۲۲ تیر ۱۳۹۰

سلام و خداحافظ



لئو فِرِه خواننده محبوب فرانسوی من است. حدود بیست سالی هست که درگذشته‌.
در این ویدئو که امیدوارم بتوانید ببینید که در سال ۱۹۶۰ ضبط شده است گوینده از او می‌پرسد آیا انحطاط ترانه‌ی فرانسوی تقصیر مردم نیست. او پاسخ می دهد که نه. همین دو سال پیشش راننده کامیونی از من خواست تا روتوبوف بیچاره را در تلویزیون بخوانم . لئو فره یک طور شجریان فرانسه است. در این‌که او هم شعرهایی غیر از اشعار خودش، از همه شاعران می‌خواند و زنده‌شان می‌کند. شعر را باید شنید. من می‌دانم که سعدی، شعرش در دهان و گلوی شجریان در سینه و نفس او شعری دیگر است. رتوبوف شاعر قرن سیزدهم است. فقیر و بی‌نوا هم بوده‌است و شعری که لئوفره از او می‌خواند شکایت از فقر و دوستانی که دور شده اند دارد. می‌گوید: چه بر سر دوستان من آمده‌است که من چنین در کنار خود نگاهشان داشته بودم و چقدر عزیزشان می‌داشتم. پراکنده‌ شده اند. گمان کنم که باد دورشان کرده‌است. عشق مرد. از باد زمستان می‌گوید و از فقری که با او سر جنگ دارد.
گوینده باز می‌گوید که مد تابع عموم است و این انحطاط تقصیر اوست. لئو فره پاسخ می‌دهد که نه، مردم انتخاب هم می‌کنند. گوینده به او می گوید راننده کامیون شاید رتوبوف شاعر را نمی‌شناخته و شعرش را نمی‌دانسته است. پس شما شعر شاعران را ترویج می کنید. در این ویدئو لئو فره بعد از ربوتوف، شعری از بودلر و بعد از آپولینر می خواند و بعد از ان ازتکه‌ای از آراگون. او بسیار از شعرهای آرتور رمبو و ورلن را خوانده‌است. آهنگ ترانه‌های لئو فره که خود معمولا آنها را ساخته‌است از تنوع فوق‌العاده‌ای برخوردارند. برکت نغمه.
در ویدئوی دیگر یکی از شعرهای رمبو را می‌خواند. آنجا که می گوید وقتی هفده ساله‌ایم سر شوخی داریم و از زیر درختان سبز زیزفون در ماه ژوئن می‌گذریم و در کافه‌های چنان لیمو ناد می‌طلبیم. و از بوسه، همچون جانوری تپنده بر لب می‌گوید.

۱۸ تیر ۱۳۹۰

جشن تابستانه و خانه‌های روبه‌رو



هفته پیش بود. شنبه. باز جشن تابستانی و سالانه لویی بود. لویی و دوستان. این بار تنها یک روزش در آبادی ناآباد لویی برگزار شد. شنبه در جایی بود که دوستان یک سالی بیشتر است در آن به بر پا کردن کارگاه‌های کارِ گل- ساختمان، سفال‌گری، باغچه و دام مشغولند. کارگاه‌هایی همه رایگان.

همه به دور ژاک حلقه زده بودند. همه بر دسته‌های کاه نشسته بودند. آفتاب بود. ژاک هشتادو پنج سال دارد. ژاک مهندس کشاورزی بوده. ژاک مقام‌های مهمی داشته. ژاک انجمنی را تاسیس کرده در نزدیکی‌های ما، از زندانیان از زندان رهیده پذیرایی می‌کند. آن ها که هیچ کس را ندارند و بی کس و کارند. آن ها که گم‌شده‌اند نه تنها در این دنیا، در زندگی هم. ژاک به آن ها جای خواب می‌دهد. خوراک می‌دهد و آن‌ها بر زمین انجمن کار می‌کنند. خاک را تروخشک می‌کنند. دانه و تخم می‌کارند. درخت می‌کارند. بز دارند. شیر می‌دوشند. پنیر درست می‌کنند. از محصول هم خود تغذیه می‌کنند و هم می‌فروشند. در بازار عرضه نمی‌کنند. خریداران از قبل ثبت نام کرده‌اند و پولش را پرداخته اند و هر هفته سبدی از محصول فصل به خانه‌ها برده‌می‌شود. کشاورزی هم ارگانیک است و زندانیان دیروز هر روز چیزی از تنفس زمین و زندگانی آن یاد می‌گیرند.

همه به دور ژاک حلقه زده‌بودند و ژاک داشت از زنده می‌گفت. از نیروی زنده. از زنده بودن زنده. از زندگی. که نیرومند‌تر است. که همیشه پیروز می‌شود. از رفتن می‌گفت که راه است. از راه می‌گفت که مقصد است و مقصود. می‌گفت از گوتِ آلمانی پرسیدند: کجا می‌روی؟ گفت می‌روم. می‌روم تا ببینم به کجا می‌روم. راه با رفتن، راه می‌شود.

چند روز پیشش با مجید رهنما که غیر ممکن است صحبتش در مجالسی چنین، نباشد، هم همین صحبت بود. مجید رهنما وزیر علوم زمان شاه و راه درازش که محل تلاقی مقاومت ورزان امروزی‌ست. چه در برزیل، چه در هند، چه در اینجا، غرب. سخن از زمین است، مادرمان، روزی دهنده. سخن یکی دیگر هم هست و ایشان بر حسب اتفاق که هیچ بر اتفاق نیست و همه به اتفاق است، دوست مجید رهنماست، استفان هسل که من چندی پیش مفصل از او نوشتم و نام تظاهرات کنندگان اسپانیا و به پیروی از اینان، تظاهرات کنندگان دیگر در اروپا از کتاب کوچک ایشان می‌آید که میلیون‌ها فروش داشته، مخصوصا نزد جوانان: indignez- vous

مجید رهنما وقتی داشتیم از ایران حرف می زدیم. باز همان واژه‌ی همیشگی‌اش را به کار برد، ژوریس پرودانس. که یعنی وقتی نیروی زندگی، واقعیت، از قانون می‌گذرد، قانون را می‌شکند. یا عرف را. می‌گفت، من به این فرانسویان می‌گویم: شما فکر می‌کنید حکومت به شما حق این و حق آن را داد. روی به زنان فرانسوی. نه، این خود زنان بودند، این خود زندگیِ زنده زنان بود که قانون را شکافت و حکومت را مجبور به عقب نشینی کرد. تا همین چند وقت پیش زنان حق استفاده و خرج پول شوهرشان را نداشتند. آن ها تنها حق خرج پول خودشان را داشتند، اگر خودشان کار می‌کردند یا درآمدی، رانتی داشتند. یک روز وقتی اولین زن به کوچه و خیابان رفت تا با پول شوهرش نان و سبزی بخرد، ژوریس پرودانس انجام شد. نیروی زندگی، واقعیت که نمی‌توانست زن را و بچه‌های زن را و خانواده را که به احتمال زیاد شوی و پدر و مردش نبود و کار می‌کرد، به انتظار خرید شوی و آوردن نان و احتیاجات بنشاند. زن زنبیلش را برداشت و از خانه خارج شد. و بعد زنی دیگر و باز زنی دیگر تا اینکه یک روز حکومت این قانون ضد زنده و زندگان و زندگی را از جا برداشت.

همه به دور ژاک حلقه زده بودند و ژاک از هر کدام می‌پرسید: چه شد که تو در این راه قدم گذاشتی؟ راه انتخاب این زندگی، متفاوت، با نظام، نامتعارف. گاهی سخت، گاهی شیرین. راهی خلاف جریان راه!
و هر یک چون قطره‌ای در اقیانوس پاسخ می‌داد. قطره‌ای در اقیانوس. روزی مجید رهنما، به گمانم سال گذشته بود، مجید رهنما گفت: این سبزقبا ها باید بدانند که خود سیمرغ‌ند. سبزهای ایران را می‌گفت- همینجا هم بگویم که تا قبل از مسدود کردن وبلاگ‌ها و وبلاگ من که درست با اسارت دو همراه کوچک گره خورده‌است، هر هفته حداقل یکی مخصوصا از دانشگاه های ایران به سراغ مجید رهنما به وبلاگ من می‌‌رسید و من چقدر خوشحال بودم و دیگر نمی‌‌رسد و من چقدر خوشحال نیستم.

آن روز همه ناهارشان را که تقسیم کردند به سراغ کارگاه‌ها رفتند. دیوار کاه‌گلی. خانه‌هایی برای جسم و جان. با روح. خانه‌هایی مطابق با محیط. زن و مرد جوانی که بزداری می‌کنند، بزهایشان را آورده بودند و عده‌ای از شهر آمده بودند تا بز ببینند و شیر گرم دوشیده بنوشند و مراسم از بز تا پنیر را ببینند. بندیکت روی به من می‌گفت از وقتی پای لوبیاها کاه می‌ریزم. زندگیم عوض شده. مثل تروخشک کردن بچه می‌ماند. کاه هم از خشکی گیاه را حفظ می‌کند و مرطوبش نگاه می‌دارد، هم تنفس خاک را به جریان می‌اندازد و هم بیرون کشیدن گیاه وحشی را آسان می‌کند. گیاه وحشی به علت نبود نور زیر کاه به دور بوته گیاه، ضعیف می‌شود. بندیکت دستش را در خاک فرو می‌کند و صورتش آینه شعفش است . یادم می‌آید که اولین پرسشی که لویی از من کرد این بود: شما جالیز دارید؟
دورو بر جالیز پر از گل‌های خوردنی‌ست. گل لادن، شقایق.

سوپی برای شب بر هیزم آماده می‌شود. کارگاه‌ها تمام شده‌است. سوپ رسیده‌است. مردم به دور آتش حلقه زده‌اند و شامشان را خورده‌اند و دامن‌هایشان را به پا کرده‌ اند و سازها آماده، یکی از زندانیان سابق ژاک ساز دهنی زن قهاری‌ست.
شب از نیمه گذشته است و من رو به آتش رقص را تماشا می‌کنم.

یک شنبه ادامه جشن در روستای لویی‌ست. از صبح سحر مراسم نان پختن در تنور لویی. بزدار یک بار دیگر مراسم شانزده روزه‌ی پنیر بز را تعریف می‌کند. و باز صحبتِ زنده است. همان مولکولی که به شیر مجال پنیر شدن می‌دهد.
قبل از آن من و ژاک سرپا ایستاده‌ایم. از ایران می‌پرسد. می‌داند که ایران شیعه است. می‌گوید آیا ایران می‌خواهد ارباب عرب‌ها شود. می‌گویم: می‌دانید شیعه دینی سوبژکتیو است و سنی ابژکتیو. می گوید اوضاع چگونه است؟ می گویم همه بدی‌های اینجا را دارد بدون خوبی‌هایش. راه همه یکی‌ست. امریکایی‌شدن. شما، ما. جمهوری اسلامی گمان می‌کند که راه دیگری برگزیده است. یا دارد در برابر امریکا مقاومت می‌کند. کدام مقاومت! جنگل‌ها می‌سوزد و دود می‌شود، یا بریده و دود می‌شود، آب آلوده‌است و هدر می‌رود، انرژی به باد می‌رود. فرقش این است که در آنجا با سرعت بیشتری‌ست و این سرعت خشونت بیشتری تولید می‌کند. نتیجه این‌ها می‌شود که ایران به جای اینکه در سرنوشت زمین سهیم شود و در جستن راه‌های حل شریک شود، اگر خود پیشگام نمی‌تواند باشد، باز هم دنباله رو خواهد بود. فضولات دنیا سهم اوست. همه در ایران مصرف کننده‌اند. نگاه کنید، عرب‌ها با تلفن دستی و فیس بوک قیام کردند. اما این ها را چه کسی، چه کسانی ساخته‌اند؟ آن ها همان از ما بهتران، می‌توانند بگویند ما قیام شما را از راه دور کنترل می‌کردیم. ما ابزار و اسبابی ساختیم تا شما به کمک آن برخیزید. چه کسی می تواند، از همه این‌ها احساس غرور کند؟ من سازنده کدام ابزار مورد استفاده روزانه‌ام هستم؟ یا باید بپذیریم که همه در سرنوشت زمین سهیمیم. و اختراع و ابداع و تولید از آن همه است. یا به جای شعار دادن از ابزار تولید «امپریالیسم» استفاده نکنیم. ابزار و اسباب آدم را عوض می کند، نمی توان منکر این شد. ما همه بدی‌های شما را داریم، همانقدر آلوده‌ایم. به اضافه اینکه عده‌ای هم می خواهند ما را به هزار و چهار صد سال پیش در دوران بکر و پاکی ببرند. البته با تلفن دستی. و ما باز عقب می‌مانیم. و باز بیشتر وابسته می‌شویم.

همه به دور ژاک حلقه زده بودند. من کناری نشسته بودم. دوربین به دستم. میم آمد. میم برگرفته از یکی از حروف الفبا نیست. میم از پانتومیم می‌آید. نامی‌ست که به او داده‌اند. گفت که مرا از چند سال پیش به یاد می آورد. من هم او را به یاد داشتم. با پاهای برهنه‌اش. می‌دانستم که مسکن ندارد. که دوره‌گرد است. و در کوچه و خیابان گاهی نمایشی برگزار می‌کند. یکی دیگر از این از نظام بریده‌ها. گفت که دو سالی در محله‌ای بورژوا در پاریس جایی داشته است و اضافه کرد، همان طور که مجید رهنما در کتابش می‌گوید: من از نزدیک «فقر و فلاکت اعیان» را دیدم.

گفت تو همیشه کناری می‌نشینی. گفتم برای اینکه من وسط این و آن هستم. گفت کدام این و کدام آن؟
گفتم وسط شما و آنها. گفت آن ها کیستند. گفتم مثلا ایران. گفتم ایران نمی گذارد کاملا به سوی شما بیایم و شما نمی‌گذارید که کاملا به ایران برده‌شوم. من اینجا نشسته‌ام و دو دنیا یا دو جامعه را می‌بینم. که در نهایت به یک راه می‌رود اما دو گفتمان دارد. ضروت‌هایشان با هم فرق می‌کند. جای دردناکی ست. این کنار. نیروی بیشتری می‌طلبد.
اما جدا از این ها، می‌گویمش: طبع من از اکثریت گریزان است. من به چیزی در نمی‌آیم. من عنصر انتقادم تا رآی تو راه تو را مقاوم‌تر کند.

جشن‌های تابستانه‌ی دوستان، علامت زنده نگاه داشتن زندگی‌ست. آن ها که صاحب جشنند، زنده‌اند به این و تلاش یک ساله‌شان را در این دو روز جشن بررسی می‌کنند. برای دیگران آن ها که از برون می‌آیند، مکان و مجال دیدار و ملاقات است. کسانی راه زندگیشان را عوض کرده‌اند. کسانی به کسانی بر خورده‌اند و چیزی یاد گرفته‌اند. جشن تابستان تداوم هم هست. ایده و اندیشه آن. پایداری.

