۱۰ خرداد ۱۳۹۰

اقدام به خودکشی شقایق



دیروز به ژان - ر گفتم بیا برویم از شقایق‌ها عکس بگیریم. در فرانسه به شقایق می‌گویند کُک لی کُ. آوای خوبی دارد. در فارسی باید سعی کرد شین و قاف را خیلی سبک صدا کرد، کاری که از غیر ایرانیان بر نمی‌آید.
هنگام این عکس، در پاسخ چه می کنیِ من گفت: کیارستمی. برایش گفته بودم که کیارستمی گفته است عکس گرفتن از طبیعت همینطوری هیچ لطفی ندارد و او گاهی درختی را از ریشه در آورده است و در جایی دیگر کاشته است. امروز هم عکس را به من نشان داد و گفت: خودکشی شقایق. قاف را هم چنان سنگین ادا کرد که در گوش های من به جای دو قاف شش قاف نشست.

۹ خرداد ۱۳۹۰

زباله


:
اولین بار که ماشین حمل مکانیزه زباله دیدم ترسیدم بیکار شوم.
و بعد هم خدا بزرگ است. +

اقتصاد اشتیاق و اقتصاد احتیاج ۲



دیروز در میدان باستی حدود هزار جوان جمع شده بودند که ادامه میدان اسپانیاست و ادامه میدان التحریر. مسلما با خواستی و مطالباتی ظاهرا متفاوت. بر پلاکاردها و پرچم های میدان باستی نقد سرمایه‌داری بود و خواست مشارکت در زندگی. سهم داشتن در جهان. مطالبه سهم خویش. سهم هر یک. تعداد کمی بود مسلما. اما این اول کار است. این آغاز راه است. سیاست آنقدر فقدان است و مال و سهامداران آنقدر مقتدر و حریص قدرت که یا اوضاع تغییر می‌کند یا تغییر داده‌می‌شود. اگر با اصلاحات نشد، با نرمش نشد با خشونت. دمکراسی در غرب در بحران است. بحران ناکارآمدی. مردم تصمیم نمی‌گیرند. مردم می‌خواهند تصمیم گیرنده باشند.


بخش اول مطلب
کاپیتالیسم غلیانی (حریص)
در سال‌های ۱۹۹۰ ما شاهد ظهور تلویزیون- واقعیت بودیم (منظور برنامه‌هایی‌ست که دور فقدان موضوعی مثلا جوانان را در آپارتمانی - لوفت، به مدت دو ماه گرد می‌آوردند و به وسیله دوربین‌هایی که در همه جا تقریبا کار گذاشته بودند، بینندگان اعمال و رفتار آنها را تماشا می‌کردند. نوعی شفافیت یا همان واقعیت)، همان که من تلویزیون غلیانی می‌نامم با ۸۰ در صد بیننده که در آن مسلما تبلیغات سرمایه‌گذاری هنگفتی می‌کنند. نتیجه اینکه پیوندی میان تبلیغات و تلویزیون ایجاد می‌گردد که در هدف غلیانی‌تر کردن (حریص‌تر) کردن مصرف‌کننده  شریک‌اند: آنها را به اسراف‌کنندگان تبدیل می‌کند تا محصول تولید شده هر چه زودتر تمام شود. به Blacberry نگاه کنید. تنها یک سال دوام آورد قبل از اینکه  iPhone خلع‌اش کند. رُنودارد یک مدل اتومبیل به بازار ارائه می‌دهد و در عین حال جانشینش را هم آماده می‌کند.  در نتیجه  ما در جامعه‌ی غلیانی (حریص) بنابراین بی‌وفا به سر می‌بریم  که به تولید برنارد مدوف منجر می‌شود.  از زمانیکه سهام‌دار بر این الگوی ایدئولوژیِ مصرف‌گرایی  و غلیانی توقف  می‌کند دیگر بر آن معنای سرمایه‌داری درک‌شده از ماکس وبر سرمایه‌گذاری نمی‌کند. یعنی جالب‌یافتن برنامه‌ای  و باورداشتنش  آنقدرکه  به هدف درازمدت  تبدیل شود و رابطه وفاداری پدید آید. امروز عمر LBO هجده ماه است و اصولا دیگر صحبت وفاداری به چیزی در میان نیست. ما در سرمایه‌داری غلیانی (حریص) هستیم. سرمایه‌داری بی‌وفایی، کوتاه‌مدت، که نمی‌تواند کارآمد باشد. از طرفی چون افراط  کوتاه‌مدت‌گرایی را نشان می‌کنند یعنی که در نهایت بر آینده شرط‌بندی نمی‌کنند در حالی که بنیان سرمایه‌داری بر آینده استوار است. از طرف دیگر باعث تولید مصرف‌کنندگانی می‌شود، که سمی هستند و دردرجه اول برای خودشان. بیشتر می‌میرند، بیشتر رنج می‌برند، بیشتر فرزندانشان را نابود می‌کنند....  و چون  اسراف می‌کنند، آلوده می‌کنند، CO2 بیشتری تولید می‌کنند و غیره، برای دیگران.  در نهایت اینکه این نظام‌بندی مردم را به زیاده‌روی در مصرف، بیشتر از قدرت خریدشان سوق می‌دهد، آنچه که در پایان بحران ۲۰۰۸ را به وجود آورد.

نارشدی
این‌چنین است که به جامعه‌ای سمی که بر حلقه‌ای جهنمی بنیاد شده است می‌رسیم، با رقابتی لجام‌گسیخته و تماما بی‌مسئول که خود مصرف‌کنندگانی عاجز از پرداخت، مهندسینی بیزار و تهیه کننده و سرمایه‌دارانی بی‌انگیزه خلق می‌کند. جامعه‌ای دورریختنی که همانطور که در سال ۲۰۰۸ دریافتیم، ماندنی نیست. آنوقت چه کردیم؟ به سوی بانک‌ها شتافتیم وحباب رابادکردیم، آنها هم با مبالغ دریافت‌کرده فورا به سوداگری پرداختند، به عبارت دیگر دوباره به خلق همان پدیده مشغول شدند، به خلق همان حباب. این است که من نارشدی می‌نامم: رشدی مسموم که مصرف‌کنندگانی به شدت مقروض تولید می‌کند، مبتلا به امراض قلبی، افسرده، چاق.... به یاد بیاوریم که اولین علت مرگ‌ ومیر در فرانسه اول چاقی‌ست و بعد خودکشی، چیزی که از نظر من نتیجه مستقیم ایدئولوژی مصرف‌گرایی غلیانی‌ و رشدی باطل است. رشد واقعی تولید شکوفایی می‌کند، درازمدت‌گرا است. الگوی کنونی ما چیزی از این‌ها تولید نمی‌کند و جامعه سمی‌ و بی‌وفا می‌شود. با از دست دادن کامل معنا، خود را در بن‌بستی مطلق می‌بیند. چشم‌انداز تاریک است اما با واقعیت یکی‌ست.

جامعه‌ای مبتلا- معتاد
برای همین است که من طرفدار رشد تازه‌ای هستم. برای من حتی مبارزه این دوران است: رسیدن و دست یافتن به یک سازمان و سازمان‌دهی اقتصادی، به یک الگوی صنعتی که بر ضدیت میان، یک سو تولیدکننده که به کارگر زنجیره‌ای تبدیل شده و یک سو مصرف‌کننده‌ای که کورکورانه مصرف و از آن احساس بدبختی می‌کند اما در اعتیادش اصرار می‌ورزد، پایان دهد. چرا که تحقیقات نشان داده‌اند: مصرف خوشبختی نمی‌آورد. تنها مردم را به نظامی معتاد وابسته می‌کند.
برای من تمام جامعه باید بر مصرف‌گرایی لیبیدینال استوار شود، به عبارت دیگر بر الگوی اقتصادیِ اشتیاق. اما سال‌هاست که ما دیگر در اقتصاد اشتیاق نیستیم و در اقتصاد احتیاج- وابستگی هستیم. چرا که ما اشتیاق نداریم ما اعتیاد داریم.

اقتصاد مشارکتی
به من ثابت شده‌است که ما باید فورا  به سوی آنچه من الگوی اقتصاد مشارکتی می‌نامم، برویم. این الگو همین حالا هم در حوزه‌هایی استفاده‌ شده است مثل صنعت انفورماتیک با لوژیسیل آزاد که بازار می‌آفریند و اجازه پول در آوردن و در آمد از این راه را می‌دهد. در مورد شبکه انرژی‌زای میکروسوفت هم، " smarter grids " که مسئله و مشکل به اتمام رسیدن منابع انرژی را از یک سوی حل می‌کند و از سوی دیگر مسئله آلودگی را با پیشنهاد راه‌حل انرژی بازتولیدشده: رودخانه‌ها، خورشید، باد، فضولات- که می‌توانند تولید گرماکنند - و حتی گرمای جمع‌شده در آپارتمان‌ها که می‌تواند مورد استفاده قرارگرفته، تبدیل شده، به شکل هیدروژن انبار شود مثلا . اما چنین ابتکاراتی زمانی که ما در سازمان مصرف‌گرایی هستیم کار نمی‌کند و پاسخ نمی‌دهد، یعنی وقتی اقتصاد بر اساس تولید مرکزی استوار است از یک طرف و از طرفی بر مصرف‌کننده مصرف گرا. وقتی می‌تواند کارآمد باشد که هر شخص خود تولید‌کننده و عرضه‌کننده باشد. به عبارت دیگر منظور شبکه‌ی مبادله است، همانطور که انجمن حفاظت کشاورزی دهقان در حوزه کشاورزی عمل می‌کند. این است اقتصاد مشارکتی. و این به الگویی منجر خواهد شد که به دیگر مصرف‌گرا نیست. چون به محض اینکه ما چیزی را مصرف کردیم که در تولیدش شریک بوده‌ایم، کاملا مصرف‌کننده نیستیم، بی‌مسئولیتی که نمی‌داند آنچه مصرف می‌کند چیست و نتیجه مصرفش برای پیرامون‌ش چیست، به آنچه و آنکه من شریک یا مشارکت‌کننده می‌نامم تبدیل می‌شود.

توسعه دانش و ذوق
امتیاز دیگر اقتصاد مشارکتی این است که به دانش مجال توسعه می‌دهد، بدینگونه دوباره باعث به کارگیری نماد می‌شود. در قرن هجدهم وقتی کارگر از مهارت و ذوقی برخوردار بود، در ساختن جهان مشارکت داشت. چیزهایی جدید می‌آفرید. ارزش داشت. از وقتی که پرولتاریا رشد پیدا کرد، به او گفته شد: حالا دیگر یک دفتری هست برای مطالعه، که به جای تو می‌اندیشد و طرح می‌ریزد، به فرمان‌بردن راضی باش. این است باختنِ معنی. نداستن اینکه برای چه کار می‌کنیم، در چه سهیم هستیم- همین در مورد مهندسین هم صدق می کند که به آنها گفته می‌شود: بر این سلسله اعداد کار کن و کارنداشته باش. این است آنچه مارکس پرولترسازی می‌نامید: آنجا که دانش و ذوق کارگر به ماشین داده‌ می‌شود. الگوی مشارکتی باعث توسعه و پرورش دانش می‌شد. فراموش نکنیم که دانش savoir از Sapere لاتین می‌آید که به معنی مزه داشتن و ذوق و طعم داشتن است. به عبارت دیگر: طعم و ذوق و دانستن یک معنی دارد، یک اصل و ریشه: یعنی آنچه طعم و ذوقی دارد. برای همین است که وقتی شما دانش و ذوقی دارید، هر چه باشد- طباخی، ماهی‌گیری، بنا کردن خانه‌ای-، ذوق زندگی دارید. مبارزه دوران، دادن ذوق به فرد است. دانش یعنی این.

اقتصاد قابلیت
با اقتصاد مشارکتی، توسعه ذوق و دانش ممکن می‌شود اما به شرط سرمایه‌گذاری. برای همین است که فکر می‌کنم به جای پول به بانک‌ها دادن تا دوباره به بحران مالی بازگردند، می‌بایست مجبورشان می‌کردند تا بیست تا بیست و پنج در صد، در برنامه صنعت جدید سرمایه‌گذاری کنند. همینطور در مورد بودجه خدمات اجتماعی که از نظر من به هدر رفتن پول است. من همین الان با هیئت‌هایی که اقتصاد مشارکتی محلی را به مرحله عمل در می‌آورند، کار می‌کنم. این یعنی مبالغ استفاده شده در خدمت اجتماعی را تبدیل به سرمایه کردن.
به عبارت دیگر، توسعه‌دادنِ آنچه برنده جایزه نوبل اقتصاد، Amartya Sen قابلیت می‌نامد. وی یادآوری می‌کند که در کلکته مرگ و میر از هارلم کمتر است به این دلیل خیلی ساده که سهمی از دانش و ذوق محلی را حفاظت کرده‌‌اند. این چیزی است که ما باید با توسعه میکرو- ذوق و دانش مثل میکرو- وام در بطن هیئت‌هایمان موفق شویم.  تا به مردم اجازه دهیم محیط خویش را بسازند. به زبان دیگر یعنی از مقام پرولتر به بازیگر اقتصادی عبور کنند، چیزی که اساس و اصل اقتصاد مشارکتی‌ست. برای همین است که باید از آبیاری خدمات اجتماعی کسانی که به مدت سه نسل بیکارند دست کشید و قابلیت را بر مبنای برنامه مشارکتی توسعه داد. و مردم به نوبه خود به تولید ارزش کشیده‌ می‌شوند.

در ایران و زبان فارسی هم باید در مورد دانش و مهارت به واژه ذوق توجه کرد که ما در قدیم صنعتگر و پیشه ور را اهل ذوق میدانستیم. قبل از اینکه به کارگر تبدیل شود به ذوق آمیخته بود. یعنی کار بی ذوق وجود نداشت. و دانش و معرفتِ چیزی همان ذوق آن بود. هانطور که در متن هم آمده است در طباخی اگر ذوق نباشد فایده‌ای ندارد و طباخ به کارگر تبدیل می شود و آشش هم بیطعم و بیمزه خواهد بود.

۵ خرداد ۱۳۹۰

ما دیگر در اقتصاد اشتیاق نیستیم بلکه در اقتصاد احتیاج هستیم



حرف‌هایی از برنارد استیگلر
از او قبلا هم نوشته بودم و ترجمه کرده‌بودم
او سارق مسلح بود و در زندان فیلسوف شد
و حالا مقام‌هایی متفاوت در فرانسه دارد
مثل ریاست نهاد پژوهش و خلاقیت مرکز پوپیدو
و استادی در دانشگاه های مختلف
و فعالیت‌هایش به طور کلی در مورد ابزار جدید اطلاعات و ارتباطات است
و به اقتصاد فردا می‌اندیشد از امروز

نکته
کلمات خیلی مهم هستند. کلماتی که در زبان خارجی در زبان دیگری مثلا فرانسه به کار برده می شوند و مولف با عمد و اصرار و با کار و تحقیق آن ها را به کار برده‌است در ترجمه به زبانی دوم باید مورد توجه واقع شود. در مورد ایشان که هم فیلسوف است و هم در هر نوشته و سخنرانی و کلا تفکرشان روانشناسی را از نظر دور نمی‌دارد، مسلما کلمات با نیت انتخاب شده‌اند. ایشان بر تمایز تاکید می‌کنند. تجانس را می‌توان در برابر تمایز قرار داد در لسان عرب لغت فرانسوی singularité به معنی تمیز و تفرد و غرابه به کار رفته است. پس فردیت است که باعث تمایز می‌شود. در نوشته پیشین که متن دشوارتری نسبت به این متن است من جایی واژه غرابت را به کار برده‌ام که همان معنی تمایز را می دهد و ایشان بر اساس شناخت روانشناسانه، اساس دوست داشتن دیگری را دوست داشتن خود و اساس دوست داشتن خود را تمایز و غرابت خود می‌داند. به زبان خیلی ساده می‌توان گفت که ما وقتی کسی را دوست داریم که در او چیزی می بینیم و می‌دانیم که در هیچ کس دیگری نیست. همان‌گونه هم چیزی را، صدایی را، موسیقی یا نقاش و تابلویی را یا حتی از این‌ها پنهان تر را دوست داریم. در مورد خود هم همین است. ما وقتی ما هستیم، من هستیم که از خود و در خود چیزی را که متمایز از دیگری ست خبر داریم. یا هست و ما بی خبریم، اما می‌دانیم. آن اصل اساس روانشناسانه همان وجود من است که بر اساس وجود غیر مجالش هست. چیزی که دانش ریاضیات به آن دست پیدا نمی کند. افراد از جمع فرد به وجود نمی‌آیند. دو نفر، دو نفر نیستند. دو نفر یعنی دو نفر متمایز. هر فردی غیری دارد. که جامعه باید راه با هم زیستنشان را بیابد و ابداع کند. وگرنه اگر فرد و فرد افراد بشوند و همه به هم شبیه و عین هم و متجانس، جامعه رو به سقوط می رود و استیگلر از کسانی ست که حتی اقتصاد را در خطر می‌بیند. او معتقد است که مصرف‌گرایی که بر اساس کشتن و از بین بردن تمایز ساخته شده، خود قاتل مصرف خواهد بود. او خیلی ساده می‌گوید جامعه به وفا‌داری احتیاج دارد و وفاداری در تمایز و احساس تمایز است. اگر آنکه را که دوست دارم نامتمایز با یکی دیگر ببینم، وفایم کم و بی‌وفا خواهم شد. او از جامعه دورریختنی حرف می‌زند. جامعه‌ای که دور می‌‌ریزد.



آنچه جامعه ما را مشخص می‌کند، خصلت غلیانی آن است، به عبارت دیگر بی وفایی به همه چیز. برای اینکه ببینیم چطور به اینجا رسیدیم باید به پایان قرن هجدهم برگردیم. آنجا که دیگر خدا مرجع فقهی‌ای که جامعه را سامان می‌داد نیست و آنجا که سرمایه‌‌گذاری در باور مذهبی جایش را به سرمایه‌گذاری بر باور سیاسی داد. مردم به وطن، به انقلاب، به ملت ... ایمان آوردند. در آن زمان جامعه اقتصادی هنوز به نماد متصل بود، به عبارتی دیگر به باور وفادار است اما به دانش هم. چرا که از عصر روشنایی به بعد تکنیک و دانش دیگر ضد هم نیستند. دانش نظری به دنیای شرکت و مقاطعه‌کاری نزدیک می شود و اهدافش تغییر می‌کند. دیگر در خدمت تشکیل یک فضای نمادین نیست که تولید شناخت می‌کند بلکه در خدمت تبدیل دنیایی است که می‌خواهد تولید رشد کند و نیازها را برآورد، این به سرمایه‌داری تولید‌گرای قرن نوزدهم منجر شد.

از احتیاج تا اشتیاق
در ۱۹۰۷ - ۱۹۰۸ با نفوذ هانری فورد شکلی دیگر از سرمایه‌گذاری جا می‌افتد. او اولین کسی‌است که تولید زنجیره‌ای را به کار می‌گیرد. در ۱۹۰۸ پانزده هزار اتومبیل تولید می‌کند. در ۱۹۱۴ دویست پنجاه هزار و این پرسش پیش می‌آید که چه کسی تولیدات را خواهد خرید؟ او بعد از تولید زنجیره‌ای اولین کسی‌ست که مصرف‌گرایی را ابداع کرده‌است. از آنجا که  سود و بهره‌اش خیلی زیاد است، تصمیم می‌گیرد که قیمت‌ها را پایین بیاورد تا برای کارگرها قابل خرید باشد. این ابداع، نظام زندگی امریکایی است. به محض آن دیگر مسئله سرمایه‌داری، تولید نیست بلکه فروش است و برای پاسخ گویی به آن است که از ابتدای قرن بیستم برادرزاده (یا خواهر زاده) فروید ادوارد برنه، مارکتینگ را ابداع می‌کند، بر اساس اندیشه‌ای هوشمندانه: چون نیازهای واقعی برطرف شده‌است، باید نیازهای مصنوعی تولید کرد تا مصرف را به صورتی مصنوعی توسعه داد. برای این منظور دیگر نه اشتیاق مردم  بلکه احتیاجشان را باید مخاطب قرار داد. تبلیغات و مارکتینگ ازآنجا به وجود آمد که  تلویزیون و سینما و تمام رسانه‌ها  اجازه‌ دادند تا  تکنیکِ جهانیِ جذبِ اشتیاق به وقوع بپیوندد.

از اشتیاق تا غلیان
حالا بیاییم به تأثیری که در جامعه گذاشته است نگاه کنیم. در سال ۱۹۶۰ حدود سیزده در صد فرانسویان تلویزیون داشتند. در ۱۹۷۰ سال ۷۰.۳ در صد و امروز ۹۸ در صد. و حالا نه تنها مردم تلویزیون دارند بلکه در نیمی از خانه‌ها هر بچه یک تلویزیون در اتاقش دارد. مخصوصا در خانواده‌ی محله‌های فقیرنشین مثل کورنو در حاشیه پاریس. در حالی که تحقیقی در آلمان به وسیله انجمن جنایت‌شناسی هامبورک نشان داده‌است که هر چقدر تعداد تلویزیون در خانه بیشتر است، تعداد نوجوانان مجرم هم بیشتر است. چیزی که ثابت می‌کند که تلویزیون نه تنها به چوب حراج به ساختار خانواده زدن بسنده‌ نمی‌کند بلکه ارتباطات جامعه را از بین می‌برد. ۱۵ سال پیش یک جوان امریکایی یک ساعت و نیم در هفته با پدر و مادرش حرف می‌زد، امروز نیم‌ساعت. نیم‌ساعت حرف زدن با فامیل در هفته یعنی مصیبت. آدم بزرگ‌های بالغ امریکایی ۵ ساعت در روز جلوی اکران تلویزیون می‌نشینند، فرانسویان سه ساعت و نیم. نوجوان امریکایی ۱۰ ساعت و نیم در روز جلوی اکران تلویزیون، کامپیوتر، بازی ویدئویی. ام اس ان و غیره است. وقتی شما ۱۰ ساعت از وقتتان را به رسانه‌ها می‌دهید دیگر در جریان اجتماعی که وفاداری خلق می‌کند  و نماد را  دراجتماع  می‌نشاند و غلیان  را به اشتیاق تبدیل می‌کند نیستید.

از دست دادن تمایز
این روند تخریب روابط اجتماعی‌است که ما داریم می‌بینیم که باعث از بین‌رفتن اندک‌اندک اشتیاق و افزایش غلیان می‌شود. در موارد عادی غلیان و جوشش به وسیله اشتیاق مهار می‌شده است. از وقتی که شما اشتیاق را تخریب کردید دیگر سدی در مقابل غلیان نیست و غلیان آزاد شده‌است. در ایالت متحده امریکا بیش از ۱۵ در صد کودکان بیش‌فعال هستند و قادر به تمرکز بر سر چیزی نیستند. چرا؟ چون تلویزیون، رسانه‌ها و مارکتینگ اشتیاق را از بین برده‌است. وقتی شما به کسی یا چیزی  اشتیاق دارید، به دلیل آنچه اواست، به خاطر تمایز اوست. اما اگر تمام مدت به یک برنامه تلویزیونی نگاه کنیم و یک مارک را ببینیم و از یک فروشگاه خرید کنیم، دیگر تمایزی نخواهد بود. وقتی دیگر تمایز نبود، اشتیاقی نخواهد بود و اعتماد به نفسی نخواهد بود و بخصوص احترامی برای دیگری. چیزی که برای جامعه در مجموع خطرناک است.

احساس وجود داشتن
من در مورد ریچارد دورن مطالعه کردم. مردی که جانی نبود. تحصیل کرده بود، خودش را اکولو (سبز) می‌دانست و در سال ۲۰۰۲ چندین عضو شورای شهر را در شواری شهر نانتر- یکی از حومه‌های پاریس، با اسلحه کشت. با خواندن خاطراتش، متوجه شدم که او حس وجود داشتن را از دست داده‌ است. به عبارت دیگر او حس تمایزش را از دست داده بود و بنابراین احترام به خویشتن را. خودش می‌گوید وقتی به آینه نگاه می‌کرده، کسی را نمی‌دیده. دیگر به نظرش نمی‌رسیده که کسی‌ است. از این فقدان و باخت تمایز و از این از دست رفتن احترام به خود است که نفرت از دیگران به وجود می‌آید. من نمی‌گویم که مارکتینگ مستقیما علت این پدیده است. اما معتقدم که تبلیغات و مارک و تلویزیون فرد را آنقدر استاندارد می‌کند که دیگر قصه خویش و بنابرین تمایز را از دست می‌دهد، چیزی که بدون شک علت رنج است. تجانس احترام به خود و دیگران را از بین می‌برد. اینگونه است که عده‌ای می‌روند و به راست افراطی رأی می‌دهند و عده‌ای می‌روند اعضای شورای شهر را می‌کشند. و امروز این پدیده کشتار جمعی همه جا باز تولید می‌شود....

ادامه دارد

غلیان را من معادل واژه فرانسوی pulsion ساخته فروید گذاشته‌ام که البته ترجمه از آلمانی‌ست و از واژه یونانی به معنای فشار، تحت فشار گذاشتن گرفته شده. گاهی به جای آن از غریزه استفاده می شود. غریزه مرگ یا غریزه زندگی. اما غریزه هم نیست. دیدم حتی یک روان کاو از واژه احوال قلبی استفاده کرده بود. در هر حال انرژی است. غریزه مهار نشده‌ی مثلا جنسی است که اگر مهار نشود به خشونت و حتی تجاوز ممکن است منجر شود. میلی‌ست افسار پاره کرده. غلیان مرگ باعث تخریب است و غلیان زندگی باعث سازندگی. از نظر فروید غلیان زندگی همان عشق است. منظور از آن حالتی عادی نیست. که در آن جسم و روان در همکاری پیچیده‌ای عملی در جهت مرگ یا زندگی انجام می‌دهند. فروید مفصل این همه را توضیح داده‌است.

موزائیک




پلک‌ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا



سپهری

۴ خرداد ۱۳۹۰

نی



نی آب نقاشی کند
نی باد فراشی کند
نی باغ خوش باشی کند
نی ابر نیسان نم زند
نی درد ماند
نی دوا
نی خصم ماند
نی گوا


نه
این رومی خودمان است
و نیشابور مرتکب هیچ ترجمه‌ای نشده‌است
از خوش باشی خوشش امده است!

آب‌ی



بعد از ناهار رفتم عکس بگیرم. نشد. آفتاب بود. چه می‌گویم! همه‌اش نور بود. دنبال سایه‌ها گشتم. نسیم بود. رام نمی‌شدند. روزهاست از آسمان آب‌ نیامده‌است. چاه خالی‌ست. بر سر چاه‌ی که آبی آسمان را گرفته‌ بود در بند. به جای آب. به خیالش.

۲ خرداد ۱۳۹۰

غروب دو خرداد




عصر دو خرداد




دو خرداد



دو سال پیش یکی از این روزها چنین نوشته بودم:

آن مناظره!
مناظره دیشب عجیب بود. نه از آن روی که رخدادی ‌ست در صدا و سیمای جمهوری اسلامی که من از آن بی‌اطلاعم.
جایگاه آقای احمدی‌نژاد در دو صندلی «پوزیسیون» و «اپوزیسیون»، هر دو با هم مرا در حالتی از پریشانی یا بهتر بگویم بهت بر جا گذاشت.
معمولا در مناظره‌های انتخاباتی که من به آن خو گرفته‌ام، اینجا، مثلا در فرانسه، نمایندگان احزاب که همان نامزد‌ها هستند با هم روبرو می‌شوند و پیش می‌آید که طرف مقابل خود را محکوم کنند. اما جای این احزاب هر چند سال یک بار عوض می‌شود. مثلا در سال ۱۹۸۰ که آقای میتران انتخابات ریاست جمهوری را برد، با از دست دادن مجلس مجبور به پذیرفتن دولتی از حزب مخالف خود شد که اکثریت مجلس را از آن خود کرده بود و دوران همزیستی شروع شد. در زمان آقای شیراک هم که او خود مجلس را منحل کرد، در رأی‌گیری مجدد اکثریت مجلس از آن حزب سوسیالیست شد و باز دوران همزیستی راست و چپ و دو حزب مخالف آغاز شد. همزیستی رئیس جمهور که وزنی گران دارد و نخست وزیر و دولتش که معمولا ائتلافی ست از چپ‌ها یا راست ها. حداقل سی سال است که فرانسه اینگونه سیاست می‌ورزد. آنها که قدرت را به دست داشتند هرگز «نظام» را زیر سوأل نبرده‌اند. و آنها که به زیر سوأل برده اند، مثل چپ افراطی هرگز قدرت را به دست نداشته‌اند. جز در مجلس اروپا، با وجود محبوبیت در میان مردم حتی در مجلس ملی هم نماینده ندارند، البته این به قوانین و شرایط انتخابات مجلس بر می‌گردد. هیچ‌یک اما قانون را زیر پا نگذاشتند.
اما آقای احمدی‌نژاد دیشب در دو جایگاه همزمان حضور داشتند و سی سال را زیر سوأل می‌بردند. صحبت‌هایی می‌کردند که همواره «اپوزیسیون» بر زبان آورده است. «اپوزیسیونی» خارج از قدرت.
مثل این می ماند که ژنرال دوگل را از نهضت مقاومت فرانسه جدا کنیم. . ژنرال دوگل را از آن برداشت و تصوری که از فرانسه داشت جدا کنیم. یا ژنرال دوگل را از فرانسه جدا کنیم. ژنرال دوگل و نهضت مقاومت و فرانسه یکی هستند.
آقای احمدی‌نژاد انقلاب را از مردان آن جدا می‌کند. تاریخ را جزء آن نمی‌داند. گویا فرزندی نامشروع به دنیا آمده است که باید به دورش انداخت. غافل از اینکه خود او و دولتش هم جزو آن فرزندند و با دور ریختن آن، خود نیز دور ریخته خواهند شد. «پوزیسیون» و «اپوزیسیون» نمی تواند همزمان در هر دو جا باشد. کسی که قدرت را به دست دارد، نمی‌تواند پایه‌های قدرت خود را در هم بشکند. چرا که خود را هم در هم خواهد شکست.
شاید آقای میر حسین موسوی برای همین به میدان آمده‌است تا پایه‌های قدرت در هم نشکند. او فرزند و تاریخ و پدر و مادر را به هم مربوط می‌داند. در «از فیلم‌هاشان» گفتم که فیلم آقای میرحسین موسوی قصه‌ای دارد. سرچشمه و گذشته‌ای و نگاهی با تکیه بر گذشته به آینده دارد.
این قصه تلخ یا شیرین، دشوار یا آسان، کوتاه یا دراز، خوب یا بد، آباد یا ویران، تاریخ سی سال ایران است. از دل همین ویرانه است که باید ساختمانی سر بر آورد. دست هیچ نهادی را نباید کوتاه کرد. تنها باید آن را جای خود نشاند. اگرنه به قول فروید آنچه را که به عقب می‌رانی، آنچه که درجامعه و با جامعه تنیده شده، چهار نعل باز خواهد گشت. سی سال با رنج بسیار گذشته است. دور ریختن آن دور ریختن رنج ها خواهد بود، و بی‌هوده بودن سال های سپری شده. روزی، باید که ته بنشیند. آرام، آرام.
آقای احمدی نژاد بی قصه است.
قصه یعنی مرجع.

از مرجع هم نوشته بودم همان روزها، دو سال پیش.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

مغالطه و رادیو زمانه


بهداد بردبار در رادیو زمانه چنین می نویسد:

«به گزارش خبرگزاری رویترز پلیس نیویورک، دومینیک استراوس کان، رئیس صندوق بین‌المللی پول را به سوءاستفاده جنسی، اقدام به تجاوز جنسی و حبس غیر‌قانونی یک زن متهم کرده است.
این اتهام‌ به ادعاهایی مربوط است که بر اساس آنها، آقای استراوس کان در اتاقش در هتلی در منهتن به یک مستخدم حمله کرده است. این سیاستمدار ۶۲ ساله قبلاً وزیر دارایی فرانسه بوده است. او نامزد احتمالی حزب سوسیالیست برای انتخابات ریاست جمهوری آینده فرانسه هم به شمار می‌رفت.
مطبوعات فرانسه اقدام این فرد را محکوم کردند، اما آیا این داستان دستاویزی خواهد شد برای محکوم کردن جامعه فرانسه؟

پیش از این زمانی که امام جمعه موقت تهران که منصوب آیت‌الله خامنه‌ای است در اظهار نظری عجیب وقوع زلزله را نتیجه قهر خدا و بی‌توجهی زنان به موضوع حجاب و مسئله زنا دانسته بود و شادی صدر حقوقدان و فعال حقوق زنان در اظهاراتی بحث برانگیز ابراز داشته بود: «چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هریک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.»

ابراز نظر آیت‌الله صدیقی، یک روحانی سنت‌گرا، خانم صدر را به این نتیجه‌گیری رساند که: ارتباطی که امام جمعه تهران بین حجاب و رفتار زنان با زلزله برقرار کرده، با هیچ توجیه منطقی و علمی همخوانی ندارد اما بسیاری از سیاستمداران، حتی بسیاری از روشنفکران و به تبع آنها آدم‌های عادی، بارها نسبت‌هایی به همین اندازه ضد زن، میان حجاب و رفتار زنان با ناهنجاری‌های عمومی برقرار کرده‌اند و هیچگاه این چنین از سوی جامعه مورد سرزنش یا تمسخر قرار نگرفته‌اند.

باید از شای صدر پرسید: آیا با وقوع افتضاح اقدام به تجاوز دومینیک استراوس، رئیس صندوق بین‌المللی پول فرانسوی‌ها باید ابراز شرم و گناه کنند؟ آیا روشنفکر برج عاج‌نشین ما در مورد مردان فرانسوی هم حکم صادر می‌کند یا تنها مردان ایرانی باید محکوم بشوند؟ آیا شادی صدر در این قضیه می‌گوید پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز با سیاستمدار متجاوز فرانسوی فرقی نمی‌کنند؟
چرا در این مورد، شخص متجاوز محکوم است اما در ایران «جامعه» مقصر است؟»

من با خود بحث کاری ندارم. اما جای حیرت بسیاری‌ست که رادیو زمانه که بر اساس قاعده باید مسئول نشر مطالب باشد و نویسنده، هنوز تفاوت عظیم و سنگین یکی متهم به جرم و یکی مجرم شناخته شده بعد از انجام دادگاه را نمی‌داند. نمی‌دانم، اما به نظرم می‌رسد که در هر جای این جهان پهناور هر کس تا زمانی که جرمش ثابت نشده‌است، بی‌گناه است. یعنی اینطور باید باشد. و اگر رادیویی و رسانه‌ای مدعی و نویسنده‌ای هنوز به این امر مهم واقف نشده‌اند، دیگر چه جای شکر و شکایت؟
دومینیک استروس کان متهم است و تا انجام دادگاه و اثبات گناهش، بی‌گناه است. حتی اگر پلیس نیویورک او را دستگیر کرده باشد. و تا آنجا که من می‌دانم مطبوعات فرانسه نمی‌توانند اقدام این مرد را محکوم کرده باشند. چون تا به امروز و تا آخرین روز دادگاه کسی از حقیقت که نه، اما از واقعیت خبر ندارد مگر به علوم خفیه و غیب دسترسی داشته باشد. که من چنین قدرتی در مطبوعات فرانسه مشاهده نکرده‌ام. آنها هم چنین ادعایی نداشته‌اند. آنها می‌توانند چنین گفته باشند: اگر اتهامات وارده درست و راست باشد، جرم خیلی سنگینی است.

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

دادگستری



عدالت و دادگستردن در امریکا با فرانسه تفاوت دارد. رئیس صندوق بین‌المللی پول را دومینیک استروس کان را به اتهام جرم‌هایی خیلی سنگین در امریکا دستگیر کرده‌اند. از تعرض جنسی تا قصد تجاوز. ایشان در دولت سوسیالیست مقام‌هایی متعدد و بالایی داشت. چند سال هم بود که رئیس صندوق بین‌المللی پول بود و در این چند سال سیاست قانون‌مند کردن بانک ها و روابط مالی را پیش برد که نزدیک به سیاست اروپا بود تا امریکا و در نجات مثلا یونان از ورشکستگی نقش داشت و امریکاییان او را مدافع دخالت دولت در اقتصاد می‌دانستند و چپ. و پریروز قرار بود که با بزرگان و آنجلا مرکل نشستی داشته باشند تا دوباره برای یونان تقاضای کمک و زمان بیشتری کند. در فرانسه او عضو حزب سوسیالیست است و فرانسویان او را لیبرال و در آن سوی قطب یعنی نزدیک به راست و میانه‌رو می‌شناسند. صحبت بر سر این بود که نامزد سوسیالیست‌ها خواهد بود و سارکوزی را شکست خواهد داد.
حالا دیشب در زندان خوابید و قاضی به آزادی موقت او با وثیقه موافقت نکرد. در دادگاه نیویورک حاضر شد و قاضی که زن و جمهوری خواه است با اشاره به داستان پولانسکی و اینکه فرانسه مجبور نیست مجرم را به ما برگرداند و بر نخواهد گرداند، ممکن است از دست عدالت امریکا فرار کند، با درخواست وکلا موافقت نکرد. فرانسه گیج و حیران است. سه روز است که نتوانسته از این کابوس بیدار شود. چنین رفتاری را با رئیس صندوق جهانی پول که می‌گویند دومین قدرت است بعد از اوباما، از تعادل برخوردار نیست و نشان دهنده غرضی ضد فرانسوی‌ست، بر نمی‌تابد. خاصه که دیروز تصویر خسته‌ی او را تلویزیون‌های دنیا نشان داده‌اند، نمایش داده‌اند. در فرانسه اجازه نشان دادن کسی با دستبند قبل از مشخص شدن جرمش و محکومیتش نیست. در فرانسه اجازه فیلمبرداری در درون دادگاه نیست. این امر در مورد قربانی هم صدق می‌کند.
در امریکا اول پلیس و دستگاه قضایی اسناد و دلایلی بر علیه کسی جمع می‌کنند و بر اساس آن کسی را دستگیر می‌کنند و شخص باید اگر موفق شود و بخت‌ یارش باشد بی‌گناهیش را ثابت کند.
در فرانسه اسناد و شواهد و مدارک را هم بر علیه شخص و هم در دفاع او گرد می‌آورند. در فرانسه چند قاضی تصمیم می‌گیرند در امریکا تا آنجا که من می دانم یک قاضی. در امریکا معمولا هیئتی که داوری نهایی را می‌کنند از میان مردم انتخاب می‌شوند. و تعداد جرم‌ها جمع بسته می‌شود. و درست به این دلیل است که ایشان می‌تواند به هفتاد و چند سال زندان محکوم شود، اگر محکومیت‌های ادعا شده به وسیله خدمت‌کار هتل راست از آب در آید.
ایشان قبل از پرواز هواپیما به مقصد اروپا دستگیر شدند.
سه روز است که در فرانسه هیچ خبر دیگری نیست و از صبح تا شب همه از کوچک و بزرگ و مردم کوچه و خیابان و سیاسی و غیر و روزنامه نگار و متخصص و روانکاو و پزشک و سیاست‌شناس و سوسیالیست شناس و به این داستان می‌پردازند. فعلا قربانی ومدعی‌ست که سخن می‌گوید و هیچ‌کس از واقعیت چیزی نمی‌داند. این اولین باری‌ست که در فرانسه سیاست‌مردی، رئیس صندوق بین‌المللی پول به چنین ماجرایی دچار شده‌است. دستگیر در خاک امریکا. محکوم نظام قضایی امریکا. فرانسویان معمولا به نظام قضایی خودشان پایبندند و به آن مفتخرند و زندگی خصوصی مردم کمتر در معرض همگان گذاشته می‌شود. البته جامعه رفته رفته امریکایی می‌شود و گرایشی به شفافیت در همه جا رخنه می‌کند. اما مثلا در مورد فرانسوا میتران بعد از مرگش روشن شد که زندگی دوگانه ای داشته است. همسر و خانواده‌ای رسمی و معشوق و دختری. او به کسی اجازه دخالت در زندگی خصوصیش را نداده بود و برای فرانسویان هم پذیرفته شده بود که کاری به زندگی شخصی، عاشقانه، عاطفی کسی، دولت مردانشان نداشته باشد. با آمدن سارکوزی چیزهایی تغییر کرد. نمایش و تصویر جای بیشتری اشغال کرد. میتران که همین چند روز پیش فرانسه با دبدبه و کبکبه مراسم سی سالگی پیروزیش را جشن گرفت گفته بود که بعد از من دیگر رئیس جمهوری نخواهد آمد. بعد از من معامله‌گران و سوداگران و بیزنس‌من ‌ها خواهند بود.
رومن گاری گفته بود که امریکا را وکیلان اداره می کنند. کسانی هم می‌گویند که فرانسه یک حکومت سلطنتی‌ست! دست مردم به پادشاهان نمی‌رسد.
عده‌ای هم براینند که نظام قضایی امریکا در مراحل اولیه بر محکوم سخت می‌گیرد اما بعد نوبت دفاع می‌رسد و از نظام فرانسه متعادل‌تر است.
من جامعه‌‌ی امریکا را دو رو و پر ریامی‌دانم . جامعه‌ای که در فیلم‌هایش خشونت و سکس را می‌فروشد و ترویج می‌کند و همزمان در اندرون مردم هم سر می‌کشد تا از روابط ناسالم مردم با مردم خبر دار شود و احیانا آن ها را به دم تیغ قاضی بدهد. سال‌های هشتاد و نود اوج این نظام‌بندی بود. پدر و مادرهایی که به جرم داشتن رابطه نامشروع با فرزندان و کودکان خود محکوم می‌شدند. و سال‌ها طول می‌کشید تا بی‌گناهی خود را ثابت کنند. اگر می‌توانستند. تا آن زمان کودک در پرورش‌گاه یا در خانواده‌ای دور از پدرو ومادر و حتی خواهر و برادر بزرگ شده‌بود. در ادارات هم که هر زنی خیلی ساده می‌توانست از مردی که به او نگاه چپ کرده بود شکایت کند و باز آن مرد بود که می‌بایست بی گناهی خویش را به اثبات برساند.
در غرب هم زنی که بخواهد شویش را در جریان جدایی و طلاق محکوم کند، رابطه ناسالم پدر و دختر یا پسر را پیش می‌کشد. و بی‌چاره پدر اگر سرپرستی دخترش را زمان‌هایی به عهده داشته باشد باید حواسش به همه چیز باشد. این جوامع و این مناسبات خوشایند من نیست.
در اینکه روزی هزار تجاوز در امریکا اتفاق می‌افتد، از قرار معلوم شکی نیست. از اینکه روزی روزگاری خدمتکاری دستش می تواند در برابر تجاوز یا سوءاستفاده مردی، قدرت‌مندی کوتاه باشد هم شکی نیست. خاصه وقتی بهترین وکلا را با ارقام نجومی می توان به استخدام در آورد. اما این همان نظام است. مملکتی که وکلا اداره‌اش می‌کنند. رومن‌گاری می‌گفت. در اینکه دریافت امریکاییان از روابط جنسی مردم با دریافت فرانسویان از زمین نه حالا تا آسمان اما بسیار متفاوت است هم شکی نیست. امریکا بر آزادی فردی تکیه می‌کند. فرانسه سرزمین پادشاهان بوده است. در فرانسه به نظر می‌رسد پول دوستی دومینیک استروس کان و و نمایشش از زندگی جنسی او، بیشتر فرانسویان را آزار می‌داده‌است. در فرانسه پول تابوست، گاهی ننک است. این از کاتولیک‌ بودن فرانسویان می‌آید و از خصلت ناشفاف بودن و پول و زرق و برقش را لزوما به دیگری نشان ندادن و امریکاییان پروتستان‌ هستند و پول‌دار شدن، نشان لطف و توجه خداست.
حتما متخصصین ابزار و وسایل و امکاناتی در اختیار دارند تا تجاوز را از ناتجاوز تشخیص دهند. امیدوارم. اما تشخیص خیلی چیزها به نظر کوتاه و کوچک من دشوار می‌آید. به یاد می‌آورم که پیامبر اسلام گفته بودند که باید از میان مرد و زن نخی را رد کنند تا جرم ثابت شود. این در مورد قانونی است که رابطه نامشروع مرد و زن را جرم می‌داند. اما قوانینی که این روابط را جرم نمی‌دانند، به نظر من می‌رسد که تشخیص تقصیر و جرم بسیار ظریف و گاه ناممکن است. پیرهن یوسف هم نیست که به این سادگی زلیخا را مقصر بداند. اضافه کنم که در نیویورک گاهی شهادت قربانی کافی‌ست.
برای من جامعه امریکا و جوامع در حال امریکایی شدن، جامعه‌ایست که سهم تراژیک انسان و زندگی را نادیده می گیرد و می‌خواهد با شر مبارزه کند و آن را از میان بردارد. اما شر آن سوی نیکی‌ست.
بر اینم که زن همچنان همان تصویر ارکاییک که فروید می‌گفت باقی مانده است در ذهن و تخیل مرد. قبلا هم از آن گفته‌ام. باز هم خواهم گفت. و جوامع به اصطلاح پیش‌رفته خیال می کنند که این تصویر را متمدن کرده‌اند.
من از دادستانی و دستگاه عدالتی که بر پایه قربانی استوار شود می‌ترسم. تا آنجا که من می‌دانم و از نظام قضایی غرب اروپایی استنباط کرده‌ام، نظام خود را میان مجرم و قربانی قرار می‌دهد. و نیتش بر گرداندن مجرم به زندگی‌ست. مجرم را نظام قضایی قضاوت می‌کند، نه قربانی و نه مردم. من مردم را شایسته قضاوت مجرم نمی‌دانم . انتقام در نیت نظام قضایی نهفته نیست. نظام قضایی برای سازمان دادن جامعه کار می کند. سامان دادنش. من پس پشت فلسفه قصاص در اسلام همان مایه حیات را می‌فهمم. و بر اینم که پس پشت هر حکم و حدودی در هر دینی فلسفه‌ای نهفته است که از خود آن قانون مهم‌تر است و آن فلسفه در عبور زمان‌ رنگ نمی‌بازد اما قانونش را مجال عوض شدن هست. حکمت یا فلسفه به مانند پیکانی‌ست که جهت را نشان می‌دهد. مهم این است که جهت گم نشود. سر پیکان به سوی زندگی‌ست.
قربانی ما را متوجه تقصیر می‌کند و تقصیر را مردم خوش دارند در کسی یا کسانی حلول کرده باشد. دلشان خنک می‌شود. از غلیانشان کاسته می‌شود. سهم تراژیک زندگی را مردم چه می‌دانند، نه اینکه ندانند اما جوشش خونشان را سرد نمی‌کند.
اوائل بعد از انقلاب بود. من حجاب نداشتم و بستگانم، خاله‌ام و خواهرم در تهران از اینکه من بی حجاب بیرون بروم به وحشت می‌افتادند. شاید هم مرا می‌خواستند بترسانند. عده‌ای بی حجابان را با اسید تهدید کرده بودند. اینجا سهم تراژیک هستی نبود، شاید هم بود. ،سیاست بود و و دین و چیزهای دیگری کمی پیچ در پیچ، در آن آشفته بازار به هم گره خورده بود.
اینجا دیروز ماجرای دومینیک استروس کان را با یازده سپتامبر مقایسه می‌کردند، همان گیجیِ در مقابل رویداد. رویدادی که مثل هیچ رویدادی نیست و مردم توقعش را نداشتند. از همین است که سه روز است دارند حرف می زنند و می خواهند بدانند و بیشتر بدانند و به رادیوها تلفن می کنند و بر وب هم که می‌توانید حدس بزنید چه خبر است. راست ها، سوسالیست‌ها و مردم کمتر سیاسی، پیر، جوان، خلاصه.
از توطئه می‌گویند، شوخی می‌کنند. فمینیست‌ها از قربانی دفاع می کنند. از تصویر ایشان بر صفحه‌تلویزیون‌های دنیا شرم‌گینند. به همه چیز دوباره فکر می‌کنند. به چیزهایی که فکر نکرده بودند، فکر می‌کنند. دنبال مقصر می‌گردند. دوستان استروس کان با دستانی کوتاه از بی خبری از گرایشات زن دوستی ایشان می‌گویند!
زنان اعتراض می‌کنند که این زن دوستی نیست. این سوءاستفاده از زن و موقعیت اجتماعی و سیاسی‌ست. که شکایت از تجاوز در جامعه فرانسه دشوار است.
چرا آقای دومینیک استروس کان با امکاناتی که داشتند در همان هتلی که بودند از روسپیان لوکس استفاده نکردند. کافی بود به بار هتل بروند و تنها به اشارتی زنی را به اتاق خود دعوت کنند. اسراری از مرد که هیچ دادگاهی به آن رسیدگی نخواهد کرد. باز نخواهد کرد. قرار هم نیست. چرا ایشان درست چند صباحی مانده به ریاست جمهوری احتمالی تن به وسوسه می‌دهند؟ چیزهایی از قدرت و سیاست مهم‌تر است، نه تواناتر است؟ چیزهایی که در ناخودآگاه است و هیچ آگاهی به آن راه نیست. اما جزو تَرک‌َهای آدمی‌ست. درزها. از آنجاست که آدمی می‌شکند. کسی که مهار جسم و روحش را ندارد.
ایران سی سال است که دارد جامعه می‌سازد. حالا مردی بر چهره زنی اسید پاشیده است. من بر اینم که مرد ندانسته است که چه کرده است. جامعه در متمدن کردن شکست خورده است. قصاص هم بدین صورت در خواست شده، متمدن نمی‌کند. من جهتی به سوی مایه حیات در آن نمی‌بینم. در این چند روزه متظر بودم که کسی از فلسفه‌ای که پشت امر قصاص است بنویسد و بگوید. از درون اسلام را منظور دارم. مثلا شخص روحانی، کسی، وقتی در هر صورت مردم یک جامعه در این ماجرا درگیر شده‌اند. روحانیت باید اینجا فکر کند و نظر دهد. باید جامعه را ببیند به رویداد فکر کند و به عاقبت کار. نقش قضا فهماندن تقصیر به مجرم است. به نظر می‌آید که مرد اصلا به تقصیر خود واقف نیست. دستگاه قضایی نتوانسته است بعد از گذشت این همه زمان از این کارموفق بیرون آید. شاید اصلا مسئله‌اش نبوده‌است. جامعه نتوانسته است قربانی و مجرم را به هم وصل کند، ربط دهد. جز در احساس و خواهش انتقام.
عدالت انتقام نیست. این را اروپاییان بعد از قتل و مرگ بن لادن بارها اعلام کردند. عدالت، دادگستردن است در جامعه. ساختن جامعه است به نفع جامعه. جامعه یعنی مناسبات، یعنی روابط. یعنی ربط دادن افراد آن به هم. جامعه یعنی نسبت قربانی و مجرم.

نوعی نگاه


ژان - ر عکاس این عکس است. نامش را به مناسبت فستیوال کن انتخاب کرده‌است. بعد هم برای اینکه هنر عکاس را ببینید عکس را باید بزرگ ببینید. درون چشم را. چقدر تاویل کردم، وای!

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

از حالی


من از گذشته و آینده نمی‌ترسم
از حالی می‌ترسم که از گذشته و آینده می‌ترسد

شاید



این یکی بهتر باشد
کسی چه می‌داند!

زندگی مجذور آینه است




حواستان باشد که اتومبیل باید تمیز و شسته و رفته باشد
مثلا اتومبیل ما هیچ چیز را، گفتم هیچ چیز را نمی‌تاباند!

کاکلی



من که رسیدم سین داشت کاکلش را شانه می‌زد و ایشان در خلسه‌ای فرو رقته بودند

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

بلوگر



هیچی
فقط آمدم بگویم امروز این بلوگر پاک مجنون شده بود
از دیروز که در دسترس نبود و آشفته حال
بعد هم چند پست را ناپدید کرد و حالا هم پستی را به دل‌خواه خودش منتشر کرده است به تکرار
و حالا من مانده‌ام با پست‌هایی پریشان
پس و پیش
پدید و ناپدید
ما کارگری بیش نیستیم
یک روز از یک جا مسدودش می کنند و یک روز از یک ناکجا تصاحبش

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

تمدن روح



اسلام شهری است بر گرد مسجد، مسیحیت شهری بر گرد یک کلیسای جامع، بنارس بر ساحل رود تطهیر کننده، اما بمبئی بر گرد یک بندرگاه ساخته شده است نه یک کلیسا. کلیساهای نیویورک را باید لابلای آسمانخراش‌ها جستجو کرد، چنانچه خرچنگ‌ها را لابلای صخره‌ها. چیزی که من در اینجا به شدت احساس می کنم این است که در سرتاسر کره زمین آنچه «روح» نامیده می‌شد در حال مردن است، حتی نزد کسانی که ایمان دارند، مگر اینکه در صومعه‌ها یا در جنگل‌ها زندگی کنند - در جاهایی که از تمدن جدید بر کنار است. کاش ساعتی پیش به نهرو گفته بودم که کلمه «ماتریالیسم» از آخر قرن بیستم دیگر به معنای این نیست که ماده جانشین روح شده، بلکه عقل جانشین آن شده است. این بار «عصر روشنگری» نیست که به مخالفت با معابد برخاسته، بلکه رآکتورهای اتمی‌ست.

- با نظر شما موافقت می‌کرد. چه بسا به اکراه. و با این همه هند، اگر او می‌خواست، دارای بمب اتمی می‌شد، اما او نمی‌خواهد.
- مائو خواهد خواست. هر یک از فرهنگ‌های بزرگ آسیایی یا افریقای که با اندیشه غربی آشنا شده‌است دیر یا زود شکل تازه‌ای به آن خواهد داد که مسلما شکلی نیست که اندیشه غربی ان را از میان برده است، اما به شکلی هم نخواهد بود که ما اکنون می‌بینیم. میان مائو تا استالین فاصله بسیار است، چنانکه میان استالین تا مارکس.
- وقتی من در مسکو بودم عین همین احساس را داشتم. اینجا، چه برای مسلمان‌ها و چه برای هندوها، اندیشه فقط یک هدف متعالی دارد و آن خداست. ملاحظه کنید که بدترین دشمنان مسلمان‌ها، یعنی سیک‌ها، اسلام را خیلی خوب می‌فهمند. اما غرب برایشان نامفهوم است. آن‌ها همان طور به ما نگاه می‌کنند که دهقان‌های نواحی مرکزی فرانسه به امریکایی‌های فیلم‌های گانگستری: آدم‌هایی دستخوش حرص و جنون. حتی نهرو به من گفت موقع ورود به انگلستان تعجب کرده بود از اینکه می‌دید هند را به سبب قربانی کردن در راه خدایان سرزنش می‌کنند چون خودشان هر روز حیوانات را می‌کشند تا بخورند. دوستان هندو مذهب من می‌گویند که ما مسیحی‌ها، بی آنکه خودمان بدانیم، خدا را در راه های بن‌بست جستجو می‌کنیم. برهمن‌های شما در دانشگاه سنسکریت بنارس هم به گمانم همین‌طور فکر می‌کنند...
- پژوهش‌های ما برای یافتن طبیعت به نظرشان بیهوده‌ می‌آید. برای آن‌ها قانون حقیقی از نوع دیگری است. حماسه پژوهش‌های غرب، حماسه مبارزه انسان با زمین، که هم اتحاد شوروی و هم امریکا را به حرکت وا می‌دارد، برای آن‌ها نامفهوم است. حتی آن را دشمن می‌دارند. می‌گویند که هیچ‌یک از پیشرفت‌های «عقل» به پرسش‌های روح پاسخ نمی‌دهد.
- غرب نمی‌خواهد به پرسش ها پاسخ دهد، بلکه می‌خواهد آن ها را از میان بردارد.
- نه رنج را از میان خواهد برد و نه پیری و احتضار را. لابد متون بودایی را به خاطر دارید: « شاهزاده: این همان است که به آن مرده می‌گویند.»
- به نظر من هر تمدنی را می‌توان در عین حال هم بر حسب پرسش هایی که مطرح می‌کند و هم بر حسب پرسش‌هایی که مطرح نمی‌کند تعریف کرد....
- درست است که هند از قدیم با مرگ پیوند دارد و تمدنش همواره تمدن روح بوده‌است، ولی همینکه روح کنار برود چه ظاهر می‌شود: عمل، یا تردید در ارزش زندگی به سبب وجود مرگ؟
اتومبیل زیر درختان مجلل از سرعت خود کاست.

صحبت‌های مالرو با سفیر کبیر
ضد خاطرات
آندره مالرو
ترجمه ابوالحسن نجفی - رضا سید حسینی

خدایان وقتی زنده‌اند که زیبا باشند



شما می دانید که گاندی همه کسانی را که می‌آمدند تا از او کمک بخواهند نزد خود می‌پذیرفت و این باعث می‌شد که گاهی با آدم‌هایی عجیب و غریب برخورد کند. روزی مردی کوه‌نشین از راه رسید و به ما گفت (ولی خطابش به گاندی بود):« ـ خدایان دارند می‌میرند. - چرا؟ - خدایان تا وقتی زنده‌اند که زیبا باشند و برای اینکه زیبا باشند به پرطوطی سرخ احتیاج دارند.» از زیر لنگش یک بت محقر در آورد که هاله‌ای از پرهای ریز داشت و روی سرش یک پر سرخ بود. «- مدت‌هاست که دیگر از این پرنده‌ها توی جنگل‌های ما پیدا نمی‌شود. آن‌ها را از برزیل می‌خریدند. برزیل فروش آن‌ها را به خارج قدغن کرده‌است.... خدایان دارند می‌میرند.» ما منتظر ماندیم تا ادامه دهد:
«- ولی به ما گفته‌اند که اگر شخص شما از سفیرمان بخواهید پرهای سرخ را برایتان می‌فرستند....»
- گاندی چه کرد؟
- گفت که پرها را بفرستند...

ضد خاطرات
آندره مالرو
ترجمه ابوالحسن نجفی- رضا سید حسینی

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

آفتاب



آفتاب
شب را روشن می‌کند
آن را با روشنایی عوض نمی‌کند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

اگر می‌بینیم



اگر می‌بینیم
برای این است که چیزی روشنمان می کند
چیزی را که
نمی‌بینیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

شمعدانی





چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می‌برد



ما کروه عاشقان بودیم

هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر




اصل مسلم



غرب عبارت بود از اصالت فرد، و این اصالت فرد در عین حال هم عیسای مصلوب بود و هم رآکتور اتمی. من در گذشته ناراحتی بودایی‌ها را در برابر تصویر عیسی دیده‌ بودم («چرا آن‌ها یک مرد شکنجه شده را می‌پرستند؟») و دوگانگی اندیشه هند را در برابر ماشین: دوک‌های نخ‌ریسی گاندی در خانه‌ها می‌چرخید و روبروی آن‌ها رآکتورهای هول انگیز مانند آخرین تجسد شیوا قد می‌افراشت.
هند مسیح را نیز مانند خدایان دیگر می‌پذیرد و بآسانی او را یک «اواتره» می‌بیند (اواتره به معنی فرود و حلول است). در اینجا مسیح نبود که جلوه گیرایی داشت. می توان «گناه نخستین» را سرچشمه یک بیماری مایای جهانی دید و و راثت را نوعی «کارما» (کردار) که در آن فرد غربی بیماری‌های اجدادش را به ارث می‌برد چنانکه هندو نتایج اعمال زندگی‌های پیشین خود را بر دوش می‌کشد. اما تناسخ در عین حال حکمی با تعلیق است و حال آنکه غربی، چه مسیحی باشد و چه بی دین، سرنوشت خود را فقط یک بار تجربه می‌کند. اروپا تناسخ هندی را همان چیزی می‌شمارد که فرد مسیحی را رستگار یا لعنت شده ابدی می‌سازد، اما لعنت شده حتی نمی‌داند که زمانی انسان بوده‌است. با وجود گناه، با وجود اهریمن، با وجود پوچی، با وجود ضمیر هشیار، اروپایی خود را عمل کننده می‌بیند، آن‌هم در جهانی که در آن تغییر در حکم ارزش است و پیشرفت علمی در حکم فتح و سرنوشت در حکم تاریخ. اما هندو خود را در معرض عمل می‌بیند، آن‌هم در جهانی که در حکم یک سلسله یادبودهاست. آنچه را هندو نمود می‌شمارد غربی حقیقت می‌انگارد (زیرا حیات آدمی با اینکه در صدر مسیحیت چه بسا آزمون بود، بی شک حقیقت هم بود و نه خیال)، و غربی شناخت قوانین آفاق را ارزش متعالی می‌داند و حال آنکه ارزش متعالی هندو وصول به مطلق الهی است. اما عمیق‌ترین تفاوت در این است که غربی، مسیحی یا بی دین، اصل را در مرگ می‌بیند- به هر معنایی که برای آن قایل شود- و حال آنکه اصل مسلم هند زندگی نامتناهی در زمان نامتناهی است: « که می‌تواند جاودانگی را بکشد؟»

آندره مالرو
ضد خاطرات
ترجمه ابوالحسن نجفی- رضا سید حسینی

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود


باید امشب بروم

سپهری

نجیب‌زاده



اندکی تنزیل:

سال ۱۵۶۲ میلادی ست و فرانسه تحت سلطنت شارل نهم است و جنگ‌های مذهبی بیداد می‌کند. ماری مِزییِر، دختر مارکیز عاشق دوک است. پدرش او را مجبور به ازدواج با شاهزاده مونپانسیه می‌کند. کنت شَبَن - فرانسوا در غیبت شوهر که به جنگ فراخوانده می‌شود، مامور تربیت ماری که در قصری دورافتاده از جنگ به سر می‌برد می‌شود تا بتواند به دربار راه یابد. و شاهزاده خانم همان نجیب‌زاده به موضوع حسادت و تصاحب مردان دربار در می‌آید.
برتراند تَورنیه کارگردان معروف فرانسوی سال پیش بر اساس رمان خانِم لافایت فیلم را ساخته است و من و سین هم دیروز به تماشایش نشستیم.


سین گفت: خوب است که در امروز زندگی می‌کند.
نجیب‌زاده را شوی می‌دادند. سین گفت امروز با عشق شوی می‌کنند. نون گفت که امروز به عشق شوی نمی‌کنند.

نجیب زاده را مادرش گفت که تسلیم شود. با زبان خوش گفت وقتی پدر با زبان ناخوش گفته‌ بود. باید ثروت و نجابت را پاسداری‌کرد.
نجیب‌زاده تسلیم شد. گفته بودندش که اصلا کارشان این است.
به شاهزاده شویش دادند. نجیب‌زاده عاشق بود. شاهزاده آدم بدی نبود. زمان شاهان بود و جنگ‌ها. هر که غیر از تو و هم‌دین تو نبود، از زن و کودک کشته می‌شد. شمشیری در گلوگاهش، سینه‌اش. فرانسوای کنت، استاد شاهزاده رها کرده بود جنگ را. یک روز که کودکی و بعد مادرش را به شمشیرش دوخته بود. کلام شاه یا ملکه باطلش شده بود. جنگ را پشت سر گذاشته بود و رفته بود و دوباره راهش به شاهزاده، شاگردش بر خورده بود. هر چه داشت را از او داشت شاهزاده . کنت را با خود برده بود.
حالا شب عروسی و زفاف بود. نجیب‌زاده را برهنه کرده بودند و ندیمان خوش بویش می‌کردند و شانه بر مویش می‌کشیدند. مادر و پدر آمده بودند به تماشا. شاید هم به نظاره، نظارت. سین با چشم‌های بسته گفته بود: خوب است که من در امروز زندکی می‌کنم.
نجیب‌زاده آن شب هم تسلیم شده بود. خیال پدر و ثروت و نجابت و وراثت هم راحت.

شاهزاده به جنگ خوانده شده بود و نجیب زاده مانده بود با فرانسوای کنت.
شویش را پذیرفته بود اگر آنقدر نادان نبود و ناتوان.
کنت هر چه را که می‌دانست به نجیب زاده آموخت. مگر جنگ‌جویی را. دل هم داده بود.
نجیب‌زاده خواسته بود عشقش را از یاد ببرد. نبرده بود. نشده بود. کنت این را هم دانسته بود.
حالا نجیب‌زاده زنی زیبا، مانده بود با سه مرد که می خواستندش. شویش، عشقش، استاد و دوستش.
سین قصه نگاه می کرد و نون سین را.

شویش کسالت بود و حسادت شد. همه آنچه فرانسوای کنت بود، نبود. و عشقش همه خواهش. و نجیب‌زاده خود بود.
روزگار قرارها و قراردادها و ازدواج‌ها بود. سین گفت که چه خوب در آن روزگار زندگی نمی‌کند که به آنکه عاشق نیست شوی کند.
نون گفت: عشق و شوی دو چیز است.

زن هر سه را از دست داد. فریب عشق را خورد. یک شب بیش به طول نیانجامید. و شویش را، چون فریب عشق را خورد. فرانسوای کنت را، استاد و دوستش را که همچنان گریزپای جنگ، خواسته بود، نتوانسته بود زنی را، بی‌گناهی را نجات ندهد، به دفاع از خود و جنگیدن مجبور شده بود و خونش ریخته.
زن گفت: من مثل کنت که جنگ را پس پشت خود گذاشت، احساس را پس پشت می‌گذارم.

زن از زندگی بیرون رفت. نون به سین گفت.

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

بی حرف




رعیت ولایت



علی‌رضا پناهیان:
ولایت بر عدالت مقدم است.
گفتند نباید عدالت‌زده شد.
گفتند همین خوبی‌ها سد راه انسان می شود!

صدیقی: رئیس جمهور رعیت ولایت است .
فروید می‌گفت هر چه را پس بزنی چارطاق بر می‌گردد، واژگان هم همینطورند.

حضور محمود احمدی نژاد در مراسم دیشب عزادارداری.
خدا را شکر!


رضایی:
وی با ارائه پیشنهادی به قانون‌گریزان گفت: در شرایطی كه مردم ما ماموریت‌های بسیار مهمی در داخل و خارج از كشور دارند، آنها نباید وقت مردم را به این مسائل حاشیه‌ای و بی‌خاصیت تلف كنند؛ بنابراین به فرمایشات مقام معظم رهبری كاملا عمل كرده و با دل و جان آن رهنمودها را نظر خود بدانند.
من متوجه نشدم مردم ما یعنی شما چه ماموریتی در خارج و در داخل دارند؟

فدای سر آقا
  • «مجلس آتش گرفته بود و دیگر کنترل‌پذیر نبود. آقای صدیقی ادامه داد این روزها بیش از هر وقتی محتاج عنایت حضرت زهرا (س) هستیم. ایشان دعای مفصلی کرد که متأسفانه یادم نمی‌آید. ولی تصویر، آقا را نشان داد که ایشان هم آمین می‌گفتند.

حاج منصور ارضی نیز که گفته می‌شود توسط دفتر رییس جمهور ازش شکایت شده روی منبر رفت و شروع به مداحی کرد. اشعار حاج منصور خیلی سوزناک و در عین حال درس‌آموز و سیاسی بود.

چیزی که توجه مرا جلب کرد این بود که آقا معمولاً در روضه‌ها تباکی می‌کنند ولی این روضه دیشب از اول که حاج‌منصور بسم الله را گفت تا آخر گریه می‌کردند حتی موقع سینه‌زنی حاج حسین سازور.

حاج حسین سازور در پایان سینه‌زنی گفت که سفارش کرده‌اند برای حوایج مهمی «امن یجیب بخوانیم» که خود آقا و مردم هم امن یجیب خواندند و حاج حسین هم دعاهای مفصل و معنی‌داری را خواند.

نکته دیگر درباره ضعف مدیریت در توزیع غذا بود که معلوم بود بچه‌هایی که امسال متصدی توزیع غذا بودند کم‌تجربه بودند و خلاصه نتوانستند غذا را قبل از پایان مراسم به همه برسانند که البته بعداً به صف وایستادیم دم مدرسه و گرفتیم! (همین غذاهای محرم و صفر بیت رهبری است که من اصفهانی را زنده نگه داشته است!)

و اما نکته تلخ داستان اینجا است که ما پس از معطلی فراوان سر کوچه خانم‌ها، بالاخره با خانواده مربوطه راه افتادیم و رسیدیم به پراید مذکور که دیدیم صندوق عقب ماشین باز و سارق نامحترم کیف بنده و خانم را برده بودند و چیزی حول حوش 500هزار تومان ضرر به وارث زده بودند! فدای سر آقا.»

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

هم‌بازی بعد از ظهر من



من دست چپیه هستم

اگرنتوانم از خود دور شوم



و اگر نتوانم از خود دور شوم
نخواهم توانست به کسی نزدیک شوم
به هیچ
نه به خود حتی

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

نیست

گر آنچه به خاطره تبدیل نشده
نبوده است
و شاید نیست
چرا که نبوده است

آقای آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

زندگی‌تر



زندگی
آنجا که زندگی‌تر است
آغاز به مردن می‌کند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

عشق گم‌شده



وگر عشق
عشق گم‌شده است
چگونه
پیدایش کنی
عشق را

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

مقرر در ستاره‌تار







مقرر در ستاره‌تاری در دورها
می کُنم
آنچه می‌کُنم
تا تعادل عالمی که من جزوی از آنم
تعادل از دست ندهد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

واژهی به جای ستارهتار، سحاب است در زبان فارسی، اما در فرانسه واژهای با ابهام است و دو معنی دارد، معنی تیره و تار هم میدهد. لغتنامه سحاب را در مقابل واژه فرانسوی گذاشته و سحاب را دهخدا ابری بارانزا تعبیر کرده. اما لغت فرانسوی به معنی تودهای از ستارکان نامتمایز است که ابر جلوه میکنند و به معنی ابر و ابهام و تیرگی و اندوهگین است. مطالعه ادبیات کلاسیک فارسی، مثلا اشعار هنوز بر من وجود معنای دوم را ثابت نمی‌کند- غیر از اینکه دهخدا هم به آن اشاره ای نکرده‌است. لسان عرب هم همان معنی ابر را داده‌است. البته در فرهنگ معین اشاره به مجموع ستارگان شده‌است. ستارگانی تیره. من عجالتا ستارهتار را به جایش گذاشتم. شوخی، شوخی.

نامه‌ای خوانا



من این نامه را تا به آخر نتوانستم بخوانم . از طاقتم فراتر بود. من کار ندارم که زندان‌های دیگری در جاهای دیگری چگونه‌اند. زندان‌های فرانسه را می‌شناسم. مایه آبروریزی ست. ربطی هم به این قدرت و آن قدرت و این حزب و آن حزب ندارد. قدرت ها عوض شده اند و زندان ها تغییر چندانی نکرده است. اما زندان ایران و زندان‌های ایران به مردم ایران مربوط است. مردم ایران باید به شرایط زندان در هر نظامی و با هر رئیس دولتی حساس باشند. دلیلی ندارد که زندانی عادی و سیاسی، بهترین و بدترینش، در چنین شرایطی که در این نامه ضیا نبوی خطاب به محمد جواد اردشیر لاریجانی یکی از برادران غیور و دبیرستاد حقوق بشرقوه قضاییه تعریف و تشریح شده است، روزگار بگذراند. دلیلی ندارد یعنی هیچ دلیلی برایش نیست. مگر اینکه بیایند و دلیلش را هم اگر نه، دلیلی ارائه دهند، شاید ما از نادانی و از این عذاب بیرون آمدیم. شاید دلیلش مثلا بازنمایی جهنم باشد که چنین مردمی را از آن به هراس آورند تا به راه راست هدایت شوند. اما مردمی که در این جهنم به سر آورند که دیگر از جهنم نخواهند ترسید. دیگر چیزی برای عالم غیب باقی نمانده است.
ندانستم حتی جمله‌ای از این نامه را انتخاب کنم، انتخابی دشوار بود. اما جایی این جوانمرد نوشته بود که تنها شادیش زنده بودن است. و در آن ظلمات چنین شادیی به معجزه می‌ماند. برای من به بهشت.

قرائت



عکسی از جنازه بن لادن
از وبلاگ نشانه


این عکس مرا به یاد فیلم شیرین کیارستمی می‌اندازد. کارگردان یا نمی‌خواسته ما فیلم را ببینیم یا برای او اصل فیلم مهم نبوده واکنش تماشاگران مهم، قابل مطالعه و دیدنی است.
این عکس معیارهای سلسله مراتب و رسمیت مورد انتظار از چنین موقعیتی را به هم ریخته است. صندلی اصلی و بزرگ را نه نفر اول یعنی رییس‌جمهوری که فرمانده نیروی هوایی اشغال کرده که اتفاقا برخلاف دیگران با پوشش کامل یک فرمانده و نظامی با درجه کامل در ساعتی غیر معمول در جایگاه اصلی و مرکز نگاه قرار دارد و یک عملیات مهم، حساس و خطرناک را هدایت می کند. باز برعکس دیگران به روبرو و صحنه احتمالی تصویر نگاه نمی‌کند و اتفاقا نشانی از هیجان، ترس، بهت و کلافگی ندارد. انگار اوست که با دکمه‌های کیبرد عملیاتی را هدایت می‌کند که در تصویر نشان داده می‌شود.
اتفاقا نفر اول یعنی اوباما در کنار او انگار جای کوچکی پیدا کرده و خود را جای داده. انگار دیرتر رسیده و به زحمت صندلی‌ای برایش گذاشته‌اند. نشانه ای از لباس رسمی ندارد. حتی نشستنش هم کلیشه‌ای نیست و حال یک رییس‌جمهور امریکا را ندارد. حواسش شش دنگ به تصویر است. ترس، انتظار، احتیاط و ابهام از پایان فیلم، بازی، عملیات در صورتش موج می‌زند. بیننده هرلحظه منتظر است او با وارد شدن توپ به دروازه حریف مثل یک فنر از جا برخیزد، از شادی منفجر شود یا مایوسانه و معترض مشتی به هیچ رها کند.
معاون اول او نشستنی در خور یک پیر و سیاستمدار کارکشته و صبور را دارد که می‌توانست در بدن یک رییس‌جمهور قرار بگیرد. او هم بی‌کراوات و بدون لباس رسمی است. سر را چرخانده و با بادی در دهان منتظر و کمی نگران است.
وزیر خارجه خانم کلینتون هم اتفاقا از نظری دیگر در مرکز است. جنسی لطیف در جایگاهی تاثیرگذار، خشن و جدی- یعنی وزیرخارجه امریکا بودن – او اما با لباسی رسمی نشسته است. در ساعتی غیر معمول و خارج از ساعت عادی کار در کاخ سفید، در جریان ماموریت و عملیاتی سرّی و خطرناک، محاصره شده در میان مردانی پُردرجه و نظامی نشسته ولی از خود حالتی طبیعی و خالص از هیجان و ترس را بروز داده . حالتی زنانه در پوستی مردانه. دستش را به دهان گذاشته تا شاید جلوی فریادی کوتاه یا اظهار ترس از موقعیتی خطرناک را بگیرد. این تناقض و هم‌نشینی ِ دو جایگاه متنقاض است که شاید موقعیت او را در این عکس جدی ، مرکزی و تماشایی کرده است.
آنچه با انتشار این عکس از سوی کاخ سفید مسلم است اینکه ما نباید عکسی از عملیات را ببینیم. شاید نمایش موضوع به هر ضرورت و دلیلی به زمانی دیگر موکول شود. ما با الزامی که کاخ سفید تعیین کرده باید ماجرا را نه با چشم خود که از دریچه چشم حاضران در عکس و بدن و حال آنها ببینیم . جزییات آن مهم نیست اصل واقع داشتن عملیات و پیروزی حاصل از آن را فعلا باید از طریق این عکس باور کنیم.
این عکس به سخنرانی رسمی اوباما و بیانیه‌ها و گزارش‌های رسمی کاخ سفید ضمیمه می‌شود تا خواننده موقتا و در روزهای اول بی‌شاهد و سند، باور کند که گروه محدودی از اعضای کاخ سفید در محرمانه‌ترین وضعیت، ناظر و فرمانده عملیات خطرناک و حساسی بوده‌اند که دوره‌ای را ورق زده و غروری شکسته حاصل از فرو ریختن برجهای دوقلو و اشغال خاک افغانستان را ترمیم کند.
عکس توجه تماشاگران حاضر در یک نظام سیاسی توسعه نیافته و غیردموکرات را به این نکته جلب کند که گروهی حرفه‌ای، کاری، از خواب و خوراک خود زده‌اند تا در ساعتی غیر معمول عملیاتی که ماهها باید برای آن برنامه ریزی شده باشد را هدایت کنند. در حالی که اصول تشریفاتی معمول در مناصب سیاسی را برهم زده‌اند.
این عکس به " جای" یک فیلم، یک سند و یک عکس از عملیات و جنازه بن‌لادن است. من از این عکس و اظهار رسمی دولت امریکاست که باید باورکنم بن لادن کشته شده است و از انعکاس چهره خون‌آلود بن‌لادن در مردمک چشم اعضای بلندپایه کاخ سفید.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

کجاست سمت حیات




این‌ها را می‌گویند




امریکایی‌ها مردمان عجیبی هستند. گفته‌اند عدالت برگذار و برقرار شد. انتقام‌گیری را با عدالت اشتباه گرفته‌اند. با همان شکل و شمایلی که به هواداری تیم فوتبال و بازی‌ش می‌روند به خیابان آمده‌اند و شادی می‌کنند و پای‌می‌کوبند. نخست‌وزیر سابق اینجا آقای دو ویلپن که نطق غرایش را در سازمان ملل بر علیه جنگ عراق همه به یاد دارند، از عملیات وسترن گفتند، کشتن بن لادن را. گفتند چیزی شبیه یازده سپتامبر. حالا چرا جسدش را به دریا داده‌اند؟ که امام‌زاده درست نشود. اما مگر مشکلات را چنین‌ حل می‌کند؟ مفتی مسجد پاریس گفت که جسد مسلمان را به دریا نمی‌اندازند. مرد اگر در دریا مرده شد به زمین می‌آورندش و آنوقت کسی را کشته‌اند، به دریا برده‌اند؟ کی می‌خواهند بفهمند این امریکایی‌ها؟ که مردم، مسلمانان هنوز با نماد زندگی می‌کنند؟ با نمادهای خودشان و نمادی یا تصویری که غرب و امریکایی از خود به جا می‌گذارد.
اما عکس بن لادن. بار دیگر عکس، خودش را اثبات می کند. چه کسی این عکس را باور می‌کند؟ چه کسی این عکس را باور نمی‌کند؟ چه کسی مرگ بن لادن را باور می‌کند؟ آنکه نخواهد مرگ بن‌لادن را باور نکند.
حقوق بشر هر روز حدود خویش را نشان می‌کند. نمی‌شد بن لادن را دستگیر کرد و به دستان عدالت سپرد. نمی‌ارزید. زحمتش زیاد بود. برایش تبلیغ می شد. دردسر داشت. نمی‌شد جسمش را به خاک سپرد. نمی‌شد سپردش به خاک. باید در ته دریاها ناپدیدش کرد، چنان که گویی اصلا نبوده‌است. حقوق بشریش را نمی‌شد پاس داشت.
می‌تواند حتی نمرده‌باشد. وقتی به خاک نسپرده شده است. چه کسی خواهد دانست که او مرده است؟
اگر کسی بخواهد می تواند به زندگیش در خیالش ادامه دهد، افسانه‌اش را.
یکی می گفت مار نبود القاعده که سرش را بزنند، بمیرد. کرم خاکی بود که هر تکه‌اش برای خود جان خواهد داشت.
ما نخواهیم دانست. این‌ها را می‌گویند. ما ندانستیم او چگونه بود. چرا شد. اصلا در افغانستان جنگید بر علیه روس‌ها یا این هم افسانه بود. کجا شد. چگونه مرد. اصلا مرد؟ حقیقت کدام است. آنچه روی می‌دهد یا انچه تعریف می‌کنند؟
ما عکس‌ها را می‌بینیم و تصویرها را و قصه‌ها را می‌شنویم. و نمی دانیم با ما چه می‌کنند.
پریروز عروسی شاهزاده بود و دیروز تبرک و تقدیس پاپ ژان پل دوم و امروز کشتن بن لادن و همه نشسته بودند و تماشا می‌کردند. پریروز می‌بایست در شادی سهیم شوند و امروز درشادی؟
به قول فیلم‌های وسترن، دنیا به دو قسم است. آنها که مرگ او را تبریک می‌گویند. و آنها که تسلیت. حتی اگر سهم یکی از دیگری خیلی بزرگ تر باشد. اما نه دنیا به سه قسم است، آنها که مثل ایران ابهام آمیزند. چند پهلو دارند. از علایم غناست. بیچاره مردمش که از این غنا سهمی نمی‌برند!

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

کهکشان راه شیری



هم‌خوانی



جنگ فاشیسم با استبداد دینی
از محمد رهبر


احمدی نژاد به دولت بازگشت، اما دیگر این دل، نه برای محمود دل می شود و نه برای مقام ولایت.

در کشت و صنعتِ استبداد دینی که سید علی خامنه ای سالها باغبانی اش کرده، یکبار سرکشی همه اعتماد و اطمینان را بر باد خواهد داد و از این پس می توان انتظار برد که حمایت های رهبری از احمدی نژاد، با این ضربِ شصتی که محمود نشان داد، حتی دست به عصاتر از دوره خاتمی و هاشمی خواهد بود.

بگذریم ازاینکه "آقا" اگر به کسی مظنون شود، آب زمزم هم تکدرِ خاطرش نخواهد برد و این مکارمِ اخلاق را هم خودش می داند و هم این و آن:

"من به بعضى از جاها و به بعضى از آدمها سوءظن هايى دارم كه دير زايل مى‏شود. "1

احمدی نژاد اگر چند سالی را چراغ خاموش رفت، حالا دیگر چراغ خطرش روشن است و متحدان دیروزش دانسته اند که تا چه عمقی نمی شناختنش و ریشه هایش تا کجا رفته و آب می خورد.

البته محمود هم دیگر مردِ پروا نیست. دو هفته غایب شد و کاری کرد تا "آقا" سه بار در یک سخنرانی خود را حقیر بداند و نمایندگان به پابوسش بیایند و منت کشیده و شرط و شروط بشنوند و کار به جایی رسید که رسانه های نظام دست به اسلحه شدند و در دشمنی و دوستی با محمود، قدری پرده اسرار را بالا زدند.

در این دو هفته که محمود به قهر کناری نشسته بود، برادران اصولگرا تا مرز عدم کفایت و ضد ولایت فقیه خواندنش رفتند و حتی چند باری اسم رمزِ بنی صدر هم از گوشه و کنار شنیده شد.

علی لاریجانی از منبر مجلس بی مقدمه، تاریخ صدر انقلاب را بازگو کرد و ازعاقبت بنی صدر و عزلش گفت. اگر احمدی نژاد شنبه بر سر جالیزِ دولت نمی آمد، چیزی نمانده بود که برادرانِ غیورش حرف دل بزنند و زمزمه عدم کفایت و استیضاح در مجلس بیفتد و قبح اش بریزد. به هر حال دولت محمودی آنچنان مجلس و دوستان سابق را تحقیر کرده است که هر کس برای مشتی و لگدی بهانه دارد.

این عاقبت بنی صدری را اول بار هاشمی رفسنجانی به مقام رهبری هشدار داده بود و آن هم چند روز مانده به انتخابات سال 88 و تقلب بزرگ. "آقا" هم البته به این دوست قدیمی اش بیشتر شک داشت تا خود بنی صدر و آن نامه بی ملاحظه ماند.

اما هر چه هست میانِ احمدی نژاد و بنی صدر فرق بزرگی است و آن اینکه اولین رییس جمهور، حقیقتا 75 درصدی بود و آن نُه میلیون رای اش واقعیت داشت.

احمدی نژاد اگر با کسی شباهتی داشته باشد در اوانِ انقلاب، آن شخص "مسعود رجوی" است.

قیاس های تاریخی البته گفتن از قد و قامت و رنگ عبا و لباس نیست، بلکه بیانِ چگونگی مشی و روش است. مسعود رجوی و مجاهدین خلق، خلوصِ فاشیسم ایرانی در قامت یک حزب مسلح بودند. نه به قانون اساسی رای دادند و نه اسلحه به کنار گذاشتند و نه کسی را قبول داشتند.

روحانیت و شخص بنیانگذارِ به زعم مفسرانِ مجاهد در واقع مرتجعانی بودند که بر گُرده انقلاب خلق جستند و انقلاب را تصرف کردند و دیگر هیچ. ائتلاف هم البته در کار مجاهدین نبود و چنان مستظهر به خطابه های رجوی و مخمورِ دنیای آرمانی این جوان سی ساله شدند که نه دیگر اعتقادی به رای مردم ماند و نه اتکایی به چیزی جز خانه های تیمی و تشکیلات.

فاشیسم در هیبت تاریخی اش وقتی برآمد که جنگی و انقلاب می آمد و می رفت و یا فقر و گرسنگی بیداد می کرد. ایتالیای پس از جنگ جهانی اول، مزرعه فاشیسم بود، چرا که مردمان غروری کاذب می خواستند تا زندگی نکبت وار و شکست خفت بار را توجیه کنند.

فاشیسم سر سپردگی بود به یک فرد و انکار هویت فردی در حزب و نهایتا ذوب حزب و اعضا در الوهیت پیشوا و رهبر.

استبداد دینی که بذرش را همان سال 57 پاشیدند، گرچه به مقام ولایت فقیه می رسید اما هر چه بود در چرخه حکومت رو حانیان چرخ می خورد و به احکام و فقه بند و قیدی می یافت. اعتراض طوفانی آیت الله منتظری به ساحتِ بنیانگذار، نشانه ای بود از اینکه این نوع حکومت، گرچه مدرن نیست اما ضوابطی دارد که در شرع نهفته است و امامتِ آیت الله خمینی نیز نمی تواند اصول شرعی را به کناری گذارد.

سید علی خامنه ای در 23 سال رهبری نیز هیچگاه نتوانست از قید و بند دیگر روحانیان که گاه تا ریاست جمهوری می آمدند و عرصه قدرت تنگ می کردند، خلاص شود و یا به کلی از پشتیبانی و تفقد روحانیت قم، فراغتی یابد.

دورخیز دو سالِ اخیر آقا و تقلب عظیم در انتخابات و بریدن رشته برادری با پیش کسوتان انقلاب، همه اندیشه ای بود در برپایی حکومت اسلامی بر محوریتِ بی گفتگوی فردِ ولی فقیه. اما این میانه به عقل قاصر آقا نرسید که ممکن است رقیب استبداد دینی یعنی فاشیسم ایرانی را زنده کند.

مسعود رجوی از همان ابتدا رقیب روحانیت بود، در کسوتِ مفسری دینی و انقلابی و جوان پسند که بی نگاه به فقه و اصول و با روشی عاریتی از مارکسیست، به سراغ دین می رفت. هر چه پیش رفت مکتبِ مجاهدین، شخصی تر شد و همه تشکیلات خلاصه در وجود مسعود و مریم و فهمِ دین همان شد که رهبر و رییس جمهور مجاهدین می گفتند.

طیف احمدی نژاد نیز به روحانیت نه سنتی اش مانند "نوری همدانی" نظری دارد و نه ماکیاولیش به مثل" مصباح یزدی". برداشت از دین به ذوق و سلیقه عرفانی است و آنچنان که مشایی هر از گاهی از خطوط قرمز روحانیت بی فقه و به شمِ عرفانی عبور می کند. شیوه های عوام فریبی احمدی نژاد و دوستان نیز شگفت انگیز است و توان چرخش های 180 درجه ای دارد.

شکاف شناسی از تخصصی ترین کارهای احمدی نژاد و دوستان است. روزگاری بر فراز شکاف فقیر و غنی ایستادند و به اشرافیتِ نظام یعنی هاشمی رفسنجانی حمله بردند و حالا با شناخت کامل از موقعیت منفور رهبری در جامعه، می خواهند تا بر مبنای نفرت، جایگاهی و پا یگاهی یابند و حتی محبتی جلب کنند.

آنچه احمدی نژاد در قهر از قدرت و فشار بر بیت رهبری کرد، به نظر نمی رسد که دفعتی و از سرغریزه باشد. برای این سیه چُرده کوتاه قامت، باید که درصدی از عقل را لحاظ کرد. احمدی نژاد توانسته در این شش سال بدنه کوه یخی که ساخته است را از تیررس رقیبان و نگاه ناظران پنهان کند.

میلیشیای محمود احمدی نژاد، همچنان پنهان است اما هست. اگر در صندوق ذخیره ارزی به قول نماینده مجلس، دلاری باقی نیست البته این صرف ماندگاری قدرت شده است.

ای بسا سرداران میان مایه سپاه که با قراردادهای بالای صد میلیارد تومان به خیل مشتاقانِ احمدی نژاد پیوسته اند و به روز مبادایی رخ می نمایند.

احمدی نژاد در همین سالها بمب ساعتی نیز در اعماق نظام کار گذاشته و آن اقتصاد متلاشی است که دستاورد دولت مهرورزی است. ممکن است که قبل از ورشکستگی کامل اقتصاد ایران، احمدی نژاد یکباره استعفا دهد و آقا را در منجلابِ نقدینگی و تورم و اعتراض های اجتماعی رها کند، تا درست مقابل میدان و در کنار مردم بایستد و به انگشت اشاره، سید علی خامنه ای را مسبب همه جنایات و مستحق مکافات معرفی کند.

فاز مسلحانه محمود احمدی نژاد هم افشاگری است، انفجاری از اطلاعات که می تواند حتی اعتراف به تقلب در آرا نیز در فهرستش باشد با قصدِ قُربت به جنبش سبز و شلیک تیر خلاص به "آقا".

موعود گرایی و ملی گرایی اعجاب آوری که از زبان احمدی نژاد و یاران شنیده می شود همان راهکار های قدیمی فاشیسم در مسخ کردن توده مردم است.

مسعود رجوی البته در سال شصت میوه کالی را چید و توهم قدرت و شور جوانی نگذاشت تا فرهمندی آیت الله خمینی را ببیند و تفسیر کند. اما محمود احمدی نژاد هم فرصتش را دارد و هم خامنه ای، خمینی نیست. احمدی نژاد و دوستان فارغ از دین حوزوی و بی نیاز به اکابر نظام، قصد دارند تا دینی بسازنند که مظهرش عرفایی مانند مشایی و سردارانی مثل شعیب صالح است.

اسفندیار مشایی یکبار درباره احمدی نژاد گفته بود: "من مصداق برجسته تبعیت از ولایت را احمدی نژاد می دانم. من معتقدم فقط ادعای مقصد کافی نیست، بلکه توجه به طریقت هم لازم است و احمدی نژاد هم مظهر یک طریقتِ برجسته از ولایت مداری در یک نظام الهی است. "2

میان این گفته ها می توان همان طنین "مسعود"، "مسعود" کردن مجاهدین خلق را شنید.

گو یا بار دیگر فاشیسم به جنگ استبداد دینی رفته است، یکبار در سال شصت و اینبار در سال نود.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

لاشعور



این را برای خودم منتشر می‌کنم. که یادم باشد یک روز آسمان و زمین به هم گره خورد، همان‌ که می‌گویند آسمان و زمین به هم بافته شد.
مواد خام است. بی‌فاصله است. احشاءش بیرون است. سهم ناآخودآگاه است. لاشعور. وحشی‌ست هنوز و رام نشده. جوان است.
شاید دوران ماقبل سیاست است.


سحام‌نیوز در ابتدا لازم می‌داند بابت باز نشر سخنان سردار قاسمی از خواننده‌های خود عذرخواهی نماید و همچنین از محمود احمدی‌نژاد که در این گفتار به وی به عنوان یک انسان توهین شده است. اما ما لازم می‌دانیم که با توجه به رخدادهای اخیر نگاهی مجدد با این هدف به گفتار سردار قاسمی داشته باشیم، که نشان دهیم چه کسانی بر کشور حاکم شده‌اند.نگاهی مجدد به سخنان سردار قاسمی خطاب به محمود احمدی‌نژاد:

بخشی از سخنان جدید سردار قاسمی در مورد احمدی نژاد: …برادر! عزیز دل! ما چند ماه پیش یک شکری خوردیم، شما چرا وِل نمی کنی؟ دیروز دیروز بود، امروز امروز است. به قول حضرت امام ملاک، وضع امروز افراد است. عزیزم! یادمان باشد که ما نوکر ولی فقیهیم نه نوکر بادمجان. بفرماید “چه عالی!” می گوییم “عالی تر از این نمی شود”. بفرماید “چه مزخرف!” می گوییم “مزخرف تر از این نمی شود”. این انتخابی که آقا کردند، و این بابا شد رئیس جمهور، خیلی قد آرنولدی و هیکل آرنولدی داشت؟ نه والله! یک چیزی بود مثل تاپاله افتاده بود وسطِ شهرداری تهران. قیافه اش زیبا بود؟ نه بالله! تیپ اش یک جوری بود که آدم از دیدن اش دچار تهوع می شد. صورت چروکیده، ریش کثیف، سر و وضع نامرتب. آقا و ما به خاطر همین چیزها گول خوردیم و انتخاب اش کردیم. متاسفانه ایشان یک عورت داشت به چه گنده گی که هر برگ انجیری رویش می گذاشت یک طرف اش پیدا بود و ما او را ندیدیم؛ راست اش را بگویم دیدیم ولی به روی خودمان نیاوردیم. طرف بوی گند می داد. شپش هم داشت. ضدانقلاب می گفت یکی بیاد این را ببره حموم، یک ماهه حموم نرفته. به خاطر همین قیافه ی گند و کثافت اش بود که آقا انتخاب اش کرد. آقا فکر کردند روستائی ها از چنین قیافه ای خوش‌شون می‌آد و می گن این چون بدن اش شپش دارد از خودمونه. امان از این دل غافل که با ما چه کرد. خدا نگذره ازت احمدی نژاد. خدا از اون عورت کثیف ات نگذره که جلوش برگ انجیر نذاشتی.

از قرآن سوخته نگفتی و از کوروش و داریوش گفتی و ما هِی ماست‌مالی کردیم. هی روی گندکاری‌هات ماله کشیدیم. هی گفتی زنها بیان استادیوم، هِی گفتی موی دخترها به ما چه مربوطه، هِی گفتی به ما چه که کی تو خیابون دست کی را می گیره، هِی گفتی و گفتی، ما گفتیم عیبی نداره، آقا این بادمجون را پسندیده، ما هم باید بپسندیم و چشم به تلخی اش ببندیم.

خاک بر سرت کنند احمدی نژاد. خاک بر سرت کنند که دل آقای ما را شکستی. خاک بر سرت کنند که به فرمان ایشان عورت ات را نبریدی بندازی جلوی سگ… خاک بر سرت کنند که قدر آقا و حمایت های ایشان را ندانستی. تو به جای این که بروی موتور لری کینگ را پایین بیاوری موتور آقای ما را پایین آوردی. به جای این که زیر یک خم رئیس دانشگاه کلمبیا را بگیری زیر یک خم آقای ما را گرفتی. خدا ازت نگذره که با آقای ما چنین کردی. خدا ازت نگذره که کام آقای ما را تلخ کردی. حالا ای بادمجان تلخ! تو را تف می کنیم بیرون و می رویم دنبال کدوی سبزی، کدوی تنبلی، چیزی. والسلام.


حاج سعيد قاسمي اظهارات منتشر شده به نقل از وي در رسانه‌هاي ضدانقلاب را كه حاوي توهين و اتهامات زننده عليه رئيس‌جمهور است، از اساس تكذيب كرد.