۳۰ مرداد ۱۳۹۰

در پوستی که خانه کرده‌ام




آخرین فیلم آلمودووار« در پوستی که خانه‌کرده‌‌ام» ماجرای ظاهر و باطن است. داستان پزشک جراح زیبایی‌ست، موفق در کارش. زنش در سانحه اتومبیل به شدت می‌سوزد و او که زن را هنوز زنده از شعله‌ها بیرون می‌کشد، به بالینش می‌نشیند و آینه‌ها را از در و دیوار بر می‌کند تا زن که از صورت آدمیزاد خارج شده‌است، خود نبیند. روزی دختر ِ زن در باغ به آواز می‌آید. صدای آوازش زن را از خواب طولانی و بستر برمی‌خیزاند و به سوی پنجره می‌کشاند. پنجره می‌گشاید، صورت خود را در قاب شیشه‌ای می‌بیند و سیرتش صورتش را تاب نمی‌آورد و خود از پنجره پرت می‌کند، به پای دختر آوازخوان. دختر ِ شاهد بر نمی‌تابد آنچه را که دیده‌است. ناخوش می‌شود. دوا و درمان.
روزی، نه شبی در میهمانی، با قدم‌های پسری به راه می‌افتد. پسر پر از داروهای خوشحال کننده و بدحال کننده قصد دختر می‌کند. پدر سر می‌رسد. دختر از این قصد آمیزش ناخواسته جان سالم بدر نمی‌برد- در زبان فارسی به تجاوز شده می‌گویند بی سیرت. بی سیرت یعنی بی‌آب‌رو. آب رو. رو همان صورت. دختر خود را از پنجره پرت می‌کند. پدر- پزشک، پسر را که شاگرد حجره مادری‌است که جامه‌های زنانه دست دوم می‌فروشد، می‌دزدد، زندانی می‌کند. جنسیتش را تغییر می‌دهد. جنس ِ دیگر. صورتش را به صورت همسر- دختر هم شبیه مادر است. پوستی می‌سازد مقاوم از سوختگی و نیش حشرات. پسر- زن مقاومت می‌کند. لباس زنانه نمی‌پوشد. لباس‌ها را تکه تکه می‌کند. روزها می‌گذرد. زن- پسر تن می‌دهد. خداوندگار هم عاشق مخلوق خویش گشته‌است. تا روزی که زن، عکس پسر- آنچه که بوده‌است، ظاهر خود را، می‌بیند و با آن به درون می رود. خالق خویش، مرد- پزشک را می‌کشد ، به سوی حجره مادر می‌رود، به سوی مادر می‌رود که او به صورت می‌شناسد و به جایش نمی‌آورد.
فیلم زیبا نیست. به استادی ساخته شده. داستان بهانه است. ظرف است. صورت است. برای داخل شدن. به درون رفتن . آنچه آلمودووار می‌خواهد بگوید. سیرت. آنچه او می‌خواهد بگوید، به قدمت زمان است یا چون فرانسویان می‌گویند کهنه و کهن چون شب ِ زمان. درون و برون. ظاهر و باطن. باطن مهم است. اما از ظاهر است که به باطن می‌رویم. صورت هویت ماست. یک گل غیر از بویش فقط ظاهر است. آهو ظاهر است. باطن آهو چیست. گوشت او. ما از ظاهر آهو و گل تخیلات و تصوراتمان را می‌سازیم. مااز ظاهر آهو به سراغ تصورات و تخیلات خود می‌رویم. به سراغ خودمان می رویم. به درون سیر می‌کنیم. پسر که به مادر باز می‌گردد. مادر پسر را نمی‌شناسد. صورت پسر آن نبوده‌است. پسر نشانی می‌دهد. مادر برای شناخت پسر به صورت او محتاج است.
دیگر، همان آلمودووار است و اسپانیا و رنگ قرمز و زرد.
دیگر، آلمودووار است و همدستی مادران و پسران- مادران وفرزندان. پزشک مادری دارد که همدست اوست.
نقش هر دو مادر را- مادر پزشک و مادر پسر- زن را بازیگران قبلی آلمادووار در همان نقش مادر بازی می‌کنند.
آلمودووار است و مشکل بغرنج جنسیت. او فیلم‌ساز اهالی حاشیه‌ی اجتماع است. راوی قصه‌های آن‌هاست.

هیچ نظری موجود نیست: