۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰

اسب‌ها



امروز
عصر

خانه عروسکی




خانه عروسک نام نمایشنامه ایست از هنریک ایبسن. در فیلم آخرین مترو فرانسوا تروفو، این نمایشنامه است که در آن تاتر زمان جنگ دوم، بازی می شود. با آن جمله معروف و به غایت زیبایی که ژرار دپردیو به کاترین دنو میگوید: تو رنج هستی و شادی. کارترین دنو هم همسر مدیر و کارگردان تاتر است و هم هنرپیشهی نمایشنامه ایبسن که کارگردان و مدیر تاتر چون یهودیست نمیتواند اجرا کند و در زیرزمین تاتر مخفیست و. در فیلم تروفو دو داستان هست، داستان تاتر و مدیرش که یهودی و مخفیست در زیر زمین تاتر و همسرش و داستان نمایشنامه و نمایشش در تاتر زمان اشغال. کاترین دنو نقش دو زن را بازی میکند. زن مدیر تاتر و نورا در خانه عروسک.

عروسک‌خانه هم ترجمه کرده‌اند این نمایشنامه را. باید دید به درستی ترجمه نمایشنامه خانه عروسکی است یا خانه عروسک. زبان فرانسه این تفاوت را اجازه می‌دهد. باید دید در زبان اصلی نام نمایشنامه چه بوده است. اما نام مغازه در عکس، که احتمالا از نام نمایشنامه الهام گرفته است، خانه عروسکی‌است و نه خانه عروسک. و اشاره دارد به خانه‌های بورژوایی که با معماری‌های قرن نوزده و هجده برای کودکان با چوب می‌ساختند و کودکان اتاق‌ها و حجره‌ها را از وسایلش پر می‌کردند و در این نوع مغازه‌ها به فروش می‌رود هنوز.

علی و مالک اشتر



نویسنده سید مجتبی ناوندی


«پس از چند دقیقه، دکتر می آید؛ چهره اش هیچ شباهتی به چهره یک فرد خانه نشین ندارد؛ چند دقیقه ای از شرایط کنونی می گوید؛ بارها تاکید می کند که "آمده ایم، خاکریز حضرت آقا باشیم"؛ اما جمله ای که هنوز هم بعد از گذشت یک هفته، با صدای دکتر در ذهنم تکرار می شود، این بود که احمدی نژاد گفت "هدف آنها این است که خاکریز را بزنند و بعد از ریختن خاکریز، به سراغ حضرت آقا بروند ولی بنده کوتاه نخواهم آمد، چون اینجا بحث "احمدی نژاد" نیست بلکه هدف نهایی آنها، خود آقا است"


«مطمئن باشید بحث بر سر "وزیر اطلاعات" نیست بلکه بر سر جریان "مخالف دیروز و حامی امروز(البته ظاهرا) مصلحی" است که موضوع اخیر را وسیله ای برای زدن "مالک اشتر علی" قرار داد و آینده ثابت خواهد کرد که همین افراد قدرت طلب، به مصلحی که رییس جمهور ولایی برای آینده وی نیز برنامه داشت، هیچ اعتقادی ندارند؛ ولی احمدی نژاد که با "رای اکثریت قاطع مردم" و "تنفیذ و حمایت های خاص و ویژه رهبر معظم انقلاب اسلامی" در جایگاه "رییس جمهوری اسلامی ایران" فعالیت می کند، این جایگاه را فقط برای "خدمت شبانه روزی به تمام اقشار مردم از تمام سلایق" و "خاکریز و بازوی رهبر بودن" می داند و هرگاه احساس کند که فضا به سمتی می رود که شرایط برای انجام این دو وظیفه بزرگ سلب شود، با مردم و رهبر معزز انقلاب در این زمینه با سند و مدرک سخن خواهد گفت؛ اگر غیر از این بود و به قول اقتدارگرایان، دکتر احمدی نژاد بخاطر موضوع مصلحی، خانه نشین شده است، پس چرا وقتی نامه رهبر معزز انقلاب اسلامی به حجت الاسلام مصلحی در روز 4شنبه منتشر شد، نه تنها سفر استانی را نیمه تمام رها نکرد، بلکه فردای آن نیز برای افتتاح پروژه مسکن مهر، از سنندج به ایلام رفت؟!! پس موضوع "قهر مالک از علی" نیست که اگر چنین بود، دکتر دوشنبه به دیدار حضرت آقا نمی رفت ویا حداقل به قول حاضران، شاداب از جلسه با حضرت آقا بیرون نمی آمد و امام خامنه ای نیز در درس روز سه شنبه خارج فقه خود، بشاش تر از همیشه نبودند.»

۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

حجاب




اَپِل خوشه‌های انگور نقش می‌کند، آنقدر واقعی در  نظر که پرندگان به نوک زدنش می‌آیند. فارازیوس یا زوکسیس حجابی نقش می‌کند که نقاشان تابلوهای خود را با آن می‌پوشانند تا از دید بپوشانندشان، یا آنرا به انجام نرسیده قضاوت می‌کنند یا دیدن را به موقعیتی دیگر مقدر.
اپل برتری فارازیوس را تصدیق می‌کند. او بازنمایی را بازنمایی کرده است: تابلویش کار نقاش را تحت شکل نمادین حجاب که چیزی به دیدن نمی‌دهد مگر با دریدنش، به صحنه می‌برد.
واقعی این است: ظاهر آنجا که ظاهرش می‌کنیم: رویدادش. چنین، واقعی‌ترین واقعی با هنر داده شده و نه با علم.
ذکاوت اپل دانستن این است که نقاش چون پرنده، می‌تواند نادان باشد.
فارازیوس خوبی دیگری هم دارد. حجاب تابلو، خواهشٍ دیدنٍ آنچه پوشیده است را بیدار می‌کند.

مارک لو بوت
زخمی بر پای ادیپ
ترجمه نیشابور

از قرار معلوم همه خوشه‌های انگور به غایت واقعی می‌کشیدند اما او که حجاب و نقابی بر آنها کشید فارازیوس بود. اگر به ویکیپدیا می‌روید اشتباه نکنید یا گیج نگردید.

۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

از بن هر برگی وهمی آویزان



و کلامی نی،
نامی نی.
پایین، جاده بیرنگی.
بالا، حورشید هم‌آهنگی.

سپهری
وید

سبزه بیدار تا نخسبد آب




آب در رقص و زاب گل بی‌تاب

قلعه‌های سقریم
نیما

پشت هیچستان جایی‌ست



«مسئولان یک بیمارستان در مشهد پس از ضرب و شتم بیماران مبتلا به جذام، دستور اخراج آنها را از این مرکز درمانی صادر کرده اند.روزنامه "قدس" با انتشار این خبر نوشت که درمانگاه امراض پوستی دانشگاه علوم پزشکی در شهر مشهد تصمیم گرفته است 40 نفر از بیماران جذامی بستری در این مرکز را اخراج کند.»

منظور از اخراج چیست؟ یعنی بیاندازنشان دور از بیمارستان. یعنی بیاندازنشان دور. اما آن دور هم به قول سپهری باز جایی‌ست. «پشت هیچستان جایی‌ست».
حتی پشت هیچستان جایی‌ست. دور از بیمارستان جایی‌ست. دور از بیمارستان، در خرابه‌ها و بیابان های بهشت‌زهرا هم جایی‌ست. بیمار را، مشکل را جابجا می کنند. مشکل سر جایش، یک جایی دیگر می‌ماند. جذامی را اخراج کنند. از کجا خارج کنند. از کجا بیرون کنند؟ از بیمارستان؟ بیاندازند در خیابان؟ خیابان هم جایی‌ست. بعد از خیابان به کجا اخراج کنند؟ و از آنجا به کجا؟ ناکجایی بسازند که این بیماران و آن جذامیان را به آن اخراج کنند. حواسشان هم باشد که آن ناکجا در روی زمین نباشد. بر روی زمین نباشد که دیگر جا نیست که ناکجا باشد.
تونسی‌ها را نمی‌خواهند، اروپاییان. رُمی‌هارا نمی‌خواهند. خارجی‌ها را نمی‌خواهند. می‌خواهند اخراجشان کنند. به کجا؟ فضولات اتم را نمی‌خواهند. دفنش می‌کنند. رویش را می‌پوشانند. روی مسئله را می‌پوشانند.
اما راستی آن ها که دو بیمار را به دور انداختند، فکر نکردند که پیدا می‌شوند؟ در همین عالم معلوم چیزی که از بین نمی‌رود، تبدیل می‌شود.
فرانسه فکر می کند که تونسی‌ها و رمی‌ها به دردی نمی‌خورند. به درد او نمی‌خورند. دورشان می‌اندازد. بیمارستان فکر می‌کند که بیمار و جذامی به دردش نمی‌خورد، دورشان می‌اندازد. فرانسه به فکر خودش است، خیال می‌کند که به فکر خودش است. هر کس می‌خواهد انتخابات را ببرد. بیمارستان هم به فکر خودش است. خیال می‌کند. اما این خود چیست، کیست؟
خودی‌ست که خود را بی دیگری، بی غیر می‌بیند، می‌پندارد. غیر برای سالم، بیمار است. برای خوش، ناخوش. برای پولدار، بی پول. برای قوی، ضعیف. برای اروپایی، تونسی، رمی. برای مسیحی، مسلمان. برای مسلمان، غیر مسلمان. برای سفید، سیاه. برای نور، تاریکی. برای آفتاب، سایه. برای روز، شب.
یک زمانی پولدارها می‌خواستند، فضولاتشان را در زمین بی پول ها دفن کنند. شمالی‌های ایتالیا در زمین جنوبی‌های ایتالیا.
کلماتی هستند که از بار خود خالی شده‌اند. از مد و دوران افتاده‌اند. زمان شامل حالشان شده است. اخراج کردن از آن واژه‌هاست. دور انداختن . دیگر دوری وجود ندارد. همه چیز و هر چیز چنان به هم نزدیک شده‌است که دیگر دوری وجود ندارد. چیزی را به خیالت دور بیاندازی، پیدایش می شود و به تو بر می گردد. پل ویریلیو می‌گوید، ما به هم نزدیک شده‌ایم. فاصله ها، مسافت ها کم و کمتر شده است. ما جهانی، جهان شده ایم. گیرم بیمار و جذامی را دورتر انداختیم. دور دیگر نزدیک است.
ما با مشکل زباله هایمان روبرو هستیم. دورانداختنی‌هایمان. باید فکری به حال زمین بکنیم. زمین. همه زمین. تمام زمین و سرنشینانش، تمام سرنشینانش. خود و غیر، غیرش. تمام غیرش.

۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

قو



نظر انداخته سوی خورشید
نظری سوی رنگ‌های رقیق
با تکانی به بال های سفید
بجهیده‌ست روی آب عمیق

نیما
۲۰ فروردین ۱۳۰۵

به یادش



پس از شام، نهرو من و چند تن از مهمانان خاص را از پلکانی دارپیچ بسوی یک صحنه نمایش زیرزمینی برد که در آن رقص‌های سنتی اجرا می‌شد و نوازندگان آهنگی می‌نواختند «که باید در شب نواخته شود»، هنگامی که همه نشستند سرش را به سوی من خم کرد و گفت:
- زندان برای شما اتفاق بوده است و برای ما هدف. هنگامی که یکی از یاران ما دستگیر می‌شد گاندی برایش تلگراف تبریک می‌فرستاد. در آن زمان می‌گفت: « آزادی را غالبا میان دیوارهای زندان باید جست و گاهی بر سر دار، ولی هرگز در انجمن‌ها و دادگاه‌ها و مدرسه‌ها یافت نمی‌شود.»
پیچ و تاب اندام‌های اثیری بر نغمه‌های حسرت‌بار قرون گسترده می‌شد.

از کتاب ضد خاطرات
نوشته آندره مالرو
ترجمه ابوالحسن نجفی و رضا سید حسینی

۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

برای همه گودری‌های گربه‌ای





رُمِ امروز




امروز قرار است برلوسکنی و سارکوزی یکدیگر را در رم ببینند. کشور صادر کننده انقلاب، فرانسه، انقلابیون را به خود راه نمی‌دهد. فکر می‌کردند که امواج تونسی‌های پناه آورده به ایتالیا به مقصد فرانسه، یا از طرفداران دیکتاتور باشد یا از گریختگان انقلاب و آزادی. حالا آشکار شده است که همان انقلاب‌کنندگان بوده اند، قهرمانان. از بحران اقتصادی فرار کرده اند تا موقتا در خانه فامیل خود در فرانسه مقیم شوند و روزی به تونس برگردند. عده‌ای از مرز لیبی و تونس فرار کرده‌اند. درس خوانده و تحصیل کرده اند، شغل خود را در انقلاب از دست داده اند. چهار صد تونسی که با خرج حدود چهار هزار یورو از طریق کوه‌های آلپ به پاریس رسیده‌اند، در محله‌ای جا گرفته اند و تونسی ها از گرسنگی نجاتشان می‌دهند. کسی به تونس کمک نکرده‌است تا سر پای خودش بایستد.
باقی در ایتالیا اسیرند. برلوسکونی از دست سارکوزی عصبانی شده بود که نمی‌خواهد مشکل را قسمت کند. تونسی ها نیت فرانسه را دارند. از ایتالیا باید بگذرند. ایتالیا می‌خواهد به آن‌ها ویزای شن گن بدهد. فرانسه دارد پیمان شن گن را زیر سؤال می‌برد. ژان ژاک رسو با واقعیت جور در نمی‌آید. اندیشه‌های عالم‌گرا همان اونیورسالیسم به تناقض نشسته‌است. البته نه به چشم همان‌ها هم که هنوز چیزهایی برای صدور دارند. انقلاب خوب است. دیکتاتور باید به خاک بنشیند. برافتد. اما انقلابی سر جای خودش بماند، حتی اگر نان ندارد بخورد و به بچه‌هایش بدهد.
قذافی را برای همین نگاه داشته بودند. قذافی قرار داد سد بستن در مقابل سیل مهاجر بسته بود با ایتالیا. ایتالیا هیچ میلی به جنگ با قذافی نداشت. فرانسه در مقابل عمل انجام شده قرارش داد. کشتی ها به سوی ایتالیا بر آب‌ها سوارند و مشت مشت آدم بر ساحل خالی می‌کنند. ایتالیا چه کار می‌تواند بکند؟ فرانسه اما با مملکتی متمدن طرف است. به ایتالیا می‌کوید من آدم نمی‌خواهم. خاصه که سال دیگر انتخابات دارم و وضعم خیلی خراب است و راست افراطی و پوپولیسم دارد بازی را می‌برد. می‌خواهم در میدانشان بازی کنم. هیچ برنامه‌ای ندارم. هیچ اندیشه‌ای ندارم. هیچ چشم‌اندازی ندارم. روز به روز می‌گذرانم . هنوز این چپ سوسیالیست است که اندیشه عالم‌گرانه دارد. همین حمله به لیبی به نام دفاع از بهار عرب و دمکراسی را برنارد هانری لوی روی دستم گذاشت. همان روشنفکری که هر جایی بجنبد، آن جاست. هم او که در اولین تظاهرات ایرانی‌ها در پاریس، فردای انتخابات قبل از همه آمده‌بود، همان مدافع سکینه. قبل از وزیر امور خارجه او روی پله‌های الیزه بود.
انقلاب خیلی خوب است. اما در خانه‌های مردم بسته می‌ماند و هیچ‌کس هیچ‌تونسی را به خانه‌اش راه نمی‌دهد.
سارکوزی امروز به رم می‌رود تا با ورود آدم بجنگد. تا اروپا را به زیر سؤال ببرد. تا رفت و آمد آزادانه آدم را در اروپا به زیر سؤال ببرد. اما رفت و آمد اجناس را هیچ‌کس به زیر سؤال نخواهد برد. آدم‌ها می‌آیند و کار را از دست مردم می‌گیرند. جا تنگ می‌شود.
اما کارخانه‌ها که می‌بندند و می‌روند در مملکت آدم‌های ارزان که راهی‌شان به خانه‌ها نیست یا آدم‌های ارزان‌تر، دورتر که قرار نیست عجالتا انقلاب کنند، کارخانه‌ها که آدم نیستند.

ذوق هنری ادبی جمهوری اسلامی چیست


از وبلاگ سید مرتضی هاشمی مدنی:

«در هر حال، فرضیه‌ای که می‌خواهم مطرح کنم دقیقاً در همینجا شکل می‌گیرد که حمله‌ی بی‌امان به طبقه‌ی متوسط باعث عقیم شدنِ چشمه‌ی خلاقیت‌های‌ هنری، ادبی و فکری‌مان شده است. اصولاً هنر و ادب و فرهنگ، بنیانی در طبقات میانی دارند. چون غالباً رفع سطحی حداقلی از احتیاجات بنیانی و زیستی، خود پیش زمینه‌ی ظهور این خلاقیت‌هاست.

حال وقتی به دلایل متعدد آن ترکیب و کولاژ ایدئولوژی و نوستالوژی، مداوم به طبقه‌ی متوسط و عرصه‌هایی که متعلق به این طبقه است حمله می‌کند، طبیعی است که قوه‌ی خلاقه‌ی اعضای این طبقه به جای اینکه صرف بسط ایده‌هایی شود که به استحکام وضع موجود می‌انجامد، صرف مبارزه با این کولاژ خواهد شد. بنابراین عجیب نیست که انقلابی که یکی از مردمی‌ترین انقلابات تاریخ محسوب می‌شود، هیچ‌گاه ژانرهای متناسب فرهنگی و هنری خود را تولید نکند و ایده‌‎هایش هیچ‌گاه مجال بسط پیدا نکنند.

خلاصه اینکه در دورانِ پس از انقلاب از یک سوی با سیاست‌های رفاهی، گسترش سواد، تحصیلات تکمیلی و فربه شدنِ بخش خدمات مواجهیم، که همه اینها منجر به فربه ‌شدن طبقه‌ی متوسط شده است. از سوی دیگر با وجود یک ملغمه‌ی ایدئولوژیک و نوستالوژیک، به سرکوبِ فضاهای مختص به این طبقه پرداخته‌ایم: کتاب‌فروشی‌ها، دانشگاه‌ها، روزنامه‌ها، احزاب، عرصه‌های عمومی و مانند اینها. گسترش ژانرهای اعتراضی و مقاومت و عدم شکل گیری ژانرهای مرتبط با دوره‌‌ی حاضر از دیگر تبعات این عقب نشینی طبقه متوسط شهری است. علت را باید در نوستالوژی «زندگی پر از صفای روستایی» و ترکیبش با برخی‌ ایده‌های ایدئولوژی روشنفکری چپ جست.

گویی پدران ما‌ نمی‌خواستند باور کنند که شعرِ «خوشا به حالت ای روستایی | چه شاد و خرم، چه باصفایی» در کتاب درسی‌ِ ما، زبانِ حالِ ما نیست. ما «از سر جو نمی‌پریدیم» در «جنگل‌های گیلان»، ما «حسنک» نبودیم که گاو و گوسفند داشته باشیم. این زبان حالِ بهشتِ کودکیِ گمشده‌ی خودشان بود.

ما بچه‌های آپارتمان‌های کوچک بودیم و هستیم. ما با خیابان آسفالت مأنوس‌تریم تا با کوچه‌-باغ‌ها خاکی. ما باور کردیم که به شهر آمده‌ایم. این آنهایند که شهر را باور ندارند. این آنهایند که با این کولاژ کژتابِ نوستالوژی و ایدئولوژی در غربتِ شهر با افسانه‌ی «روستایی شریف»، وجدانِ آزرده‌ی خود را دلداری‌ می‌دهند. این پدران ما هستند که فکر می‎‌کنند که از میوه‌ی ممنوعه‌ی توسعه خورده‌اند و به پیچیدگی‌های زندگی شهری، هبوط کردند، نه ما! شهر برای ما غریب نیست، دیار حبیب است.

ما توده‌ی عظیمِ جوانانی هستیم، با ذائقه‌ی طبقه‌ی متوسط. ماییم که می‎‌خواهیم هستی‌مان را زندگی‌‎ کنیم. هویت‌مان را بسازیم. اما گویی نسل حاملانِ این ملغمه نمی‌خواهند باور کنند که اگر حیاتِ آن «روستاییِ شریف»، سعادت‌مندانه بود، به شهر نمی‌آمد. گویی نمی‌خواهند به “واقعیت” برگردند، به ما برگردند، به فرزندانشان! نمی‌خواهند از ما قواعد زندگی در شهر را از بیاموزند.»

تمام مطلب

۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

کمی هم جانورشناسی




سردار رومی در جنگ الِزیا.

چه بی‌رحم است هنر



خواندم که باشو غریبه کوچک در اهواز سیگار فروشی می‌کند. حسین زیر درختان زیتون وقتی دوربین کیارستمی بعد از فیلم به سراغش رفته بود، از کوه آمده بود. به دنبال علفی برای خوردن گشته بود. و سبزیان پس از کلوز آپ در جنوب تهران......
چه بی‌رحم است هنر!

بر خیز که وهم گلی، زمین را شب کرد




بی گاه است، ببوی و برو، و چهره زیبایی در خواب دگر ببین

نام علمی گل آلاله تلخ است.

۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

قابل توجه علی‌رضا روشن



امروز یک شنبه است. سین اخم کرده. من تا دیر وقت دیشب مشغول کار بر سر عکس‌های ایستگاه قطار بودم- برای نمایشگاهی در تابستان، که باید تا قبل از امروز فرستاده می‌شد. هوا گرم بود. دیشب بعد از نیمه شب آسمان غرولندهایش را اغاز کرد اما سماجتی نشان نداده، خاموش شد. زمین ترک خورده و تشنه است. سروصدای خشک‌سالی می‌آید. خانه ما باز نشست خواهد کرد و ما باید سمباده به در و پنجره بکشیم. اشکالش این است که زمین در زمستان بالا می‌آید و در تابستان پایین می‌رود. معلوم نیست در این نشست و برخاستن ها از درو پنجره ما چه بماند.
خسته بودم و ایمیلی از دانیل رسید. قضیه از این قرار است که دانیل سه کتاب کلکسیون، کتاب علی‌رضا روشن و پورکیای آرژانتینی و شاعری فرانسوی که هر سه بر طبق سنت کلکسیون با هم چاپ و به بازار عرضه می‌شود را به کسی که به مدت بیست و چهار سال شصت و شش شماره مجله‌ شعر منتشر می‌کرده و این تنها یکی از فعالیت‌هایش بوده، فرستاده. آن کس که از سفر برگشته، هر سه کتاب را خوانده‌است، چنین می گوید: «از سفر که برگشتم سه کتاب شما را یافتم. اوقاتی خوش با هرسه سپری شد. اضافه کنم که هر شعر روشن برای من پیکان عشق و حقیقت است، آنقدر که دلم می‌خواهد دیوار اتاقم را با آنها بپوشانم . من این ایرانی را نمی‌شناسم، اما چقدر زیبایی در چقدر کم واژه. به ظرافت ارائه و عرضه کتاب‌ها هم حساسم.»
این‌ها را نوشتم که از چند چیز بگویم، از دو چیز به‌واقع، از اوضاع شعر در اینجا. مجله‌هایی که بسته می شوند و برنامه های رادیویی که تعطیل و از انتشارش که بگذریم. می‌خواهم قدر دان نه تنها دانیل و دوستان، بلکه همه آن ها که سر سختانه در مقابل نظام، بله نظام مقاومت می‌کنند و بر خلاف جریان آب شنا می‌کنند، باشم. تنها و تنها برای اینکه نمیرند و نگذارند که بمیرند. شعر اینجا منفذ‌های تنفس است. بیش از همیشه نیازش احساس می‌شود اما راه رسیدن به آن بسته است.
می‌خواهم هم که علی‌رضا روشن این‌ها را بخواند و بداند که شعرش پایش را از گلیم ایران فراتر گذاشته است.

۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

به میچکاکلی





فرانسوی ها ِکلِماتی نامش داده اند.
واژه‌نامه گیاهی انتشارات دانشگاه تهران شقایق پیچ.
بیش از صد نوع دارد و از چین و ژاپن آمده است. یک روز.

زالزالک حیاط خانه ما



کمی هم گیاه‌شناسی!

۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

بیش از حد



گرم است. هوا را می‌گویم. همه چیز بیش از حد است. دیروز هم که گرم بود، هوا و همه چیزی در مسیر سالیانه خود به زود بود و من فکر می‌کردم، منی هم که بیش از حد بودم، که اگردرخت‌ها زود جوانه بزند و زود به شکوفه بنشیند و زود به بار، با اوقاتی که برایش می‌ماند، چه خواهد کرد آیا؟ چونان بازنشستگان. در بازنشستگان نشستن هست. و باز.
امروز صبح در مسیر زندگی اقاقی‌هایی دیدم زرد. چنگی از اقاقی‌های حیاط مدرسه، دبستانم، تک درخت، یک‌درخت، کهنه، جاودانه، زیر دست و پای ما، به دلم آویخت. دردم آمد.
هزار بار پشت سر گذاشتمش، هزار بار به دنبالم آمده‌است. مثل گربه‌هایی که می‌خواهی از شرشان خلاص شوی و می‌بری و به جای دوری، خیلی دور رها می‌کنی. بر‌می‌گردند. راه را پیدا می‌کنند و بر می‌گردند. یک روز بیست و چند سال پیش وقتی به این قصه‌ها کمتر باور داشتم، اعتنا نمی‌کردم، قصه گربه‌ای را شنیدم که صاحبان فرانسوی‌اش، ساکن یکی از حومه‌های پاریس، به آلمان برده بودند و رها کرده بودند، به امان خدا، چه خدایی!
کربه آمده بود. لاغر، زار، نزار آمده بود. آن روز اخبار شب ساعت هشت مسیر گربه را نشان داد.
کودکی راهش را پیدا می‌کند و می‌آید. هر چقدر دور شوی، می‌آید.

۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

بهار




این عکس را من نگرفته‌ام. عکاس ژان- ر است. او از این کارها می‌کند. من به خلوت مردم کاری ندارم.
البته این کفش‌دوزهای حیاط خانه ما در تربیت سین نقش مهمی داشته‌اند.

حساسیت منطقی عزیزان



«اینجانب چند ماه پیش در جمع محدودی سخنرانی داشتم. متاسفانه بخشی از آن که صرفا نقل قول بوده،گزینش شده و برخی سایت‌ها با انتشار آن موجب نگرانی عده‌ای شدند. بدون شک رهبر معظم انقلاب از چنان کمالات و اوصاف بلندی برخوردارند که هرگز نباید برای توصیف ایشان به چنین نقل قول‌هایی روی آورد.

در هر صورت از حساسیت منطقی و هوشمندی همه عزیزان کمال تشکر را دارم.
دفتر حجت الاسلام و المسلمین سعیدی»


من خیلی به دنبال منطق در این جوابیه گشتم. راستش منطقی در جواب نیافتم. یعنی منطقی را که دلیل پاسخ است در نیافتم. خوب، ایشان به حساسیت منطقی حساسان پاسخ گفته‌اند. نه منطق حساسشان. بگذریم اگرنه می‌مانیم. در می‌مانیم.

فرق



قدرت با توانایی فرق می‌کند. قدرت را به ما می دهند یا نمی‌دهند یا داده و می‌گیرند. قدرت را به دست می‌آوریم و از دست می‌‌دهیم. قدرت کرسی‌ست که گاهی کسی بر آن می نشیند. و گاهی از آن بر‌می‌خیزد. گاهی نشانده می‌شود و گاهی رانده.
توانایی به ما داده شده‌است. قبل از آنکه زاده شویم و پا در این دنیا بگذریم. به محض آمدن. با ما می‌آید و با ما می‌رود و گاهی بعد از ما هم می‌ماند.
با یاد کتاب مجید رهنما
توانایی فقرا

۳۱ فروردین ۱۳۹۰

راه سبز




سیلوی



سیلوی بی‌قرار بود. همه جا را در نوردیده بود. هر جا چند صباحی بوده بود و رفته بود. یک روز گذرش به اینجا رسیده بود. چند سال پیش. بعد از آمدن ما. خانه‌ای بزرگ خریده بود. خوابش نمی برد، آرام نمی‌گرفت. اتاق ها را یک به یک امتحان کرده بود. کسی را آورده بود و پولی هم داده‌بود که همه‌جا را معاینه کند و جای خوب را به سیلوی نشان دهد. که بسترش را کجا پهن کند. هر روز جهت تخت‌خواب تغییر می‌کرد. یک روز سر به شمال می‌گذاشت و یک شب سر به مشرق می‌گذاشت. نشد. بستر سیلوی از هر جایی سر در آورد و قرار نیامد. خواب و آسایش نیامد. آخرین باری که دیدمش در مرغ‌داری می‌خوابید. مردش تا مرغ‌داری هم به دنبالش می‌رفت. قرارش بود. قرارِ مرد. حالا هم دارد خانه‌اش را می‌فروشد. دارند می‌روند هر دو.

آفتاب کجاست



فروغ فرخزاد:
زشتی مفهوم مادی ندارد. نه، جذامخانه و جذامی زشت نیستند. اگر به همین زشتی، به عنوان یک آدم نگاه کنید زیبایی می‌بینید. وقتی یک مادر جذامی را می‌بینید که دارد بچه اش را شیر می دهد یا برای او لالایی می خواند، چطور می‌توانید بگویید: این زشت است. زشتی فقط در برخورد اول به چشم می‌خورد، بعد آدم به مرحله‌ی برخورد انسانی می‌رسد، می فهمد که این هاهم یک مشت آدمند.
من آنجا، در عرض دوازده روز، چهار عروسی دیدم... اینها هم آدمند و عشق سرشان می‌شود. سابقا حق نداشتند که با هم عروسی کنند. حتی شنیدم که یک مرد جذامی عاشق یک زن جذامی شده بود و او را کشته بود. این مرد را در تبریز اعدام کردند. آره، سابقا عشق ممنوع بوده، و در عین حال خیلی رایج... اما حالا اجازه دارند که با هم ازدواج کنند... و چقدر بچه هست که توی جذامخانه، بچه، بچه ، بچه وول می‌زند. خوشبختانه بیشترشان سالمند.... بچه‌های کوچک، بچه های خیلی قشنگ...
همان چیزهایی که ما می‌خواهیم می‌خواهند... زندگی بهتر، تفریح، غذا، عشق و چون ندارند، خودشان را یک جوری سرگرم می‌کنند. سرگرمی‌ست دیگر.... صبح تا شب با هم گپ می‌زنند. حتی پیرمردها با هم دودوز بازی می کنند... یک روز تمام از صبح تا شب. یا بی‌خودی بیل می‌زنند، در حالی‌که دانه ندارند که توی باغچه‌شان بکارند... زن ها و دخترها آب می‌اوردند. سرمه می‌کشند....
نومیدی در آنجا معنی ندارد. جذامی‌ها وقتی به آنجا وارد می‌شوند، از حد نومیدی گذشته‌اند. مردی را دیدم که صورتش یک بقچه بود، باور کنید فلج بود، همیشه تو آفتاب می‌نشست و آسمان را نگاه می‌کرد. وقتی دکتر خواست بهش آمپول بزند، جیغ می‌زد و می‌گفت: تو می‌خواهی مرا بکشی، من می‌خواهم زنده باشم، من می‌خواهم زنده باشم!
علاقه به زنده بودن، مخصوص زنده‌هاست. فکر می‌کنم زنده بودن یک چیزی است غیر از دست داشتن، یا پا داشتن . همینکه من فکر می‌کنم که جریان دارم، هستم. زنده بودن است. جذامی هم همین حس را دارد. البته مردمی که کمتر فکر می‌کنند، بیشتر به زندگی علاقه دارند، بیشتر می خواهند زنده باشند. برای اینکه زندگی خوبست. برای اینکه مرگ پایان همه ی چیزهاست.
به نظر من جذامی یک واحدی است از زندگی. او هیچ وقت فکر نمی‌کند زندگی چیست؟ شاید تنها آرزوی این زن جذامی این‌ست که صبح بشود و او برود در اتاقش را باز کند و کنار دیوار بنشیند و بافتنی‌اش را ببافد. زندگی یک چیز جبری است. زندگی است که یک انسان جذامی را اداره می‌کند، نه او زندگی را... او مثل ذره است از زندگی...
خوشحال‌ترین مرد جذامخانه مردی بود که کار داشت: پنبه می‌زد یک کمی هم دیوانه بود. همیشه می‌گفت: یک پای مصنوعی به من بدهید. مرد دیگری هم بود که تمام زندگیش، انتظار ظهر بود که برود و اذان بگوید، کور بود و مدام می‌پرسید: آفتاب کجاست؟
تنها رسالت او، همین اذان بود. اصلا بخاطر اذان زندگی می‌کرد....

۲۹ فروردین ۱۳۹۰

اوست





نیشابور مهمان دارد. ظهر خورشت قیمه پخته است، در هوای دست یازی به کودکی، چه خیالی، حوض نقاشی‌اش بی ماهی. شب سوپ و کوکو و باقی.
مهمان رفته است و خوابیده است. نیشابور اتاقش را به مهمان داده است و حالا نشسته است که کجا برود بخوابد. در کدام گوشه این کشتی، بادبان براندازد. کشتی که نمی‌اندازد، بادبان.
امروز عکس هم نگرفته است. پس چیزی ندارد.
در فرانسه تنها الن دلون است که خود را با سوم شخص نشان می‌کند. اما باور کنید آنکه می‌نویسد، سوم شخص است. اوست، نه من.

۲۸ فروردین ۱۳۹۰

سازش زبان



این واژه سکس را چه کسی در میان ایرانیان فارسی زبان رواج داد و منتشر کرد؟
این فعل انجام سکس از کجا آمده‌است؟
پنجاه سال پیش که چنین واژه ای وجود نداشت، خودش نبود؟
چه چیزی فرق کرده‌است؟ در پنجاه سال پیش بیشتر در چهارچوب ازدواج بود، حالا کمتر. خیلی کمتر. گیریم.
هنوز هم در چهارچوب ازدواج و زناشویی سکس نامش نمی‌دهیم. پس منظور از سکس روابط نامشروع از دید و نگاه مردم و جامعه و دین است. اگر کسی صیغه کرد، رابطه بین صیغه شونده و صیغه کننده سکس نیست؟ اصلا گیریم که دو نفر جوان خودشان صیغه کردند، یعنی صیغه خواندند و روابطی جسمانی داشتند، چه نامش می‌دهیم؟
سکسوالیته هر چه را که به روابط جسمانی مربوط می‌شود در بر می‌گیرد. مفهوم است، شناخت است. اطلاعات است، علم است. ادبیات است. روانکاوانه است. مکانیک است. با این حال مجرد است. مفهومی‌ست انتزاعی، تقریبا.
اما سکس که واژه‌اش در زبان فرانسه مثلا وجود ندارد، و به معنی جنس است، مفهومی انتزاعی نیست. بار دارد. منفی یا مثبت.
برلوسکونی به دنبال سکس است. اما دو جوان یا پیر، عاشق نه. آنچه میانشان روی می‌دهد نامش سکس نیست. سکس پورنوگرافی‌ست. در پورنوگرافی عشق و عاطفه نیست. ناز و نوازش نیست. دو عاشق عشق ورزی می‌کنند.
با واژه فرهنگ سازی می‌کنیم. زبان می‌سازد. کودکی را نوجوانی را تصور کنید که به جای عشق‌بازی می‌شنود یا می‌خواند سکس. به جای بازی عشق می‌شنود سکس. زبان فرانسه هم می‌گوید انجام عشق. با دست خود داریم، دارد به ذهنیتی میدان داده می‌شود که روابط جسمانی را سکس بداند و بارش را منفی. و از آن بالاتر گناه‌دار. نه لعنش و نه گناهش از انجامش باز نمی‌دارد. برعکس. اما احساس تقصیر و بار گناهش کار خودش را می‌کند. لعنت قدیمی‌تر از واژه است.
سکسوالیته در معنای عامش انتزاعی ست، تقریبا. در معنای خاصش، انتزاعی نیست. سکسوالیته یک جوان، یک مرد، یک زن، یک پیر. ان جوان. آن زن، گره کور است. سر است. راز سر به مهر است. محرمانه است. معماست. چیزی، امری ، چنین وسیع و ژرف و بیم‌ناک را به یک واژه، خلاصه می‌کنیم. بگذاریم همان عشق باشد با هزار و یک بازی.
دارم به پورنوگرافی زبان فکر می‌کنم، اگر چه عبارتی صحیح نبوده باشد. صحبت را جای دیگری ادامه خواهم داد. بعدا، نه خیلی بعید.

۲۷ فروردین ۱۳۹۰

تبریزی





این شمس من است
من نکاشتمش
دورش گشته‌ام
نگذاشتم سرش را بزنند
آبش هم ندادم
نگاهش کردم
رقصش را
گوش دادم آوازش را
از باد
هیچ‌کدام
رقص و آوازش را
نمی‌توانم عکس بگیرم
حالا هم خواب بود
زیر نور غروب

می‌آید می‌رود



گربه می‌آید
می رود
هر وقت که بخواهد
با کنه می‌آید
سین کنه‌هایش را می کیرد
آن هم با موچین من
می‌رود
می خوابد
از صبح تا شب
از ظهر تا شب
تشنه است
می‌آید
کاسه‌اش را پر آب می‌کنم
کرسنه است
می‌آید
گاه دانه‌ای تخم مرغ
آب‌پز یا نیمرو
گاه ماهی و گاه اردک
کباب
گاه نوازشی بوسه‌ای
می رود
نمی‌گوید کی بر می‌کردد
نمی‌گوید کجا می‌رود
می‌آید
می‌رود

عشق این است؟

چیزهایی هست که نمی‌دانم



چه درونم تنهاست

۲۶ فروردین ۱۳۹۰

میل به پاکی



فرانسه را نمی دانم چه می شود. مقامات فرانسه را نمی‌دانم چه می شود. بعد از تصویب قانون برقع که استفاده از آن را جرم اعلا کرده حالا می‌خواهد برود به جنگ روسپیان. همان خانم وزیری که پارسال وزیر بهداشت بودند و برای مبارزه با گریپ a بیش از تعداد جمعیت فرانسه واکسن سفارش داده بودند و روی دستشان مانده بود و برای اینکه مردم و بچه‌ها را به مایه کوبی ترغیب کنند، آن‌ها را می‌ترساندند و یک روز هم در مدرسه‌ای، جایی به کودکی گفتند نمی‌خواهی واکسن بزنی، همین الان دستت را می‌گیرم و می‌برم بیمارستان تا بچه‌هایی را ببینی که مبتلا به این بیماری دارند با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند!
خوب، مردم به این حرف‌ها گوش نکردند و از عوارض واکسن بیشتر ترسیدند تا خود بیماری و وزیر ماند با واکسن‌هایش و پول هنگفتی که بابتشان داده‌‌بود و صحبت‌ها که دست واکسن فروش‌ها یعنی لوبی داروسازان و این‌چیزها در میان بوده‌است. حالا این خانم یک کاره‌ دیکری شده‌اند. مشغول سفارش واکسن دیکری هستند بر ضد روسپی‌گری. اما روسپی‌گری که کلا مفهومی مجرد است. پس واکسنی ضد روسپیان. در سیاست مفاهیم مجرد است. مثلا می‌گویند می‌خواهیم فقر را ریشه‌کن کنیم. منظورشان قاعدتا فقیرهاست. وگرنه می‌توان فقر را از خلال و در خلال صفحات و اوراق و ادبیات ریشه کن کرد. مثلا در سازمان ملل و یا صندوق بین‌المللی پول نشست و فقر را از ریشه کَند. طوری که فقرا از جایشان تکان نخورند. از جای فقیرشان. اگر فقیر تر نشوند خود که آن داستان دیگری‌ست.
نه، همان داستان است. همه داستان است. اما بماند عجالتا.
خوب، فرانسه تمام مسائل داخلی‌اش را حل کرده و دیگر هیچ‌گونه مشکل بیکاری و عدالت اجتماعی ندارد و دارد تمدن صادر می‌کند. ارتش فرستاده است به ساحل عاج و دارد درس چگونگی بودن یاد می‌دهد افریقائیان را.
حالا هم می‌خواهد به روسپیان درس بدهد. می‌خواهد به آن ها بگوید که شما نمی‌دانید چگونه شیء هستید یعنی همان ابژه در دستان مردان. می‌خواهیم از حق شما دفاع کنیم تا دیگر هیچ زنی ابژه نباشد. یعنی هیچ مردی زنی را ابژه نپندارد. خانم وکیلی را دیدم که از این ایده و اندیشه فوق‌العاده، در واقع فوق‌العادی خانم وزیر دفاع می‌کرد و می‌کفت روسپیان شست‌و شوی مغزی شده‌اند، آنهایی را می‌گفت که به میل خود ابژه شده‌اند. حالا زنی جرأت دارد بیاید بگوید من می‌خواهم ابژه باشم.
حالا که مسئله برقع را به این راحتی با وضع قانونی ناقابل حل کردند و مراحل آزاد سازی زنان برقع پوش را در نوردیدند و تمدن را به میادین عمومی فرانسه برگرداندند، نوبت روسپیان رسیده‌است. نمی‌دانم چرا زنان این همه قیم دارند. برقع پوش و روسپی فرقی نمی‌کند. برقع بگذارید، صغیرید، تن بفروشید صغیرید. هر چه تمدن به پیش می‌رود، تمدن که نه، زمان، جامعه با تن مشکلش بیشتر می‌شود. لختش کنیم، بپوشیمش! بفروشیمش، نفروشیمش. ارزان، گزاف.
خانم وکیل در آمده که خود فروشی خشونت است. حالا همه نظریه‌پردازان خشونت شده‌اند. این خیلی خوب است، به شرط اینکه رودربایستی را کنار بگذارند و بگویند زادن و زاده شدن خشونت است و مردن خشونت است و زندگی خشونت است و کودکی خشونت است و نوجوانی و بلوغ خشونت است و زن بودن خشونت است و زن خواستن، خواهش زن خشونت است. پیر شدن خشونت است. سیر طبیعی جسم خشونت است. بیماری خشونت است. بعد هم بیایند لشکری راه بیاندازند برای متمدن کردن هر چه خشونت است. با آن در افتادن.
می‌خواهیم روسپی گری را ریشه کنیم. بفرمایید.
خانه و کاشانه روسپیان را که گرفته‌اند و آن ها را به مکان‌هایی ناامن رانده‌اند، نا امن، پس خشن. حالا نوبت تنبیه مشتریان شده‌است.
جامعه آزاد، فرد گرای غربی، یک به یک آزادیش را از دست می‌دهد و فردیتش را. جامعه ضدعفونی و پاستوریزه. قرار است سیگار کشیدن را در خیابان هم ممنوع کنند.
می‌گویند در سوئد مشتری روسپی را مجازات می‌کنند و شده‌است. نمی‌گویند که مشتری به کشور همسایه مراجعه می‌کند. در اینکه روسپیان مورد آزار و خشونت قرار دارند، حرفی نیست. بیش از هشتاد درصدشان خارجی هستند و خیلی جوان و قربانی قاچاق وترافیک و مافیا. و اسیر. حتی گذرنامه و اوراق هویتشان دست مردان و شبکه‌هایی‌ست که با جسم‌شان تجارت می‌کند. آن هم در وحشیانه‌ترین شکل ممکن. همچون همه چیزی در لیبرالیسم و سرمایه‌داری وحشی. اما لازم نیست این همه نزدیک بین باشیم. هر کسی می‌تواند دست خانم وزیر و خانم وکیل را بگیرد تا در همین جامعه باز-ظاهرا و آزاد گردشی کنند. زنانی، که جسمشان را نه چنان صریح و چون روز روشن، ناصریح‌تر، تاریک، چون شب می‌فروشند، می‌میرند ذره ذره، در پس سالیان کار ناخواسته، خوش نداشته، تحقیر آمیز، سخت. با ترسشان، تشویششان، از نداشتن پول کافی، حقوق کافی، امنیت کافی، امنیت کار، امنیت از ترسِ از دست ندادن همان حقارتِ‌ها. تا از کار افتاده، از شکل افتاده در پنجاه سالگی، در چهل سالگی بیکار شوند. تا از کدام و در کدام فضای آلوده به هزار و یک سم اندک اندک بمیرند. مگر نخوانده‌اند گزارش فلورانس ابوناس همان روزنامه‌نگار فرانسوی را که در عراق به اسارت و کروگان گرفته شده بود سال‌ها پیش، یکی از بهترین خبرنگاران فرانسه که رفته بود در جلد زنی کارگر یکی از این کارخانه‌های هر روز ظاهرا ورشکسته با میلیاردها سود به جیب سهام‌داران، تا باز گوید قصه تلاش و تقلاشان را، قصه رنج و اعتصابشان را، قصه پایداری و استقامتشان را و همبستگی و مسئولیتشان را.
خرده بورژوا و بورژوا نمی‌خواهد در محله، چشم بچه به روسپی بیافتد. باید جمعشان کرد. هنوز سارکوزی رئیس جمهور نشده‌بود، وزیر کشور بود که روسپیان را محدود کردند و به خارج از محله و شهر راندنشان. همان بچه‌ای که از صبح تا شب از در و دیوار مسیرش جسم برهنه زن و حالا مرد، فرو می‌ریزد. در خانه‌اش در خلوتش از تلویزیون اجسام به درونش می‌آیند و این بار متحرک، و هر کاری می‌خواهند با وی می کنند.
این که حالا واقعیتی بی حجاب است. نه، به بچه نگوییم که کسی نیست که خود نفروشد. کسی نیست. شاید خودش، هنوز. کودک.
هر کس در هر جامعه‌ای، کمی، بیشتر، سهمی از خود را می‌فروشد. روسپی گاهی، تنش را که فروخت، روحش، ذهنش را می‌خرد. امیدوارم.
جامعه روبه فاشیسم، جامعه ای‌ست که وعده های پاک‌سازی می دهد، وعده خلوص. هیچ چیز بیشتر از پاکی و خلوص فاشیستی نیست.
نه خودش، تمایلش.

۲۵ فروردین ۱۳۹۰

چه زود اتفاق افتاد


از وبلاگ آهستان:

«کمترین تاثیر این رفتار، تغییر ذائقه، روحیه و اعتقاد حامیان و دوستداران دولت اصولگرا مخصوصا جوانان حزب‌اللهی بود. چرا که به تدریج حس بدگمانی آنها را نسبت به همه شخصیت‌های مذهبی و سیاسی انقلاب و از همه مهمتر نسبت به علما و مراجع بیشتر می‌کرد.

آنها که عمق مساله را می‌دیدند جانب احتیاط را ‌گرفتند و گاهی از سر اشاره و یا به کنایه حرفی ‌زدند اما فضای کلی، همچنان فضای اعتماد مطلق به احمدی‌نژاد و تصمیمات او بود. البته جریان احمدی‌نژاد بعد از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ و مخصوصا بعد از انتخاب رحیم مشایی به عنوان معاون اول رییس جمهور از هم پاشید و به چند دسته مجزا تقسیم شد. گروهی با مساله کنار آمدند و گروهی هم کنار نیامدند. دسته دوم خودشان به چند دسته دیگر تقسیم شدند:

اول آنهایی که ادعا می‌کردند احمدی‌نژاد گرفتار سحر و جادوی مشایی شده و اعتقاد داشتند که باید برای جدایی این دو نفر از هم دعا کرد! دوم آنهایی که می‌گفتند فعلا وظیفه داریم از دولت اصولگرا حمایت کنیم تا فلانی و بهمانی از آب گل آلود ماهی نگیرند، سوم آنهایی که به کلی ناامید شدند و چهارم آنهایی که فهمیدند در تحلیل‌ها و قضاوت‌های گذشته خود درباره افراد مختلف دچار افراط و تفریط شده‌اند.

ما امروز بهتر و جامعتر می‌توانیم این جریان فکری و عملی را تحلیل کنیم. چرا که فضا شفافتر شده و احمدی‌نژادی‌های رسمی و واقعی، به صراحت حرف‌هایشان را می‌زنند. امروز احمدی‌نژادی‌های واقعی خودشان را اصولگرا نمی‌دانند مثل جناب آقای جوانفکر. احمدی‌نژادی‌های واقعی ولایتمداری را تقسیم‌بندی می‌کنند. احمدی‌نژادی‌های واقعی بین احمدی‌نژاد و مشایی فرقی قائل نیستند چرا که آنها هم بین خودشان فرقی قائل نیستند. احمدی‌نژادی واقعی به همه بدگمان است. اعتقاد دارد که همه منحرف شده‌اند. به مراجع و علمای دین احترام نمی‌گذارد. نظر آنها را نمی‌پذیرد. نگرانی آنها را کم اهمیت می‌داند. آنها را بی‌بصیرت می‌داند.

اما دیگرانی که هنوز از احمدی‌نژاد دم می‌زنند، احمدی‌نژادی واقعی نیستند؛ هرچند ترجیح می‌دهند هنوز به همین نام خوانده شوند! البته اینها از نظرات و تصمیمات احمدی‌نژاد مخصوصا درباره مکتب ایرانی، احترام به علما، مشایی و … در بهت و حیرتند اما با این وجود، همچنان احمدی‌نژاد را بر دیگر چهره‌های اصولگرا ترجیح می‌دهند!

به نظر من اشتباه اینها کمتر از احمدی‌نژادی‌های واقعی نیست. چرا که به جای آسیب شناسی و تاکید بر محاسن و انتقاد از اشتباهات و اصلاح اشتباهات، صورت مساله را پاک می‌کنند. منظورم این نیست که مساله فرعی را اصلی کنند، منظورم این است که لااقل خودشان و دیگران را فریب ندهند!

من با اینکه دیگر خودم را احمدی‌نژادی نمی‌دانم، اما دشمن او هم نیستم. سیاست یعنی همین آزمون و خطاها. امروز احمدی‌نژاد را فقط رییس جمهورم می‌دانم با محاسن و اشتباهات زیاد، همان طور که علی لاریجانی را هم رییس مجلسم می‌دانم؛ و به این نتیجه رسیده‌ام که دیگر به کسی اطمینان مطلق نداشته باشم مخصوصا در عرصه سیاست!»

تمام مطلب +

۲۴ فروردین ۱۳۹۰

غبار لبخند




رود، تابان بود و او موج صدا:
«خیره شد چشمان ما در رود وهم.»
پرده روشن بود، او تاریک خواند:
«طرح‌ها در دست دارد دود وهم.»

سپهری

چنان جهان که در تعب


به تنگنای نیمه شب
که خفته روزگار پیر
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا

سیولیشه
نیما
۱۳۳۵

۲۳ فروردین ۱۳۹۰

تنظیم نور



داشتم این عکس را می‌انداختم دور. فتوشاپ یک نوع ضد افسردگی‌ست. همان کاری را کردم که در اتاق تاریک انجام می‌دهیم. تنظیم نور به دلخواه خود. به ذوق خود. طوری خدایی. تنظیم نور! با تنظیم نور می‌شود درون را سیاه کرد. قلب را تیره و کدر کرد. می‌شود هم کاری کرد که مردم دانه‌های دلشان پیدا باشد. می‌گویندش صفا. واژه‌ای که در همه زبان‌ها معادل ندارد. فکر می‌کنم که سرخ‌پوست‌تان از معادل تراشی ترس داشتند، می‌گریختند، که چنان به خویش و به غیر و جهان نام می دادند. بگذریم.
شاید ظهور هم یک طور نورپردازی باشد!

؟



آخر زمان چقدر طول می‌کشه؟

۲۲ فروردین ۱۳۹۰

و باز فکر کردم



مثل اینکه نمی خواهید رابطه را پایان دهم!
یا به نظر من احترام نمی‌گذارید
یا به رنج من
چقدر بی حوصله یا تنبل یا شلخته شده‌اید
نامه‌هاتان را سرسری می‌نویسید
شما که خدای ویرایشید
و از آن بدتر بعد از چند بار تکرار من
توجه‌ای به منظور من نمی‌کنید
حرفم را نمی فهمید
یا خدای نکرده خودتان را به نفهمیدن می‌زنید
و صغیر پروری می‌کنید
با زنان چنین تا می‌کنید
یا با همه؟ گمان کنم با آن کودک بالغانه‌تر حرف می‌زنید
آنجا که حتی او را بزرگ‌تر از آنچه که باید می‌خواهید
که درست و صحیح و عالمانه باید حرف بزند
آقای عزیز
من نگفتم شما مجسمه طاقچه هستید و بی احساس
گفتم دوستان مجسمه هم نه
چیزها
و مفهوم چیزها تا آنجا که من می‌دانم بسیار وسیع‌تر از مجسمه است
گفتم دوستان را در طاقچه خانه‌ی داشته‌تان با دیوارهای استوارش می گذارید
اصلا راستش را بخواهید من به این دوست در فرهنگ ایرانی حساسم
ادبیات ما آکنده از دوست است و این دوست
از خداست تا بنده خدا
چه ریسمان درازی!
در فرهنگ و ادبِ
ما
شما
همه دوستند و هیچ دوست نیست
همه یعنی هیچ
من این واژه را دوست دارم و چون این واژه را دوست دارم
تخمش را در باد نمی‌کارم
چقدر، چقدر از صندوق ذخیره فرهنگ خرج می‌کنید
چرا معادنتان را بیش از تحملشان استخراج می‌کنید
نمی‌دانم دوست چیست
نه خداست و نه بنده خدا
اگر کسی را دوست بنامم
بعد از آن دست و دلم خواهد لرزید و حتی
پشیمانی هم مجال به سراغم آمدنش هست
دوست را باید آفرید
مثل خدا
مثل بنده‌اش
با امکانات خود
در بی بضاعتی خود
در تهی‌دستی
نه با دستبرد زدن به گنجینه حافظ و سعدی و ادب ایرانی
دوست را باید هر روز شروع کرد
عشق هم نیست که آغاز و پایانی داشته باشد
دیوان است
امروزین
راستی داشتم به این فکر می‌کردم که اول دوست داشتن بود یا دوست
اول آدم بود یا واژه
به قول کتاب مقدس- ترجمه کتاب مقدس
کلمه
«در ابتدا کلمه بود
و کلمه نزد خدا بود
و کلمه خدا بود و»
و باز فکر کردم که اول نبود
اول دوستی بود و دوستی بی دوست نبود
و دوست بی دوستی
همان دوست داشتن
داشتن
یعنی تصاحب
و باز فکر کردم
که دوستی را باید از بار این فرهنگ گزاف رها کرد
از همان واژه‌بارهای سنگین ادب
از همان صندوق ذخیره
که عمری بیش از تاب و طاقت واژه
بارش کردند
و بر گرده دوست نهادند
و باز فکر کردم
دوستی واژه است و دوست
واژه نیست
و ما میان هست و نیست
نه قبل و نه بعد از آفرینش

۲۰ فروردین ۱۳۹۰

ماتیک قرمز



دارم می روم پاریس ماتیک قرمز بخرم. اینجا می گویند قرمزِ لب، ماتیک را.
همیشه فکر می کنم که داشتن ماتیکی قرمز ممکن است دنیا را اگر نه مرا نجات دهد اما هیچ وقت آن قرمزی را که می‌خواهم نمی‌یابم . من خیلی دیر بزک کردم. یک روز برادر کوچکم از زندان آمد و گفت: چرا ابروهایت را برنداشتی؟ یک روز هم خواهرم اولین ماتیک را خرید. بزک با اولین چروک می آید. برای همین به سین می‌گویم: این‌کارها را بگذار برای بعد. اگر از حالا شروع کنی بعد ها چیزی نخواهی داشت تا کشف کنی. حوصله‌ات سر خواهد رفت. با پسر ها هم هر چقدر می توانی دیر شروع کن.
یک روز در تهران سال‌ها پیش ماتیک قرمز داشتم به لب. روزهایی بود که از دست راننده ها عاصی بودم. یکی گران می‌گرفت و گزاف و تا می‌خواستم حواسم را جمع کنم و حساب دستم بیاید، مثلا یک بار در شب، از مسیری دور به خانه بر می‌گشتم، سربازی، شهرستانی، شاید دهاتی سوارم کرد، گمان می‌کردم که این بار حواسم هست و درست حساب کرده‌ام، پول را که کف دستش گذاشتم نصفش را بر گرداند. عاصی‌تر شدم. مثلا یاد گرفته بودم که نگذارم کلاه سرم بگذارند. آن روز که در برابر راننده‌ای مقاومت کرده بودم و زیاده خواهیش را بی‌پاسخ گذاشته بودم، پیاده شد که حقش را بگیرد، به حساب خود، ناسزایی گفت و به لبم اشاره‌ای مردانه کرد. می‌خواست بگوید تو با لب‌های قرمزت روسپی، چیزی هستی. آن روز تصمیم گرفتم هر چه خواستند، راننده ها تقدیمشان کنم. پول را منظور دارم! که آن سرباز جوان، خام، تصمیمم را به باد داد. با بازار هم همین بود. یکی خوش‌جنس بود و یکی بدجنس. خسته می شدم. عادتش را نداشتم. حوصله اش را کمتر. همین شد که ایران نماندم!
مادرم زمان شاه هر دختری را که آرایش می کرد، فاحشه می‌خواند.
همین شد که من دوستشان دارم. منظورم البته از نوع قدیمی‌شان است. دختران نشاط. اینجا می‌گویندشان.
من تازه پی برده ام که هیچ کس از تصویر خودش خوشش نمی‌آید. همه خوش دارند کسی دیگری باشند. حتی اگر به عکس خود نگاه کنند و خوششان بیاید، وقتی‌ست که به شکل کسی دیگر خود را می‌بینند. من عکس‌هایی از خویش را دوست دارم که شکل من نیست. ماتیک قرمز هم، خواهش داشتن ماتیک قرمز هم خواهش دوری من از من‌ست. ما چندین من داریم. چندین منی که ما نمی‌شود.