ناهار روز دوم، نشسته ام در حیاط به روی صندلی، ژاک با دختری جوان ناهار می‌خورد. ژیگوی بزی بر آتش کباب می‌شود. ژاک می‌پرسد، بز چند ساله بوده‌است، بزدار می‌گوید: هجده ماهه. تصادف کرده و زخمی شده و کشته شده. گوشت بز طعم تندی دارد. پر مزه است.

دختر از ژاک می‌پرسد شاعر محبوب تو کیست؟ ژاک می‌پرسد شعر چیست؟ دختر پاسخ نمی‌دهد. از ویکتور هوگو می گوید. ژاک می‌گوید ویکتور هوگو از برای او شاعر نیست. نویسنده است و سیاست‌مدار. دختر می گوید شعر برای تو چیست؟ ژاک پاسخ می‌دهد که شعر کشف واقعیت‌است. دختر از آنتونن آرتو حرف می زند. ژاک می‌گوید که شاعر محبوبش نیست. با خودم می گویم اگر از من بپرسد چه پاسخ دهم؟ تا ناهار خورده شود، حرف می‌زنند. ژاک می گوید اما بگذار تا بگویم شاعر محبوب من کیست. شاعر محبوب همسر من است که دیگر نیست. زنی که پنجاه سال مرا همراهی کرد، کنارم بود. او چشم‌هایم را گشود. او واقعیت را به من نشان داد. بی او چشم‌های من نمی‌دید. یک روز کودک به دنیا آمده را نشانم داد و گفت خوب نکاهش کن، تا چندی دیگر نخواهی دیدش. آدم‌ها در او آنچه را که امروز هست، نابود خواهند کرد. او را خواهند ساخت. از آن روز به کودکان به دنیا آمده نگاه می کنم. او دیدن را به من یاد داد. هرگز شعری چاپ نکرد. می‌نوشت. دختر گفت: می توانم شعرهایش را بخوانم؟
نشسته بودم پشت به دیوار، ژاک رو به من گفت: خدا کند که در من زنانگی باشد، خورده‌ای حتی. گفت: خوشه‌های خشم را یادت می‌آید؟ بحران امریکاست و همه فلک زده شده اند. در پایان داستان زن از سینه‌اش به مرد شیر می‌دهد.

صدای میشل از دور می‌آید. با نسیم. با بوی نان. مردی با موهای سپید بلند و افشان. از راه دوری آمده‌است . از دوست‌های لویی و شریک تنور نان. میشل نان می‌پزد. صدای میشل می‌آید که از حکمت حرف می‌زند. از ذکر می گوید. اینجا و آنجا هر جا که ذکر هست در معبدی بودایی یا در صومعه‌ای مسیحی. به مخاطبش می گوید می‌دانی ذکر چیست؟ ذکر قطع ذهن ماست. آنجا که ما اسیر ذهن‌مان هستیم.

زن بزدار بچه‌اش را میان بزها خوابانده‌است. تنها جایی که بچه به خواهش خواب پاسخ داده‌است.
بعد از ظهر در کلیسای متروک نشستیم و گپ زدیم. مردم از آرزوها و برنامه‌هاشان گفتند. کارول گفت که بعد از این در کارگاه سفالگریش را باز خواهد گذاشت به روی عموم. سیلوی گفت که از دو هکتار زمینش یک هکتار را در اختیار قرار خواهد داد. خانم معلمی که با آموزش و پرورش دعوایش شده‌بود، گفت من دیگر مهمان دعوت نمی‌کنم. در خانه‌ام گشوده است و دوستان می‌آیند و خودشان می‌پزند و می‌خورند و جمع می‌کنند. آن- ماری گفت من دارم روی خودم کار می کنم که کمتر فردگرا باشم.

میرحسین گفته بود خانه‌های‌تان را روبروی هم بسازید، فکر می‌کردم.

۱۵ تیر ۱۳۹۰

۱۳ تیر ۱۳۹۰

جنبش دامن




رقصنده تقریبا
هشتاد ساله است
دیروز در کلیسا
درجای مؤمنین
به جای مؤمنین