۷ شهریور ۱۳۹۰

ده سالگی ِ یازده سپتامبر



سال ۱۹۸۹، دویست سال از انقلاب فرانسه گذشته بود و فرانسه سالگردش را جشن گرفته بود. همچون که بعد از دفن جسدی، به دور هم جمع می‌شویم. و عصر انقلاب‌ها گذشته بودند. فرانسویان می‌گفتند. مبارزات طبقاتی فرو نشسته بود. لیبرالیسم آزاد شده بود. دوران حقوق بشر سر رسیده‌ بود. طبقات مشکلی با هم نداشتند. آشتی کرده‌ بودند. فرهنگ‌ها با هم مشکل داشتند.

رومن گاری گفته بود: «مسیحیت مسیح را باخته بود و کمونیسم از فقدان مسیح ِ مسیحیت سر برآورده‌ بود.» مسیح آرمان بود و کمونیسم ایدآل و حالا دنیا از ایدئولوژی خالی شده بود. جای خالی‌اش‌را سودای پول پر کرده‌ بود. کاپیتالیسم بی‌افسار.


اریک جان هوبسبام تاریخ‌پژوه و تاریخ‌نگار انگلیسی و به اعتقاد عده‌ای تاریخ‌دان، بزرگ‌ترین تاریخ‌نویس حاضر که روزنامه‌نگارانی او را ستایش‌گر بنیادگرایی نامیده‌اند و کتاب‌هایش از جمله عصرِ نهایت‌ها به سی و هفت زبان و به فارسی هم در ایران ترجمه شده است، از فقدان مانعی در برابر کاپیتالیسم غربی می‌گوید. سقوط اتحاد جماهیر شوروی. مارگریت تاچر گفته بود، دیگر هیچ مانعی در برابر راهمان نیست. دیگر آلترناتیوی نیست. و کاپیتالیسم تاخته بود، بی مانعی بر سر راهش. تاریخ ِ قرن بیست و یکم او با انقلاب‌های ۱۹۸۹ آغاز می‌شود.


پیر لوژاندر می‌گوید: «با زور نمی توان چیزی را که باید فتح شود، تحمیل کرد. دمکراسی فتح غرب بود، تا زمانی که به پادگان بی بند و باری تبدیل شد. از نقطه نظر من میان ایدئولوژی بی بندوباری و لیبرالیسم ِ بی دروپیکر هم‌دستی هست. توجه داشته باشید که بعد از فروپاشی دیوار برلن هاروارد بیزنس روویو مقاله‌ای با این عنوان منتشر کرد:« دمکراسی اجتناب ناپذیر است.» بعد از این شما دمکراسی را چون بیزنس تحمیل می کنید، حتی در مقام تهدید.»


دو تصویر با من است، چند روزی‌ست. رادیو، سالگرد یازده سپتامبر را به یاد می‌آورد. دهمین سال‌گرد یازده سپتامبر. می‌گویند دنیا عوض شد. می‌گویند تاریخ است. که واقعه، تاریخ است. اگر در زندگیتان واقعه‌ای ندارید، تاریخ ندارید. در تاریخ نیستید، برون آنید. احمدی‌نژاد خواست ما را وارد تاریخ کند. هولوکوست تنها فاجعه نیست. تاریخ است. ما در تاریخ نقشی نداشتیم. می‌خواهد نقشمان بدهد. باید چسبید به بزرگترین واقعه قرن بیستم. آویزانش شد. تا به حساب آمد.

دو روز قبل از یازده سپتامبر احمد شاه مسعود کشته می‌شود. چندی قبلش آمده بود اینجا. تحویلش نگرفتند. آمده بود بگوید که افغانستان تنها افغانستان نیست. مشکل افغانستان، مشکل دنیاست. صدایش را نشنیدند. رفت و کشته شد.

آن دو تصویر یکی «اینجا»ست. تصویر جامه‌ی عروسی‌ست. اما نه بر قامت زنی. یکی از بزرگترین خانه‌های مد، چندی پیش از پسری اگر اشتباه نکنم آمده از اروپای شرقی، با هیبتی نه مردانه. مانکنی، برای جامه‌های زنانه استفاده کرده بود. برتن او جامه‌ی عروسی دوخته بود.
تصویر دیگر «آنجا»ست. افغانستان. گروهی خبرنگار به افغانستان رفته‌اند، از اینجا. بچه‌ها نشان داده می‌شوند. مردان. مردان حرف می‌زنند. از دور چادری پیداست. چادر زنان. منظور خیمه است. خبرنگاران می‌خواهند زنان را ببینند. به چادر نزدیک شوند. مردان نمی‌گذارند. ما می‌دانیم که زنان درون چادرند. ما فقط می‌دانیم. چادری به توان دو.

این دو تصویر شوک تمدن‌‌هاست؟ برخورد فرهنگ‌هاست؟
دین بر جدایی زن و مرد تاکید می‌کند. روانشناسان بر جدایی دو جنس تاکید می‌کنند. حقوق‌دانان بر جدایشان تاکید می‌کنند. اختلال و پریشانی در جنسیت ترسناک است. آنقدر که می‌گویند آقای خمینی دستور یا فتوای آزادی عمل جراحی و تغییر جنسیت را داد. که رفع ِ آشفتگی شود. که تضاد‌ها بمانند. که مخالف باشد. که هر چه را نقیضی باشد. که من، غیر داشته باشد. آقای خمینی این‌ها را از خویش نیاورده بود. او وارث دانشی بود که از خلال قرن‌ها ساخته شده بود. ادیان. که بیش از همه از وحشت انسان پی ریخته شده‌ است. از وحشت‌‌ِ از هم پاشیدن. فروریختن . اجتماع را از دست دادن. بقا. بشریت. نه بشر. او نگهبان این دانش بود و اندیشه‌ای از چیستی اجتماع داشت. وسوسه‌ی حکومت. حکومت مدرن. Etat. وارثان یا نگهبانان، همه بر چرایی دانششان واقف نیستند. دانششان اصل است. اساس است و پایه است و آیه است و همین است که هست.

پیرلوژاندر می‌گوید: «کارکرد مردم‌شناسانه Etat، بنیان‌گذاری عقل است، پس یعنی انتقال ِ اصل نامتناقض ( غیر قابل تکذیب)، پس یعنی متمدن کردن فانتاسم. Etat در عقلانیت غربی، معادل توتم است در جامعه‌ی بی Etat. در افریقا، بالاتر از فرد هم هست که شاید در خانه ما در حال موت است.
امروز هر کس می تواند عقل خویش را بسازد، به محض اینکه فانتاسم مقدم شد و قانون تنها، ماشینی است که عمل‌کرد اجتماعی را ثبت می‌کند.
من، در افریقا، برابری همه در مقابل زندگی بازنمایی شده را کشف کردم: Etatی غربی تنها شکل گذرای این زندگی‌ست. سوژه نهادین تولید می‌کند، با ضمانت ِ اصل ِ عالم‌گیر نامتناقض (غیرقابل تکذیب): یک مرد، یک زن نیست، یک زن، یک مرد نیست: بدینگونه دسته‌بندی نَسَبیت، خود را بازسازی می‌کند.»


افغانستان تا قبل از هجوم شوروی و حتی بعد از آن، مقاومتِ مجاهدین، غرب را افسون می‌کرد. چادری- نقاب ِ زنانش در کنار رقص درویش‌ها و لباسشان جزو زیبایی و زیبایی شناسی بود. کتاب‌های مجلل عکاسی ِ عکاسان ِ غربی را جلا می‌داد. سواران ژوزف کسل را اگر خوانده باشید، ستایشی‌ست از اسب - مردان. مردانه. بهشتی‌ست در به روی زن بسته. مردانش شعر فروغ را به خاطر می‌آورند:

معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواری‌ست
گوئی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست


معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تأیید می‌کند

او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نا مسکون
او پاک می کند
با پاره‌های خیمه مجنون
از کفش خود، غبار خیابان را


معشوق من
همچون خداوندی، در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبائی


او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی....

غربیان به دنبال ِ معشوقان ازلی خود بدانجا می‌رفتند. آن‌‌که به جسمشان جوانی و طراوت می‌بخشید و جانشان را بیدار می‌کرد. شیرینی زبان فارسی را در افغانستان می‌چشیدند. گرفتار می‌آمدند. می‌ماندند. کسانی حتی سوار بر اسبان چوبین خود، می‌مردند. خود می‌کشتند. نه پای رفتن داشتن و نه پای ماندن. بعد از کشف نفت، عربی دیگر خوشبخت نبود- عربی ِ خوشبخت نامی بود که غربیان و شرق‌شناسان و مردم‌شناسان به عربستان، به یمن سبز آن زمان داده‌بودند. از زمان رمبو مدت‌ها گذشته بود. لورانس دیوانه شده بود. مسینیون مرده بود، عربی را دیگر شاعر و عاشق و جاسوسی به خود نمی‌کشید. مرد یمنی، بن لادن هم به سراغ ِبکارت ِ افغانستان رفته بود.
افغانستان زمین بکری بود. حتی مردم‌شناسان از مردمان وحشی در کوه‌های سر به فلک کشیده‌اش خبر آورده بودند. به شهادت مردمان خود افغانستان. همانجا که مدتی فرارگاه بن لادن شد، شاید. شاید آن مردمان وحشی که از تاریخ تمدن تا تاریخ ِ یازده سپتامبر، جان و روح و روان سالم به در برده بودند، زیر بمب‌های ایالات متحده امریکا منقرض شدند.
این شوک تمدن‌ها نیست. برخورد آهن و آتش است و نابودی آن دیگری.

دو تصویر با من است. بر خورد دو تصویر. یکی جدایی است، دوری، جدایی ِ دو . و یکی، نزدبکی، یکی کردن ِ دو. یکی ترس است و یکی فانتاسم.
از جدایی دو جنس درمهد کودک نمی‌گویم. باطنی به ظاهر در آمده. متون مقدس شکست خورده است. وارثان ِ دین، حجاب باطن شده‌اند و پروای ظاهر دارند. کسی تآویل نمی‌کند. اصل ناپیدا و ناپدید است. بدون تآویل متون می‌خشکند و می‌ریزند و می‌پاشند. و وارثان علت وجودی خود گم می‌کنند. حجتی نخواهند بود. حکومت، قدرت است و قدرت، نقطه پایان تآویل.
و حکومت در معنای مدرن آن بنیان‌گذاری عقل است، پیر لوژاندر می‌گوید.


فانتاسم، یعنی تولیدات خیال که با آن «من» می‌خواهد از تسلط واقعیت بگریزد. در پزشکی، وهم نامیده می‌شود. در معنای جاری آن به معنی تثبیت ذهنی ست. یا باوری غیر عقلانی که بعضی موارد می‌تواند به اعمالی افراطی بیانجامد. در محدوده سکسوآلیته فانتاسم یک سناریوی اروتیک است. خیالبافیی که می‌تواند به واقعیت بنشیند. یا به وسیله مذهب یا خود سانسور شود. در فرانسه قبل از کشف روان‌شناسی، مترجمان متون فروید، واژه آلمانی fantasie را به معنی ظرفیت تصور و خیال و phantasie را به معنی وهم ترکیب کرده و فانتاسم را ساختند.

۵ شهریور ۱۳۹۰

دلی از ما ولی خراب ببرد




شامگاهان که رؤیت دریا
نقش در نقش می‌نهفت کبود
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود

رشته‌های دگر بر آب ببرد.

نیما

۴ شهریور ۱۳۹۰

ظهر تابستان است




سایه‌ها می‌دانند
که چه تابستانی است

سپهری
در گلستانه

۳ شهریور ۱۳۹۰

بوم



در شهر تولوز در جنوب فرانسه، با پشتیبانی شهرداری، پولی- معادل پولی، به بازار راه یافته‌است. و سهمی از بازار و حتی شرکت‌ها از ورودش استقبال کرده‌اند. بدین صورت که قسمتی از حقوق کارمندان مثلا از این «پول» پرداخت می‌شود و کاسب‌هایی هم حاضر به دریافت آن در مقابل تولیدات و محصولاتشان شده‌اند. نامی هم بدان داده‌اند.

یکی از اعضای شورای شهر این پیشنهاد را داده‌است. خود او می گوید که اصلا انتظار چنین استقبالی را نداشته. آنها فکر کرده بودند که در عرض یک سال حدود پانصد عضو خواهند داشت و حالا بعد از سه ماه پانصد کارت عضویت صادر شده است. بیست و دو هزار سُل- نام پول، در پنجاه شرکت به جریان افتاده‌است. خلاق و خالق اضافه می‌کند که از چندین شهر بزرگ فرانسه با او تماس گرفته‌اند و اشتیاق خویش را به اجرای ایده در شهرشان نشان داده‌اند. نام پول از اجتماع و نزدیکی و داد و ستد می‌آید. از قرار معلوم در کشورهایی مثل کانادا و امریکای لاتین و ژاپن هم در مناطقی به اجرا در آمده‌است. دلیل استقبال آن در فرانسه و شهر تولوز را بحران اقتصادی می‌دانند و نگرانی و نارضایتی مردم از سوداگری- اسپکولاسیونِ پول. سُل را نمی‌توان بیش از سه ماه کنار گذاشت اگر تا سه ماه به گردش نیافتد دو در صد از ارزشش را از دست می‌دهد. هدف دیگر، پشتیبانی از فعالیت بومی و محصولات بومی است.
می‌گویند تنها بحران اقتصادی نیست، بحران دمکراسی هم هست. مردم روز به روز خود را از دایره تصمیم گیری به دور می‌بینند. فکر می‌کنند که شهروند نیستند چون در امور شهرشان شرکت داده نمی‌شوند. از تصمیماتی که به دور و خارج از قدرت ایشان گرفته می‌شود نا راضی هستند. می‌خواهند بدانند چه می‌کنند. چه می‌خرند. چه می‌خورند. بر آنان چه می‌رود. با آنان چه می‌کنند.

مسلما جریان دادن این پول مشکلاتی را هم ایجاد می‌کند و حتی زیان‌هایی کوچک را، اما مردم زیانش را تحمل می‌کنند. می گویند به جریان گذاشتن این پول و کلا چنین برنامه‌های میکروسیستمی ادعای جانشینی یورو و برنامه‌های بزرگ را ندارد به شرطی که حکومت‌ها در قانون‌گذاری و سخت‌گیری خود در این جنون مالی سماجت به خرج بدهند.

در کنار جهانی‌شدن، قدرت دیگری، بومی، با سرعت کمتری، اما زنده مقاومت می‌ورزد. خرد ِ از پایین سعی بر پر کردن جای خالی سیاست ِ از بالا دارد.
البته از پایین همیشه خرد نیست که جای خالی سیاست و جنون را پر می‌کند. مثل آشوب‌های انگلیس و کشتار نروژ. اما پاسخ است.

۲ شهریور ۱۳۹۰

یک نامه به یک زندانی



دیرگاهی است که از تو خبری
نرسیده است به من،
و ز هر دوست که می پرسمت از حال درون
ننگریده‌ست به من.


از برای این است
شب و روز تو در آن تنگ حصار
و شب و روز من اندر دل این باز حصاری (که به ظاهر نه چندان زندانی است
همه با رنج و تعب می‌گذرد.


می‌سراید جرسی. آری. تنها گوش می‌خواهد از ما.
گر در امید فراوان هستیم
یا به یآس بیمر.
حوصله نارس ماست
آنکه می‌گوید «کس نیست به راه»
همچو راهی متروک،
کز میان خس و خاشاک بیابان شده گم.
مرد زندانی تنهاست.


ای دلاویز من. ای همره. همفکر عزیز!
همچنان صبح دل‌افروز خیال تو تمیز!


در دل این شب کاین نامه مرا در دست است
مانده در جاده‌ی خاموش چراغ
هر کجا خاموشی است.
باد می‌کاود با رخنه‌ی راه
راه می‌پیچد در خلوت باغ.
آن زن بیوه، که می‌دانی کیست،
سرخود دارد در دست.
و سگش ( کاش چو سگ آدمی ای داشت وفا)
پیش او خوابیده‌ست.
نجلا روی حصیرش در اطاقش تنها
«هفت پیکر» می‌خواند.
گاهی او شعر مرا
که زبر دارد با من به زبان می‌راند.
من به او می‌گویم:
- نجلا ! گریه نکن.
صبح نزدیک شده ست.
با دلاویزی خود دل افروز،
آن سفر کرده می‌آید یک روز.»

زنده باشی تو. به دل می‌طلبم.
مطلبی نیست دگر.
بچه ها سالم هستند...



نیما
از شعر یک نامه به یک زندانی


۱ شهریور ۱۳۹۰

شب روز را از یاد می‌برد




شب روز را از یاد می‌برد
پاکش می‌کند
و خواب شب را

مارک لو بوت
ترجمه‌ی سرسری ِ نیشابور

۳۱ مرداد ۱۳۹۰

گر صورت ِ بی‌صورت معشوق ببینید




هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

۳۰ مرداد ۱۳۹۰

فن شریف



عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

حافظ

از جمله مهارت‌های خطرناک
مهارت در فن دوست یابی

کیارستمی

در پوستی که خانه کرده‌ام




آخرین فیلم آلمودووار« در پوستی که خانه‌کرده‌‌ام» ماجرای ظاهر و باطن است. داستان پزشک جراح زیبایی‌ست، موفق در کارش. زنش در سانحه اتومبیل به شدت می‌سوزد و او که زن را هنوز زنده از شعله‌ها بیرون می‌کشد، به بالینش می‌نشیند و آینه‌ها را از در و دیوار بر می‌کند تا زن که از صورت آدمیزاد خارج شده‌است، خود نبیند. روزی دختر ِ زن در باغ به آواز می‌آید. صدای آوازش زن را از خواب طولانی و بستر برمی‌خیزاند و به سوی پنجره می‌کشاند. پنجره می‌گشاید، صورت خود را در قاب شیشه‌ای می‌بیند و سیرتش صورتش را تاب نمی‌آورد و خود از پنجره پرت می‌کند، به پای دختر آوازخوان. دختر ِ شاهد بر نمی‌تابد آنچه را که دیده‌است. ناخوش می‌شود. دوا و درمان.
روزی، نه شبی در میهمانی، با قدم‌های پسری به راه می‌افتد. پسر پر از داروهای خوشحال کننده و بدحال کننده قصد دختر می‌کند. پدر سر می‌رسد. دختر از این قصد آمیزش ناخواسته جان سالم بدر نمی‌برد- در زبان فارسی به تجاوز شده می‌گویند بی سیرت. بی سیرت یعنی بی‌آب‌رو. آب رو. رو همان صورت. دختر خود را از پنجره پرت می‌کند. پدر- پزشک، پسر را که شاگرد حجره مادری‌است که جامه‌های زنانه دست دوم می‌فروشد، می‌دزدد، زندانی می‌کند. جنسیتش را تغییر می‌دهد. جنس ِ دیگر. صورتش را به صورت همسر- دختر هم شبیه مادر است. پوستی می‌سازد مقاوم از سوختگی و نیش حشرات. پسر- زن مقاومت می‌کند. لباس زنانه نمی‌پوشد. لباس‌ها را تکه تکه می‌کند. روزها می‌گذرد. زن- پسر تن می‌دهد. خداوندگار هم عاشق مخلوق خویش گشته‌است. تا روزی که زن، عکس پسر- آنچه که بوده‌است، ظاهر خود را، می‌بیند و با آن به درون می رود. خالق خویش، مرد- پزشک را می‌کشد ، به سوی حجره مادر می‌رود، به سوی مادر می‌رود که او به صورت می‌شناسد و به جایش نمی‌آورد.
فیلم زیبا نیست. به استادی ساخته شده. داستان بهانه است. ظرف است. صورت است. برای داخل شدن. به درون رفتن . آنچه آلمودووار می‌خواهد بگوید. سیرت. آنچه او می‌خواهد بگوید، به قدمت زمان است یا چون فرانسویان می‌گویند کهنه و کهن چون شب ِ زمان. درون و برون. ظاهر و باطن. باطن مهم است. اما از ظاهر است که به باطن می‌رویم. صورت هویت ماست. یک گل غیر از بویش فقط ظاهر است. آهو ظاهر است. باطن آهو چیست. گوشت او. ما از ظاهر آهو و گل تخیلات و تصوراتمان را می‌سازیم. مااز ظاهر آهو به سراغ تصورات و تخیلات خود می‌رویم. به سراغ خودمان می رویم. به درون سیر می‌کنیم. پسر که به مادر باز می‌گردد. مادر پسر را نمی‌شناسد. صورت پسر آن نبوده‌است. پسر نشانی می‌دهد. مادر برای شناخت پسر به صورت او محتاج است.
دیگر، همان آلمودووار است و اسپانیا و رنگ قرمز و زرد.
دیگر، آلمودووار است و همدستی مادران و پسران- مادران وفرزندان. پزشک مادری دارد که همدست اوست.
نقش هر دو مادر را- مادر پزشک و مادر پسر- زن را بازیگران قبلی آلمادووار در همان نقش مادر بازی می‌کنند.
آلمودووار است و مشکل بغرنج جنسیت. او فیلم‌ساز اهالی حاشیه‌ی اجتماع است. راوی قصه‌های آن‌هاست.

۲۹ مرداد ۱۳۹۰

فصل ول‌گردی در کوچه زن





بوی تنهایی در کوچه فصل

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود

سپهری

۲۸ مرداد ۱۳۹۰

مهمان امروز خانه‌ی ما




از پاریس برگشته بودم
در آشپزخانه
از پنجره حیاط را می‌نگریستم
مهمان را دیدم
آمده بود
سین سیبی تعارفش کرد
برایش جایی تدارک دید
بعد هم که مهمان قصد رفتن داشت
سین ناراحت شد
عکس دوم ناراحت شدن سین را نشان می‌دهد
خودش رفته است و مهمانش را که نه
حسش را خانگی کرده‌است
در عکس سوم مهمان دیگری وارد شده‌است
عکس دوم و سوم از سین است

۲۲ مرداد ۱۳۹۰

یکی قطره




ز هجرت می‌کشم بار جهانی
که گویی من جهانی را ستونم
به صورت کمترم از نیم ذره
زروی عشق از عالم فزونم
یکی قطره که هم قطره‌ست و دریا
من این اشکال‌ها را آزمونم

مولوی

جنگی که هست



از سفر چند روزی نگذشته بود. کامنتی مربوط به مطلبی نسبتا قدیمی دریافت کردم. از ناشناس. نه ناشناسی. مطلب از من نبود.
منتظر وقت بودم تا پاسخ بدهم. اما در حال و هوای دیگری بودم. همراه آدم‌هایی بودم که از آن دنیا و کوچه‌هایش چیز زیادی نمی‌دانند و بدانند هم درکش نمی‌کنند. می‌دانستم که حال و هوایم مدتی کوتاه نخواهد پایید. می‌دانستم که آنجا زود مرا به خود خواهد خواند - خواستم بگویم سیاست، سیاست‌زدگی، اما آنجا آزمایشگاهی‌ست به نام ایران. ایران چندین سال است که آزمایش می‌کند، باکتری‌های خوب را، باکتری‌های بد را. منتهی محققین و پژوهش‌گران هی عوض می‌شوند و می‌روند و جایشان را به عده‌ای دیگر می‌دهند و بعدی‌ها باکتری های خوب و بد را دور می‌ریزند. دفترچه‌ای را هم که نتایج آزمایش‌ها در آن درج و ثبت شده پاره می‌کنند و شسته و رفته و پاک مشغول آزمایش می‌شوند و این جابجایی به انقلاب شبیه است، هر بار. آن‌وقت بعضی توقع دارند که مردم انقلاب کنند- به خیابان بیایند. و تا محقق و پژوهش‌گری بیاید و چیزی کشف کند و در تجربیاتش را در دفترش یاداشت کند، برده شده‌است. یکی از بستگانم که قبل از دوم خرداد در وزارت مسکن مقامی داشت، می‌گفت: آنچه در دوم خرداد در وزارت‌خانه روی‌داد از تکان و جابجایی در همان وزارت‌خانه در زمان انقلاب مهم‌تر بود. آنها حتی آبدارچی را هم عوض کرده‌بودند.
بعضی دلشان را خوش می کنند که خوب، همه‌مان ایرانی هستیم، عیبی ندارد.

همانطور که آن مطلب از من نبود، پاسخ به کامنت هم از من نیست. حال آن کامنت و این هم پاسخ.


«اول مسئله ا. ن. بود ولي رفت آن پشت قايم شد. دعوا راه انداخت و رفت قايم شد. آقايان به ‏جايش دعوا کردند و مشت زدند و... مسئله براي سبزها عوض شد. گفتند پس تقصير ا. ن. نيست. اين ا. ن. برود يک ا. ن. ‏ديگر مي‌آيد. بايد رفت و روده را از جاي درآورد. و اينجاست که جناب ا. ن. دوباره آمده جلو و افق‌هاي روشني از پاره ‏کردن روده نشان مي‌دهد. (هلوي با هسته خورده شده) و ملتي که سال‌هاست- به خاطر شنيده نشدن خواست‌هايش- ‏به "نه" گفتن به اين و آن وضعيت عادت کرده، راضي شود که به قيمت "نه" گفتن به وضع فعلي زير بار آتش برافروز ‏اصلي هم برود. و اين درد بزرگي است.». ... اتفاقا همه قشنگی اش همین چاست!این یک بار را شما بجه آخوندها و توده ای ها از ما و بجه های شهداداشته باشید. همه حساب سی و جندساله را یک چا تصفیه می کنیم.»

پاسخ از وبلاگ جنگی که بود
جنگی که هست:

این چند روز، بعد از انتشار اظهار نظرهای آقارضای امیرخانی درباره وقایع سال ۸۸، بعضی دوستان به تکاپوی پاسخگویی به آن برآمده اند، که شدت این عکس العمل ها و ادبیات آنها قابل تامل است؛ فکر می کنم در این باره تذکر چند نکته برای رفقا خالی از لطف نیست:

یک؛ توقع نفاق که از جماعت ندارید؟، اصرار ندارید که جماعت را از ترس یا به طمع به نفاق بیاندازید تا جای دیگر بلایی بدتر سرتان بیاید؟؛ حال با این اوصاف، اگر رضای امیرخانی همین حرف ها را، که به آن ها ایمان دارد، سال ۸۸ می زد با او چه می کردید؟ آیا در این صورت هر چند ستایش برانگیز و قابل پذیرش نباشد، اما قابل درک نیست که چرا سکوت کرده است؟

دوم؛ از او ناراحتید، که چرا امروز، وقایع ۸۸ را شخم زده است؛ در حالی که خود دایم درگیر گذشته اید؛ در حالی که یکی از اتهام های متواتر تان، برای چارمیخ کردن منتقدین تان، به درست یا غلط، به راست یا دروغ، عملکرد و تفاوت رفتاری شان در سال ۸۸ است، چرا ایشان نباید این حق را داشته باشند تا از خود دفاع کنند؟ چرا ایشان نباید امروز که بالاخره، شما کمی از شوق پیروزی پایین آمده اید، و در مواجهه با خود کرده های بی تدبیر هستید، به شما یادآوری کنند که دیروز همین ها را به شما گفته اند و مجبور به سکوت شده اند؟
با چه رویی نامه های رضا گلپور را منتشر می کردید، که فلان نیروی سیاسی را برای همین حرف ها که در جلسه ای خصوصی گفته بود مجرم می دانستید؟

سوم؛ آیا به جای ضرب و شتم رسانه ای منتقدین تان، حال که به عمق نتیجه ی عملکردتان رسیده اید و نامش را جریان انحرافی گذاشته اید؛ لازم نیست کمی تجدید نظر کنید؟ امروز که فهمیده ایم، اصل بازی هر که با احمدی نژاد، نیست با هاشمی است، طراحی چه کسی بوده است؛ اینکه خود شما نیز، امروز به زعم ایشان، به خاطر مخالفت با معجزه هزاره سوم، بازی خوردگان هاشمی خوانده می شوید. آیا امروز لازم نیست، در دشمنانی که در این قاعده از پیش تعیین شده ساخته اید کمی تجدید نظر کنید؛ آقایان! برادران سوپر بصیر! ای افسران و سرهنگان و سرتیپ های جنگ نرم!!، لازم نیست غرورتان را بشکنید، لازم نیست اعتراف کنید به اشتباه؛ دشمنان امروز و رفیقان دیروزتان، نجیب تر از این ند که با شما، چون خودتان رفتار کنند. لازم نیست اعتراف کنید که دشمن سازی های تان، در قاعده بازی غول امروزتان بوده است، اما دلیلی هم برای ادامه این دشمنی وجود ندارد. [شرح و بسط این قسمت یک رساله مفصل می خواهد، ذکر مصیبت آدم هایی که به زور از جریان خودخوانده حزب الله بیرون نگه داشتید.]
آیا زمان تجدید نظر نیست؟

چهارم؛ جریان انحرافی: از آقا وحید جلیلی سراغ قضایای جشن نیمه شعبان شهرداری احمدی نژاد و هزینه میلیاردی ش و کشیدن قضایا به بیت و رهبری را بگیرید؛ از این که مشایی غول نوظهور امروز نیست، از همان اول از احمدی نژاد خواسته می شد وی را کنار بگذارد. با چه رویی، روی آنتن تلویزیون با افتخار از حمایت فرهاد جعفری سکولار، از احمدی نژاد می گفتید، و آن را نشانه شدت مهرورزی رئیس جمهور می دانستید و مکرر تیتر و متن رسانه های تان می کردید، که امروز از نشانه های انحرافی بودن دولت را حمایت وی می دانید؟ جریان انحرافی، همان «احفظ قائدنا خامنه ای» بود که «خامنه ای» ش را فاکتور می گرفت، که هم خرِ شما را داشته باشد و هم خرمای …

پنجم؛ برادران، بیایید بی تعارف باشیم؛ مشکل شما مشخص است. موقعیتی یافته بودید که دولت تک حزبی تان را حاکم کنید، منتقدین هم جناح تان را با برچسب بی بصیرت تخت دیوار کوبیدید؛ و انتقام دولت اصلاحات و خفقان ش برای حزب الله را از قرتی بچه های فوکولی کافه های خیابان انقلاب گرفتید. سرمست از قدرت یک شبه تان می تاختید؛ کسی از شما نپرسید چهارشنبه بعد انتخاب چه گذشت؟؛ آنروز که نمایندگان رهبری میرحسین را قانع کردند در برنامه زنده تلویزیونی طرفدارانش را به آرامش دعوت کند و حتی وقت برنامه نیز به او ابلاغ شد؛ چه شد، چه گذشت که برنامه بهم خورد؟ چه کسانی برای بازی هیجان انگیز حذف صد در صدی رقیب، رهبری را سپر خود کردند؟ چگونه پروژه ی چهارشنبه را مسدود کردند تا رهبری چاره ای جز خطبات ۲۹ خرداد نداشته باشد؟
مشکل شما این است، که این بازی به هم خورد؛ زیر یک پتو که رفتید، انشعاب کردید؛ در میزان بی بنیگی شما و ایشان تفاوت زیادی نیست؛ آن زمان که از ستاد لاریجانی ها رنگ عوض کردید، احمدی نژادی شدید، و از سردبیر رسانه ای می رفتید که رئیس سازمان جوانان شیراز شوید و از یک وبلاگ خبرنگاری به فلان جا رسید و … . چون شما زیادند؛ آنچنان که آنان که جریان انحرافی شان می خوانید؛ کوتوله هایی بودند که در زمان جنگ، حداکثر لطف شان، درآوردن لیست مایحتاج جبهه ها بود، و بعدها از بسیجی ها بسیج تر شدند؛ آنان که از فرط ناکارآمدی هیچ گاه جایگاهی مهم نیافتند (همه جا که دولت نبود، سپاه، شوراها، بیت، مجلس؛ کوتاه بودند، خیلی کوتاه)، به انتقام سالها از سلف خود ایستادند. آنان که از سردبیری یک روزنامه ضعیف و امنیتی –صفار هرندی- به وزارتی رسیدند که به گواه خود وحید جلیلی در آن شب سرد در فرودگاه مهرآباد، صد رحمت به مهاجرانی که حداقل یک فیلم جاودان چون بازمانده برای فلسطین از آن بیرون آمد.
درد شما، درد قدرت است؛ شما خود جریان انحرافی هستید.

ششم؛ در پایان درباره امیرخانی بیایید رو راست باشیم؛ شما امیرخانی را بزرگ نکردید، شما مصرف کننده تولیدات امیرخانی بودید؛ بسیاری از شما نوفرهیختگان، برای آشتی با فرهنگ مدیون «منِ او»، «از به» و «ارمیا» هستید. حوزه هنری هنوز برای کتاب «منِ او» به امیرخانی بدهکاری دارد، که وی باقی کتاب هایش را از بخش خصوصی منتشر کرد؛ امیرخانی، کوتوله نبود، توانش را داشت که امیرخانی شد؛ اگر به کسی مدیون باشد، بعد از استعدادش، به حاج آقا جواد اژه ای است (که ما هم برای اعتماد به نفس امروزمان مدیون اوییم)؛ اویی که به امیرخانی ها اول بار اعتماد کرد و قابله ی تولد ارمیا در نشر سمپاد شد؛ امثال شما توان داشتید، از شدت حسد اجازه تولد امیرخانی ها را نمی دادید.
بسیاری از شما، سطح فرهیختگی تان را مدیون یادداشت انتقادی از زاویه فرهنگ و اجتماع امیرخانی علیه دولت اصلاحات در لوح هستید. اگر خواست شما موثر بود، حسین قدیانیِ با ادب، امروز امیرخانی بود و شمقدری حاتمی کیا می شد.
امروز اگر امیرخانی ها و شجاعی ها و حاتمی کیاها اجازه ظهور داشتند، سطح دغدغه های شما از شدت بی فرهنگی و عدم اطلاع از هنر و معماری به کشف فراماسونری در مثلث و دایره های در و دیوارها تنزل پیدا نمی کرد؛ چه دنیای جالبی است، هر چند که ملاک حال فعلی افراد است؛ اما چگونه است که آنچنان که جنگ نرفته ها، از بسیجی ها بسیجی تر شدند؛ منتقدین بنیادین اصلاحات، امیرخانی ها، افروغ ها و خوش چهره، به دلیل انتقاد از دولت نهم، آنچنان بر زمین کوفته شدند که حتی … بگذریم؛ شما خوبید برادران؛ شما خیلی خوبید.


در وبلاگ ایشان، پایان مطلب، به مطالبی، صحبت‌های رضا امیرخانی و پاسخ به وی، ارجاع داده شده است. اگر مشتاقید.

دریای گران




در معرکه‌ی نهیب دریای گران
هر لحطه حکایتی‌ست کاغاز شده است
آویخته با شب سیه پیشه، به بغض
گویی زگلویی گرهی باز شده است


نیما
گم‌شدگان

۲۰ مرداد ۱۳۹۰

فستیوال شعر



خانه بعد از دو روز اندازه‌های واقعی‌اش را باز یافت. ما نبودیم کوچک شده بود.

گربه مانده بود. گربه قلمرو را به صاحبان ترجیح می‌دهد- کلی‌گویان گفته بودند. آنان که نام خاص نمی‌دهند. خانه مانده بود و ما رفته بودیم و خانه بی‌ما خانه نبوده‌ بود. همسایه به گربه غذا داده بود. اس ام اس ماقبل آخر می‌گفت که گربه سرفه می‌کند. گربه اگزما گرفته است. اس ام اس آخر می‌گفت که گربه گریه می‌کند. به سین گفتم تلفن کن. با او حرف بزن. شاید آرام گرفت.
گفته بودم اینقدر گربه را به خودشان آلوده نکنند.

بچه گفت: این چیست؟
گفتم: کتاب.
گفت: برای خوابیدن است؟
گفتم: برای خواب دیدن.
پدر همه خواب‌هایش را به جان بچه ریخته بود.
بچه به شکل و ناشکلی آرزوها و بغض‌های پدر بود.
پدر تا بچه بیاید دوست نمی‌داشت. پدر خودش را دوست می‌داشت و بچه امتداد او بود.

پیر بود. مثل پیرمردِ افغان سوارانِ ژوزف کسل، وقتی در آغاز کتاب، پر از آرتروز، به زمین که می‌شد، بلند شدنش با خدا بود که نبود. زانویش خم می‌شد. تا می‌شد. پیکرش را تاب نمی‌آورد. پنجه‌اش به تن نمی‌رسید. خانم د می‌خاراندش. با روغن‌های گیاهی دردش را تسکین می‌داد. خانم د می‌گفت که نمی‌گذارد بیشتر از این درد بکشد. خلاصش خواهد کرد.

