۷ شهریور ۱۳۹۰

ده سالگی ِ یازده سپتامبر



سال ۱۹۸۹، دویست سال از انقلاب فرانسه گذشته بود و فرانسه سالگردش را جشن گرفته بود. همچون که بعد از دفن جسدی، به دور هم جمع می‌شویم. و عصر انقلاب‌ها گذشته بودند. فرانسویان می‌گفتند. مبارزات طبقاتی فرو نشسته بود. لیبرالیسم آزاد شده بود. دوران حقوق بشر سر رسیده‌ بود. طبقات مشکلی با هم نداشتند. آشتی کرده‌ بودند. فرهنگ‌ها با هم مشکل داشتند.

رومن گاری گفته بود: «مسیحیت مسیح را باخته بود و کمونیسم از فقدان مسیح ِ مسیحیت سر برآورده‌ بود.» مسیح آرمان بود و کمونیسم ایدآل و حالا دنیا از ایدئولوژی خالی شده بود. جای خالی‌اش‌را سودای پول پر کرده‌ بود. کاپیتالیسم بی‌افسار.


اریک جان هوبسبام تاریخ‌پژوه و تاریخ‌نگار انگلیسی و به اعتقاد عده‌ای تاریخ‌دان، بزرگ‌ترین تاریخ‌نویس حاضر که روزنامه‌نگارانی او را ستایش‌گر بنیادگرایی نامیده‌اند و کتاب‌هایش از جمله عصرِ نهایت‌ها به سی و هفت زبان و به فارسی هم در ایران ترجمه شده است، از فقدان مانعی در برابر کاپیتالیسم غربی می‌گوید. سقوط اتحاد جماهیر شوروی. مارگریت تاچر گفته بود، دیگر هیچ مانعی در برابر راهمان نیست. دیگر آلترناتیوی نیست. و کاپیتالیسم تاخته بود، بی مانعی بر سر راهش. تاریخ ِ قرن بیست و یکم او با انقلاب‌های ۱۹۸۹ آغاز می‌شود.


پیر لوژاندر می‌گوید: «با زور نمی توان چیزی را که باید فتح شود، تحمیل کرد. دمکراسی فتح غرب بود، تا زمانی که به پادگان بی بند و باری تبدیل شد. از نقطه نظر من میان ایدئولوژی بی بندوباری و لیبرالیسم ِ بی دروپیکر هم‌دستی هست. توجه داشته باشید که بعد از فروپاشی دیوار برلن هاروارد بیزنس روویو مقاله‌ای با این عنوان منتشر کرد:« دمکراسی اجتناب ناپذیر است.» بعد از این شما دمکراسی را چون بیزنس تحمیل می کنید، حتی در مقام تهدید.»


دو تصویر با من است، چند روزی‌ست. رادیو، سالگرد یازده سپتامبر را به یاد می‌آورد. دهمین سال‌گرد یازده سپتامبر. می‌گویند دنیا عوض شد. می‌گویند تاریخ است. که واقعه، تاریخ است. اگر در زندگیتان واقعه‌ای ندارید، تاریخ ندارید. در تاریخ نیستید، برون آنید. احمدی‌نژاد خواست ما را وارد تاریخ کند. هولوکوست تنها فاجعه نیست. تاریخ است. ما در تاریخ نقشی نداشتیم. می‌خواهد نقشمان بدهد. باید چسبید به بزرگترین واقعه قرن بیستم. آویزانش شد. تا به حساب آمد.

دو روز قبل از یازده سپتامبر احمد شاه مسعود کشته می‌شود. چندی قبلش آمده بود اینجا. تحویلش نگرفتند. آمده بود بگوید که افغانستان تنها افغانستان نیست. مشکل افغانستان، مشکل دنیاست. صدایش را نشنیدند. رفت و کشته شد.

آن دو تصویر یکی «اینجا»ست. تصویر جامه‌ی عروسی‌ست. اما نه بر قامت زنی. یکی از بزرگترین خانه‌های مد، چندی پیش از پسری اگر اشتباه نکنم آمده از اروپای شرقی، با هیبتی نه مردانه. مانکنی، برای جامه‌های زنانه استفاده کرده بود. برتن او جامه‌ی عروسی دوخته بود.
تصویر دیگر «آنجا»ست. افغانستان. گروهی خبرنگار به افغانستان رفته‌اند، از اینجا. بچه‌ها نشان داده می‌شوند. مردان. مردان حرف می‌زنند. از دور چادری پیداست. چادر زنان. منظور خیمه است. خبرنگاران می‌خواهند زنان را ببینند. به چادر نزدیک شوند. مردان نمی‌گذارند. ما می‌دانیم که زنان درون چادرند. ما فقط می‌دانیم. چادری به توان دو.

این دو تصویر شوک تمدن‌‌هاست؟ برخورد فرهنگ‌هاست؟
دین بر جدایی زن و مرد تاکید می‌کند. روانشناسان بر جدایی دو جنس تاکید می‌کنند. حقوق‌دانان بر جدایشان تاکید می‌کنند. اختلال و پریشانی در جنسیت ترسناک است. آنقدر که می‌گویند آقای خمینی دستور یا فتوای آزادی عمل جراحی و تغییر جنسیت را داد. که رفع ِ آشفتگی شود. که تضاد‌ها بمانند. که مخالف باشد. که هر چه را نقیضی باشد. که من، غیر داشته باشد. آقای خمینی این‌ها را از خویش نیاورده بود. او وارث دانشی بود که از خلال قرن‌ها ساخته شده بود. ادیان. که بیش از همه از وحشت انسان پی ریخته شده‌ است. از وحشت‌‌ِ از هم پاشیدن. فروریختن . اجتماع را از دست دادن. بقا. بشریت. نه بشر. او نگهبان این دانش بود و اندیشه‌ای از چیستی اجتماع داشت. وسوسه‌ی حکومت. حکومت مدرن. Etat. وارثان یا نگهبانان، همه بر چرایی دانششان واقف نیستند. دانششان اصل است. اساس است و پایه است و آیه است و همین است که هست.

پیرلوژاندر می‌گوید: «کارکرد مردم‌شناسانه Etat، بنیان‌گذاری عقل است، پس یعنی انتقال ِ اصل نامتناقض ( غیر قابل تکذیب)، پس یعنی متمدن کردن فانتاسم. Etat در عقلانیت غربی، معادل توتم است در جامعه‌ی بی Etat. در افریقا، بالاتر از فرد هم هست که شاید در خانه ما در حال موت است.
امروز هر کس می تواند عقل خویش را بسازد، به محض اینکه فانتاسم مقدم شد و قانون تنها، ماشینی است که عمل‌کرد اجتماعی را ثبت می‌کند.
من، در افریقا، برابری همه در مقابل زندگی بازنمایی شده را کشف کردم: Etatی غربی تنها شکل گذرای این زندگی‌ست. سوژه نهادین تولید می‌کند، با ضمانت ِ اصل ِ عالم‌گیر نامتناقض (غیرقابل تکذیب): یک مرد، یک زن نیست، یک زن، یک مرد نیست: بدینگونه دسته‌بندی نَسَبیت، خود را بازسازی می‌کند.»


افغانستان تا قبل از هجوم شوروی و حتی بعد از آن، مقاومتِ مجاهدین، غرب را افسون می‌کرد. چادری- نقاب ِ زنانش در کنار رقص درویش‌ها و لباسشان جزو زیبایی و زیبایی شناسی بود. کتاب‌های مجلل عکاسی ِ عکاسان ِ غربی را جلا می‌داد. سواران ژوزف کسل را اگر خوانده باشید، ستایشی‌ست از اسب - مردان. مردانه. بهشتی‌ست در به روی زن بسته. مردانش شعر فروغ را به خاطر می‌آورند:

معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواری‌ست
گوئی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست


معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تأیید می‌کند

او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نا مسکون
او پاک می کند
با پاره‌های خیمه مجنون
از کفش خود، غبار خیابان را


معشوق من
همچون خداوندی، در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبائی


او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی....

غربیان به دنبال ِ معشوقان ازلی خود بدانجا می‌رفتند. آن‌‌که به جسمشان جوانی و طراوت می‌بخشید و جانشان را بیدار می‌کرد. شیرینی زبان فارسی را در افغانستان می‌چشیدند. گرفتار می‌آمدند. می‌ماندند. کسانی حتی سوار بر اسبان چوبین خود، می‌مردند. خود می‌کشتند. نه پای رفتن داشتن و نه پای ماندن. بعد از کشف نفت، عربی دیگر خوشبخت نبود- عربی ِ خوشبخت نامی بود که غربیان و شرق‌شناسان و مردم‌شناسان به عربستان، به یمن سبز آن زمان داده‌بودند. از زمان رمبو مدت‌ها گذشته بود. لورانس دیوانه شده بود. مسینیون مرده بود، عربی را دیگر شاعر و عاشق و جاسوسی به خود نمی‌کشید. مرد یمنی، بن لادن هم به سراغ ِبکارت ِ افغانستان رفته بود.
افغانستان زمین بکری بود. حتی مردم‌شناسان از مردمان وحشی در کوه‌های سر به فلک کشیده‌اش خبر آورده بودند. به شهادت مردمان خود افغانستان. همانجا که مدتی فرارگاه بن لادن شد، شاید. شاید آن مردمان وحشی که از تاریخ تمدن تا تاریخ ِ یازده سپتامبر، جان و روح و روان سالم به در برده بودند، زیر بمب‌های ایالات متحده امریکا منقرض شدند.
این شوک تمدن‌ها نیست. برخورد آهن و آتش است و نابودی آن دیگری.

دو تصویر با من است. بر خورد دو تصویر. یکی جدایی است، دوری، جدایی ِ دو . و یکی، نزدبکی، یکی کردن ِ دو. یکی ترس است و یکی فانتاسم.
از جدایی دو جنس درمهد کودک نمی‌گویم. باطنی به ظاهر در آمده. متون مقدس شکست خورده است. وارثان ِ دین، حجاب باطن شده‌اند و پروای ظاهر دارند. کسی تآویل نمی‌کند. اصل ناپیدا و ناپدید است. بدون تآویل متون می‌خشکند و می‌ریزند و می‌پاشند. و وارثان علت وجودی خود گم می‌کنند. حجتی نخواهند بود. حکومت، قدرت است و قدرت، نقطه پایان تآویل.
و حکومت در معنای مدرن آن بنیان‌گذاری عقل است، پیر لوژاندر می‌گوید.


فانتاسم، یعنی تولیدات خیال که با آن «من» می‌خواهد از تسلط واقعیت بگریزد. در پزشکی، وهم نامیده می‌شود. در معنای جاری آن به معنی تثبیت ذهنی ست. یا باوری غیر عقلانی که بعضی موارد می‌تواند به اعمالی افراطی بیانجامد. در محدوده سکسوآلیته فانتاسم یک سناریوی اروتیک است. خیالبافیی که می‌تواند به واقعیت بنشیند. یا به وسیله مذهب یا خود سانسور شود. در فرانسه قبل از کشف روان‌شناسی، مترجمان متون فروید، واژه آلمانی fantasie را به معنی ظرفیت تصور و خیال و phantasie را به معنی وهم ترکیب کرده و فانتاسم را ساختند.

۲ نظر:

Mori گفت...

عالی بود نیشابور عزیز

نیشابور گفت...

ممنون از لطف نظر شما موری عزیز!