۱۸ شهریور ۱۳۹۰

هرم



اَلَن تعریف می‌کند. به سوی شانتروز می‌رود، از راه‌های بی‌راهه. حصار را می‌جهد. ناگهان، روبه رویش، راهبی ایستاده، در باغچه‌اش دستان بغل کرده در آستین، دیدگان به سوی زمین، ساکن.
معتقد نیستم که راهب بر چیزی متمرکز است. معتقدم که به چیزی نمی‌اندیشد. به هیچ می‌اندیشد. نتیجه دهشتناک منطقی که شکست نخورده است.

کدام جامعه هرمی از قدرت نیست؟ هر کدام از اعضایش، از بالا تا پایین، بقا‌ی‌شان را از تعلقش به سلسله‌ای دارد. هر کس می‌جنگد، چه بالا برود چه پایین بیاید. همبستگی، یک استراتژی مثل بقیه است. دشمنی، عمومی‌ست. عمارت را سر پا نگاه می‌دارد. تنها رهایی از تمایل به کشتن، زندگی راهبانه‌است: تسلیم در برابر قواعدی بنیادنشده مگر بر ایمان به ضرورت ِ قاعده‌ای شکست‌ناپذیر و حکم‌دهنده، علی‌رغم دلیلی که به آن می‌دهند: و مطلق، چرا که به رضایت، بی‌تهدید ِمجازات.
تسلیم به ظلم برای آن کس که می‌خواهد به زهد مطلق دست پیدا کند کاری از پیش نمی‌برد. برای تسلیم‌ کردن، ظالم اغلب می‌کشد. اما زنده نگذاشتن نمی‌تواند مطلق باشد مگر با فروپاشی هرم: مگر با سلطنت بر اقیانوسی از خون و منی که مارکیز دو ساد تصور می‌کند.

مارک لو بوت
ترجمه سرسری نیشابور
از کتاب زخمی به پای ادیپ

هیچ نظری موجود نیست: