۲ شهریور ۱۳۹۰

یک نامه به یک زندانی



دیرگاهی است که از تو خبری
نرسیده است به من،
و ز هر دوست که می پرسمت از حال درون
ننگریده‌ست به من.


از برای این است
شب و روز تو در آن تنگ حصار
و شب و روز من اندر دل این باز حصاری (که به ظاهر نه چندان زندانی است
همه با رنج و تعب می‌گذرد.


می‌سراید جرسی. آری. تنها گوش می‌خواهد از ما.
گر در امید فراوان هستیم
یا به یآس بیمر.
حوصله نارس ماست
آنکه می‌گوید «کس نیست به راه»
همچو راهی متروک،
کز میان خس و خاشاک بیابان شده گم.
مرد زندانی تنهاست.


ای دلاویز من. ای همره. همفکر عزیز!
همچنان صبح دل‌افروز خیال تو تمیز!


در دل این شب کاین نامه مرا در دست است
مانده در جاده‌ی خاموش چراغ
هر کجا خاموشی است.
باد می‌کاود با رخنه‌ی راه
راه می‌پیچد در خلوت باغ.
آن زن بیوه، که می‌دانی کیست،
سرخود دارد در دست.
و سگش ( کاش چو سگ آدمی ای داشت وفا)
پیش او خوابیده‌ست.
نجلا روی حصیرش در اطاقش تنها
«هفت پیکر» می‌خواند.
گاهی او شعر مرا
که زبر دارد با من به زبان می‌راند.
من به او می‌گویم:
- نجلا ! گریه نکن.
صبح نزدیک شده ست.
با دلاویزی خود دل افروز،
آن سفر کرده می‌آید یک روز.»

زنده باشی تو. به دل می‌طلبم.
مطلبی نیست دگر.
بچه ها سالم هستند...



نیما
از شعر یک نامه به یک زندانی


هیچ نظری موجود نیست: