۲۶ شهریور ۱۳۹۰

تیری در تاریکی



فکر می‌کنم- اگر اجازه‌اش را داشته باشم، که یک وبلاگ‌، روزنامه ‌است. رسانه است. پس وبلاگ‌نویس، رسانه‌گر یا روزنامه‌نگار است. اینکه کسی بگوید برای خودم می‌نویسم، قابل درک است، اما شوخیی بیش نیست. هر خوب و بدی ، زشت و نغزی که منتشر شد، دیگر برای خود نیست و به عموم تعلق دارد. درست مثل مطلبی، مقاله‌ای، طنزی، عکسی در رسانه. اگر هنوز قوانینی مشخص وبلاگ‌نویس را در بر نمی‌گیرد، همانطور که حق و حقوقی مشخص، چه در اینجا، غرب یا آنجا، مثلا ایران، دلیلی بر عمومی نبودن‌ش نیست. تیری‌ست رها شده از کمان. نشان کجاست؟ آنجا که تیر بنشیند. می‌شکند، شیشه‌ای را، می‌کشد، گنجشکی را . جدی‌ست. همان شیئیتی ست که مارکس از آن حرف می‌زند.

جنجالی که پریروز در وبلاگ و بر وبلاگ بر پا شد، پریشانی و آشفتگی را نشان کرد. البته شور و حال را هم. می‌توان به جای شور و حال از نفرت هم گفت. از بغض‌هایی فرو خورده شده.
یک روز که به دیدن برادرم در زندان اوین رفته بودم، اندکی قبل از انقلاب بود، ابدی بود. خیلی جوان بود. خیلی جوان بودند. من هم بچه بودم. گفت: می‌بینی‌شان؟ اینجا، شور هست و شعور نیست. شعور به معنی واقعی کلمه.

هر کس که می‌نویسد، از هر چه که می‌نویسد، تکرار می‌کنم از هر چه که می‌نویسد، پنجره‌ی خانه‌اش را می‌گشاید. بی‌آن. خانه‌ها پنجره‌هاشان بسته است و هیچ‌کس، نمی‌تواند بداند درون خانه چه می‌گذرد. پنجره که باز گذاشتی، دعوتی‌ست به درون خانه. برای هر نظامی، دیده‌شدن درون خانه‌ها جز برای پلیس خوشایند نیست. تیری که رها شد معلوم نیست به کجا بنشیند.
آنطور و آنقدری که من ِ اینجا، دور از ایران و خانه‌هایش، در این مدت کوتاه از ایران باخبر شدم، هیچ روزنامه‌ی‌ گشوده‌ای را تاب و توانش نبود.

تیر گاه در تاریکی رها می‌شود.
مردمان هیچ نقشی در تولید این ابزار ارتباط نداشتند. مردم ایران حداقل نداشتند. مردمان بهار عرب هم. بیشتر اختراعات را ارتش‌ها انجام می‌دهند. زندگی و عمر «فاکس» به اوایل قرن گذشته در اتش آمریکا می‌رسد. چیزی برای هدفی محدود ابداع و اختراع می‌شود و از دست مخترع در می‌رود. تیر در تاریکی رها می‌شود.
ابزار ساخته دست بشر، بشر را تغییر و تحول می‌بخشد. دنیا به این ابزار و سلاح مجهز شده‌است. کار از کار گذشته‌است. خواهیم دید، غیر از انقلابات را شکل دادن- دوستی عراقی از جنایات صدام می‌گفت در فقدان دوربین و نگاه و وجدان‌، همین امروز خدا می‌داند دو ایستگاه تلویزیونی الجزیره و العربیه از صبح تا شب چه نقشی در قیام مردم سوریه دارد، مردم سوریه خود در در پرده این دو ایستگاه می‌بینند- خواهیم دید چه رنگی به جهان خواهد داد. بشر نمی‌داند چه چیزی را اختراع می‌کند. می‌سازد. تیر در تاریکی رها می شود.

از تیر رها شده پریروز، حس‌هایی بیدار شدند. شوری به هوا برخاست. هر کس چیزی گفت. تیر در تاریکی رها شد. «مردم» بیدار شدند، چراغ‌های اتاقشان را روشن کردند و پنجره‌ای گشودند. و از پنجره‌ی گشوده، درون اتاق‌ها دیده شد.

اما حکومت اسلامی هنوز یک وسوسه‌است. وسوسه‌ی سهمی از روحانیت و وسیله است در دست سهمی از قدرت‌مردان و زنان.
اگر نبود، تا به کنون از آسمان به زمین آمده بود و بر خاک نشسته بود و خاکسار شده بود. حکومت اسلامی میان زمین و آسمان مانده‌است. شرمگین است، جرآت و جسارت ندارد تا به حدودش که حکومتش را بر آن استوار می‌خواهد بسازد قدرت اجرایی بدهد. مخفی می‌شود و خود را از میدان دور می‌کند. رو می‌گیرد. چادر می‌پوشد. فرق ایران و افغانستان در این است. طالبان نه شرمی داشتند و نه تعارفی و نه ترسی. از تصویر خود در پرده‌های جهان. طالبان مرد جنگ بودند، جنگ تن به تن و بکر. مثل زمینی که در آن بالیده بودند- القاعده به کنار که التقاطی‌ست از هزار و یک خط. طالبان تفسیری از متن نبودند، خود متن بودند. متنی که خشک شده، یخ زده. متوقف شده. اما ایران؟
ایران شرم دارد، تعارف دارد، ترس دارد. از تصویر خود بر پرده‌های جهان.
ایران خود برخورد تمدن‌هاست. شوک در درون خودش اتفاق می‌افتد. جنگش با خودش است اگر بیگانگان بگذارند.
اگر سمیه توحیدلو زن کارگر بود، اگر دانشجوی دکترا نبود، اگر محجبه نبود، اگر طرفدار انقلاب نبود و ارزش‌هایش، ُبمبش صدای انفجار کم‌تری داشت. و این همه پرسش‌های هنوز بر زبان نیامده مطرح نمی‌کرد. پرسش‌ها راه افتاده‌اند، راه خواهند افتاد. سی سال است که ایران در پی پاسخ دادن به این‌چنین پرسش‌هاست. مردی یا زنی که شلاق را در دست دارد، قاضی که حکمش را می‌دهد،
دلشان مکان برخورد تمدن‌هاست. آنکه هیچ پرسشی ندارد و در دلش هیچ برخوردی و ملاقاتی روی نمی‌دهد. نگهبان متن است. باید هم همین باشد. از یک نگهبان چه انتظاری می‌رود. او همچون آیت خداست. حجت اسلام. از حجره‌اش که خارج شود از متن جدا می‌شود، دور می شود. از آسمانیت متنش.
زمین تفسیر خود را از متن خواهد کرد. زمین تفسیرش را از آسمان خواهد کرد.
نه زمین، بی آسمان، زمین است و نه آسمان، بی زمین، آسمان. هر دو در آینه هم هستند، اگر هستند. زمین زور بیشتری دارد یا آسمان؟ زمین کار خودش را می‌کند. آسمان هم. این دو باید حدود خویش را رعایت کنند. نباید شلاق آسمان بر تن زمین بنشیند.

۳ نظر:

Shahab گفت...

در اصل موضوع که شلاق زدن امری‌ست غيرانسانی حرفی نيست، اما به نظرم سر و صدای در باره‌ی شلاقی که به سميه توحيدلو زده شد، نه به زن بودن‌اش، نه به محجبه بودن‌اش، نه به دانش‌جوی دکترا بودن‌اش ربطی داشته، بل‌که به اتصال او به جنبش سبز و اتهامات وارده به او در اثنای ناآرامی‌های گذشته ربط داشته. وگرنه بوده‌اند، زنان ديگری که محجبه بوده‌اند و درس‌خوانده و احيانا مجازات شده‌اند با شلاق يا نظير آن و چنين شلوغی‌يی در رسانه‌ها پا نگرفته.

نیشابور گفت...

می‌توان سبز بودن را هم به آن اضافه کرد. اصلا هر اتفاقی بعد از انتخابات، اتفاق بعد از انتخابات است! یعنی هر چیزی به نوعی به آن مربوط می‌شود. اما آن زنان یا وبلاگ نویس نبودند، پس صدایش به گوشی نرسیده. یا وبلاگ نویس بوده‌اند و با این حال سرو صدایی نشده. پس چیزی «کمتر» از این مجموعه زن بودن و دانشجوی دکترا و محجبه بودن و سبز بودن داشته‌اند.
اتفاقا من هم می‌خواهم بدانم چرا نباید رو به چنان مجازات‌هایی سروصدا می‌شد. و این خود از همان پرسش و پاسخی‌هایی ست که کشف شد، که می‌شود.

Shahab گفت...

آن‌چه شما می‌گوييد، امری‌ست سوا از اين که گفته شود چرا نسبت به سميه هم‌دردی شده.
می‌دانيد حکايت چيست؟ وقتی کسی از نزديکان و آشنايان‌مان در می‌گذرد، حتا اگر کهن‌سال دردمندی باشد که مرگ آسوده‌گی برای‌اش به ارمغان آورده، متأثر می‌شويم، به خاطر خاطراتی که در اثر اين خبر برای‌مان بازنواخت می‌شوند و اما اگر غريبه‌هايی را در اوج شکوفايی مرگ در ربايد، بی‌خبری مجال تأثر نمی‌دهد به من و شما. (روی همين مصداق «ادگار مورن» به تفصيل و چه جالب بحث کرده است.)
اين‌جا هم سميه برای آن‌ها که هم‌دردی‌اش کرده‌اند، به خاطر خاطراتی شخصی و عوالمی عمومی، بازنواخت برخی آشنايی‌ها و دوستی‌ها بوده.
فکر می‌کنم اين گونه و در اين اندازه واکنش‌ها ربطی به تبعيض - انواع و اقسام آن - ندارد و ريشه در ناخودآگاه وابسته‌گی و تأثير قرابت‌ها در آدمی دارد.
با اين حال، از اين که درست يا نادرست بحث به حواشی کشيده شده، حواشی‌يی که گاه مهم‌تر از متن هستند و اين‌جا متن صرف هم‌دردی با سميه‌ی خاص است، چه خوب! خوب که به نفس شلاق زدن پرداخته شود، خوب که به فراموش شدن رنج‌کشيده‌گان گم‌نام و ناشناس نقب زده شود و خوب که ...