مجسمه سازی را دیدم. صنعتگر تا آفریننده. که چیزهای نامفید می‌ساخت. مطرب، نقاش. در تمام سفر آدم‌ها چیزهای نامفید می‌ساختند. مثل شعر. بودلر گفته بود که شعر از نان شب واجب‌تر است. مثل نظام که از نماز. نگفته بود این را اینطور. گفته بود بی نان می‌شود، بی‌ شعر نمی‌شود. مولوی هم گفته بود بی تو نمی‌شود. با شعر گفته بود. به شعر گفته بود. شعر گفته بود. روشن گفته بود- در جایی خواندم، مولوی با شعر خواسته بود چیزی بگوید اما شعر مانده بود و نه آنچه خواسته بود بگوید. که شعر ظرف است و ظرف باقی مانده. خوب، اولین سازنده ظرف آدم بود.
شدن‌ها و نشدن‌ها با هم فرق می‌کند. واجبات.
اعتصاب کنندگان، اعتصاب نان می‌کنند. هیچ زندانی حاکم را به نخواندن شعر تهدید نمی‌کند. به خواندن شعر به زندان می‌افتند. شعر حاکم را تهدید می‌کند. سهم رمبو در آدم - رومن گاری می‌گفت. چه موجود غریبی‌ست این آدم.

بیست و چند روز تصویری از احمدی نژاد ندیدم. راستش را بخواهید وجود مشایی را از یاد بردم. سارکوزی را فراموش کردم. فهمیدم که می‌شود بی آنان به سر برد. فهمیدم که اگر هیچ منبع و منشا تصویری نداشته باشی، نه تلویزیون و نه رادیو و نه البته رایانه- تصویر تنها با چشم ساخته نمی‌شود، قدرت‌ و دولت مندان نخواهند بود. که همه و هر رسانه‌ای در همه و هر جا مرکب آنان است. هستند چون تلویزیون و رادیو روشن است. و شعر در رادیو و تلویزیون جا ندارد. شعر در جایی دیگر به سر می‌برد. ساخته می‌شود.

خانم د گفته بود بیایید از مولفینتان دفاع کنید. ترجمه کافی نبود باید وکالت می‌کردیم. مترجم وکیل مدافع مولف است.
بیایید از رویداد آب بگویید. مترجم عبور دهنده است. از این سو به آن سوی آب.
فستیوال شعر بود. انتشاراتی‌ها آمده بودند و شعر می‌فروختند. یک هفته در روستایی در جنوب، جشن. سرور ِ شعر. شاعران آمده بودند. شعرشان را می خواندند.
یک هفته کتاب‌های شعر را ورق زدم. با انتشاراتی‌ها گفتگو کردم. از کسادی شعر می‌نالیدند. دست شاعری عرب را فشردم. به شعر شاعر کُروآت گوش دادم. به خانم د گفتم: در ایران شعر جای زندگی را می گیرد. شما از برای چه شعر می‌گویید. شما که زندگی می‌کنید؟ شعرهایی از سر سیری، شعرهایی از سر گرسنگی. ظرف‌هایی پر از گرسنگی. ظرف‌هایی پر از سیری.
شعر جای خالی زندگی‌ست. ظرفِ نیست است. شعر ناممکنی و نامجالی زندگی‌ست. شعر حد آدمی‌ست، بیانش. مثتوی با جدایی نی از نیستان آغاز می‌شود. بعد کسی در نی می‌دمد. بعد صدایی خوش می‌آید. بعد جای خالیی پر می‌شود.
چرا در غرب این‌همه آفریننده هست؟ چون خدایشان مرده؟
می‌گویند آن‌کس طبیعت را می‌بیند که از آن دور آفتاده باشد. تبعیدی. نقاش، یک تبعیدی است. شعر می‌خواهد ما را به اصل خویش نزدیک کند. « و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست. خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.»

در کنار ما پسری با شعرش شراب می فروخت. بطری‌های شرابش بیش از شعرش فروخته شد. حافظ که بفروشی هم شعر فروخته‌ای و هم شراب. عوضش گناه نمی‌کنی. از اول دیوان تا پایانش از می و قدح و پیاله و سبو و ساقی و لب لعل و ارغوان مست شده ای و نه ذره‌ای دچار گناه. ادبیات همین است. تمام بغض و رویایت را تمام خواب و کابوس‌هایت را در آن بریز، بکُش، بیامیز با هر کس و ناکس. اگر سانسورچی‌ها می‌دانستند، می‌گذاشتند مردم حرف بزنند.

فستیوال شعر تنها مجال ممکن آشنایی شعر با مردم است. سفره‌ای‌ست گسترده میان کتاب و آن‌ها. باید به علی‌رضا روشن بگویم آخرین نسخه کتابش را دختری یازده ساله خرید. از آسیای شرق دور بود. البته فرانسوی. از کنار سفره رد شد. لقمه را برداشت. چند شعر خواند. دامن مادرش را کشید. پول خواست. داد و رفت.

۱۸ مرداد ۱۳۹۰

آب‌های جهان





خیال می‌کنم
در آب‌های جهان قایقی است
و من ـ مسافر قایق ـ هزارها سال است

سپهری

ایستگاه قطار شهر مارسی






۱۷ مرداد ۱۳۹۰