومتی منزوی و منفورترین دولتها برشمردند و خاطرنشان كردند: رئیس جمهور كنونی آمریكا دو سال قبل برای فریب افكار عمومی منطقه، در مصر به تملق گویی پرداخت اما امروز در همان كشور و دیگر كشورهای منطقه، مردم شعارهای ضد آمریكایی سر می دهند.

آیت الله خامنه ای با اشاره به هراس رئیس جمهور آمریكا از مردم منطقه افزودند: این شخص حتی هنگام سفر به افغانستانِ تحت اشغال نیروهای آمریكایی و ناتو نیز، از پایگاه هوایی بگرام خارج نشد و جرأت نكرد به كابل برود چرا كه در میان ملتها منزوی است و از آنها می ترسد.


آیت الله خامنه ای در بخش دیگر از سخنانشان با اشاره به وجود زمینه های مستعد در استان كرمانشاه، افزودند میزان بیكاری در منطقه بالاست و دولت باید با استفاده از امكانات و توانایی های خود برای حل مشكلات استان اقدام كند و جوانان عزیز نیز با پیامدهای اجتماعی بیكاری از جمله اعتیاد و فساد اخلاقی مبارزه كنند.


  • کیهان در پایان ستون طنز خود نوشته از شخصی پرسیدند اگر ۴ تا کله گوسفند داشته باشیم و ۱۶ تا پاچه از کجا می توانیم بفهمیم که کدام پاچه مال کدام کله است؟ و یارو جواب داد، اینکه کاری ندارد، پاچه ها را قلقلک می دهیم، هریک از کله ها که خندید می فهمیم پاچه مال همان کله است.

  • طائب خاطر نشان كرد:امریكا با ادعای ترور سفیر عربستان، می خواهد مسیر نگاهها را به ایران برگرداند. والا ما نیاز به ترور سفیران عربستانی نداریم. ما اگر نیاز به ترور كسی را داشته باشیم، آنقدر توان داریم كه خود ملك عبدالله را ترور كنیم، اصلا مورچه چیه كه كله پاچش چی باشه!

  • سایت الف گفت: عودالفیصل باید بداند ملت ایران بابت كشتار وحشیانه حجاج ایرانی در سال ۶۶ از خاندان سعودی كینه‌ای خونی به دل دارد و قصاص آن خون‌های پاك را ازیاد نبرده است.

خدا آن روز را نیاورد ولی اگر قرار باشد خشم فروخورده ملت ایران از خیانتها و جنایتها و خباثتهای آل سعود آزاد شود، نیروهای نظامی ایران یك شبه نام كثیف سعودی را از سرزمین مقدس حجاز پاك خواهند كرد.

  • جعفر پناهی به شش سال حبس تعزیزی وهمچنین به 20 سال محرومیت از ساخت و كارگردانی هر نوع فیلم و نوشتن فیلمنامه و هر نوع مصاحبه با رسانه‌های نوشتاری و شنیداری و دیداری داخلی و خارجی و خروج از كشور جز برای سفر حج و یا درمان ضروری با تودیع وثیقه محكوم شد.
  • این شُکرانه‌ها نه، شِکَرانه‌ها بعدا اضافه شد:
  • وی ادعا کرده است: «سینمای ایران فاحشه خانه است، مگر صبح تا شب عکس‌های هنرمندان چاپ نمی‌شود. وقتی زن‌های ما افتخارشان این است که عکس‌های خود را به صورت نیمه عریان در اینترنت بگذارند، یعنی خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند.»

    سلحشور در ادامه اضافه کرده که «خانواده سینما صهیونیستی و هالیوودی است و باید اذعان کرد که سینمای ایران برای ایران نیست، سینمای ایران عضوی از سینمای دنیا است.»

۲۲ مهر ۱۳۹۰

اگر باران کند سر ریز از هر جای



شب است
جهان با آن
چنان چون مرده‌ای در گور
و من اندیشناکم باز:
- اگر باران کند سر ربز از هر جای؟
- اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟


در این تاریکی آور شب
چه اندیشه ولیکن
که چه خواهد بود با ما صبح؟
چو صبح از کوه سر بر کرد
می پوشد از این طوفان رخ آیا صبح؟

نیما

در سفری



در سفری
از خلال این جنگل اعداد که دنیا می‌نامندش
صفری چون چراغ حمل می‌کنم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

دست‌هایم خالی‌ست



دست‌هایم خالی‌ست
به خاطر
آنچه در دست داشته‌ام

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

پله پله



آنکه
پله پله صعود می‌کند
خود را همیشه
در ارتفاع یک پله می‌یابد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

جانی پر



در جانی پر
همه چیز جا میشود
در جانی خالی
هیچ‌چیز
خدا می‌داند چرا!

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

وقتی که دیگر نباشم



وقتی که دیگر نباشم
هرگز نبوده‌ام

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

آنچه می‌دانم را



آنچه می‌دانم را
با آنچه نمی‌دانم
تحمل می‌کنم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۲۱ مهر ۱۳۹۰

دل‌تنگی




بچه‌ها به بلوغ که می‌رسند، می‌روند. از خودشان هم می‌روند. دیگر به خودشان شبیه نیستند. گویی جسمشان می‌آید و همه آنچه تا به حال بوده‌اند را قورت می‌دهد. از جسمشان می‌ترسند. که به این جهان دعوتشان می‌کند. جسمشان می‌شود محل تلاقی آن‌ها و جهان. همه‌چیز اول بر جسم وارد می‌شود. همه چیز جسم می‌شود. سین هر روز می‌آید و می‌گوید: یک دنیا مشکل دارم. می‌گویم: مثلا؟ می‌گوید تو نمی‌فهمی. جسمش بزرگ شده‌است، میان من و او ایستاده‌است. او را نمی‌بینم. سین رفته‌است و خدا می‌داند کی برگردد.


۱۹ مهر ۱۳۹۰

روح مجرد جامعه‌ی ایران



«اتفاق وحشتناکی رخ داده است ؛

جامعه ی ایران روح مجرد شده است و در حال تماشای پُرسانِ کالبد خود است . در این جامعه ، همه ی ما نظر می دهیم . می نویسیم . سخن می گوییم . بسیاری از این نظرات دقیق و هوشمندانه هم هست . اما هیچکدام نمی توانیم عمل کنیم . این تولیدات گفتاری و نوشتاری به هیچ عملی منتهی نمی شود . هیچ دری را باز نمی کند . اگر با ماشین قدرت تصادف می کند هیچ خسارتی بر طرفین وارد نمی شود و هر دو کماکان راه خود را ادامه می دهند .روح مثل باد حرکت می کند و قدرت هم به سرعت الاغ . چون بر خر مراد سوار است .

روح مجرد را اولین بار من در جنبش سبز دیدم و از وقوع آن به شدت واهمه کردم ؛ وقتی چند جوان در خیابانها با پلیس یا لباس شخصی درگیر می شدند و در همان حال به همان تعداد یا حتی چند برابر آنها در حاشیه ی خیابان یا روی پل یا داخل ماشین ، عده ای دیگر شروع به فیلمبردای می کردند تا ساعتی بعد بر روی نت به نمایش بگذارند به این نتیجه رسیدم که یک جای کار اساسی می لنگد !

تجرید روح اجتماعی ، نشانه ی اوج خودآگاهی یک جامعه است . همان خودآگاهی مورد نظر فلاسفه ی هگلی و عارفان مسلمان مکتب ابن عربی ! نت با همه محدودیت های منزجر کننده و فلج سازش در ایران ، این جامعه را به اوج خودآگاهی رسانده و همین خودآگاهی ، روح اجتماعی او را از کالبدش فراری داده و مجرد ساخته است . دوام این تجرید بی گمان به مرگ منتهی می شود . یعنی روحی که دیگر هیچ وقت به این کالبد باز نخواهد گشت .»


نویسنده آقای محمد حسین غیاثی وبلاگ میناتکست

تمام مطلب

لافیت پس از انقلاب ژوئیه ، هنگامی که \"یار غار \" خویش ، دوک ِ اورلئان ، را پیروزمندانه به هتل دوویل [ تالار شهرداری ِ پاریس ، ] همراهی می کرد از زبانش در رفت که : \"از این پس دیگر دور ، دور ِ بانکدارهاست .\" لافیت بدون آنکه بفهمد راز انقلاب را بروز داده بود . ...کارل مارکس | نبردهای طبقاتی در فرانسه | ترجمه ی باقر پرهام

فیلم های غربی که تلویزیون ایران برای نمایش گزینش می کند خط سیر جالبی دارند . من اسمشان را \"خط سیر جنایت\" نام گذاشته ام . حالا چرا صدا و سیما یِ دانشگاه گونه یِ اسلامی ِ ما ، علاقه ی وافری به این خط سیر دارد ، نمی دانم .

این خط سیر در کریدور نبوغ آمیزی از جنایت ، طی طریق می کند . مثلآ با کشیدن نقشه ی یک سرقت بزرگ . آنگاه جنایت رخ می دهد . سپس پلیس ، کارآگاه و بازرسانی به میدان می آیند که به دنبال کشف جنایت هستند . نهایتآ خط سیر از زندان سر در می آورد و به زندگیِ اهالی آنجا می پردازد و درنهایت با فیلم های فرار از زندان ، غائله ختم می شود .

جنایتها و جنایتکاران ، پلیس ها و کارآگاهان ، زندانها و شیو ه های فرار هر کدام در ژانر های متعدد و متنوع تا کنون بر روی پرده رفته است . اگر ناگزیر باشیم که در \"خط سیر جنایت\" مورد اشاره ، یکی از جذابترین آن موضوعات را انتخاب کنیم ، به نظرمن سرقتهای بزرگ از بانکها در این دسته قرار دارد .

این سرقتها یا به شکل کلاسیک انجام می شود ؛ یعنی در زیر زمین بانک ، تونلی حفر می شود و با دینامیت قفل گاو صندوق منفجر می گردد و پولها را داخل کیسه ای سفیدی می چپانند و صحنه را به سرعت ترک می کنند . یا به شکل مدرن و تکنولوژیک از حفاظات چند لایه ی امنیتی لیزری و دیجیتالی عبور می کنند و بدون کندن زمین و یا به صدا درآمدن آژیر بانک ، گاو صندوق را خالی می کنند و فردا رییس بانک ملاحظه می فرماید که جا تر است و بچه نیست . در سومین گونه از این نوع دزدی ها سرقت پولها در مسیر بانک است . چهارمین آن نوعی کلاهبرداری است که پول ها را با یک انحراف جزئی در مسیر به جای دیگری روانه می کند و ....

من همیشه نبوغ دزدان غربی را تحسین کرده ام و آن را روی دیگر این تمدن دانسته ام . اگرچه ناراحت نبودم که چرا ما در این زمینه از غرب عقب افتاده ایم اما با این وجود برایم رخدادهایِ وطنیِ اینگونه دزدی ها قابل تأمل ، و تعقیب آن مورد علاقه است .

می گویند زمانی که در تهران مظنّه ی دزدی غالبآ تا حدود یک قران تا پنج قران بوده است (یک تا پنج ریال) ، اگر کسی می توانسته دوتومان دزدی کند ، شاهدزد محسوب می شده و اسمش در پایتخت بر سر زبانها می افتاده است . رییس امنیه ی تهران را دیدند که در دفترش شخصآ از یک دزد بازجویی می کرد . پس از دقایقی بیرون آمد و خود با دست مبارک ، یک استکان چایی تازه دمِ قندپهلو ریخت و جلوی دزد نه چندان محترم گذاشت . زیر دستان با تعجب از رییس علت را پرسیدند ، با احترام و شگفتی دزد را نشان داد و گفت : او صد تومان دزدیده است ؟

اختلاس بزرگِ علنی شده در کشور ما در حد یک رکورد قابل افتخار ملی محسوب می شود . افتخار از آن رویه ی پنهان جامعه ی ما . داستان دقیق آن قابل فروش به سینمای دنیاست . اگر فیلمش در یک فرایند هنرمندانه ساخته شود می تواند جای پدرخوانده را بگیرد و بیننده را بر صندلی سینما میخکوب و چشمش را بر پرده ی نقره ای بدوزد . دزدان بزرگ جهان این توفیق را خواهند داشت که برای بارها چنین فیلم آوانگاردی را تماشا کنند ، از آن الگو الهام بگیرند و بدانند که کشور اسلامیِ ما در این زمینه هم برای دنیا پیام دارد .

سازندگان چنان فیلمی می توانند تا سالها خاطرشان جمع باشد که کسی این رکورد را نمی شکند . اگرچه باید یادآوری کنم که این پیش فرضی اشتباه است . چرا که طبق اظهار نظر رییس فراکسیون اصلاح طلبان مجلس هم اکنون هم این رکورد شکسته و جابجا شده است اگرچه خود این رییس قابل ترحم در ادامه گفته است که اجازه ی افشای آنها را ندارد . به هرحال ما ، چرا جوش کمپانی های هالیوودی را بخوریم ؟ و به رییس قابل ترحم فراکسیون اصلاح طلبان فشار بیاوریم که برادر اصلاح طلب افشا کن ، افشا کن ! بگذاریم دلشان به همین خوش باشد و فیلم الهام بخششان را در نشاط کامل بسازند ، وانگهی که در صورت افشای آن اختلاس های بزرگتر می توانند مثل پدرخوانده ی دو و سه اختلاس های دو و سه را بسازند .

قدر مسلم آن است که تکنولوژی اختلاسهایی تا این حد بزرگ ، صرفآ در کشور ما اختراع و به جهان بشریت ، عرضه شده است . خلق این اختراعات دیگر مثل مکانیت به دنیا آمدن ابن سینا و فارابی و مولوی و ابوریحان بیرونی نیست که همواره محل اختلاف بوده و کشورهای همجوار ایران آنها را به اسم خودشان سند زده و برایشان بزرگداشت گرفته اند .

اگر بخواهیم در یک جمله توضیح دهیم که چرا این اختلاس بوجود آمد ؟ باید بگوییم : افزایش قیمت نفت همراه با شکست اصلاحات !

این اختلاس از نظر من مثل یک تب بدخیم موّاج است . تبی که می تواند به خودی خود در یکی از موجهایش کشنده باشد . ساختار سلولهای عصبی را درهم بشکند و بیمار را دچار هذیان و تشنج و نهایتآ مرگ نماید اما در واقع ، این تب ، یک علامت وحشتناک از یک بدخیمی یا نقص ایمنی وحشتناکتر است که خبر از مرگی قریب الوقوع و علاج ناپذیر می دهد .

فساد گسترده و عمیقی که در سرتاپای جامعه ی ایران ریشه دوانیده ، در این اختلاس بزرگ خود را به زبان \"پول\" که عنصری همه فهم است نشان می دهد . همانگونه که انیشتن نظریه ی نسبیت خود را به زبان ریاضی نشان داد ، این اختلاس بزرگ ، فساد هولناک جامعه ی ایران را به زبان پول نشان می دهد .

سالها بود که مؤسسات بین المللی ، ایران را درردیف فاسدترین کشورهای دنیا به لحاظ مالی و اداری فهرست می کردند و مقامات رسمی مملکت ما ، کار این مؤسسات بین المللی را غرض ورزانه قلمداد می نمودند . اختلاسی که بزرگتر از یک برابر و نیم ِ بزرگترین اختلاس تاریخ آمریکا(یعنی اقتصاد اول جهان) است ، نشان می دهد که آن مؤسسات نمی توانسته اند چنین دروغ گنده ای را سر هم بندی کنند . وانگهی که اگر بدانیم آن مؤسسات بخاطر مشتری ها و اعضا و مخاطبینشان چنین درجه بندی ها را اعلام می کنند تا بیمه ها ، شرکتهای چند ملیتی ، بازرگانان بین المللی و دولتها با ضریب معقولی از ریسک متناسب با میزان فساد به کار سرمایه گذاری و تجارت در کشورهایی نظیر ما بپردازند.

با این وجود ، اگر شما جزو آن دسته افرادی هستید که فکر می کنید بزرگی و مهیب ناکی این انفجار باعث می شود که جامعه ی ایران ( دولت و ملت ) به خود آید و بارسنگین این گناه ، وجدان او را تکان دهد و به توبه اش وادارد ، باید با عرض تأسف بسیار شما را نا امید نمایم . چه پیش بینی من این است که چنین اتفاقی رخ نخواهد داد و جامعه( دولت و ملت) کماکان مسیر گذشته را ادامه خواهند داد .

چرا چنین نا امیدانه سخن می گویم ؟ به نظر من مشکل در واقع ، انقطاع در وجدان اجتماعی با کالبد جامعه ی ایران است . وجدانی که با وجودهوشیاری کاملش اما به همین دلیل ،تکانِشِ آن نمی تواند به عمل منتهی شود !

در سالهای اخیر بسیاری از نویسندگان و صاحب نظران حوزه ی سیاست و اقتصاد به زبان های مختلف از وقوع یا امکان وقوعِ فسادهای گسترده ی مالی ناشی از درامد هنگفت نفت و به هم ریختگی همزمان سازمان دولت سخن گفته اند و این اختلاس بزرگ ، پدیده ی غافلگیرکننده ای برای آنها نبوده است . بخش مهم و هوشمند جامعه ، همه ی این نظرات را شنید و خواند و منتظر فرصت ماند تا در انتخابات 88 همه ی اعتراض و تشنج خود را به شکل تکان دهنده ای نشان داد اما آنگونه که خواستند نتیجه نبخشید و جامعه تبدیل به بیماری شد که به دلیل عوارض ناشی از تشنج طول کشیده او را راهی اورژانس کردند .

بیمار دراز کشیده که با دوزهای بالا و مداوم آرامبخشهای فیل افکن ، بر تخت مریضخانه تحت درمان است ، این بار بعد از شنیدن خبراختلاس بزرگ دیگر حتی تشنج هم نکرد . هاج و واج پیرامون خود را نگاه کرد . کالبدش را دید افتاده بر روی تختی با ملافه ی سفید ، دور و برش مرد و زن های سفید پوشی ، می آیند و می روند و بستگان و آشنایانی که درِ گوش هم چیزی می گویند و نگاهی تأسف آمیز بر او می اندازند . او متعجبانه همه ی این ماجرا را تماشا می کند و نمی داند که اینجا کجاست! یا اصلآ چرا اینجاست ؟ مثل سریالهای ماه رمضان صدا و سیما تازه شاید بعد از مدت اندکی بفهمد یا نفهمد که به کمای عمیقی رفته و این روحش است که خارج از جسم به نظاره ی این طرف و آن طرف پرسه می زند. بی آنکه دردی را حس کند یا دری را بتواند باز کند و یا ماشینی اورا زیر بگیرد یا دیوار و اجسام ، مانعی بر سر راه اوباشند ، یا کسی صدایش را بشنود و یا متوجه ی حضور او بشوند یا...

اتفاق وحشتناکی رخ داده است ؛

جامعه ی ایران روح مجرد شده است و در حال تماشای پُرسانِ کالبد خود است . در این جامعه ، همه ی ما نظر می دهیم . می نویسیم . سخن می گوییم . بسیاری از این نظرات دقیق و هوشمندانه هم هست . اما هیچکدام نمی توانیم عمل کنیم . این تولیدات گفتاری و نوشتاری به هیچ عملی منتهی نمی شود . هیچ دری را باز نمی کند . اگر با ماشین قدرت تصادف می کند هیچ خسارتی بر طرفین وارد نمی شود و هر دو کماکان راه خود را ادامه می دهند .روح مثل باد حرکت می کند و قدرت هم به سرعت الاغ . چون بر خر مراد سوار است .

روح مجرد را اولین بار من در جنبش سبز دیدم و از وقوع آن به شدت واهمه کردم ؛ وقتی چند جوان در خیابانها با پلیس یا لباس شخصی درگیر می شدند و در همان حال به همان تعداد یا حتی چند برابر آنها در حاشیه ی خیابان یا روی پل یا داخل ماشین ، عده ای دیگر شروع به فیلمبردای می کردند تا ساعتی بعد بر روی نت به نمایش بگذارند به این نتیجه رسیدم که یک جای کار اساسی می لنگد !

تجرید روح اجتماعی ، نشانه ی اوج خودآگاهی یک جامعه است . همان خودآگاهی مورد نظر فلاسفه ی هگلی و عارفان مسلمان مکتب ابن عربی ! نت با همه محدودیت های منزجر کننده و فلج سازش در ایران ، این جامعه را به اوج خودآگاهی رسانده و همین خودآگاهی ، روح اجتماعی او را از کالبدش فراری داده و مجرد ساخته است . دوام این تجرید بی گمان به مرگ منتهی می شود . یعنی روحی که دیگر هیچ وقت به این کالبد باز نخواهد گشت .

خوشوقت هستم اگر از این گزاره نتیجه نگیرید که نویسنده الزامآ باید دستورالعملی صادر کند و نسخه ای بپیچد تا گرهی باز شود و مثلآ یا این خودآگاهی مضمحل گردد و یا آن کالبد به تحرک در آید ! بدتر از نسخه ی من ، آن خواهد بود که یک نظریه پردازِ دیگر تجویز نماید که فرایندهای منجر به خودآگاهی بیشتر را باید قلع و قمع کرد و بدین ترتیب نوشته ی من در جهت توجیه سرکوب این خودآگاهی تأویل شد ! هرگز .

من اگر بخواهم نسخه ای بدهم که نخواهم داد ، دستکم مثلآ خواهم گفت که ما باید این روح و کالبدِ از هم جدا شده را دوباره به هم برسانیم . خودآگاهی را به زبان بدن ترجمه کنیم و قابلیت سیستم عصبی را برای پذیرش مجددِ روح خودآگاه مجرد ، تمهید و بازسازی نماییم ! ارتباط قشر مغز با لایه های زیرینش را برقرار سازیم . ارتباط مغز و نخاع ، مغز و اعصاب جمجمه ای ، نخاع و سیستم اعصاب محیطی و نهایتآ حرکت یونهای الکتریکیِ درون غلافهای عصبی را دوباره برقرار سازیم پیش از آنکه قلب و ریه و کلیه هم از کار بیفتند و در فرایندی مدیریت شده پس از آنکه بیمار به هوش آمد او را با حرکات آهسته و کنترل شده به راه بیندازیم . غذاهای سبک و سهل الهضم به او بخورانیم و داروهای مناسب دوره ی نقاهت و تحرکات سبک را در دستور کارش قرار دهیم . اما با کدام حزب ؟ با کدام گروههای هوشمند شرافتمند ؟ با کدام روزنامه و رسانه ی راست گوی و تیزبین و نقاد و ناظر ؟ با کدام هنر پیشتاز؟ با کدام سینمای متفکر و کتاب پارادایم ساز ؟ با کدام ، کدامی که نمی دانیم کدام است ؟

جامعه ی ما جامعه ایست در خود شکسته ! اختلاس بزرگ ، ترجمان شکست عام و خاص این جامعه است . نه فقط در حوزه ی اقتصاد ، حتی تا درونی ترین و پیچیده ترین زوایا و لایه های ساختار و محتوای جامعه ی ما . \" تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا ؟ تا بدانجا که فرو می ماند چشم از دیدن و لب نیز زگفتار مرا\" !

اختلاس بزرگ به زبان پول ، همان فهم ناصحیحی است که والدین از فرزندان جوان خود دارند . اختلاس بزرگ ، نگرش اشتباهیست که حکومت در تلقی از حوزه ی خصوصی شهروندانش دارد . اختلاس بزرگ قیمومیت مأبی گسترده ایست که برای چندین دهه در جامعه ی ما سایه افکنده است . وقتی آنها که صرفآ بخاطر دراختیار داشتن توأمان عنصر دین و قدرت چهره ای قرون وسطایی را بی هیچ پرده پوشی و تعارفی از خود به نمایش می گذارند ، جامعه ای نارسا شکل می گیرد آنقدر که حتی رییس بزرگترین بانکش که اسم بزرگترین بانک جهان اسلام را به عقبش بسته اند ، ظاهرآ نمی تواند چرتکه بیندازد که دو و دو چهار می شود نه سه هزار میلیارد تومان . هیچکس هشدار اقتصاد دانان را نمی تواند بشنود و یا اگر می شنود ، تأمل کند یا اگر تأمل می کند به عمل برسد که چرا با افزایش شگفت انگیز قیمت نفت ، رشد اقتصادی مملکت صفر است ؟

شاید خواننده ی محترم بر نویسنده خرده بگیرد که ری و روم را به هم بافته است ! به نظر من – که البته در مقام منتقد نوشته ی خودم فاقد صلاحیتم – تنها اشکال بر گزاره ی فوق بسط ندادنش است و نه چنین چیزی . معنای سخن من این است که اگر منشاء اختلاس ، فقدان یا در هم شکستن نهادهای نظارتی و برانگیزاننده ی وجدان عمومی و مشارکت دهنده ی تفکر اجتماعی مثل احزاب ، روزنامه ها و سازمانهای صنفی است باید دید که این نهادها از کدام مبداء نخستین مضمحل شده اند . من جدیدآ به این نتیجه رسیده ام که نهاد خانواده در ایران اولین تیشه را بر این پیکره زده است . اگر سوق یافتن جامعه به سمت استبداد او را از آزادی بیان محروم کرده است ، این نهاد خانواده است که در کلیت ، توان فهم درست و تعامل سازنده را با فرزندان جوان خود ندارد . این نهاد خانواده است که دست حاکمیت را در اعمال رفتارهای خاص و کنکاش های خاص در حریم خصوصی باز می کند و حاکمیت به تجویز خانواده است که خود را نماینده ی چیزهایی می داند که در قانون راه نیافته اما بین او و خانواده بر سر اینها تفاهم شده است .

اختلاس بزرگ پولی است که هزاران جوان با آن می توانستند کار گیر بیاورند . خانه درست کنند . زندگی خود را سامان دهند . درس بخوانند . حرفه بیاموزند . برای افزایش دانش خود بورس بگیرند تا از قافله ی تمدن بشری عقب نمانند . اختلاس بزرگ سهم دختریست که تن ، و پسریست که کلیه می فروشد و مهاجر جوانیست که در صف کمپهای پناهندگان فلان کشور برای یک وعده نان و پنیر ، تحقیر می شود . اختلاس بزرگ ، تباه ساختن چشم انداز آینده ی زندگی جوانانی است که می خواهند بر اساس قواعد و قوانین این مملکت بخشی از درآمدشان را پس انداز کنند تا زندگی بهتری برای خود فراهم سازند .

بازگردیم به سخن آغازینی که از کارل مارکس نقل شد .ژاک لافیت بانکدار لیبرال ، رئیس \" حزب جنبش\" ، وزیر دارایی فرانسه و نخست وزیر لوئی فیلیپ شد ولی از مارس 1831 استعفا دارد . به قول مارکس او راز انقلاب را برملا کرد . همه ی انقلابها رازهایی دارند . انقلابی که احمدی نژاد در سوم تیر 84 برپا کرد نیز رازی داشت . رازی که نه لافیت این دولت که اختلاس بزرگ ، خود آنرا برملا نمود !

وقتی کلنگ بانکداری اسلامی به زمین کوبیده شد بانکهایی با نام صندوقهای تعاونی اعتباری سربرآوردند که با اسامی ائمه ی شیعه تا 36 درصد از وام گیرندگان بهره می گرفتند و برای قراردادهایشان لمعتین را به دقت تورق کرده و بابت این کار البته به چند آخوند باهوش مواجب خوبی پرداخته بودند ! پس از آنکه به اندازه ی کافی از نام های اسلامی استفاده شد و شیره ی جان آنها مکیده و حرمتشان در جامعه لوث گردید ، برای مردمی که با این نام ها زندگی می کنند ، به سراغ نام های ایرانی رفتند و بعد هم نام هایی متناسب با دوره ی احمدی نژاد !

دست اندرکاران اصلی این بانکها در تمام ادوار از نزدیکان هرم قدرت بوده و هستند . آن بخش از پول نفت که توسط دولت به جامعه تزریق می شد و می شود ، دوباره همین بانکها آن را جذب می کردند و می کنند و سپس در قالب قراردادهایی مثلآ اسلامی و فقهی آن را با بهره های هنگفت به خود سپرده گذاران می فروشند . چشم بندی که فقط از عهده ی اینها بر می آید ! دولت در هویت کلان و نه خُردش ، در هیچ یک از ادوار خود یعنی از دولت سازندگی تا اکنون نتوانسته است جز ناظر منفعل (اگر نگویم تسریع کننده) در برابر این روند ، کاری انجام دهد . و در هویت خُرد البته که خود در همه ی این ادوار ، جزو متهمان اصلی است .

محمود احمدی نژاد که بیش از دو همتای پیشین خود در برابر بانکداران رجز خواند اکنون در مقابل افشای بزرگترین فساد بانکی جهان در دولت خود به شدت غافلگیر شده است و ایضآ متهم . این اتفاق افتاد تا گردانندگان پشت پرده ی این نظام هنگفت مالی نشان دهند ، کسی را که بیشتر از همه برایشان خط ونشان بکشد از همه بی آبروتر خواهند کرد . آنها خود زنی کردند تا دولتی را در هم بشکنند که به اقتضای دولت بودنش در ایران مثل همه ی دولتها ، از زمان تأسیس اولین بانک شاهی در ایران تا کنون نتوانسته و نمی تواند میانه خوشایندی با نظام انباشت پول در بانک داشته باشد .

اگر خواننده ی محترم با این موضوع نمی تواند کنار بیاید باید از او بخواهم که چند سال در دولت ایران خدمت کند تا بداند که نهاد بانک چگونه می تواند یک دولت را به بازی و حتی به زانو درآورد و فرقی ندارد که رییس این دولت چه کسی است . بانکداران دنبال سود خود از بازار آشفته ی مالی کشوری هستند که با تصاعد قیمتهای نفتی ، بمبه و فربه و چاق شده و با تار و مار سازمان دولت و منزوی و اخراج کردن هوش های باقی مانده ی آن ، لاغر و نحیف و مردنی شده است و نهاهای نظارت کننده ای مثل روزنامه ها و نخبگان لت و پار شده اند . البته آنها توجیهات عقل پسندی را هم بر داو داوری می آورند . مثل آنکه اگر ما این پولها را از دست مردم جمع نکنیم ، بمب خواهد ترکید ، به هرز سرمایه و فسادهای چند لایه منجر خواهد شد و دولت ضعیف تر از آن است که آنرا جمع کند . جامعه ی فروپاشیده را سیل خواهد برد .

من در تجربه ی همکاری با دولت اصلاحات فهمیدم که نهاد بانک می تواند تا چه حد برای جامعه ای مثل ما ، نهاد خطرناکی باشد . آنها چیز دیگری هستند . تافته ای جدابافته . مثل فیلم های تخیلی ِ هوشهای مصنوعی که قاتل مبدع خود می شوند . در درون مناسباتی ویژه و به شدت فاسد . به دلیل آنکه عملآ توانسته اند همه ی نظارتها بر خودشان را ناکارآمد سازند . آنها سرمایه های انباشته ی یک جامعه را درون شبکه ای خاص جریان می دهند . شبکه ای که برای ورود به آن باید به مراتب فساد حرمت گذاشت . در قالب رشوه ، تخطی از قوانین ، دست بردن در اسناد و خیلی چیزهای دیگر . زبان بانکها ، زبان سازندگی نیست . زبان اخلاق انسانی و درستی و راستی نیست . زبان تحقیر و بنده پروری و کرنشگریست . زبان ابتکار فعال و خلاق و کنشمند برای پیشرفت کشور نیست . غالبآ زبان سودهای محیرالعقول برای خودشان است . بنگاه نزول خواران است که فقط چند صندلی و یک میز دارد . مثل مینی بوس های دهات که تا سه برابر ظرفیت سوارش نشوند راه نمی افتد .

بی گمان نمی خواهم نتیجه بگیرم که باید قید این نهاد خطرناک را زد و باز گردیم به صرافی های قدیم که با بنچاق و حواله و برات کار می کردند . فکر ایرانی ما وقتی به نقادی می رسد انگار در تعاقبش به ریشه کنی هم می اندیشد . نه . سخن من ریشه کن کردن این نهاد نیست . همانگونه که نهاد پلیس و نهاد خانواده باید باز مهندسی شود ، نهاد بانک هم چنین الزامی را می طلبد .

وقتی گفته می شود که در آمریکا دور ، دورِ بانکدارهاست یعنی اقتصادی کاپیالیستی الان در باجه ی بانک به نوبت ایستاده است . نوبتش که رسید ، پولدار یا مثل اکنون ورشکسته خارج می شود و تمدن آمریکایی را به لرزه در می آورد ! اما وقتی لافیت می گوید در انقلاب فرانسه ، دور ، دورِ بانکدارهاست یعنی پول با ایدئولوژی انقلابی گره خورده است و از درون آن گَنگ ها سر برمی آورند که به راحتی نه دم به تله می دهند و نه پول به داروغه . وهنگامی که من می گویم در ایران اسلامی ، دور ، دور بانکدارهاست یعنی گَنگ ها با تسبیح و طیلسان مقدس و با تفنگی که در زیرش قایم کرده اند وارد بازی شده اند . میعادگاهشان در معبد بانک است ، جمع می شوند تا به جای آنکه جامعه ای را بسازند آن را به خاک سیاه بنشانند .

ممکن است مرا خیلی بدبین فرض کنید . عیبی ندارد . من فقط یک پرسش از بانک مرکزی دارم چرا فقط و فقط لیست همه ی تسهیلات پرداختی دولت را بر روی سایت خود با ذکر نام و نام خانوادگی بهرمندانش منتشر نمی کند . می دانیم که این فقط بخشی از عرصه ی امپراتوری رانتیر و تحقیر گر و مفسده ساز بانکهای ایران است . فاجعه آنجاست که لیستی منتشر کنند از توزیع سپرده های ملت (و نه دولت) به خواص . بدیهی است که در عرف بانکداری جهان این تسهیلات دیگر جزو اسرار نیست . چرا که در دنیای مدرن و متمدن هیچ بانکی این کارهای تبعیض گرانه و پر مفسده را انجام نمی دهد که بانکداران اسلامی تسبیح به دست ما انجام می دهند !

اگر اصولگرایان امروز در مقابل احمدی نژاد درمانده اند و اطرافیان او را جریان انحرافی نام نهاده اند بروند خدا را شکر کنند که احمدی نژاد با همه ی گفتمان معروفش نجیب تر از رقیبهای پشت دست نشسته اش مثل بانکداران است . چه اینکه اگر نوبت به بانکداران برسد چنان پوست از سر حاکمیت اصولگرایان بکنند که بانکهای اروپایی هم نتوانستند از کله ی مبارک پادشاهان قاجار( برای استقراضات سفر فرنگشان ) بکنند . حتی اگر دست اندرکاران این بانکها خود مثلآ اصولگرا باشند . اصولگرا و غیر اصولگرا درهویت تازه ی بانکداری اسلامی مضمحل است .

آن بیمار تب کرده را بیاد آوریم که تبی بدخیم و کشنده گریبانش را گرفته و بعد از یک تشنج خطرناک به مریضخانه آورده شده . او ممکن است دچار خونریزی مغزی شده باشد ، به ایدز یا سرطان مبتلا شده ، بدنش را به شدت ضعیف کرده و این بدن ضعیف ، بدون واکنش چندانی ، بر تخت مریضخانه افتاده است . در این شرایط بی آزارترین ارگانیسم ها که اصطلاحآ فلور طبیعی بدن نامیده می شوند می توانند تبدیل به خطرناکترین موجودات ضد حیاتی برای بیمار شوند .

بانکها که محافظه کارترین نهاد یک جامعه اند در این شرایط خود خطرناکترین بلای جان می شوند و حتی یک نظام می تواند از این ناحیه سقوط کند یا لطمه ای جدی ببیند . اتفاقی که هم اکنون در اقتصاد آمریکا به شکل هشدار برانگیزی خود را نشان داده است .

اگر شما احیانآ به گزاره های بالا اعتقادی ندارید باید عرض نمایم در بالقوه خطرناک بودن نهاد به غایت محافظه کار بانک در ایران تنها همین یک نکته بس است که آنها از بیشتر تبادلات فساد آمیز مالی کشور به طور دقیق مطلعند اما لام تا کام بر زبان نمی آورند . چرا که خود را موظف به این کار نمی دانند . خود را منجی و اصلاحگر جامعه نمی دانند . آنها کاسب هستند و در پی سودشان نه مبارز و پیشتاز و انقلابی وقتی که خیلی از سابقآ مبارزین ِ سابقآ انقلابی ِ سابقآ پیشتاز اکنون خود کاسب های ِ سودجوی طمّاع خلافکاری شده اند . در این مملکت غالبآ همه در درون نهادهایشان که قرار می گیرند همینگونه اند ، بانکدارن هم مثل بقیه . ظاهرآ روال منطقی نهادمندی چنین است . پس منطقآ باید گفت ؛

زنده باد اختلاس بزرگ ! منتظر بمانید ، اختلاس های بزرگتری در راه است ! اگر برای خرید پورشه هنوز دو دل هستید به ما بپیوندید . با اختلاس های کوچک و بهره های هنگفت می توانیم یک شبه شما را به پورشه برسانیم یا پورشه را به شما . امضا : صندوق اسلامی اختلاس . تعاونی اعتباری بهرة الموحدین . بانک یادمان کوروش کبیر . هیئت مدیره ی بانک اختلاسات ایران . مدیر عامل بانک اختلاس ملی ساکن کانادا !

پایان سخن ؛ در اختلاس اخیر مشخص شد که این عروس شوخ چشم اما ساکت و حجله نشین خود در مقام مفسده گری چه پاره آتش بلا ساز و فتنه انگیزی بوده است . آنگاه که برقع از چهره بر می کشد و قامت در میانه ی میدان به عشوه می تاباند چه خونها که به پایش ریخته نمی شود و چه تماشاها که به حسرتش لبریز نمی ماند ... اینها بانکدارانند . دور دور آنهاست . این راز انقلاب سوم تیر 84 بود.

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست / وان ناز و باز تندی دربانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار / رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

بهای دیدن



دیدن
به بهای
چشم گشودن
به همه آنچه نمی‌خواهم ببینم است

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

گمان کنیم که کمتر هستیم



هر چه کمتر گمان کنیم که هستیم
بیشتر تحمل می‌کنیم
و
اگر گمان کنیم که هیچ‌ نیستیم
همه چیز را تحمل می‌کنیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

در نبودن



آری
خود را مجبور به بودن می‌کنم
چرا که باور دارم
در نبودن
تکبر هست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

تو فکر می‌کنی



تو
تو فکر می‌کنی
که مرا می‌کشی
من
من فکر می‌کنم
که تو خودکشی می‌کنی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

گزاف نیست



هر آنچه
با زندگی ما پرداخت شده
هرگز گزاف نیست

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

اگر می‌دانستند



آری
اشتباه می‌کنند
چون نمی‌دانند
اگر می‌دانستند
نه
اشتباه هم نمی‌کردند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۵ مهر ۱۳۹۰

قابل چاپ نبودن قرآن



امروز عکس آقای احمد خاتمی را به ژان- ر نشان دادم.
گفت: آدم از این ریسمان به خدا نمیرسد.

سید مهدی شجاعی:
این افراد مقصر نیستند؛ چون كه جایگاهی ندارند. در حوزه ممیزی در سیستم جدید از من خواسته‌اند تمام واژه‌های شراب را از كتاب‌هایمان حذف كنیم و به جای آن نوشیدنی قرار دهیم! حال تصور كنید اگر بخواهیم حافظ را با این وصف منتشر كنیم، چه اتفاقی می‌افتد. من حتی فكر می‌كنم قرآن هم با این وزن در شرایط موجود قابل چاپ نباشد. از طرف دیگر به من می‌گویند از زبان رئیس جمهور آمریكا هم حتی نباید در ایران كلمه اسرائیل بیرون بیاید و در كتاب چاپ شود. به من می‌گویند كه چرا در كتاب شما فرعون، دیالوگ‌های ضدتوحیدی دارد. این مثال‌ها به نظر من اتفاق نیست. یك مدیریت و سیاست‌گذاری ویژه پشت آن است كه باعث می‌شود آثار افرادی مثل امیرخانی، كمال تبریزی، رسول صدرعاملی و محمدرضا بایرامی و احمد دهقان در ارشاد خاك بخورد و البته كسی نیست پاسخ بدهد كه به راستی ممیزهای ارشاد چقدر بیشتر از این افراد درد دین و انقلاب دارند؟

وی با اشاره به دیدار خود با وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز گفت: با شخص وزیر در این رابطه صحبت كردم، اما متوجه شدم گویا ایشان خیلی اهل این حرف‌ها و در جریان موضوع نیستند. یعنی اگر ایشان را جای وزیر نفت و با كشاروزی هم می‌گذاشتیم، فرقی نمی‌كرد، اما آنچه رخ داده و موجب این انتصابات می‌شود، سیاستگذاری اشتباه است.
تمام مطلب

کولیان مفرغ و دریا



دو کولی بودند. مفرغ و دریا. موهایی بلند و رنگ کرده. یکی بافته. من به نیت پاریس می رفتم. ساکی بر دوش. کولی‌ها سبک بودند. ایستاده بودیم روی سکو. منتظر قطار. کولی‌ها جوان بودند. جوان‌تر از آنکه دندان‌هایی طلایی داشته باشند. به کوپه خلوت وارد شدم. طبقه بالا . کولی‌ها آمدند. چند ردیف آن سوتر پیش روی من نشستند. یکی سرش را گذاشت بر زانوی دیگری و پاهایش را دراز کرد و آینه‌ای کوچک به دست گرفت و دیگری موچینش را و به چیدن مو‌ی ابروی اولی مشغول شد. قطار سریع‌السیر نبود و ایستگاه‌ها را توقف می‌کرد. مردم بالا می‌آمدند. جا می‌گرفتند. کولی‌ها کارشان را می‌کردند. جز آن‌ها کسی نبود. کسی هیچ‌وقت به جز آن‌ها نبود. یکی آینه‌ای به دست و یکی موچین. یکی سر بر زانوی دیگری و دیگری خم شده بر پیشانی اولی. همه کولی‌ها را نگاه می‌کردند و کولی‌ها هیچ‌کس را نگاه نمی‌کردند.


هوا دم داشت. رطوبت سنج، درجه رطوبت را نود و پنج در صد نشان می‌داد. نمک و شکر آب شده بود. من خیس. سوزان بیمارستان بود. باید مترو می‌گرفتم و به آن سوی شهر می‌رفتم. مترو بوی غیر قابل تشخیص می‌داد. بیش از گنجایش فصل شلوغ بود. واگن که خالی شد. کنار در نشستم. دختری سیاه روبرویم نشسته بود. آستینش کوتاه بود و پوستش نمناک و دسته‌ای النگو در رقص. چراغ‌های واگن به النگوها تابیده بود. رنگ‌هایی گرم تصویرهایی دیگر می‌تاباند. شاید رطوبت بود که توری تار میان چشمان من و دست دختر کشیده بود. ناگهان هزاران ستاره رنگارنگ درخشیدن گرفت. با بو و عطر مردم آمیخت. بزرگ و کوچک شد. خود میان حرم یافتم.

آدم ها گم می‌شوند. در کودکی گم می‌شوند. زندگی بعد از کودکی گم‌راهی‌ست و گاهی پشت توری، در خوابی، در خم کوچه‌ای پیدا می‌شوند. یک بار هم که به موزه لوور رفته بودم و به انبوهی مردم که می‌آمدند و می‌رفتند، پله‌برقی که بالا می‌آوردشان و می‌بلعیدشان، نگاه می‌کردم، قبل از آنکه به صحن اشیاء دوران صفوی بروم، خود در حرم یافتم. شاید که من یک روز یا شبی قریب به سحر در حرم گم شده‌ام و مادرم یا پدرم کسی را که من نبوده‌است پیدا کرده‌اند و من، او که من بوده، همانجا مانده‌است. گرفتار هزاران ستاره رنگارنگ، بزرگ و کوچک و بوهای غیرقابل تشخیص.

۱۴ مهر ۱۳۹۰

روح‌ِ شاد




این یادداشت- نوت علی اشرف فتحی است :

«راستش من استیو جابز رو تا همین امروز صبح که خبر مرگش رو دیدم نمی‌شناختم، اما دکتر بیات رو کم و بیش می‌شناختم و شاگردش بودم. خیلی منتظر موندم شاید کسی قبل از من چیزی درباره دکتر بیات هم‌خوان کنه ولی نشد. برای همین، لازم دیدم برای ادای حق شاگردی ایشون و سپاس از زحماتی که بیش از نیم قرن برای آشنایی جوان‌های ایرانی با تاریخ کشید، بعد از شش ماه ترک گودربازی چند آیتم رو درباره ایشون هم‌خوان کنم.
خلاصه ببخشید که بازار داغ تمجید از آقای جابز رو مشوش می‌کنم!
این پست رو پارسال بعد از عیادت از ایشون نوشته بودم. ایشون تا 90 سالگی تدریس کرد؛ باانرژی و شاداب ...
روحش شاد و با پیامبر اکرم (ص) محشور باد که بسیار به ایشون علاقه‌مند بود و همیشه با احترام از ایشون و اهل بیت نبوت (علیهم‌السلام) یاد می‌کرد.»

و این هم مطلبش در تورجان، وبلاگش.
این هم مصاحبه روزنامه اعتماد.

۱۳ مهر ۱۳۹۰

تنهایی



گمان کردم که تنها نیستم. که جیرجیرکی در من منزل کرده‌است. مثل زنی باردار. نه ماه هم گذشت. به خانه دادن خوش بودم.
نه به حساب پیری گذاشتم ، این جیرجیر گاه و بیگاه گوشم را، نه به تابستان مربوط دانستم. نه به آب دریاها.
آب خشک شد. تابستان رفت. جیرجیرک هم رفت.

۱۱ مهر ۱۳۹۰

تابستان هندی




اینجا هوا گرم است. می گویندش تابستان هندی. من که باور نمی‌کنم. پریشب آرلت همسایه ما که تمام تابستان را منتظر یک شب گرم بود ما را به صرف شام دعوت کرد. در آشپزخانه‌ی تابستانی‌اش. آرلت و ژاک شش ماه اینجایند و شش ماه اینجا نیستند. آرلت در بیرون زندگی می‌کند. نتواند که بیرون زندگی کند، از اینجا می‌رود. می‌رود در جایی که بشود در درون زندگی کرد، در شهر.

رفته‌بودیم در پایتخت شامپاین، فروشگاه مواد ارگانیک، برنج معطر سفارش داده بودم. هوا گرم بود. باور نمی‌کردم. مردم همه لخت بودند. مادرم می‌گفت. زمان شاه زن بی چادر لخت بود. من گول این هوا را نمی‌خورم. از رنگ نور می‌فهمم. هیزم‌ها را هم آورده‌اند. از چوب بلوط. تازه خورشید هم ساعت‌های هفت گذشته غروب می‌کند. من که می‌دانم چقدر از آفتابم را از دست داده‌ام. همه چیزی رسوا شده‌است.

مردم لخت بودند و در لباس‌فروشی‌ها ژاکت و پالتو می‌فروختند. سین دامن کوتاهی نشانم داد، پارچه‌ای نخی، گل‌دار. گول خورده بود. گفتم: سین، فردا زمستان است. باید پالتو بخری. ژاکت بلندی به تنم امتحان کردم. ضخیم. فردا قرار است شش درجه از دما را از دست بدهیم. پس فردا باران خواهد آمد. ژاکت را خریدم.

برگ‌ها می‌ریزند و دمای‌هوا سی درجه است. نسترن‌ها چند گل داده‌اند. من باور نمی‌کنم. من گل نیستم.

۱۰ مهر ۱۳۹۰

به خشم و شرم آمده‌ها



آنچه که این روزها در اروپا، در امریکا میگذرد، اشغال والاستریت، این جماعت به خشم و شرم آمده، نامی که این جماعات به خود داده‌اند، از کتاب این آقا سرچشمه گرفته است، استفان هسل. نود و چند ساله. بیش از چهار میلیون نسخه به فروش رسیده و همه تقریبا توسط نسل جوان خریداری شده. نسل به خشم و شرمآمده.
گاهی همه چیز آماده است، یک جرقه کافیست.
با این مرد آشنا شوید. مطلب قبلا منتشر شدهاست:

خیلی‌ها ژول و ژیم را دیده‌اند. فیلم فرانسوا تروفو را. خیلی‌ها قصه‌اش را به یاد دارند. دو مرد و یک زن و عشقی میانشان. اصلا مگر می‌شود این فیلم را از یاد برد. حالا می‌خواهم از فرزند آن زن که نقشش را ژان مورو بازی می‌کند، حرف بزنم . فرقش این است که در فیلم کودک دختر است و قهرمان من پسر. بله، این داستان واقعی‌ست و یکی از مردان قصه تعریفش کرده‌است. فرانسوا تروفو فیلمش را بر اساس کتاب ساخته است. هر دو با اصل ماجرا فرق‌هایی دارند. اما آن دو مرد و آن زن زیسته‌اند و آن پسر در میان عشق سه نفر بزرگ شده‌است.
حالا آن پسر، قهرمان من نود و سه سال دارد و این روزها در اینجا در فرانسه جنجالی را برانگیخته است. چرا؟
چون مردم را به تحریم محصولات اسرائیلی حاصل از مناطق اشغالی خوانده است و این در فرانسه جرم محسوب می‌شود. یعنی تعبیر به نفرت بر علیه مردم و ملتی به حساب می‌آید. از او شکایت شده است. انجمن ضد یهودی‌ستیزی شکایت کرده است. این اما قسمتی از ماجراست: اواسط همین ماه کنفرانسی که قرار بود با حضور او و لیلا شهید و نماینده عرب پارلمان اسرائیل و عده‌ای دیگر انجام شود، در مدرسه‌‌ی عالی «اکُل نرمال سوپریور» همانجا که او و سارتر و الن بادیو و خیلی‌های دیگر درس خوانده‌اند، به دستور رئیس مدرسه عالی لغو شد. انجمن اسرائیلی‌های فرانسه از وزیر آموزش عالی درخواست لغو کنفرانس را کرده بود. همانجا و به خاطر همان هم بود که لیلا شهید فلسطینی گفته بود در مدارس را که می‌بندید، پس می‌خواهید برویم در مسجد و کلیسا و کنیسه کنفرانس بگذاریم؟ انجمن اسرائیلی‌های فرانسه از حمایت روشنفکرانی مثل برنارد هانری لوی- مدافع سکینه و الن فینکلکروت نام بردند، که البته آنان دفاع خویش را از لغو کنفرانس تکذیب کردند. با این حال الن فینکلکروت از لغو برنامه اظهار خرسندی کرد چرا که به عقیده او دروازه باز می‌شد برای چنین کنفرانس‌هایی در دانشگاه‌های دیگر. رئیس دانشگاه دلیل لغو برنامه را جلوگیری از تشویش و تحریک اعلام کرده است.
بعد از لغو کنفرانس سروصداها در اعتراض به سانسور و تجاوز به آزادی بیان بلند شد. یکی از معترضین هم الن بادیو بود.
این‌ها را می‌نویسم تا فضای این دوران اینجا را نگاشته باشم. فضای سانسور و تجاوز به آزادی را. فضای ترس و ترساندن را. فضای یک بام و دو هوا را. فضای چپ ورشکسته و راست بی هویت و راست افراطی پیش رونده را. سیاست را. وضعیت دمکراسی را. می‌شود با جاهایی دیگر مثل خودش مقایسه‌اش کرد. می‌توان با خودش، خود سال‌های گذشته‌اش مقایسه‌اش کرد. می‌توان هم مطلبی نوشته که از کجا، از کی، چطور و چگونه این مسیر از سر گرفته شد. این سیر قهقرایی.
اما من به قهرمانم بر‌می‌گردم. به این مرد نود و سه ساله و هنوز بر پا، ایستاده. برآمده‌ از ژول و ژیم. ایشان در سال ۲۰۱۰ میلادی همین چند وقت پیش، کتابی مختصر نوشتند که یک میلیون فروش داشت به نام «به خشم بیایید». عنوان کتاب، واژه‌ای فرانسوی، به خشم آمدن، به غضب آمدن ، اعتراض کردن، شرم کردن معنی می‌شود. ویکتور هوگو می‌گوید: این شرم وخشم، عنصری الهی‌ست در وجود مادی ما، نخستین جرقه، که خاموش نمی‌شود. او ژان‌وال ژان بینوایان را دارای این عنصر الهی می‌داند. استفان هسل جوانان را به بیداری این عنصر الهی در وجود خویش فرا می‌خواند.
استفان هسل در سال ۱۹۱۷ در برلن متولد می‌شود. مادرش دختر بانکدار و پروسی و پروتستان است و پدرش فرانس یا فرانز هسل مترجم و نو یسنده آلمانی، عضو خانواده بورژوای آلمانی، از تباری یهودی لهستانی، به پروتستانتیسم لوتری گرویده که تجارت غله می‌کنند.
فرانس، پدر از جوانی به زبان و یونان باستان علاقه داشت و مادرش هلن گراند هسل، به نقاشی. رمان ژول و ژیم را پیر روشه یعنی ژیم، دوست و رقیب فرانس هسل یعنی ژول نوشته است.
در سال ۱۹۲۴ به همراه پدر و مادرش و برادر بزرگتر به فرانسه مهاجرت می‌کنند. دیپلم دبیرستان را در ۱۵ سالگی به دست می‌آورد. تحت نفوذ والتر بنیامین ، دوست پدر که با او در جستجوی زمان از دست رفته پروست را ترجمه کرده و در شور و شوقی که درس‌های الکساندر کوژِو بر انگیخته به پدیده شناسی و معنای تاریخ هگل روی می‌آورد. وارد مدرسه عالی علوم سیاسی می‌شود. در سال ۱۹۳۷ صاحب ملیت فرانسوی گردیده، وارد «اکل نرمال سوپریور» شده و درس های پدیده شناسی را دنبال می‌کند. خود می‌گوید که بیش از هر چیز از سارتر و درس هایش و کتاب های سرگیجه و دیوار متأثر است. نوعی اخلاق و مسئولیت‌پذیری را به او یاد می‌دهد.
با زنی یهودی و روس ازدواج می‌کند. مترجم کنفرانس‌ها و دختر بوریس میرکین- گتزویچ، پرفسور معروف حقوق اساسی در فرانسه. سپتامبر همان سال به جنگ اعزام می‌شود. در سال ۱۹۴۰ زندانی شده و می‌گریزد. در ۱۹۴۱ به ژنرال دوگل می‌پیوندد و به جبهه آزادی فرانسه. خلبان هواپیمای بمب افکن می‌شود. اما دفتر مرکزی اطلاعات دوگل و مقاومت او را به عنوان مرتبط با انگلیسی‌ها می‌‌گمارد. در مارس ۱۹۴۴ برای مأموریت به فرانسه فرستاده می‌شود و در ماه ژوئیه دستگیر می گردد و در اوت به آلمان فرستاده می شود، همزمان با ۳۶ مأمور مخفی بریتانیایی فرانسوی و بلژیکی. ۱۶ مأمور از میانشان به دار آویخته می‌شوند. پنج نفر تیرباران. در آن هنگام است که دو زندانی مخالف آلمانی با همکاری پزشک اردوگاه موفق می‌شوند هویت سه مآمور را با سه زندانی مرده تعریض کنند. یکی از سه نفر استفان هسل است که به عنوان رئیس حسابداری اردوگاه منصوب می شود. فرار می‌کند و هنگاه فرار دوباره دستگیر می‌گردد. یک بار دیگر از اعدام نجات پیدا می‌کند و در ۴ آوریل هنگام انتقالش با قطار، می‌گریزد و به نیروهای آمریکایی در هانور ملحق می‌‌شود و از آنجا به پاریس فرستاده.
در نوامبر ۱۹۴۵ به عنوان سفیر فرانسه در چین معرفی شده و تا ۱۹۸۵ در دیپلماسی می‌ماند.
در سال ۱۹۴۶ به سازمان ملل واردشده و به عنوان دفتر دار کمیسیون حقوق بشر انتخاب می‌شود و هنگام نگارش اعلامیه حقوق بشر حضور دارد.
سفیر فرانسه در سازمان ملل می گردد. بعدها مقام‌هایی گوناگون در سایگون، الجزایر، سویس، نیویورک به عهده
داشته و چهره‌ای مدافع حقوق بشر به خود می‌گیرد.
در کابینه فرانسوا میتران به درجات بالایی می‌رسد.
در کنفرانس جهانی ملل بر سر حقوق بشر، فرانسه را نمایندگی می کند. در روابطش با رؤسای افریقا از سیاست فرانسه انتقاد می کند و از بریز و بپاش کمک‌ها و وام‌ها. گزارشش به دهان الیزه خوش نمی‌آید و گزارش را از زیر دست و پا جمع می‌کند. همچون گزارش‌های دیگری که سیاست فرانسه در افریقا را معترض است. در دفاع از حقوق به اصطلاح «بی کاغذها» در فرانسه فعال است. او مدافع اروپایی سوسیال‌تر است. او اولین کسی است که فراخوان برنامه شورای ملی مقاومت را در شصت‌مین سالگردش در سال ۲۰۰۴ امضا می‌کند که جوانان را به دفاع از میراث مقاومت و آرمان‌های آن تشویق می کند. در ۲۰۰۸ در میدان جمهوری در پاریس به بی احترامی به بند بیست و پنج اعلامیه حقوق بشر به وسیله دولت فرانسه اعتراض می‌کند که بر طبق آن باید هیچ‌کس بی‌خانمان نماند. در ۲۰۰۹ در گردهمایی سبزهای اروپا در پاریس شرکت جسته و از آنها در انتخابات اروپا حمایت می‌کند.
در ۲۰۰۶ حمله اسرائیل به لبنان را محکوم می‌کند. در ژانویه ۲۰۰۹ بعد از حمله اسرائیل به غزه از جنایت جنگ و جنایت بر علیه بشریت سخن می‌گوید در سپتامبر ۲۰۰۹ خواستار تحریم تولیدات اسرائیل در مناطق اشغالی می‌شود.
آنچه به زندگی هسل موبوط می‌شود از صفحه هسل در ویکی پدیای فرانسوی گرفته شده است.

۹ مهر ۱۳۹۰

زورق تشنگی

متوجه شدم که عکس تکراری است، عوضش کردم!


در این سرابچه
آیا
زورق تشنگی است
آنچه مرا به سوی شما می‌خواند
یا خود
زمزمه شماست
و من
نه به خود می‌روم
که زمزمه شما
به جانب خویشم می‌خواند؟

شاملو