۱۶ شهریور ۱۳۹۰

جای پای پدران و مادران



دوستی داشتم. همشاگردی. ازاول دبستان با هم بودیم و بعد انقلاب شد. خانواده‌ای ندار بود. شاگرد اول. به گروهای چپ و مارکسیست پیوست و من به اینجا آمدم. یک روز مرکز، عضوبالایی را برای حل دعوای مسخره‌ای به شهرما فرستاد. داستان این بود که دختر و پسری رفته بودند کوه البته با بقیه. بعد تشکیلات به نظرش رسیده بود که این دو جوان زیادی به هم نزدیک شده اند و حرف‌هایی زده شد و. عضو بالا از شهری دیگر آمده بود که قضیه را حل و فصل کند. سن بالایی داشت. به نسبت دوست و همشاگردی من. از خانواده‌ای اشرافی بود. از دوست من خوشش آمد و ازدواج کردند. بعد دوران مخفی و دربدری شروع شد. با هم حتی نبودند. یک روز دوست مرا پدرش لو داد. و یک روز هم همسر گیر افتاد و یک روز هم اعدام شد. همشاگردی من بعد از چند سال آزاد شد. به سراغ خانواده همسر به شهرشان رفت. پدر همسر قبل از انقلاب یا در هر صورت، قبل از اعدام پسرش درگذشته بود و پسر ارثش را به تشکیلات داده بود. تشکیلاتی که از پس حفظ اعضا و هواداران بر نمی‌آمد. وقتی دختر به خانواده‌ی همسرش رجوع کرد. از بالا، یعنی از همان بالاخانه‌ی کهن اشرافی‌شان به او نظری انداختند و او را قابل ندانستند. بچه‌ای هم که در کار نبود. دختر از زندان بیرون آمده بود و چیزی نداشت. تشکیلاتی هم که دیگر نبود.درسش مانده بود و فرصت و امکانش از دست رفته بود. در هر حال او قابل نبوده بود. همه چیز، یک اشتباه بود. تشکیلات، آرمان، عشق، ازدواج.
دختر به پایتخت رفت و کاری پیدا کرد و پانزده سال پیش که من به ایران رفته بودم. در سرش فکر فرنگ را می‌پروراند. اما ماند. ازدواج کرد. بچه دار شد. طلاق گرفت. زمینی در شمال خرید و خانه‌ای ساخت. شب‌ها خواب خانه‌ی شمالش را می‌دید. یک روز به من گفت یادت می‌آید آن سوسیالیسمی را که من از آن حرف می‌زدم. رویای من، همین راه باریکه‌ای ست که از خانه من در شمال به آب می‌رسد.
شش سال پیش وقتی از او پرسیدم به کی رآی می‌دهد. خیلی در پی این حرف‌ها نبود. وقتش را نداشت. فقط گفت: حاضرم هر کاری بکنم رفسنجانی پیروز انتخابات نشود. تنها کتابی که خوانده بود کاستاندا بود و تنها کتابی که می‌خواند پائولو کوئیلو بود. از روح و خواب حرف می‌زد.

خانواده‌ی دیگری را می‌شناسم. شش فرزند. چهار پسر و دو دختر. تنها یکی از پسرها و یکی از دخترها متدینند. یکی از پسرها مارکسیست بوده و لامذهب است. سال‌ها در زندان و حتی اعدامی. همه‌شان به نوعی، غیر از دختر بزرگ‌تر امروزی. پدر و مادر از دنیا رفته‌اند و حالا باید اموال را تقسیم کنند این شش فرزند. در مملکت قانون اسلام اجرا می‌شود. یک سهم به دختران و دو سهم به پسران.
قانون اسلامی از فردیت فرزندان فراتر می‌رود. از آرمانشان، از مارکسیسمشان، از ادعایشان. از دیروزشان، از امروزشان.
اگر شما پسرانی را می‌شناسید که متعهد بر آنچه بوده‌اند و هستند، از نیمی از سهمشان گذشته‌اند، مرا خبر کنید، خوشحال خواهم شد.

اینجا که من هستم. مردمانی را می‌شناسم، ایرانی. خیلی‌ها از مبارزین چپ بودند. از تشکیلات گوناگون. کسانی در کردستان عراق بودند. هیچ‌کس، تکرار می‌کنم هیچ کس در محدوده‌ی‌امکان خویش، به آنچه که روزی بود و حتی می‌توانست جانش را در راهش قربانی کند، وفادار نماند. همه بعد از اینکه از خانه و سنت و گذشته بریدند، به همان‌ها روی آوردند. همه تقریبا پا جای پای پدر یا مادرشان گذاشتند.

۲ نظر:

م ی م گفت...

مشاهداتِ من هم از پدر و مادرم و رفقایشان، روایتِ شما را موکدآ تایید می کند؛
شوربختانه ...

نیشابور گفت...

ممنون که خبرم کردید. در هر حال!
راه درازی‌ست، اگر راهی‌ست.