۲۰ مرداد ۱۳۹۰

فستیوال شعر



خانه بعد از دو روز اندازه‌های واقعی‌اش را باز یافت. ما نبودیم کوچک شده بود.

گربه مانده بود. گربه قلمرو را به صاحبان ترجیح می‌دهد- کلی‌گویان گفته بودند. آنان که نام خاص نمی‌دهند. خانه مانده بود و ما رفته بودیم و خانه بی‌ما خانه نبوده‌ بود. همسایه به گربه غذا داده بود. اس ام اس ماقبل آخر می‌گفت که گربه سرفه می‌کند. گربه اگزما گرفته است. اس ام اس آخر می‌گفت که گربه گریه می‌کند. به سین گفتم تلفن کن. با او حرف بزن. شاید آرام گرفت.
گفته بودم اینقدر گربه را به خودشان آلوده نکنند.

بچه گفت: این چیست؟
گفتم: کتاب.
گفت: برای خوابیدن است؟
گفتم: برای خواب دیدن.
پدر همه خواب‌هایش را به جان بچه ریخته بود.
بچه به شکل و ناشکلی آرزوها و بغض‌های پدر بود.
پدر تا بچه بیاید دوست نمی‌داشت. پدر خودش را دوست می‌داشت و بچه امتداد او بود.

پیر بود. مثل پیرمردِ افغان سوارانِ ژوزف کسل، وقتی در آغاز کتاب، پر از آرتروز، به زمین که می‌شد، بلند شدنش با خدا بود که نبود. زانویش خم می‌شد. تا می‌شد. پیکرش را تاب نمی‌آورد. پنجه‌اش به تن نمی‌رسید. خانم د می‌خاراندش. با روغن‌های گیاهی دردش را تسکین می‌داد. خانم د می‌گفت که نمی‌گذارد بیشتر از این درد بکشد. خلاصش خواهد کرد.

مجسمه سازی را دیدم. صنعتگر تا آفریننده. که چیزهای نامفید می‌ساخت. مطرب، نقاش. در تمام سفر آدم‌ها چیزهای نامفید می‌ساختند. مثل شعر. بودلر گفته بود که شعر از نان شب واجب‌تر است. مثل نظام که از نماز. نگفته بود این را اینطور. گفته بود بی نان می‌شود، بی‌ شعر نمی‌شود. مولوی هم گفته بود بی تو نمی‌شود. با شعر گفته بود. به شعر گفته بود. شعر گفته بود. روشن گفته بود- در جایی خواندم، مولوی با شعر خواسته بود چیزی بگوید اما شعر مانده بود و نه آنچه خواسته بود بگوید. که شعر ظرف است و ظرف باقی مانده. خوب، اولین سازنده ظرف آدم بود.
شدن‌ها و نشدن‌ها با هم فرق می‌کند. واجبات.
اعتصاب کنندگان، اعتصاب نان می‌کنند. هیچ زندانی حاکم را به نخواندن شعر تهدید نمی‌کند. به خواندن شعر به زندان می‌افتند. شعر حاکم را تهدید می‌کند. سهم رمبو در آدم - رومن گاری می‌گفت. چه موجود غریبی‌ست این آدم.

بیست و چند روز تصویری از احمدی نژاد ندیدم. راستش را بخواهید وجود مشایی را از یاد بردم. سارکوزی را فراموش کردم. فهمیدم که می‌شود بی آنان به سر برد. فهمیدم که اگر هیچ منبع و منشا تصویری نداشته باشی، نه تلویزیون و نه رادیو و نه البته رایانه- تصویر تنها با چشم ساخته نمی‌شود، قدرت‌ و دولت مندان نخواهند بود. که همه و هر رسانه‌ای در همه و هر جا مرکب آنان است. هستند چون تلویزیون و رادیو روشن است. و شعر در رادیو و تلویزیون جا ندارد. شعر در جایی دیگر به سر می‌برد. ساخته می‌شود.

خانم د گفته بود بیایید از مولفینتان دفاع کنید. ترجمه کافی نبود باید وکالت می‌کردیم. مترجم وکیل مدافع مولف است.
بیایید از رویداد آب بگویید. مترجم عبور دهنده است. از این سو به آن سوی آب.
فستیوال شعر بود. انتشاراتی‌ها آمده بودند و شعر می‌فروختند. یک هفته در روستایی در جنوب، جشن. سرور ِ شعر. شاعران آمده بودند. شعرشان را می خواندند.
یک هفته کتاب‌های شعر را ورق زدم. با انتشاراتی‌ها گفتگو کردم. از کسادی شعر می‌نالیدند. دست شاعری عرب را فشردم. به شعر شاعر کُروآت گوش دادم. به خانم د گفتم: در ایران شعر جای زندگی را می گیرد. شما از برای چه شعر می‌گویید. شما که زندگی می‌کنید؟ شعرهایی از سر سیری، شعرهایی از سر گرسنگی. ظرف‌هایی پر از گرسنگی. ظرف‌هایی پر از سیری.
شعر جای خالی زندگی‌ست. ظرفِ نیست است. شعر ناممکنی و نامجالی زندگی‌ست. شعر حد آدمی‌ست، بیانش. مثتوی با جدایی نی از نیستان آغاز می‌شود. بعد کسی در نی می‌دمد. بعد صدایی خوش می‌آید. بعد جای خالیی پر می‌شود.
چرا در غرب این‌همه آفریننده هست؟ چون خدایشان مرده؟
می‌گویند آن‌کس طبیعت را می‌بیند که از آن دور آفتاده باشد. تبعیدی. نقاش، یک تبعیدی است. شعر می‌خواهد ما را به اصل خویش نزدیک کند. « و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.»

در کنار ما پسری با شعرش شراب می فروخت. بطری‌های شرابش بیش از شعرش فروخته شد. حافظ که بفروشی هم شعر فروخته‌ای و هم شراب. عوضش گناه نمی‌کنی. از اول دیوان تا پایانش از می و قدح و پیاله و سبو و ساقی و لب لعل و ارغوان مست شده ای و نه ذره‌ای دچار گناه. ادبیات همین است. تمام بغض و رویایت را تمام خواب و کابوس‌هایت را در آن بریز، بکُش، بیامیز با هر کس و ناکس. اگر سانسورچی‌ها می‌دانستند، می‌گذاشتند مردم حرف بزنند.

فستیوال شعر تنها مجال ممکن آشنایی شعر با مردم است. سفره‌ای‌ست گسترده میان کتاب و آن‌ها. باید به علی‌رضا روشن بگویم آخرین نسخه کتابش را دختری یازده ساله خرید. از آسیای شرق دور بود. البته فرانسوی. از کنار سفره رد شد. لقمه را برداشت. چند شعر خواند. دامن مادرش را کشید. پول خواست. داد و رفت.

هیچ نظری موجود نیست: