۶ مهر ۱۳۹۰

کوچه بن‌بست ِ آقای علامه



مصباح یزدی اظهار داشته که در سخنرانی‌ها و مقالات بیشتر به «آب و خاک اهمیت داده می‌شود که نشان دهنده مظلومیت فرهنگ جهاد و شهادت در جامعه اسلامی» است. وی افزوده است: «یکی دانستن جهاد و شهادت در راه اسلام با دفاع از آب و خاک به اندازه‌ای سنگین است که واقعاً جا دارد انسان دق کند و بمیرد.»


باید از کوچه‌های بن‌بست بیرون بیایند و گذرنامه‌شان را در دست بگیرند و از مرزها عبور کنند. ایشان که می‌دانند همان‌ انسان‌ها که قرار است دق کنند و بمیرند، در خاک ایران دفن خواهند شد و نه در خاک اسلام.

۵ مهر ۱۳۹۰

به یاد شاعر علی‌رضا روشن



ژان- ر از روزمرگی روزنامه‌ها شکایت دارد. متنی را که ناشر علی‌رضا روشن بعد از دستگیری او نوشته و در روزنامه‌ها و بعضی سایت‌ها منتشر شده، به فردای روزنامه نمی‌رسد. امروز دیروز می‌شود. دیروزنامه‌ها. به ژان - ر می‌گویم: دنیا پر از خبر است. خبر زیر خبر دفن می‌شود.

همسر زن روانکاو اهل سوریه که هنگام خروج از کشورش در فرودگاه دستگیر شده، و جانش در خطر است، نامه‌ای به روزنامه‌های اینجا نوشته و خواسته‌ چاپ شود. بعد از تشکر از حمایت مردم، همسر زن روانکاو نوشته که او، هیچ کار سیاسی نمی‌کرده، تنها به عنوان روانکاو همراه با کشیشی در مکان‌های مذهبی و دعا مثل کلیسا به کمک کسانی که ترسیده‌اند و روح و روانشان متآثر از رویداد‌های سرزمینشان است، رفته‌ بوده است. اما یکی از خبرنگاران آژانس فرانس- پرس که در یکی از این جلسات شرکت کرده‌ بوده ، مطلبی می‌نویسد و با اینکه قرار نبوده نامی از کسی ببرد، از خانم روانکاو نام می‌برد و دستگیری او پس از انتشار خبر روی می‌دهد.

چین، رادیو می‌گفت، با فقدان زن روبرو‌ست. جنس مونث. نتیجه سیاست ِ تنها یک بچه و از بین بردن فرزندان مونث. در روستاها مردم بیشتر با کمبود زن روبرو هستند به طوری که قاچاق زن، دزدیدن زنان از ویتنام شکل گرفته است که بعدها به خانواده یا مرد چینی فروخته می‌شود.

الویه روآ، کارشناس مذاهب و آسیا، می‌گفت در ترکیه دویست هزار ایرانی پناهنده به مذهب اوانژلیک‌ها پیوسته‌اند. این پدیده در تمام دنیا کم و بیش مرید دارد. او علت این پدیده را بی‌فرهنگی و بی فرهنگی را بی ریشه‌گی می‌داند. شخصی شدن مذهب. از بین رفتن دین سنتی.

کارلا برونی در مصاحبه‌ای با بی بی سی تعریف می‌کند: اولین بار که با سارکوزی ملاقات کردم در باغ الیزه بود. برایم چنان از لاله‌ها و رزها گفت که با خود گفتم: خدای من، من باید با این مرد ازدواج کنم. آدمی که رئیس حکومت است و چنین از گل حرف می‌زند.

افتضاح دیگری از جعبه‌اش بیرون آمده و فضای اینجا را آشفته کرده‌است. حتما گردش به چپ مجلس سنا برای اولین بار در جمهوری پنجم. نتیجه غیر مستقیم این افتضاحات است. سال ۲۰۰۲ در کراچی پاکستان بمبی منفجر می‌شود و چهارده نفر کشته می‌شوند. یازده‌نفر از چهارده نفر فرانسوی هستند. مردانی که بر شانتیه نوال پاکستان کار می‌کردند. اینجا القاعده را نشان و متهم می‌کنند. بر سر جنازه‌ها، شیراک رئیس جمهور وقت بعد از نطقی که باید، جمله‌ای می‌گوید که شک را در دل بازماندگان کشته‌ها می‌نشاند: ما به زور و شانتاژ تسلیم نمی‌شویم. بازماندگان و قضات ماجرا را دنبال می‌کنند. سال‌ها می‌گذرد و امروز روزنامه‌ها می‌گویند که انفجار را نه اسلام‌گراها و القاعده، بلکه طرف پاکستانی ِ قراردادِ چند زیر دریایی فروخته شده، که کمیسیونشان را فرانسه نپرداخته بوده، ترتیب داده‌اند. کمیسیون‌هایی که به وسیله‌ی دلال‌ها صرف مخارج احزاب سیاسی می‌شوند. میشله می‌گفت: دموکراسی، یعنی گرفتن پول از داراها و خرج احزاب، برای گرفتن رآی ندارها و حفاظت‌ این دو دارا و ندار از یکدیگر.

در زیر متنی که ناشر علی‌رضا روشن بعد از دستگیری او به سایتی پر بیننده فرستاده، چند کامنت به چشم می خورد:
-واقعا در نظام توتالیتر است که هنوز شاعران را به زندان می‌اندازند. در دمکراسی‌های مدرن، بهترینشان حتی، اگر تصور کنیم اصلا که هنوز واقعیت دارند، هیچ‌کس نه می‌شناسدشان، نه می‌خواندشان. به هیچ جای کسی هم بر نمی‌خورد، می‌توانند از گرسنگی بمیرند، هیچ‌کس به حالشان گریه هم نمی‌کند.

- باید که رژیم‌های توتالیتر به دردی بخورند آخر. کدام بهتر است، رژیم توتالیتر یا رژیم گلوبالیتر؟

- یکی شاعر را زندانی می‌کند، یکی می‌گذارد در کمال آزادی از گرسنگی بمیرد. یا مجبور باشد شغل‌هایی مثل بانکداری و حسابداری اختیار کند.

- زود باشید، بیایید ایران را به نام حقوق بشر نابود کنیم!



خلاصه‌ی خلاصه‌ی قصه این افتضاح. در سال ۱۹۹۴ که شیراک و نخست‌وزیر آقای بلادور، در انتخابات ریاست جمهوری به رقابت پرداختند، هر دو از یک حزب بودند. دوران همزیستی بود، سوسیالیست ها بودند اما مجلس را باخته بودند و مجلس باید با دولت یک نیرو باشند، میتران بلادور را به نخست‌وزیری انتخاب کرده‌بود. دوران دوم ریاست جمهوری هفت ساله‌ی میتران تمام می‌شد و رقابت‌های انتخاباتی شروع. دست آقای شیراک که هم شهردار پاریس بود و هم رئیس حزب راست برای پول خرج کردن باز بود. اما بلادور برای تبلیغ پول نداشت. سارکوزی وزیر بودجه بود. سارکوزی طرف بلادور را گرفت. در همان زمان قرارداد فروش سه زیر دریایی به پاکستان بسته شد. قرادادی که می‌گویند کوچکترین نفعی به حال فرانسه نداشت. دولت در بستن قرارداد اصرار داشت. کسانی به عنوان دلال به قرارداد وارد شدند. دلالانی به دنبال کمیسیون. پول برای انتخابات بلادور خرج شد. اما شیراک پیروز شد. و شیراک که کینه‌ی بلادور را به دل گرفته بود از پرداخت باقی کمیسیون‌ها خوداری کرد و در سال ۲۰۰۲ رژیم پاکستان انفجار کراچی را به مرحله اجرا در آورد.

۲ مهر ۱۳۹۰

مبدآ نظام‌بندی خانواده



امانوئل تود، که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بحران مالی ایالات متحده امریکا و قیام‌های عرب را پیش‌بینی کرده بود، آخرین کتابش را در جلد اول، به نام مبدآ نظام‌بندی فامیلی ـ (خانوادگی) ِ در حدود هفتصد صفحه منتشر کرده‌است.

در این کتاب امانوئل تود از خلال پژوهش و تحقیق‌هایش می‌گوید که خانواده هسته‌ای- پدر ومادر و دو فرزند، نتیجه تحولات ساختار خانواده نیست و قدمتش به دوران شکارچیان و دانه‌چینان می‌رسد. پس ساختاری مدرن نیست و ارکائیک است. بررسی تاریخ خانواده می‌گوید که فامیل هسته‌‌ای در چین باستان و بین‌النهرین یعنی قبل از دوران کشاورزی وجود داشته‌است. شاید بتوان گفت که فامیل هسته‌ای، این ساختار ارکائیک در هر جایی یافت می‌شده‌ است و دوباره تشکیل آن، امروز در جوامع عربی، پیش‌بینی قیام را برای امانوئل تود ممکن ساخته است. یعنی از بوجود آمدن خانواده‌ی هسته‌ای که با خود و در خود فردیت‌ و فردگرایی و برابری میان فرزندان را به همراه می‌آورد، جامعه تغییر می‌کند.
بعدها فامیل هسته‌ای متحول می‌شود و با ورود به دوران کشاورزی، پدر و پسر نقشی مهم ایفا می‌کنند.

او با تحقیق پیرامون خانواده‌ها در جوامع کمونیست مثل چین و روسیه به این نتیجه می‌رسد که این جوامع یک ساختار خانوادگی داشته‌اند. فامیلی وسیع به دور پدر و پسر، و وقتی این ساختار ازهم پاره شده‌است یا از بین رفته‌ که کمونیسم شکل گرفته‌است.

تحقیقات او نشان می‌دهد که در پاریس قرن شانزده و هفده که ارزش‌هایی را به ارمغان آوردند، خانواده‌هایی زندگی می‌کردند که برابری در ارث را ارزش خود داشتند و فردگرایی را.

او نشان می‌دهد که چقدر آلمان و ژاپن از این نظر به هم شبیه هستند. با ساختاری اتنوسانتریک یعنی به دور یک قوم. با تنها یک وارث معمولا پسر ارشد و با ارزش نابرابری. امانوئل تود می‌گوید که آلمان هرگز در تحول دموکراسی لیبرال غرب نقشی نداشته است. در آلمان امروز هم نقش و مقام زن پایین است و زادولد کم. او اعتقاد دارد که زن، در کشورهای شمالی و انگلیس و فرانسه است که درجه رفیعی دارد.

می‌گوید با اینکه غرب چیزی را ابداع نکرده‌است، نه تجارت، نه کشاورزی، نه شهر، نه نوشتار و نه حتی اتا به معنی حکومت، همه این‌ها در خاورمیانه و چین به وجود آمده‌است، چرا و چگونه این تمدن ها به انحطاط رسیدند و غرب پیشرفت کرد؟ پاسخ را امانوئل تود در خلال جست و جویش در نقش زن می‌بیند. زمانی که در ساختار خانواده، نقش و مقام زن کمرنگ شد و تنزل پیدا کرد.

او اما دل خوشی از چین ندارد. نمی‌داند آیا چین به خانواده‌ی هسته‌ای باز خواهد گشت یانه؟ چین با کاهش زادوولد و جنس مونث روبروست. با سوءاستفاده از اکوگرافی یا سونوگرافی، چینیان فرزند مونث خود را از بین می‌برند. نظامی که پسر می‌خواهد در شکل قدیمی‌اش باقی خواهد ماند. چین تاریخ را نمی‌نویسد. او تنها پله‌هایی را با سرعت بالا می‌رود پله‌های عقب مانده را.

مطلبی مربوط و مرتبط

۱ مهر ۱۳۹۰

رویداد شعر




ما از قرائت حرف می‌زنیم. برایش معادل فارسی هم می‌سازیم، خوانش، بی پروای زشتی و زیباییش. اما از شنیدن نمی‌گوییم. برابر ِ خوانش در معنای شنیدن چه می‌شود؟ شنوایش!
گاهی شنیدن یا شنوایی شعر رویدادی‌ست. در گرمای تابستانی که پاها به جستجوی خنکایند. خاصه اگر شاعر زندانی باشد. خنکای جگر.

۳۱ شهریور ۱۳۹۰

قصه‌ی مردی که بر صندلی نشسته بود



من قصه‌ی مردی را که بر این صندلی نشسته بود، نمی‌دانم .
اما یادم می‌آید که اندکی آن سو تر مردی نشسته بود و کنارش سگی.
مرد اسطوخودوس می‌بافت. شاخه‌های اسطوخودوس را چنان می‌بافت که مردمان آنجا می‌دانند. گردشگران هم خریدنش را.
مرد اسطوخودوس باف بالای سر سگ لمیده، نوشته بود عکس‌برداری ممنوع- عکاسی با عکس برداری فرق می‌کند، یک خط بعدش نوشته بود عکسی ده یورو.

حالا نیایید یک وقت بگویید این صندلی نیست و مبل است. در زبان فرانسه اثاث خانه مبل است و این جای نشستن فوتوی نام دارد.

۳۰ شهریور ۱۳۹۰

پیوسته در مراسم اعدام



«پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار بیرون می‌ریخت
آن‌ها بخود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته‌شان تیر می‌کشید»

صد بار دیگر هم اگر بگویم باز کم گفته‌ام که هیچ کس بهتر از فروغ فاشیسم را بیان نکرده‌ است.
چند سال از آن روز که فروغ این شعر را سروده‌ است گذشته؟
چه چیزی تغییر کرده‌است؟ چه چیزهایی؟
آیا آن روزها هم کلام‌الله مجید موسیقی متن این تاتر خیابانی را شکل می‌‌داده‌است؟

«در ساعت پنج و پنج دقیقه صبح تلاوت کلام‌الله مجید آغاز شد که نشان می‌داد تا دقایقی دیگر حکم قصاص قاتل روح‌الله داداشی اجرا می‌گردد.
در حین تلاوت کلام‌الله مجید، تجهیزات اعدام از جمله طناب دار آماده شد.
پس از تلاوت کلام‌الله مجید، نماینده دادستان متن حکم را قرائت کرد که بر اساس آن اجرای قصاص در ملاءعام در راستای اجرای عدالت توصیف شد.
»

۲۶ شهریور ۱۳۹۰

تیری در تاریکی



فکر می‌کنم- اگر اجازه‌اش را داشته باشم، که یک وبلاگ‌، روزنامه ‌است. رسانه است. پس وبلاگ‌نویس، رسانه‌گر یا روزنامه‌نگار است. اینکه کسی بگوید برای خودم می‌نویسم، قابل درک است، اما شوخیی بیش نیست. هر خوب و بدی ، زشت و نغزی که منتشر شد، دیگر برای خود نیست و به عموم تعلق دارد. درست مثل مطلبی، مقاله‌ای، طنزی، عکسی در رسانه. اگر هنوز قوانینی مشخص وبلاگ‌نویس را در بر نمی‌گیرد، همانطور که حق و حقوقی مشخص، چه در اینجا، غرب یا آنجا، مثلا ایران، دلیلی بر عمومی نبودن‌ش نیست. تیری‌ست رها شده از کمان. نشان کجاست؟ آنجا که تیر بنشیند. می‌شکند، شیشه‌ای را، می‌کشد، گنجشکی را . جدی‌ست. همان شیئیتی ست که مارکس از آن حرف می‌زند.

جنجالی که پریروز در وبلاگ و بر وبلاگ بر پا شد، پریشانی و آشفتگی را نشان کرد. البته شور و حال را هم. می‌توان به جای شور و حال از نفرت هم گفت. از بغض‌هایی فرو خورده شده.
یک روز که به دیدن برادرم در زندان اوین رفته بودم، اندکی قبل از انقلاب بود، ابدی بود. خیلی جوان بود. خیلی جوان بودند. من هم بچه بودم. گفت: می‌بینی‌شان؟ اینجا، شور هست و شعور نیست. شعور به معنی واقعی کلمه.

هر کس که می‌نویسد، از هر چه که می‌نویسد، تکرار می‌کنم از هر چه که می‌نویسد، پنجره‌ی خانه‌اش را می‌گشاید. بی‌آن. خانه‌ها پنجره‌هاشان بسته است و هیچ‌کس، نمی‌تواند بداند درون خانه چه می‌گذرد. پنجره که باز گذاشتی، دعوتی‌ست به درون خانه. برای هر نظامی، دیده‌شدن درون خانه‌ها جز برای پلیس خوشایند نیست. تیری که رها شد معلوم نیست به کجا بنشیند.
آنطور و آنقدری که من ِ اینجا، دور از ایران و خانه‌هایش، در این مدت کوتاه از ایران باخبر شدم، هیچ روزنامه‌ی‌ گشوده‌ای را تاب و توانش نبود.

تیر گاه در تاریکی رها می‌شود.
مردمان هیچ نقشی در تولید این ابزار ارتباط نداشتند. مردم ایران حداقل نداشتند. مردمان بهار عرب هم. بیشتر اختراعات را ارتش‌ها انجام می‌دهند. زندگی و عمر «فاکس» به اوایل قرن گذشته در اتش آمریکا می‌رسد. چیزی برای هدفی محدود ابداع و اختراع می‌شود و از دست مخترع در می‌رود. تیر در تاریکی رها می‌شود.
ابزار ساخته دست بشر، بشر را تغییر و تحول می‌بخشد. دنیا به این ابزار و سلاح مجهز شده‌است. کار از کار گذشته‌است. خواهیم دید، غیر از انقلابات را شکل دادن- دوستی عراقی از جنایات صدام می‌گفت در فقدان دوربین و نگاه و وجدان‌، همین امروز خدا می‌داند دو ایستگاه تلویزیونی الجزیره و العربیه از صبح تا شب چه نقشی در قیام مردم سوریه دارد، مردم سوریه خود در در پرده این دو ایستگاه می‌بینند- خواهیم دید چه رنگی به جهان خواهد داد. بشر نمی‌داند چه چیزی را اختراع می‌کند. می‌سازد. تیر در تاریکی رها می شود.

از تیر رها شده پریروز، حس‌هایی بیدار شدند. شوری به هوا برخاست. هر کس چیزی گفت. تیر در تاریکی رها شد. «مردم» بیدار شدند، چراغ‌های اتاقشان را روشن کردند و پنجره‌ای گشودند. و از پنجره‌ی گشوده، درون اتاق‌ها دیده شد.

اما حکومت اسلامی هنوز یک وسوسه‌است. وسوسه‌ی سهمی از روحانیت و وسیله است در دست سهمی از قدرت‌مردان و زنان.
اگر نبود، تا به کنون از آسمان به زمین آمده بود و بر خاک نشسته بود و خاکسار شده بود. حکومت اسلامی میان زمین و آسمان مانده‌است. شرمگین است، جرآت و جسارت ندارد تا به حدودش که حکومتش را بر آن استوار می‌خواهد بسازد قدرت اجرایی بدهد. مخفی می‌شود و خود را از میدان دور می‌کند. رو می‌گیرد. چادر می‌پوشد. فرق ایران و افغانستان در این است. طالبان نه شرمی داشتند و نه تعارفی و نه ترسی. از تصویر خود در پرده‌های جهان. طالبان مرد جنگ بودند، جنگ تن به تن و بکر. مثل زمینی که در آن بالیده بودند- القاعده به کنار که التقاطی‌ست از هزار و یک خط. طالبان تفسیری از متن نبودند، خود متن بودند. متنی که خشک شده، یخ زده. متوقف شده. اما ایران؟
ایران شرم دارد، تعارف دارد، ترس دارد. از تصویر خود بر پرده‌های جهان.
ایران خود برخورد تمدن‌هاست. شوک در درون خودش اتفاق می‌افتد. جنگش با خودش است اگر بیگانگان بگذارند.
اگر سمیه توحیدلو زن کارگر بود، اگر دانشجوی دکترا نبود، اگر محجبه نبود، اگر طرفدار انقلاب نبود و ارزش‌هایش، ُبمبش صدای انفجار کم‌تری داشت. و این همه پرسش‌های هنوز بر زبان نیامده مطرح نمی‌کرد. پرسش‌ها راه افتاده‌اند، راه خواهند افتاد. سی سال است که ایران در پی پاسخ دادن به این‌چنین پرسش‌هاست. مردی یا زنی که شلاق را در دست دارد، قاضی که حکمش را می‌دهد،
دلشان مکان برخورد تمدن‌هاست. آنکه هیچ پرسشی ندارد و در دلش هیچ برخوردی و ملاقاتی روی نمی‌دهد. نگهبان متن است. باید هم همین باشد. از یک نگهبان چه انتظاری می‌رود. او همچون آیت خداست. حجت اسلام. از حجره‌اش که خارج شود از متن جدا می‌شود، دور می شود. از آسمانیت متنش.
زمین تفسیر خود را از متن خواهد کرد. زمین تفسیرش را از آسمان خواهد کرد.
نه زمین، بی آسمان، زمین است و نه آسمان، بی زمین، آسمان. هر دو در آینه هم هستند، اگر هستند. زمین زور بیشتری دارد یا آسمان؟ زمین کار خودش را می‌کند. آسمان هم. این دو باید حدود خویش را رعایت کنند. نباید شلاق آسمان بر تن زمین بنشیند.

۲۴ شهریور ۱۳۹۰

۲۳ شهریور ۱۳۹۰

استاد تاریخ



  • به سین خیلی برخورده که شاه ثریا را رها کرده. چند شب پیش تلویزیون فیلمی از زندگی ثریا نشان می‌داد. فیلم با آشنایی ثریا و شاه شروع می‌شد. سین وقت نداشت فیلم را ببیند، باید می‌رفت و می‌خوابید. فردایش مدرسه داشت. آمد و از من خواست که، بگو ببینم چه می‌شود. شاه آخرش چه می‌کند. چه انتخابی می‌کند. گفتم شاه ثریا را انتخاب نمی‌کند. شاه به عشقش پشت می‌کند. گفت پس خوب کردید انقلاب کردید. گفتم: آره اصلا اگر ثریا را انتخاب کرده بود که انقلاب نمی‌شد.
  • چین گفته حاضر است بیاید و اروپا را بخرد.
  • استاد تاریخ داشت می‌گفت، آن هم بعد از اینکه اقتصاددانی از شیئیت- قابل توجه دوستی که این روزها مارکس می‌خواند، می‌گفت از قول مارکس که فلان کس مزرعه‌ای را به ارث نبرده است، مزرعه فلان کس را به ارث برده‌است، همانموقع که داشت ما را از آنچه به انتظارمان است می‌ترساند، یکی هم آمده بود، از افغانستان و می‌گفت که دخالت در افغانستان طالبان را نیرومند کرده‌است و توضیح می‌داد چگونه پولی که برای کمک به افغانستان داده می‌شود به دست شرکت‌های خصوصی غربی می‌رسد - مثلا برای امنیت غربیان در افغانستان، و درون کشور، به دست شرکت‌های خصوصی افغان و چون هر منطقه‌ای آقا و سرور خودش را دارد، پول از طریق سرور و آقا در نهایت به طالبان می‌رسد و بدینگونه طالبان گاهی امنیت سربازان غربی را به عهده می‌گیرد- استاد تاریخ داشت می گفت که بله، کسی تاریخ نمی‌خواند، اگر تاریخ خوانده بودند و تاریخ فرانسه را خوانده بودند، می‌دانستند از این قسمتش درس بگیرند. از آن قسمتی که بعد از انقلاب فرانسه ناپلئون می‌خواست پیام انقلاب را به همه جا صادر کند- منظورش مثل امروز بود که همه می‌خواهند آزادی و حقوق بشر و دمکراسی را صادر کنند، ناپلئون برادرش ژوزف را فرستاد اسپانیای بعد از تفتیش عقاید و شد حاکم اسپانیا. استاد تاریخ ادامه داد که اما اسپانیا کجا و فرانسه کجا! ما که اصلا ولتری هستیم و اسپانیایی‌ها کاتولیک ٍ چندآتشه. آن هم در سرزمینی که هر جایش ساز خودش را می زد، کاتالان‌ها، باسک‌ها و کوه. و کوه. تا اینجا اگر شباهت‌ها با افغانستان کافی نبود، استاد تاریخ کمک بریتانیای خبیث را هم اضافه کرد و جای پاکستان را اشغال نمود. نشد. کار ناپلئون نگرفت. استاد تاریخ گفت.
اوباما گفته‌است: خوب دیگر، ما که نمی‌توانیم در سرزمینی که هرگز حکومتی به خود ندیده، حکومت ایجاد کنیم.
خدا می‌داند ده سال دیگر در مورد لیبی چه خواهند گفت.

۲۲ شهریور ۱۳۹۰

دو متن و یک ظهور



گرفته شده از این متن:
  • «نماینده ولی‌فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در ادامه به برخی از شرایط اصلی ظهور اشاره كرد و ابراز داشت: آمادگی فردی و چگونگی سیستم حكومتی از موارد شرایط ظهور است كه در این راستا باید مدلی برای حكومت ارائه شود كه زمینه ساز ظهور باشد. وی آمادگی منطقه‌ای را نیز یكی دیگر از شرایط ظهور برشمرد و بیان كرد: آمادگی منطقه‌ای بدون تغییر خاورمیانه امكان پذیر نیست و در روایات آمده است كه كشورهایی همچون عراق، لبنان، سوریه، مصر نقش مهمی در ظهور دارند. وی افزود: آمادگی بین المللی نیز باید در دنیا فراهم شود كه در حال حاضر این چهار مورد به طور همزمان در حال شكل گیری است.»


گرفته‌شده از این متن:
  • بعد از امریکا، چین و برزیل بیشترین تعداد اوانژلیک‌ها را دارند.از سیصد میلیون جمعیت امریکا، هفتاد میلیون اوانژلیک هستند. برای فهم موفقیت جنبش اوانژلیک‌ها باید به خاطر آورد که جهان جدید با آمدن مخالفین و منشعبین مذهبی گریخته به وجود آمد. سال ۱۵۵۵ زمانی که اروپا را بر مبنای مناطق خط‌کشی کردند و هر منطقه را به دینی دادند، عده ای از پروتستان ها به دنیای نو گریختند. در ۱۷۳۰/۱۷۴۰ عده‌ای از پروتستان های خالص به دورجنبش بیداری بزرگ به خود نام اوانژلیک دادند و کتاب مقدس را در مرکز زندگی زمینی نهادند. و بیداری دوم در قرن نوزدهم روی داد، با تأسیس فرقه هایی به نام باتیست‌ها، متدیست هاو.... و همزمان با فتح و تصرف غرب، هویت مسیحی مخصوصا امریکایی را بنیان نهادند. انها به ویژه در جنوب امریکا متمرکز هستند به نام کمربند کتاب مقدس. در ۱۹۷۰ راست و جمهوری‌خواهان امریکا برای به دست آوردن رأی سفیدان اوانژلیک شعارهای آنان را در برنامه خود گنجاندند و ریگان اولین رئیس جمهوری بود که به کمک انان انتخاب شد. در سال ۲۰۰۴ بوش ۷۵ در صد از رأی اوانژلیک ها را از آن خود کرد. آنها ۲۲در صد از رأی دهندگان را تشکیل می دهند. نفوذ آنها سیاست خارجی امریکا را متأثر می کند. برای اوانژلیک هایی که کشور خود را اورشلیم تازه می خوانند مفهوم قوم برگزیده، مفهوم آشنایی دارد، می‌پندارند که دومین وحی مسیح در اورشلیم صورت خواهد گرفت با عنوان آخرین جنگ حق علیه باطل. وجود اسرائیل حجت خداوند است و یهودیان مسیحیان آینده هستند و مخالفت با اسرائیل مخالفت با رأی خداوند است. انها مخالف ترک اسرائیل از سرزمین های اشغالی هستند. آنها به دولت امریکا برای حمایت بی قید و شرط از دولت تل‌آویو فشار می‌آورند.از دیدآنان مرزهای سرزمین اسرائیل را کتاب مقدس رسم کرده است.

۲۱ شهریور ۱۳۹۰

فردای ۱۱ سپتامبر



دیروز ۱۱ سپتامبر بود. خدا را شکر تمام شد. امروز ۱۲ سپتامبر است!
آنجا صحبت بانک است و اینجا هم. بانک‌های بزرگ فرانسوی که اعلام کرده‌اند می‌خواهند کمربندشان را محکم کنند. یعنی طیاره در سرازیری سقوط است. یعنی آغاز بیکاری‌های فله‌ای. یکی می‌پرسد یعنی می‌شود از ملی‌کردن بانک‌ها حرف نزنیم؟ و یکی پاسخ می‌دهد که نه، نمی‌شود. مردم نمی‌توانند بپذیرنند که دولت به بانک‌ها پول بدهد، از آن ها حمایت کند، جلوی ورشکستگی‌شان را بگیرد اما ملی شان نکند و دستش در کنترل آنها کوتاه باشد. این صحبت‌ها را آدم‌های اهل می‌کنند. نخبه‌ها. نااهلان، یعنی سیاست‌مردان و زنان، گوش‌هایشان را گرفته‌اند و چشم‌هایشان را بسته‌اند و حرکاتی انجام می‌دهند که کسی نمی‌فهمد.
یکی داشت می‌‌گفت: حالا فرانسه خوب است، ملاحظه بفرمایید اسپانیا را. در اسپانیا که قوانین و حق و حقوقی در دفاع از بیکار نیست. بیکاری در اسپانیا، یعنی ورود به خیابان. منظور یعنی خیابان به جای خانه. یعنی دیروز اگر در خانه‌ات می‌خوابیدی، فردا در خیابان خواهی خوابید.
پرسیدند یعنی دیگر باید از خروج از یورو بگوییم، یعنی که دیگر تابو نیست؟ اقتصاد دان جواب داد: بله. مگر راه دیگری هم مانده‌است!
باید به فکر پولی مشترک و نه یگانه بود. یورو می‌ماند برای آلمان که گوش شنوا ندارد و همسایه‌هایش.

یونان نمی تواند قرضش را بپردازد. مدتی‌ست که می‌شنویم. خود من دو سال پیش این را شنیدم. که یونان چاره‌ای ندارد یا باید از محدوده یورو خارج شود یا اعلام ورشکستگی کند. این حرف دو سال طول کشیده‌است و امروز به گوش بعضی از سیاست‌مردان و زنان رسیده‌است. بعضی حرف‌ها طولانی‌اند.
یونان نمی‌تواند قرضش را بپردازد یعنی که پول‌های بانک‌های اروپایی پس داده نخواهد شد.

حالا هی ‌می‌روند و این یونانی‌های بیچاره را بیشتر فشار می‌دهند که صرفه‌جویی کنید، صرفه‌جویی کنید. نفس نکشید.
جامعه شناسی امروز ظهرمی‌گفت: من اقتصاد دان نیستم اما در ایسلاند، کشوری که یک میلیون نفر جمعیت هم ندارد، دو بار همه‌پرسی کردند و مردم گفتند، نمی‌خواهیم قرضمان را بدهیم. مگر ما این همه قرض بالا آوردیم؟ بعد هم گرفته‌اند و نخست وزیر را محاکمه کرده‌اند. اما این کشور حساب نیست، چون فقط چند صد هزار جمعیت دارد.

راست افراطی و پوپولیسم پشت در منتظر است. سال‌هاست که خروج از محدوده ی یورو شعار اوست. راست افراطی دارد جای خالی چپ را پر می‌کند. در هر روزگاری مردم ِ در تنگنا به هویت‌طلبی و جماعت‌گرایی روی می‌آورند.
ارتباط مردم با سیاست قطع شده‌است. یا بهتر است بگوییم ارتباط سیاست با مردم قطع شده‌است. مردم در نهایت این ارتباط را بر قرار خواهند کرد. با سیاست یا بی‌سیاست.
۱۱ سپتامبرهایی به انتظار است.

۱۲ سپتامبر




۲۰ شهریور ۱۳۹۰

چو غلام آفتابم





هم از آفتاب گویم
نه شبم
نه شب پرستم
که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم
به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم
به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم
به خرابه‌ها بتابم
بگریزم از عمارت
سخن خراب گویم

رومی

دلم می‌خواهد انقلابی بشوم. از دیوار بالا بروم



از وبلاک آینده از آن حزب‌الله

دلم می‌خواهد انقلابی بشوم. مثل جوانان مصری از دیوار‌ پاستور بالا بروم، با دو دست بازوان دکتر احمدی‌نژاد را بگیرم، زل بزنم به چشمانش که از خستگی باز نمیشود و بگویم دکتر! این بود جواب رای ما؟ دکتر! حرفی بزن، چیزی بگو. محمود جان! سه هزار میلیارد تومان! دزدگیر ۸۸! چرا ساکت شده ایی؟ احمدینژادِ شبِ مناظره با موسوی، حالاست که باید اسمها را بگویی، رسوا کنی، احمدی نژادِ میدان ولیعصر، شعارهای ما یادت میآید؟ بگو اسم مارهایی را که در آستین پرورانده ایی، دکتر! بگو.
میخواهم به او بگویم شاید بر اساس حرف عرفا؛ انسان ِ عدالت محور بتواند به مقامی برسد که “کنفیکون” کند به اذن الله، اما والله دولت عدالت محور نمیتواند اختلاس سه هزار میلیارد تومانی خلق کند… والله نمیتواند. نمیشود. دکتر! حرفی بزن. چیزی بگو….

یک هفته بی‌خبری از علی‌رضا روشن، شاعر

۱۸ شهریور ۱۳۹۰

هرم



اَلَن تعریف می‌کند. به سوی شانتروز می‌رود، از راه‌های بی‌راهه. حصار را می‌جهد. ناگهان، روبه رویش، راهبی ایستاده، در باغچه‌اش دستان بغل کرده در آستین، دیدگان به سوی زمین، ساکن.
معتقد نیستم که راهب بر چیزی متمرکز است. معتقدم که به چیزی نمی‌اندیشد. به هیچ می‌اندیشد. نتیجه دهشتناک منطقی که شکست نخورده است.

کدام جامعه هرمی از قدرت نیست؟ هر کدام از اعضایش، از بالا تا پایین، بقا‌ی‌شان را از تعلقش به سلسله‌ای دارد. هر کس می‌جنگد، چه بالا برود چه پایین بیاید. همبستگی، یک استراتژی مثل بقیه است. دشمنی، عمومی‌ست. عمارت را سر پا نگاه می‌دارد. تنها رهایی از تمایل به کشتن، زندگی راهبانه‌است: تسلیم در برابر قواعدی بنیادنشده مگر بر ایمان به ضرورت ِ قاعده‌ای شکست‌ناپذیر و حکم‌دهنده، علی‌رغم دلیلی که به آن می‌دهند: و مطلق، چرا که به رضایت، بی‌تهدید ِمجازات.
تسلیم به ظلم برای آن کس که می‌خواهد به زهد مطلق دست پیدا کند کاری از پیش نمی‌برد. برای تسلیم‌ کردن، ظالم اغلب می‌کشد. اما زنده نگذاشتن نمی‌تواند مطلق باشد مگر با فروپاشی هرم: مگر با سلطنت بر اقیانوسی از خون و منی که مارکیز دو ساد تصور می‌کند.

مارک لو بوت
ترجمه سرسری نیشابور
از کتاب زخمی به پای ادیپ

۱۶ شهریور ۱۳۹۰

جای پای پدران و مادران



دوستی داشتم. همشاگردی. ازاول دبستان با هم بودیم و بعد انقلاب شد. خانواده‌ای ندار بود. شاگرد اول. به گروهای چپ و مارکسیست پیوست و من به اینجا آمدم. یک روز مرکز، عضوبالایی را برای حل دعوای مسخره‌ای به شهرما فرستاد. داستان این بود که دختر و پسری رفته بودند کوه البته با بقیه. بعد تشکیلات به نظرش رسیده بود که این دو جوان زیادی به هم نزدیک شده اند و حرف‌هایی زده شد و. عضو بالا از شهری دیگر آمده بود که قضیه را حل و فصل کند. سن بالایی داشت. به نسبت دوست و همشاگردی من. از خانواده‌ای اشرافی بود. از دوست من خوشش آمد و ازدواج کردند. بعد دوران مخفی و دربدری شروع شد. با هم حتی نبودند. یک روز دوست مرا پدرش لو داد. و یک روز هم همسر گیر افتاد و یک روز هم اعدام شد. همشاگردی من بعد از چند سال آزاد شد. به سراغ خانواده همسر به شهرشان رفت. پدر همسر قبل از انقلاب یا در هر صورت، قبل از اعدام پسرش درگذشته بود و پسر ارثش را به تشکیلات داده بود. تشکیلاتی که از پس حفظ اعضا و هواداران بر نمی‌آمد. وقتی دختر به خانواده‌ی همسرش رجوع کرد. از بالا، یعنی از همان بالاخانه‌ی کهن اشرافی‌شان به او نظری انداختند و او را قابل ندانستند. بچه‌ای هم که در کار نبود. دختر از زندان بیرون آمده بود و چیزی نداشت. تشکیلاتی هم که دیگر نبود.درسش مانده بود و فرصت و امکانش از دست رفته بود. در هر حال او قابل نبوده بود. همه چیز، یک اشتباه بود. تشکیلات، آرمان، عشق، ازدواج.
دختر به پایتخت رفت و کاری پیدا کرد و پانزده سال پیش که من به ایران رفته بودم. در سرش فکر فرنگ را می‌پروراند. اما ماند. ازدواج کرد. بچه دار شد. طلاق گرفت. زمینی در شمال خرید و خانه‌ای ساخت. شب‌ها خواب خانه‌ی شمالش را می‌دید. یک روز به من گفت یادت می‌آید آن سوسیالیسمی را که من از آن حرف می‌زدم. رویای من، همین راه باریکه‌ای ست که از خانه من در شمال به آب می‌رسد.
شش سال پیش وقتی از او پرسیدم به کی رآی می‌دهد. خیلی در پی این حرف‌ها نبود. وقتش را نداشت. فقط گفت: حاضرم هر کاری بکنم رفسنجانی پیروز انتخابات نشود. تنها کتابی که خوانده بود کاستاندا بود و تنها کتابی که می‌خواند پائولو کوئیلو بود. از روح و خواب حرف می‌زد.

خانواده‌ی دیگری را می‌شناسم. شش فرزند. چهار پسر و دو دختر. تنها یکی از پسرها و یکی از دخترها متدینند. یکی از پسرها مارکسیست بوده و لامذهب است. سال‌ها در زندان و حتی اعدامی. همه‌شان به نوعی، غیر از دختر بزرگ‌تر امروزی. پدر و مادر از دنیا رفته‌اند و حالا باید اموال را تقسیم کنند این شش فرزند. در مملکت قانون اسلام اجرا می‌شود. یک سهم به دختران و دو سهم به پسران.
قانون اسلامی از فردیت فرزندان فراتر می‌رود. از آرمانشان، از مارکسیسمشان، از ادعایشان. از دیروزشان، از امروزشان.
اگر شما پسرانی را می‌شناسید که متعهد بر آنچه بوده‌اند و هستند، از نیمی از سهمشان گذشته‌اند، مرا خبر کنید، خوشحال خواهم شد.

اینجا که من هستم. مردمانی را می‌شناسم، ایرانی. خیلی‌ها از مبارزین چپ بودند. از تشکیلات گوناگون. کسانی در کردستان عراق بودند. هیچ‌کس، تکرار می‌کنم هیچ کس در محدوده‌ی‌امکان خویش، به آنچه که روزی بود و حتی می‌توانست جانش را در راهش قربانی کند، وفادار نماند. همه بعد از اینکه از خانه و سنت و گذشته بریدند، به همان‌ها روی آوردند. همه تقریبا پا جای پای پدر یا مادرشان گذاشتند.

۱۵ شهریور ۱۳۹۰

به بهانه یک روز بی‌خبری از علی‌رضا روشن



مجله اروپا، بزرگترین و مهم‌ترین مجله ادبی فرانسه زبان، برای سال ۲۰۱۲ شماره‌ای به ادبیات ایران اختصاص داده‌است. مجله اروپا از ۱۹۲۳ چاپ می‌شود و در تمام اروپا خواننده دارد. پس از تماسی که با سردبیر مجله حاصل شد، از ما خواست از سپهری، از کیارستمی، از روشن چند‌ین شعر‌‌ِ چاپ نشده، انتخاب کرده و ترجمه کنیم. خود پنج شعر از حجم سبز سپهری انتخاب کرده‌بود. ترجمه سپهری ما مربوط به سال‌های پیش می‌شد. اندکی تغییرش دادیم. کیارستمی اشعارش را در اختیارمان قرار داده و از میانشان انتخاب کردیم. باید با علی‌رضا روشن تماس می‌گرفتم، تا شعرهایی برایم بفرستد. حالا که نیست و هست، از ذخیره‌ای که دارم انتخاب خواهم کرد. کلمات را که نمی‌شود دستگیر کرد.
این را هم اضافه کنم که در جشنواره شعری که کتاب روشن پر فروش‌ترینش بود، در کنار پورکیا، مجله‌ی دیگری از ما اشعار چاپ نشده‌ای از او می‌خواست.

می‌گویند آنچه که هستی نباش. آنچه که نیستی باش. نیستی باش. چگونه می‌توان بود و نبود؟
وقتی هم که خیلی به بودن دیگران کار نداری، با بودنت کار دارند.
چقدر کلمات لطیفند، گاهی. نازک. نرم.

دوباره مطلبی را که در شماره آینده مجله اروپا در معرفی کتاب روشن به زبان فرانسه، منتشر خواهد شد، اینجا می‌آورم:

کلکسیون پو و پسی با مدیریت دانیل فوژراس و پاسکال ژانو در جعبههایی مقوایی مجموعههای زیبای کوچکی عرضه می کند که ما از کشفشان حظ میکنیم، آنقدر که ارائه کار ظریف است و آثار گرانقدر.
بدینگونه همراه آثار دو مؤلف تثبیت شده، ژاک آنسه و آنتونیو پورکیا، «تا تو چند شعر باقی مانده است»، از شاعری جوان- علی‌رضا روشن که تا به حال تنها در انترنت منتشر می‌شده، به چاپ رسیدهاست.
میدانیم که شعر در ایران زندهاست. که پناهیست از سانسور برای روح و از خشونت روزمره برای آنها که میخواهند هنوز بیاندیشند و خود را آزادانه بیان میکنند. شعرهای خیلی کوتاهِ عاشقانه است، با ساختمانی نرم و سبک‌‌پا، که اوراق این دفتر دوزبانه را تشکیل میدهد. بغضِ عاشقانه با طنزی به غم آمیخته یا تسخری به خود:
ما آب را
برای گریستن
نوشیدهایم

با تغزلی نازک، استعارهوار، مصاحبت عالم و یار، میان راز تاریک احساس و جسم زنانه در هالهای از نور خویش، بیان میشود:
چقدر باید شب باشم
تا تو
ماه باشی

اگر جسارت قیاس ذهنی را در سنت فرانسه داشته باشیم، این متون ما را به یاد آمیزش لطیفی از روح تلخ و شیرین ژول لافورگ و قریحه عاشقانه پل الوار میاندازد. در ایجاز عناصر، در دستگاه کلمات قصار. اما توجه داشته باشید، بدون گسستگی با روح بوستان سعدی و رباعیات خیام نیشابوری. باید گفت که خواننده از مزیدن غیرِ زمان ( خارج از زمان) لذت میبرد. در دو بیت، شاعر این مرثیه رسوب شده را به معشوق میسپارد:
در هر لحظه شعریست
شعر فراق تو

امروز چون دیروز، ناامیدی و یاس مجنون، دو باره بازدید شده، پیدر پی، از خلال بادگیر روحِ در رنج:
بر حال همه زندانیان گریستی
مگر بر من
که در تو
حبس ابد شدهام

لحن مرثیهای، نه بدون فاصلهای که نقد میکند، مهارتِ سقوط! یعنی حد و اندازه شعر با عبوری آنی از بینهایت برون تا اختصار خلوت اتاق به یاد آورده شدهاست:
باد را میخواستیم دید
جنبش پرده را
نشان دادیم

با این حال، این سبکپایی ظاهر، ژرفنای روحِ مشاهدهگرِ فرو رفته در حسنِ جهان را از خویش نمیراند:
من در برهوت
تنها نیستم
برهوت با من است
خواننده خود رها میکند تا برده شود و یا گم شود، با خوشی....

میشل مناسه

۱۱ شهریور ۱۳۹۰

معرفتِ حدود





آغاز هر سال تحصیلی، و شروع موسم کار بعد از تعطیلات، ورود کتاب‌های نو است به بازار کتاب و کتاب‌فروشی‌ها. معمولا حدود هشتصد جلد. روزگاری‌ست که همه می‌نویسند. کس و ناکس. کتاب‌های مردان سیاست، پژوهش‌ها و تحقیقات علمی، اجتماعی، اقتصادی، و بیش از همه فیکسیون. رمان. امسال کمی کمتر از معمول. در میان کتاب‌ها، چند تایی، کمی بیش از چند تایی به جنسیت، همان سکسوالیته پرداخته‌اند. منتهی، در جانبی و از جانبی دیگر. مؤلفینی از استغنا‌ گفته‌اند از پرهیز. یا بی‌اشتهایی. و این درست در زمانه‌ای‌ست که مردان و زنانی فخر ِ تعداد ِ نا‌شمارِ فعالیت‌ جنسی‌شان را می‌فروشند. همه‌پرسی‌های انجام شده، چنین روندی را، همان بی‌اشتهایی یا پرهیز را، در سنین بالا نشان نمی‌دهد و دلیل آن را مثلا پیری نمی‌داند که کهولت سن، دلیل فقدان فعالیت جنسی نیست. دلیل آن، دلیل استغنا را در اشباع باید جست و می‌جویند، تحلیل‌گران.
پورنوگرافی به خشونت مربوط است و عشق‌بازی به اشتیاق. و بی اشتیاقی، خشونت‌پرور است. دنیای پُر از پُری، اشتها را کور کرده‌است. سفره رنگین چشم را زده‌است. ذوق را نشانده‌است. شوقی نمانده‌است. بعضی بر این باورند که نتیجه سال‌های ۶۸ است.
بعضی هم به محدودیت، نه از سویی، مقامی، قدرتی، محدودیت یعنی حدی که در خود هر چیز نهفته است، اشاره دارند. رومن‌گاری گفته بود: مگر چند طور می‌توان یه عشق‌ پرداخت؟ منظور همان فعالیت جنسی‌ست. اَشکالش خیلی محدود است. خلق ِ دیگری، ربطی به اشکال فعالیت جنسی ندارد. حتی اگر هنوز برنامه‌هایی در رادیو و تلویزیون آموزشش می‌دهند. خلق‌ ِ دیگری، به ذهنیت فعال مربوط است. به لطف مربوط است و لطایفی چون شعر و موسیقی و ادبیات می‌سازندش.
بعضی ، مخصوصا پول‌دارها هر روز به سفر می‌روند. تفاوتی هم نمی‌کند به کجا. ویزای هر جا را که دادند. می روند در خیابان شانزه لیزه پاریس در کافه‌ای قهوه‌ای می‌خورند و گمان می‌کنند پاریس را دیده‌اند. وانگهی دریا و کوه و صحرا را هم در هوا می‌پیمایند. پاریس را اگر نتوانی از پا در بیاوری زیر پایت، می‌توانی بخوانی. با چشم‌هایی که دیده‌اند، نه واقعیت را، که کوچک است، ببینی. حتی اگر در خیابان شانزه‌لیزه‌اش قهوه هم نخورده باشی.

من اما از عشق فاصله می‌گیرم. حتی اگر هنوز نجوای عاشقانه‌ای را در پس گوشواره‌ام، خوش بدارم. ما زندگی می‌کنیم و این جریان، جهتی جز به سوی توهم‌زدایی ندارد. چه واژه‌ی زشتی. ما به کوچه‌های بن بست می‌رسیم و به درهای بسته. ما از گشایش‌ها به بستگی می‌رسیم. از بزرگی‌ها به کوچکی. زندگی جز حدود را زیستن چیست؟ معرفت حدود. اما چون مردمان ِ برهوت در افق بیابان، شوق مطلق را از یاد نبرده‌ایم. گنجینه‌ای زیر ماسه‌ها خاک شده. تنها در خلوت خویش، می‌گشاییمش.

خانه‌ی خانمِ د و آقای ژان - ر




یا آقای ژان - ر در خانه‌ی خانمِ د