یک شب خلوت بود





یک شب خلوت بود.
چهره‌پردازی بودش به ره بالا ماه،
از بهم ریخته ابری که به رویش روپوش.
باد را بود درنگ.
بود دریا خاموش.
مرد مسکین و رفیق شب هول،
آن زمان کاو به هوای دل خسته زده‌ای خود می‌راند،
به ره خلوت دریای تناور می‌خواند:
«آی رعنا، رعنا!
تن آهو رعنا!
چشم جادو رعنا!
آی رعنا، رعنا!»


نیما

در این عکس نه دریایی هست و نه ابری و نه بواقع شبی، که خلوت.
اگر واررونه‌اش کنید، واقعیتی دیگر را رو می‌کند. و واقعیتش بواقع همان است. اما واقعیت؟ به انداه کافی واقعی‌ست. به اندازه هست.
بی‌اندازه هست.
عکس گاهی به اشتراک گذاشتن است. بی کمونیسم! این عکس من است. دیدی، دیروز رفته بودم باغ لوکزامبورگ! جامعه‌شناسانه است. عکس‌های زیبا را دوست ندارم. عکس‌هایی را خوش دارم که زیبایی زشت را کشف می‌کند. یا زشتی زیبا را. می‌توان گفت آن هم نوعی استتیک است. یعنی در نهات ذوق وسلیقه. اما من بر آنم که عکس و عکاسی باید دیدن را تغییر دهد. عکس‌هایی که به تفکر وامی‌دارد، یا وا می‌دارد، فقط.
اروتیسم را در ساق پای زنی دیدن، آسان است. پس در چه ؟ بماند!
عکس‌های بی بضاعت را دوست دارم. تهی‌دست.
کتاب‌کوچکی هست از عکاسی که از جایی در شمال فرانسه، جایی بی‌بضاعت، ضد توریست، خلوت، تهی، بی جلال، بی جلا عکس گرفته‌است و مارگریت دوراس بر آن متن نوشته‌است، خواندنی‌ست. دیدنی‌ست!

۱۸ فروردین ۱۳۹۰

۱۶ فروردین ۱۳۹۰

۱۵ فروردین ۱۳۹۰

مرا به رد شعرم دنبال کن



خوب، کتاب روشن علی‌رضا از زیر چاپ بیرون آمد. امروز هم به دست ما رسید. آخر ماه هم در کتاب‌فروشی‌ها خواهد بود.
پشت جلد چنین نوشته است:

مرا به رد شعرم دنبال کن
من رد پا ندارم
رد درد را بگیر
و به من برس

می‌بایست باور کرد که این دعوت شاعر جوان تهران، تا به امروز اثری منتشر نکرده، شنیده شده‌است که دو سال است بیش از هزار نفر رد شعرش را در وب دنبال می‌کنند.
شعرش در عین مدرن بودن سبکش، ریشه‌هایش را قطعا در زمین شعر کلاسیک و عارفانه ایرانی می‌دواند آنجا که موضوع عاشق و معشوش، مقیم عشقی مجنون و گاه ناممکن است.
شعر همواره تشکیل دهنده روح ایرانی بوده است. اما در این دوران پریشان و دردناک که ایران می‌گذراند، با چنان حدتی بازخیز می‌کند که به نظر می‌رسد از نادر کشتی نجات جوانانی‌ست مجروح.

منظور کتاب‌فروشی های فرانسه است.

بی چانه شو



چرا دادستان تهران با مرخصی پزشکی منصور اسانلو موافقت نمی‌کند؟

۱۳ فروردین ۱۳۹۰

سبکی غیر قابل تحمل






نوشته‌اند: «این رمان با عنوان «بار هستی» توسط پرویز همایون پور ترجمه و در سال ۱۳۶۵ توسط نشر گفتار منتشر شده‌است. مترجم در علت این نام‌گذاری در مقدمه‌ی کتاب ذکر کرده: «عنوان کتاب در اصل «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» بوده که اندیشه‌ی زیربنایی و دورنمایانه‌ی رمان است. ولی چون این عنوان تنها پس از مطالعه‌ی رمان مفهوم می‌گردد، مترجم بار هستی را برگزید»

Nesnesitelná lehkost bytí اسم کتاب کوندراست. به فرانسه L'Insoutenable Légèreté de l'être سبکی طاقت‌فرسای «آدمی» ترجمه کرده‌اند.  در زبان فرانسه جابجایی یک ضمیر ناقابل معنی را با قابلیتی غیر‌قابل‌انکار تغییر می‌دهد. یعنی با گنجاندن خود پیش از واژه، به  معنی هستی (بود، وجود)، معنی انسان، آدمی یا گربه (موجود) می‌دهد. و این با خواننده است قبل از مترجم که این دو معنی غیر قابل تعویض را تشخیص دهد. یعنی برای مترجم خوب بودن باید خواننده خوب بود. یعنی سبکی طاقت‌فرسای بود نباید جای سبکی طاقت‌فرسای موجود را بگیرد.

۱۲ فروردین ۱۳۹۰

پیشه هنر



فیلم اگر بمیری می‌کشمت از کارگردان کرد عراقی هینرسلیم با بازی گلشیفته فراهانی را دیدم. ایده‌هایی که در خامی مانده بود و از درخت می‌افتاد. فیلمی ضعیف با سناریویی ندوخته و گلشیفته تنها خوشگل بود. زیبایی باید کشف شود. آرام آرام.
فیلم داستان دوستی ِ فرانسوی بی کس و کاری‌ست که از زندان آزاد شده در بار کافه‌ای با کردی که از عراق به بلژیک فرستاده شده تا آدم بکشد، آشنا می‌شود. کرد عراقی می‌میرد و نامزد او که نقشش را گلشیفته فراهانی بازی می‌کند به دنبال مرد محبوبش ـ مرده، به پاریس می‌آید. دختر با مرد فرانسوی آشنا می‌شود و پدر کرد مرده هم از کردستان به پاریس می‌آید.
فیلم در محله کردهای پاریس می‌گذرد و در میان مردانی از یک طایفه که مو و سبیل مشخصشان می‌کند. کردهای ترکیه. کارگردان یا سناریو با ذکر کلیشه‌هایی می‌خواهد از تحولات سیاسی و اجتماعی آن‌ها پرده بردارد. اینکه مثلا کردان فیلم از مراحل کمونیستی و به مراحل دموکراتیک یا سوسیال دموکراتیک رسیده‌اند و خاصه که آن را برای جلب دختر زیبا صرف می‌کنند.
کارگردان در کلیشه‌هایش مانده‌است و هر بار پایش به آنها می‌گیرد و فیلم به زمین می‌خورد. بسیار ایده که هر کدام اگر خوب پرداخت شود، خود فیلمی خواهد بود.
چهره زیبا تنها از آن دختر است. و از خلال آن زن. زن دیگری هم در فیلم هست و بعد مادر ِسبا یا زیبا- گلشیفته فراهانی که ما تنها صدایش را از پشت تلفن می‌شنویم. باقی مَردند و مردانه و ضد زن، غیر از مُرده که اصلا فرصت شناختنش را نداشتیم و مرد فرانسوی که فیلم آغاز نشده عاشق دختر می‌شود.
پدر که از ولایت می‌آید، چهره مرد متعصب که می‌خواهد دختر را با خود بیرد و او را به پسر دیگرش شوهر دهد. از ناموس حرف می‌زند و پول و گذرنامه دختر را می‌دزدد و در آخر هم می‌خواهد با اسلحه‌ای که کردها برایش تهیه کرده‌اند دختر را بکشد که مرد فرانسوی او را از «بنیادگرایی» نجات می‌دهد.
همه برای دختر تصمیم می‌گیرند. دختر نیامده زبان فرانسه را خیلی خوب حرف می‌زند و خیلی خوب پیانو می‌نوازد. مردی که می‌میرد هم فرانسه حرف می زند.
گلشیفته فراهانی کشف حجاب می‌کند. کارگردان هم. و هر دو در این کار اصرار دارند. حجاب تنها پوشش سر و بدم زن نیست. حجاب همه آن چیزهایی ست که مردی یا زنی با نام خود یا به نام ملتی می‌خواهد از شرش خلاص شود. نمایندگی از یک ملت نقش بسیار سخت و سنگینی‌ست که هر هنرپیشه‌ای از پسش بر نمی‌آید، حتی اگر کارگردان باشد. گلشیفته فراهانی دست‌بند سبز به دست دارد. پرچمی در دست دارد.
سیاست نقش خود را بازی کردن است و هنرپیشگی نقش دیگری را. اگر نه

شط‌‌ رنج بازان




باغ لوگزامبورگ