۱۱ شهریور ۱۳۹۰

معرفتِ حدود





آغاز هر سال تحصیلی، و شروع موسم کار بعد از تعطیلات، ورود کتاب‌های نو است به بازار کتاب و کتاب‌فروشی‌ها. معمولا حدود هشتصد جلد. روزگاری‌ست که همه می‌نویسند. کس و ناکس. کتاب‌های مردان سیاست، پژوهش‌ها و تحقیقات علمی، اجتماعی، اقتصادی، و بیش از همه فیکسیون. رمان. امسال کمی کمتر از معمول. در میان کتاب‌ها، چند تایی، کمی بیش از چند تایی به جنسیت، همان سکسوالیته پرداخته‌اند. منتهی، در جانبی و از جانبی دیگر. مؤلفینی از استغنا‌ گفته‌اند از پرهیز. یا بی‌اشتهایی. و این درست در زمانه‌ای‌ست که مردان و زنانی فخر ِ تعداد ِ نا‌شمارِ فعالیت‌ جنسی‌شان را می‌فروشند. همه‌پرسی‌های انجام شده، چنین روندی را، همان بی‌اشتهایی یا پرهیز را، در سنین بالا نشان نمی‌دهد و دلیل آن را مثلا پیری نمی‌داند که کهولت سن، دلیل فقدان فعالیت جنسی نیست. دلیل آن، دلیل استغنا را در اشباع باید جست و می‌جویند، تحلیل‌گران.
پورنوگرافی به خشونت مربوط است و عشق‌بازی به اشتیاق. و بی اشتیاقی، خشونت‌پرور است. دنیای پُر از پُری، اشتها را کور کرده‌است. سفره رنگین چشم را زده‌است. ذوق را نشانده‌است. شوقی نمانده‌است. بعضی بر این باورند که نتیجه سال‌های ۶۸ است.
بعضی هم به محدودیت، نه از سویی، مقامی، قدرتی، محدودیت یعنی حدی که در خود هر چیز نهفته است، اشاره دارند. رومن‌گاری گفته بود: مگر چند طور می‌توان یه عشق‌ پرداخت؟ منظور همان فعالیت جنسی‌ست. اَشکالش خیلی محدود است. خلق ِ دیگری، ربطی به اشکال فعالیت جنسی ندارد. حتی اگر هنوز برنامه‌هایی در رادیو و تلویزیون آموزشش می‌دهند. خلق‌ ِ دیگری، به ذهنیت فعال مربوط است. به لطف مربوط است و لطایفی چون شعر و موسیقی و ادبیات می‌سازندش.
بعضی ، مخصوصا پول‌دارها هر روز به سفر می‌روند. تفاوتی هم نمی‌کند به کجا. ویزای هر جا را که دادند. می روند در خیابان شانزه لیزه پاریس در کافه‌ای قهوه‌ای می‌خورند و گمان می‌کنند پاریس را دیده‌اند. وانگهی دریا و کوه و صحرا را هم در هوا می‌پیمایند. پاریس را اگر نتوانی از پا در بیاوری زیر پایت، می‌توانی بخوانی. با چشم‌هایی که دیده‌اند، نه واقعیت را، که کوچک است، ببینی. حتی اگر در خیابان شانزه‌لیزه‌اش قهوه هم نخورده باشی.

من اما از عشق فاصله می‌گیرم. حتی اگر هنوز نجوای عاشقانه‌ای را در پس گوشواره‌ام، خوش بدارم. ما زندگی می‌کنیم و این جریان، جهتی جز به سوی توهم‌زدایی ندارد. چه واژه‌ی زشتی. ما به کوچه‌های بن بست می‌رسیم و به درهای بسته. ما از گشایش‌ها به بستگی می‌رسیم. از بزرگی‌ها به کوچکی. زندگی جز حدود را زیستن چیست؟ معرفت حدود. اما چون مردمان ِ برهوت در افق بیابان، شوق مطلق را از یاد نبرده‌ایم. گنجینه‌ای زیر ماسه‌ها خاک شده. تنها در خلوت خویش، می‌گشاییمش.

هیچ نظری موجود نیست: