۲۲ مرداد ۱۳۹۰

جنگی که هست



از سفر چند روزی نگذشته بود. کامنتی مربوط به مطلبی نسبتا قدیمی دریافت کردم. از ناشناس. نه ناشناسی. مطلب از من نبود.
منتظر وقت بودم تا پاسخ بدهم. اما در حال و هوای دیگری بودم. همراه آدم‌هایی بودم که از آن دنیا و کوچه‌هایش چیز زیادی نمی‌دانند و بدانند هم درکش نمی‌کنند. می‌دانستم که حال و هوایم مدتی کوتاه نخواهد پایید. می‌دانستم که آنجا زود مرا به خود خواهد خواند - خواستم بگویم سیاست، سیاست‌زدگی، اما آنجا آزمایشگاهی‌ست به نام ایران. ایران چندین سال است که آزمایش می‌کند، باکتری‌های خوب را، باکتری‌های بد را. منتهی محققین و پژوهش‌گران هی عوض می‌شوند و می‌روند و جایشان را به عده‌ای دیگر می‌دهند و بعدی‌ها باکتری های خوب و بد را دور می‌ریزند. دفترچه‌ای را هم که نتایج آزمایش‌ها در آن درج و ثبت شده پاره می‌کنند و شسته و رفته و پاک مشغول آزمایش می‌شوند و این جابجایی به انقلاب شبیه است، هر بار. آن‌وقت بعضی توقع دارند که مردم انقلاب کنند- به خیابان بیایند. و تا محقق و پژوهش‌گری بیاید و چیزی کشف کند و در تجربیاتش را در دفترش یاداشت کند، برده شده‌است. یکی از بستگانم که قبل از دوم خرداد در وزارت مسکن مقامی داشت، می‌گفت: آنچه در دوم خرداد در وزارت‌خانه روی‌داد از تکان و جابجایی در همان وزارت‌خانه در زمان انقلاب مهم‌تر بود. آنها حتی آبدارچی را هم عوض کرده‌بودند.
بعضی دلشان را خوش می کنند که خوب، همه‌مان ایرانی هستیم، عیبی ندارد.

همانطور که آن مطلب از من نبود، پاسخ به کامنت هم از من نیست. حال آن کامنت و این هم پاسخ.


«اول مسئله ا. ن. بود ولي رفت آن پشت قايم شد. دعوا راه انداخت و رفت قايم شد. آقايان به ‏جايش دعوا کردند و مشت زدند و... مسئله براي سبزها عوض شد. گفتند پس تقصير ا. ن. نيست. اين ا. ن. برود يک ا. ن. ‏ديگر مي‌آيد. بايد رفت و روده را از جاي درآورد. و اينجاست که جناب ا. ن. دوباره آمده جلو و افق‌هاي روشني از پاره ‏کردن روده نشان مي‌دهد. (هلوي با هسته خورده شده) و ملتي که سال‌هاست- به خاطر شنيده نشدن خواست‌هايش- ‏به "نه" گفتن به اين و آن وضعيت عادت کرده، راضي شود که به قيمت "نه" گفتن به وضع فعلي زير بار آتش برافروز ‏اصلي هم برود. و اين درد بزرگي است.». ... اتفاقا همه قشنگی اش همین چاست!این یک بار را شما بجه آخوندها و توده ای ها از ما و بجه های شهداداشته باشید. همه حساب سی و جندساله را یک چا تصفیه می کنیم.»

پاسخ از وبلاگ جنگی که بود
جنگی که هست:

این چند روز، بعد از انتشار اظهار نظرهای آقارضای امیرخانی درباره وقایع سال ۸۸، بعضی دوستان به تکاپوی پاسخگویی به آن برآمده اند، که شدت این عکس العمل ها و ادبیات آنها قابل تامل است؛ فکر می کنم در این باره تذکر چند نکته برای رفقا خالی از لطف نیست:

یک؛ توقع نفاق که از جماعت ندارید؟، اصرار ندارید که جماعت را از ترس یا به طمع به نفاق بیاندازید تا جای دیگر بلایی بدتر سرتان بیاید؟؛ حال با این اوصاف، اگر رضای امیرخانی همین حرف ها را، که به آن ها ایمان دارد، سال ۸۸ می زد با او چه می کردید؟ آیا در این صورت هر چند ستایش برانگیز و قابل پذیرش نباشد، اما قابل درک نیست که چرا سکوت کرده است؟

دوم؛ از او ناراحتید، که چرا امروز، وقایع ۸۸ را شخم زده است؛ در حالی که خود دایم درگیر گذشته اید؛ در حالی که یکی از اتهام های متواتر تان، برای چارمیخ کردن منتقدین تان، به درست یا غلط، به راست یا دروغ، عملکرد و تفاوت رفتاری شان در سال ۸۸ است، چرا ایشان نباید این حق را داشته باشند تا از خود دفاع کنند؟ چرا ایشان نباید امروز که بالاخره، شما کمی از شوق پیروزی پایین آمده اید، و در مواجهه با خود کرده های بی تدبیر هستید، به شما یادآوری کنند که دیروز همین ها را به شما گفته اند و مجبور به سکوت شده اند؟
با چه رویی نامه های رضا گلپور را منتشر می کردید، که فلان نیروی سیاسی را برای همین حرف ها که در جلسه ای خصوصی گفته بود مجرم می دانستید؟

سوم؛ آیا به جای ضرب و شتم رسانه ای منتقدین تان، حال که به عمق نتیجه ی عملکردتان رسیده اید و نامش را جریان انحرافی گذاشته اید؛ لازم نیست کمی تجدید نظر کنید؟ امروز که فهمیده ایم، اصل بازی هر که با احمدی نژاد، نیست با هاشمی است، طراحی چه کسی بوده است؛ اینکه خود شما نیز، امروز به زعم ایشان، به خاطر مخالفت با معجزه هزاره سوم، بازی خوردگان هاشمی خوانده می شوید. آیا امروز لازم نیست، در دشمنانی که در این قاعده از پیش تعیین شده ساخته اید کمی تجدید نظر کنید؛ آقایان! برادران سوپر بصیر! ای افسران و سرهنگان و سرتیپ های جنگ نرم!!، لازم نیست غرورتان را بشکنید، لازم نیست اعتراف کنید به اشتباه؛ دشمنان امروز و رفیقان دیروزتان، نجیب تر از این ند که با شما، چون خودتان رفتار کنند. لازم نیست اعتراف کنید که دشمن سازی های تان، در قاعده بازی غول امروزتان بوده است، اما دلیلی هم برای ادامه این دشمنی وجود ندارد. [شرح و بسط این قسمت یک رساله مفصل می خواهد، ذکر مصیبت آدم هایی که به زور از جریان خودخوانده حزب الله بیرون نگه داشتید.]
آیا زمان تجدید نظر نیست؟

چهارم؛ جریان انحرافی: از آقا وحید جلیلی سراغ قضایای جشن نیمه شعبان شهرداری احمدی نژاد و هزینه میلیاردی ش و کشیدن قضایا به بیت و رهبری را بگیرید؛ از این که مشایی غول نوظهور امروز نیست، از همان اول از احمدی نژاد خواسته می شد وی را کنار بگذارد. با چه رویی، روی آنتن تلویزیون با افتخار از حمایت فرهاد جعفری سکولار، از احمدی نژاد می گفتید، و آن را نشانه شدت مهرورزی رئیس جمهور می دانستید و مکرر تیتر و متن رسانه های تان می کردید، که امروز از نشانه های انحرافی بودن دولت را حمایت وی می دانید؟ جریان انحرافی، همان «احفظ قائدنا خامنه ای» بود که «خامنه ای» ش را فاکتور می گرفت، که هم خرِ شما را داشته باشد و هم خرمای …

پنجم؛ برادران، بیایید بی تعارف باشیم؛ مشکل شما مشخص است. موقعیتی یافته بودید که دولت تک حزبی تان را حاکم کنید، منتقدین هم جناح تان را با برچسب بی بصیرت تخت دیوار کوبیدید؛ و انتقام دولت اصلاحات و خفقان ش برای حزب الله را از قرتی بچه های فوکولی کافه های خیابان انقلاب گرفتید. سرمست از قدرت یک شبه تان می تاختید؛ کسی از شما نپرسید چهارشنبه بعد انتخاب چه گذشت؟؛ آنروز که نمایندگان رهبری میرحسین را قانع کردند در برنامه زنده تلویزیونی طرفدارانش را به آرامش دعوت کند و حتی وقت برنامه نیز به او ابلاغ شد؛ چه شد، چه گذشت که برنامه بهم خورد؟ چه کسانی برای بازی هیجان انگیز حذف صد در صدی رقیب، رهبری را سپر خود کردند؟ چگونه پروژه ی چهارشنبه را مسدود کردند تا رهبری چاره ای جز خطبات ۲۹ خرداد نداشته باشد؟
مشکل شما این است، که این بازی به هم خورد؛ زیر یک پتو که رفتید، انشعاب کردید؛ در میزان بی بنیگی شما و ایشان تفاوت زیادی نیست؛ آن زمان که از ستاد لاریجانی ها رنگ عوض کردید، احمدی نژادی شدید، و از سردبیر رسانه ای می رفتید که رئیس سازمان جوانان شیراز شوید و از یک وبلاگ خبرنگاری به فلان جا رسید و … . چون شما زیادند؛ آنچنان که آنان که جریان انحرافی شان می خوانید؛ کوتوله هایی بودند که در زمان جنگ، حداکثر لطف شان، درآوردن لیست مایحتاج جبهه ها بود، و بعدها از بسیجی ها بسیج تر شدند؛ آنان که از فرط ناکارآمدی هیچ گاه جایگاهی مهم نیافتند (همه جا که دولت نبود، سپاه، شوراها، بیت، مجلس؛ کوتاه بودند، خیلی کوتاه)، به انتقام سالها از سلف خود ایستادند. آنان که از سردبیری یک روزنامه ضعیف و امنیتی –صفار هرندی- به وزارتی رسیدند که به گواه خود وحید جلیلی در آن شب سرد در فرودگاه مهرآباد، صد رحمت به مهاجرانی که حداقل یک فیلم جاودان چون بازمانده برای فلسطین از آن بیرون آمد.
درد شما، درد قدرت است؛ شما خود جریان انحرافی هستید.

ششم؛ در پایان درباره امیرخانی بیایید رو راست باشیم؛ شما امیرخانی را بزرگ نکردید، شما مصرف کننده تولیدات امیرخانی بودید؛ بسیاری از شما نوفرهیختگان، برای آشتی با فرهنگ مدیون «منِ او»، «از به» و «ارمیا» هستید. حوزه هنری هنوز برای کتاب «منِ او» به امیرخانی بدهکاری دارد، که وی باقی کتاب هایش را از بخش خصوصی منتشر کرد؛ امیرخانی، کوتوله نبود، توانش را داشت که امیرخانی شد؛ اگر به کسی مدیون باشد، بعد از استعدادش، به حاج آقا جواد اژه ای است (که ما هم برای اعتماد به نفس امروزمان مدیون اوییم)؛ اویی که به امیرخانی ها اول بار اعتماد کرد و قابله ی تولد ارمیا در نشر سمپاد شد؛ امثال شما توان داشتید، از شدت حسد اجازه تولد امیرخانی ها را نمی دادید.
بسیاری از شما، سطح فرهیختگی تان را مدیون یادداشت انتقادی از زاویه فرهنگ و اجتماع امیرخانی علیه دولت اصلاحات در لوح هستید. اگر خواست شما موثر بود، حسین قدیانیِ با ادب، امروز امیرخانی بود و شمقدری حاتمی کیا می شد.
امروز اگر امیرخانی ها و شجاعی ها و حاتمی کیاها اجازه ظهور داشتند، سطح دغدغه های شما از شدت بی فرهنگی و عدم اطلاع از هنر و معماری به کشف فراماسونری در مثلث و دایره های در و دیوارها تنزل پیدا نمی کرد؛ چه دنیای جالبی است، هر چند که ملاک حال فعلی افراد است؛ اما چگونه است که آنچنان که جنگ نرفته ها، از بسیجی ها بسیجی تر شدند؛ منتقدین بنیادین اصلاحات، امیرخانی ها، افروغ ها و خوش چهره، به دلیل انتقاد از دولت نهم، آنچنان بر زمین کوفته شدند که حتی … بگذریم؛ شما خوبید برادران؛ شما خیلی خوبید.


در وبلاگ ایشان، پایان مطلب، به مطالبی، صحبت‌های رضا امیرخانی و پاسخ به وی، ارجاع داده شده است. اگر مشتاقید.

هیچ نظری موجود نیست: