۱۱ فروردین ۱۳۹۰

نامه‌‌هایی به کاستور


باغ لوگزامبورگ

نامه یا نامه‌هایی به کاستور، نامه‌های ژان- پل سارتر است به سیمون دوبوار. تقریبا روزانه. با موضوعاتی عاشقانه، فلسفی. یا از پیچیدگی‌های احساس و رابطه می‌گوید. یا فرستاده شده از آلمان وقتی ژان- پل سارتر زندانی بوده‌است. بعد از مرگ نویسنده، همسرش نامه‌ها را در دو جلد منتشر می‌کند.
کتاب دست پیرمرد یکی از دو جلد است.

خفته باغ لوگزامبورگ



و باقی

قطار



سایه‌ها را نگاه می‌کردم.
ف پیازهای سنبلش را داد تا در باغچه بکارم. داشت می‌انداختشان دور. من از دوری نجاتشان دادم. عجالتا در ژرفنای ساکم ساکن‌ند.
می‌خواهند زیزفون‌ بُنی کهن را مقابل کلیسایی قطع کنند. زنده‌ها قیام کرده‌اند که ما می‌خواهیم زیر زیزفون خاک شویم. خاک شدن یعنی به خاک در آمدن. چه وسوسه‌ای‌ست در زبان. چه سفسطه‌ای‌ست در زبان. در مقابل کلیسا گورستانی ست. گورستان‌ها مردگان را به زندگان کلیسا مربوط می‌کند. زنده‌ها خوش دارند زیر زیزفون بخوابند، مردگان. مردگان قیام نمی‌کنند. مگر بعد از قبر.

سین گفت که موچینت را برده بودی و کنه گربه را بیرون نتوانستم کشید. مجبورم به خاطر کنه گربه به خانه بازگردم.

رئیس قطار! مقام جالبی‌ست. یک قطار، هر قطار، وقتی موجودیت دارد که راه می‌رود. از جایی به جایی. یک قطار مقصد دارد. قطار بی‌مقصد رئیس ندارد. و مقصد را مسافر تصمیم می‌گیرد یا قطار؟
کنار قطاری که دور تر از مقصد ِ من می‌رفت، زنی ایستاده بود، مرتفع‌تر از زیزفون پیر.با کلاه کنترل‌چی بلیط‌ها.
سلامی دادم و گفتم می‌خواهم به بعیدتر از بلیطم سفر کنم. گفت که سوار شوم و با رئیس قطار مذاکره کنم. قطار سریع‌السیر بود و سفری دوربه جانب مشرق را در نیت خویش داشت. از واگن اول گذشتم. واگن دوم کوپه بود. هر دو نفر یک کوپه را اشغال کرده بودند. از واگن دوم هم گذشتم. در واگن سوم در کنار مردی که کلاهش را بر زانوی پای راستش نهاده بود و چشم هایش را بسته بود نشستم. ساکم را زیر پا گذاشتم. با پیاز سنبل‌ها و سوغاتی اسماعیل از بغداد، تحفه‌ای از سوریه. با مزه‌ای به غایت خوش. نایب کنسول ِ دوراس را چون که غنیمتی جنگی بدست آمده از کیف در آوردم:
راه می‌رود، پتر مورگان می‌نویسد. چگونه می‌شود که نیایید؟ می‌باید گم شد. نمی‌دانم . خواهی آموخت. علامتی می خواهم تا گم شوم. می باید بدون پیش‌داوری باشی، آماده باشی که هیچ از آن چه می‌شناسیم، نشناسی، گام ها به سوی افقی هر چه دشمن‌تر برداری.........
تمام روز گشته بودم. کتاب‌فروشی اولی نداشته بود و کتاب‌فروشی دومی نیز نه و سومی هم . بروید انتشارت گالیمار. بولوار راسپای. اگر نه برایتان سفارش می‌‌دهیم. نه آقا اهل اینجا نیستم. ساکم را به دوش انداختم و از این اتوبوس به ان اتوبوس، پاریس را در نوردیدم. باید کتاب را به خاطر آن زن شمال ایران می‌خریدم. می خواندم. تا به حال کتابی به خاطر کسی نخوانده‌بودم.
رفته بودم پاریس. به دنبال نایب کنسول. برای با خویش تمام کردن. برای دوباره آغاز کردن. برای خبر را از سرو روی خود تکاندن. برای راه رفتن .برای عکس گرفتن . برای خاطر هوای خوب. یک بعد از ظهر را از باغ لوکزامبورگ عبور کردم. نشستم. عکس گرفتم که بعد بهتر ببینم. آن جا که عکس از حضور من خالی‌ست. جسمم را نمی‌گویم. میان هفته بود و هوا نیکو. و مردم در باغ. دوست داشتنی ترین وجهه پاریس و پاریسی. فرانسوی اهل حال است. نه به شیوه ایتالیایی. فردگراست و خودخواه است. شهر پرجوش و پر تپش. رستوان‌ها و کافه‌ها و سینماها پر. اما جدا از مصرف‌گرایی، باغ در گشوده به جانب پیر و جوان، زشت و زیبا، دارا و ندار، مهاجر و آنکه قرن‌هاست جاخوش کرده و نجنبیده. رایگان.
رو به عمارت سنا مردمی گاه از اروپای شرقی شطرنج بازی می‌کنند. بازی؟ شاگردانی از مدرسه آمده‌اند. مادربزرگی نوه‌اش را برای گردش آورده است. پیرمردی زیر آفتاب چرت می‌زند. بساط مذاکره و مناظره و درد و دل و نجوا و دعوا پهن است. کسی ورزش می‌کند. کسی موسیقی گوش می‌دهد و کسی به آواز پرنده‌ها. و کتاب‌ها خوانده‌می‌شود و نامه‌ها نوشته می‌شود و عاشقان، کهنه و نو خسته و تازه نفس به سعی خود مشغولند.
من بیگانه باقی می‌مانم . همان که امکان دیدن می‌دهد.

قطار به محل قرار من و سین نزدیک می‌شود. رئیس قطار به سراغ من نیامد و من هم نه به سراغ او. مسافران قطار را در جهت خلاف طی می‌کنند تا درست آنجا که می‌خواهند پا بر سکو از قطار پیاده شوند. مسافرینی هم در مسیر مقصد در راهرو قطار ِ در حرکت به سوی مقصد می‌روند. فرقی نمی کند قطار در یک محل خواهد ایستاد. و در یک زمان. قطار زندگی مردم هم. بخشی در جهت مسیر خویش و بعضی خلاف آن به راه.

سین روی پل بود و شکوفه‌های آلو گشوده بودند خود را. پیازها را کاشتم.

باغ لوکزامبورگ



پاریس

۶ فروردین ۱۳۹۰

زیادی خبر، خبر را می‌کشد



خبر زیاد خبر را می‌کشد. حالا معلوم نیست من کشته شده‌ام یا خبر. گفته بودم که باید عرب‌ها صبر کنند. محمود رفت تونس و هنوز نیامده است و نه از او خبری دارم و نه از تونس. کسی دیگر اخبار مصر را دنبال نمی کند. حتی لیبی را به محض شتافتن سارکوزی و رقبا و شرکا ترک کردند. ژاپن هم که هیچ، اخبار زلزله در پس تسونامی و اخبار تسونامی پشت رادیواکتیویته ماند و خود گردو خاکی از تظاهرات ضد اتم بر پا کرد و آن هم در آتش لیبی سوخت.
بحرین سرباز وارد کرد، به شکل فئودالیته‌های سابق، شاهی به یاری شاهی در آمد. از شاه و سرباز و همه چیزشان وارداتی‌ست و مصرف کننده. یمن، این عربی خوشبخت، پایان جهان رمبو، به خیابان آمد و به خانه نرفت. اتیوپی، می‌گویند آنجا کسی عضو فیس بوک نیست. اردن، مراکش، الجزایر. حالا سوریه.
چه سفسطه‌ای! روزنامه الف. اصولگرای وامانده مجبور شده پاسخ سیل خوانندگانش را بدهد که: چرا از سوریه چیزی نمی‌گویید؟
امروز در انگلستان تظاهرات خواهد بود. بنزین اینجا یک یورو و نیم شده‌است. و هشت میلیون زیر خط فقر. و اکثریتی با هزار تا هزار و پانصد یورو در ماه. مارین لوپن - نماینده راست افراطی، مار از لانه‌اش در آمده. وزیر جدید کشور زمینش را شخم می‌زند. چند روز پیش گفته بود: «جنگ صلیبی سارکوزی»، مداخله در لیبی را گفته بود.
پرتغال، ورشکست. امپراطوری گذشته.
ساحل عاج دارد جنگ داخلی آغاز می شود و گفته بودند اگر قرار به مداخله باشد کونگو ردیف اول این صف دراز قرار دارد.
نه پیام اوبا ما را گوش دادم و نه سخنان اقای خامنه ای را. از بیست و پنجم بهمن همینطور زمین خورده‌ام تا امروز.
ژان - ر گفت که زندگیش مزرعه‌ای ویران است. لابد خشک آمده کشتزارش در کنار کشت همسایه. منتظر است که داروک خبر باران دهد. سین گفت که چرا انیشتین راز اتم را کشف کرد. گفت که نباید به رازها کار داشت. گفت که نباید چیزی را شکافت.
به روشن گفتم که کتابش چاپ شد و با دانیل از شعر حرف زدیم. بله فیلترینگ شاخ و دم دارد. تنها وبلاگ‌ها نیست که مسدود می‌شود، در غرب، مسیر مردم به سوی شعر، همچون مسیر مردم به سوی میدان آزادی مسدود است. کسی چماق بر سر کسی نمی کوبد، چماق شاخ و دم دارد. دریغ اگر کسی در رسانه ای از شعر بگوید. اخراجی‌های سوم، بیننده دارد. مردم دلشان می‌خواهد بخندند. مردم دلشان سبکی می‌خواهد و تخمه. این «سبکی غیر قابل تحمل بار هستی» کوندرا می‌گفت.
نه سبکم و نه سنگین. اشباع شده‌ام. نه تلخم و نه شیرین، مزه‌ای حس نمی‌کنم. دردم نمی‌آید، رنج می‌برم.

۵ فروردین ۱۳۹۰

نیا که قصر عمل سخت سست بنیاد است




هیچ اشتباهی صورت نگرفته، کم لطفی مکنید!

وقتی می‌شود تصمیم گرفت



تصمیم بر مبنای راحتی دوچرخه سوار گرفته شد. سرازیری.

۲۸ اسفند ۱۳۸۹

آب‌بُردگی


حوصله‌ام سر جایش نیست. دست و دلم به نوشتن نمی‌رود. عیدم نمی‌آید. من به عید نمی‌آیم.
صدای جنبش سبز زمین می‌آید. می‌بینم که جم می‌خورد. دل مرا تکان نمی‌دهد. به‌های ژاپنی غنچه داده‌اند. بنفشه‌های وحشی سر در آورده‌اند و عطرشان گیجم نمی‌کند. درختان جوانه زده‌اند و من پیر می‌شوم. و شباب، واژه از جوانان لیبی تا به اینجا رسیده‌است.
شاید سرعت است. شاید وقت من تنگ است. سین قد می‌کشد. استخوان می‌ترکاند. تنها لرزش زمین نیست. و آب‌ها که جابه‌جا می‌شوند. من افسون می‌شوم. شاید آب‌ها با خود برده‌اند مرا. شاید با آب‌ها رفته‌ام آنجا که به چشم دوربین راه نمی‌دهد. و این به شرم ژاپنی بی ربط است. جهان بی‌خبری‌ست آنجا. آب‌ها و هرچه با خود می‌برد خوب است. هست. خود را بی‌خود می‌کند.
میچکاکلی نوشته: آب در لانه مورچگان.


روزهاتان نو

۲۶ اسفند ۱۳۸۹

مصاحبه مجله علم و آینده با پل ویریلیو




-رویدادهای دراماتیک ژاپن برای شما القای چه می‌کند؟
پل ویریلیو: این جمله وینستون چرچیل را متصور می‌شود که « ما به عصر عواقب پا گذاشته‌ایم».
با توجه به عواقب بعضی تکنولوژی، آیا دانشمندان نباید مسئله سانحه بزرگ را مطرح کنند؟ و آیا چنین سیاستی امکان دارد؟ به یاد بیاورید، چرنوبیل به شیوه خود شوروی را از بیرون منفجر کرد، تنها دلایل سیاسی نبود. به هنگام نمایشگاهم در بنیاد کارتیه تحت عنوان «آنچه پیش می‌آید» در سال ۲۰۰۳ من از اسوتلانا الکسویچ مؤلف عذاب، چرنوبیل، روایت جهان بعد از آخرزمان، رمانی که جوایز بسیاری دریافت کرد در سال ۱۹۹۶، دعوت کرده بودم. کاملا طبیعی بود. علم سانحه وجود ندارد. رشته‌ای به نام سانحه‌شناسی، شوخیی بیش ‌نیست.

- و اینجا سانحه آغاز می شود؟
پل ویریلیو: بله و با توجه به عواقبش در وضعیت دنیا، می‌رود که از چرنوبیل مهم‌تر باشد، این خصلت جهانی‌شدن است. در آغاز ِ مسئله اعظم هستیم. عواقب بهداشتی، محیط زیستی، سیاسی، مالی، افتصادی، عواقب مربوط به انرژی، پدیده‌ای اصلا سیاسی. اما آن سیاست می‌باید سیاست سانحه هم باشد و نه تنها سیاست موفقیت. اینجا سانحه از ما سبقت می‌گیرد. ما در چیزی که من وقایع «انقلابی» می‌نامم، شرکت داریم، آنچه که ما مهار نمی‌کنیم را برملا می‌کند. مفهوم توسعه این را القا می‌کند، چرا که گفتن توسعه، گفتن از خوب و بهتر است. در حالی که موفقیت فاجعه به بار می‌آورد. و این بی‌سابقه است.

- و اینجا ما شاهدین این فاجعه هستیم، حتی اگر خیلی چیزها به ما نشان داده نشده است؟
پل ویریلیو: بله آنی است. خود این هم یک سانحه است. شفافیت مطلق، آنیت، مسائلی حل نشده مطرح می‌کند. انیشتین که ابه پیر
(کشیش محبوب و مشهور فرانسوی که وجدان فرانسه خوانده می‌شد) می‌خواست قبل از مرگش ملاقات کند، به او گفته بود: سه بمب وجود دارد. بمب اتمی، بمب جمعیت، بمب اطلاعات. من آن را به بمب انفورماتیک غسل تعمید داده‌ام. واژه‌ای که زمان انیشتین وجود نداشت. این بمب انفورماتیک، امروز، هرروز منفجر می‌شود- چه در باره آنچه در کشورهای عربی روی می‌دهد یا این واقعه اعظم ژاپن، به آنیت منعکس شده.
دورانی فوق‌العاده است که شایسته ذکاوتی عالمانه و سیاسی‌ست تا تفکر شود و ذکاوتی در کار نیست. ما اصل پیش‌گیری را داریم اما اصل مسئولیت‌پذیری را نداریم. نمی‌توانم به این جمله روبرت اوپنهایمر که پروژه مانهاتان را ، ساختن بمب اتمی از سال ۱۹۴۲ به بعد را مدیریت می‌کرد و معتقد بود که فیزیک‌دانان مرتکب گناه علمی شده‌اند فکر نکنم که «دانشمندان اتمی می‌دانند که پایشان را از دایره مقدس بیرون گذاشته‌اند».

- چه فرقی میان هیروشیما و فوکوشیما هست؟
پل ویریلیو: هیروشیما رویدادی بدون مرجع بود. با فوکوشیما پرسش اعظم را مطرح می‌کنیم: این چگونه انرژیی‌ست که با بمب آغاز می‌شود و بعد از تری مایل آیلند و چرنوبیل به انفجار یک مرکز منتهی می‌گردد. قدرت ِ ما در برابرمان می‌ایستد.

ترجمه نیشابور

ژاپنی




تسونامی واژه ای ژاپنی‌ست
و فاجعه در زیان ژاپنی وجود ندارد
کامیکازِ را هم آن‌ها اختراع کردند، به استقبال مرگ رفتن

۲۲ اسفند ۱۳۸۹

جغرافیا



- خدا را شکر که آقای وحید آمدند و گفتند که باید از ارض شیعه دفاع کرد و گرنه باز در سایتی، جایی ناپدید می‌شدند. دچار مرگ مجازی. البته ارض شیعی ایشان از جسم شیعیان اغاز می‌شود. چند شیعه که به مسیحیت روی آورند، ارض شیعه به خطر می‌افتد. یعنی در واقع مرز‌ها را تن شیعیان تعیین می‌کند. حالا اگر این تن از مرز جغرافیایی عبور کرد معلوم نیست چه بر سر ارض و شیعه و جغرافیا می‌آید. یا وقتی شیعه‌ای به زندان افتاد یا از مرز خارج شد و رفت.

- آقای احمد خاتمی گفتند که خواستن مرگ توهین نیست. درست است خواستن مرگ توهین نیست. خود مرگ هم توهین نیست. چه حرف‌ها!

- باز کتابی از سارکوزی. هر روز کتابی از سارکوزی. از الن بدیو تا روزنامه‌نگاران و خبرنگارانی که او را از وقتی که شهردار بورژواترین محله پاریس بود و شد وزیر کشور و آنجا که باخت و از صحنه خارج شد و آنجا که دو باره آمد، همراهی و دنبال کرده‌اند، کتابی نگاشته‌اند. و نقش زنانش. . بعضی از این نوشته‌ها و کتاب‌ها نشان می‌دهد که روانشناسی، روان سیاست‌مداران از مکتب آنها مهم‌تر است. که در هر کجای دنیا کم و بیش بازی قدرت است و بازی قدرت است. و اوقاتی بسیار بازی قدرت در درون یک حزب و گروه بیشتر و مهیب‌تر است. جنگ میان خودی برادر کشی‌ست و خونین تر. یعضی از این نوشته‌ها و کتاب‌ها نشان می‌دهد که سارکوزی جایی تحقیر شده، در چند سالگی، در خانه‌اش، کنار مادرش، پدرش و برادرانی که محبوب تر بوده‌اند. و بعد در گروه خودش، حزب خودشان. از طرف خانم شیراک مثلا، از طرف فلان نخست وزیر عضو حزب خودشان. نشان می‌دهد که سارکوزی دلش می‌خواهد سر به تن آلن ژوپه نباشد. دو روز بیشتر نیست که از سر ناچاری وزیر امور خارجه‌اش کرده و هنوز به سحر روز دوم نرسیده طاقت نیاورده - ژوپه قبل از آمدنش شرط و شروط کرده- ژوپه رفته با اروپا بنشیند به حرف زدن بر سر لیبی، دل غافل، آقا دندان رو جگر نگذاشته، آمده سر پله‌های الیزه، نیروی مقاومت لیبی را به رسمیت شناخته. دست خودش نیست. سارکوزی این طوریست. همین‌طوری هم قذافی را به لیبی دعوت کرد. به قول فرانسوی‌ها خودش از خودش سر می رود. مثل بچه‌ها قولی می‌دهد و وفا نمی‌کند. مثل بچه‌ها قول دادن را دوست دارد. حالا فرانسه و ملتش افتاده‌اند دست این آقا با این خلقیات. می‌گویند، حتی کسانی که از نیروی چپ به سوی سارکوزی رفتند، توافق مکتبی نداشتند، توافق روانی داشتند. هم‌خلق بودند. این خلق و خو، در مورد او پول را هم بو می‌کشد. دست خودش نیست، حس بویایی‌اش چنین است. مثلا به خبرنگار مجله‌ای سیاسی اجتماعی‌ پر فروش که خیلی اوقات جلدش را با سارکوزی می‌آراید، می‌گوید خوب پولدارتان کردم.
اگر رقیب انتخاباتی‌اش را به الیزه دعوت می‌کند، به او گران‌ترین شکولات‌ها را تعارف می‌کند و به زرق و برق در و دیوار اشاره می‌کند و پز می‌دهد.
این کتاب‌ها از پشت پرده سیاست می‌گویند. با فحاشی‌ها و فحاشی‌ها. هرمرد سیاسیی هم تکیه کلام و بد بیرای خودش را صاحب است، افسوس که فحش های آبدار تولیدی عمده ندارد.
اما و صد اما مردم اینجا رنگ تقدس به این جغرافیای سیاسی نمی‌زنند. سیاست سیاست است، در هر جایی بر روی این زمین. حتی اگر همیشه از پشت پرده خبر نداشته باشند.

- بیست و سوم مارس فیلمی فرانسوی به نام اگر بمیری، می‌کشمت از کارگردانی کرد بر پرده سینماهای فرانسه می‌رود با بازی خانم گلشیفته فراهانی. این هم «باند انونس»ش به قول فرانسوی‌ها.

۲۱ اسفند ۱۳۸۹

متخصصین



هیچ‌چیز خنده‌دارتر و غم‌‌انگیز تر، به وقت فاجعه، وقتی طبیعت و نظمش، نظم مردمان را به هم می‌ریزد، از متخصصین و کارشناسان نیست که دارند توضیح می‌دهند با علم بی‌اندازه‌شان که چطور شد که اینطور شد.

باز



باز را دوست دارم. واژه را می گویم.
هم از دوام حرف می زند.
هم از گشودگی.

یک



روزی روزگاری، در برابر خط بی نهایت که سایه را از روشنایی جدا می‌کرد، شاعری نشسته بود.
بعد از اینکه به مدت ده هزار سال با خود خلوت کرد، قلم‌مویش را در جوهر سیاه فرو کرد و بر سطح روز، عدد یک را رسم کرد، علت همه علت‌ها، تبار هر چه هست.

قصه ای چینی
از کتاب استاد نشانه‌ها
ترجمه نیشابور

اگر قلم‌موی چینی‌ام خشک نشده بود
یکِ چینی را برایتان می‌کشیدم
بگذارید ده‌هزار سال چله بنشینم

۲۰ اسفند ۱۳۸۹

ژاپن



امروز هم آخر زمان بود.
هر روز آخر زمان است.
آخرزمان‌هایی که به پایین نمی‌رسند.

۱۹ اسفند ۱۳۸۹

ساعت دو و پنج دقیقه بعد از ظهر در شهر




ساعت دو و سه دقیقه بعد از ظهر در شهر




ساعت دو بعد از ظهر در شهر





کدام پسر است و کدام پدر؟



«همه بدانند من یعنی حسین قدیانی معروف به “داداش حسین بچه بسیجی ها” خواب شنیدن این جمله را از زبان خود برای غضنفرهای جبهه خودی، هرگز تعبیر نخواهم کرد. فدای خامنه ای بشوم که وبلاگ “قطعه ۲۶″ را افتخار می دهند و می خوانند. یک بار گفتم: اگر به در کاخ معاویه برسم و علی به من امر کند برگرد، این شرف دارد به اینکه علی به بعضی ها بگوید “این عمار؟”… حالا جمله دیگری می گویم: “اگر سیدعلی به من بگوید فلان چیز که نوشتی، بد بود، یا در جمع خبرگان به تلویح و تصریح به “قطعه ۲۶″ تذکری دهند، قبل از هر چیز پز می دهم که خامنه ای در جمع خبرگان -جمع به این مهمی!- درباره مطلب “قطعه ۲۶″ هم نیم نگاهی داشته اند”… و بعد باز هم می گویم و با صدایی رساتر می گویم که؛ “بابای ماست خامنه ای”. چه با لیاقت شده آن گوش، که گوشواره اش ریشه در کف العباس داشته باشد. “آقا”یی که پربازدیدترین وبلاگ فارسی زبان را، قطعه مقدس ۲۶ را می خوانند، البته قطعا وقت شان شریف تر از آن است که هر وبلاگی را ببینند. ولایت فقیه همه عشق ماست. احدی نمی تواند از عشق من بر فرق سرم چماق بسازد. عمرا پرچم ولایتمداری را بدهم دست کسانی که بود و نبودشان در فضای سایبر برای دوست و دشمن علی السویه است. خامنه ای بارها و بارها از “نه ده” و “قطعه ۲۶″ تعریف و تمجید کرده، توازن این سمفونی بهم می ریزد، اگر گاه گاهی گوش ما را نگیرند… (همه اش که “تعریف” نمی شه که!) …مگر چه می کند پدر با فرزند؟ گاهی نوازش و گاهی گوشمالی، اما تو اگر عاشق باشی، این دومی، گاه از آن اولی زیباتر است. این گوشواره باز هم به گوش ما افتخار داد. این فتح و این ظفر و این پیروزی بر همه اهالی خوب قطعه مقدس ۲۶ مبارک!… بچه ها! بیایید از سرور بال دربیاوریم و چون کبوتری که نامش ستاره است در شعاع نور ماه پرواز کنیم. کسی پایه هست؟!

***
به روی چشم ای نائب امام زمان. هر آنچه گفتی دقت می کنیم و گوش جان می دهیم به پند پیرمان. باز هم “روزخند” می نویسم تا لبخند بر سیمای نورانی ات جاری کنم و باز هم خنده خواهم نشاند “کلا به شما که عرض می کنم” بر سیمای حیدری سکاندار انقلاب. چون می دانم، دیده ام و شنیده ام که چقدر این جمله مرا دوست داری، باز هم می گویم که “بابای ماست خامنه ای”.»


زنده باد رادیو زمانه




مدت‌ها بود، مطلبی چنین جهان‌شمول، چنین جامع، چنین کامل، چنین محکم، چنین، بگذریم، نخوانده بودم. تردستی و شعبده بازی‌ست.
پس زنده باد رادیو زمانه!

سلخ سهراب



صبح ژان - ر در آمد که: پس کی؟
گفتم صبح ها نه. بعد از آن هر وقت.
باید ترجمه کیارستمی را شروع کنیم. ترجمه‌ای دیگر، مفصل‌تر.

- قرص ماه، همان ماه تمام است؟
- بله همان ماه تمام است. خوش‌به حالش!
- برکه چه بود، هان؟
- جایی بود که از آب پر شده بود.
ژیلبر لازار را گشوده است. خدا پدرش را بیامرزد. این دیکسیونر به ما خیلی خدمت کرده است. ژان-ر بهتر می داند ان را سالها پیش از کدام کتاب فروشی خیابان انقلاب خریده است. در این کشف و شهود و گشت و گذارش به ایرج افشار هم بر خورده بود. و ساعت‌هایی با هم گذرانده بودند. می‌گویم کشف. یک روز برادرم ازاو پرسید : خوب امروز چه کشف تازه‌ای کردید و ژان- ر گیوه‌هایی را که خریده‌بود و آورد و نشان داد. زمانی غیر از کتاب، گیوه می‌خرید. کشف کفش. یک روز هم به سلمانی رفته بود و مادرم پرسیدش که چرا موها کوتاه کرده‌؟ پاسخ داد که خواهند رویید.
به سراغ دهخدا می روم و از برکه خبری نیست.
می‌پرسد رود با رودخانه چه فرقی دارد. می‌گویم هیچ.
می‌پرسد راستی سلخ چه بود؟
می‌گویم کدام سلخ؟
سلخ سپهری، می‌گوید. یادم باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم، از
ما سلخ را در ترجمه سال‌های دور به ستخر معنی کرده‌ایم.
در دهخدا خبری از سلخ سهراب نیست. در معین هم. پس ما از کجا پیدا کردیم؟
- چرا یاداشت‌ها را نگاه نداشتی؟
در وب چرخی می‌زنم و صفحه‌ای باز می کنم و پاسخ آمده است و گرنه نه ژان - ر دست از سر من بر می‌داشت و نه من به خاطر می‌آوردم که از کجا به سلخ سهراب رسیده بوده‌ام.
یک بار دیگر هم از سنبوسه‌های سهراب گفته‌ام. که ترجمه اش ما را حتی به کاشانیان هم کشاند و البته چیزی نصیب‌مان نشد. کسانی یا کسی که کتابی در باره سپهری و شعرش نوشته بود، معنی سنبوسه را همان خوراک دریافته بود، اما در اتاق آبی سهراب سپهری از آبی کردن تخم‌مرغ‌های عید با سنبوسه می گوید. پس سنبوسه گل است، اما چه گلی؟ ما هیچ وقت نفهمیدیم. آن زمان وب نبود. حالا شاید رفتم و گشتی زدم، به جستجوی آن گل کاشی.
از همینجا از صاحب آن صفحه سپاسگزارم.

از آنجایی که صفحه باز نمی شود، تمام متن را همینجا منتتشر می کنم: از آقای یدالله قائم پناه. وبلاگ ترنم آفتاب

«بی گمان همه ایرانیان می دانند که ایران کشوری بزرگ است وبه همین دلیل هر بخشی از آن دارای زبان ورسم و رسومات خاص خود هستند بنابر این ممکن است واژه ای در بخشی از این سرزمین پهناور با معنای خاصی کاربرد داشته باشد که در بخش دیگر با معنای متفاوت از آن استعمال شود. لذا این امر می­طلبد که در عرصۀ ادبیات رایج در این کشور برای کشف دقیق معانی واژگان نظری هم به محل زندگی و سکونت خالق اثر ادبی اعم از نثر و نظم داشته باشیم تا از ضریب خطای آن به میزان قابل توجهی بکاهیم. چرا که بی توجهی به این امر ممکن است موجب گمراهی کثیری از دانشجویان ومخاطبان یک اثر گردد.

تأسفانه باید عرض کنم که در مواردی به این موضوع بی توجهی شده و می­شود برای نمونه در کتاب فارسی عمومی دانشگاه پیام نور - که کتاب درسی هم هست و لذا می­طلبید بیشتر بدان توجه شود – شعر سهراب سپهری دچار اشکال در معنی شده است.

در کتاب مذکور بعد از درج شعر«غربت» از سروده­های سهراب سپهری در صفحه 128- 129 مولفان به توضیح آن پرداخته­اند. و در توضیح است که واژه «سلخ» را مسلخ و کشتارگاه معنا کرده­اند. و حال اینکه این معنی کاملا با مقصود شاعر در شعر بیگانه است و قطعا شاعر را چنین هدفی از بکار گیری واژۀ سلخ نبوده. درست است که برای این واژه در فرهنگ­های لغت معنای کشتارگاه هم در کنار معانی دیگر قید شده است که جهت ایضاح مطلب در اینجا بدان معانی اشاره می­گردد.

معنای سلخ بر اساس فرهنگ های مشهور فارسی

معناهایی که دهخدا در لغت نامه خود برای سلخ درج کرده عبارت است از: پوست برکندن، پوست کندن، پوست باز کردن، درآخر ماه شدن، گذشت و آخر شدن ماه، به آخر رسیدن ماه، سبز شدن گیاه، بیرون آوردن روز از شب، بیرون آمدن مار از پوست، کندن جایی را تا به آب رسد، برکندن زن پیراهن از تن، روزی که در شام آن هلال دیده شود وجه تسمیه آنکه مسلخ در لغت بیرون آوردن گوسپند از پوست باشد چون در آن روز ماه از شعاع آفتاب بیرون می آید، آخر ماه، پوست مار.

در فرهنگ معین علاوه بر معانی مذکور: پوست کنی، محو، نابودی، یکی از زحافات عروضی و آن چنان است که هر دو سبب از آخر«فاع لاتن» بیندازند و عین وتد مفروغ را ساکن گردانند «فاع» بماند عین و فاع را از این فاعلاتن مسلوخ خوانند یعنی پوست بیرون کشیده.

بعضی عروضیان این زحاف را «مسخ» خوانند؛ هم قید شده است. بعضی از اهل لغت، کنار نهادن چادر از جانب زن را هم به معنای سلخ افزوده اند.

آنچه از مطالب فوق ادراک می شود این است که سلخ واژه ای عربی است و با واژگانی چون، مسلخ و سلاخ از یک ریشه اند. لکن هیچکدام از این معانی مناسب با شعر سهراب نیست به همین سبب مولفان کتاب فارسی عمومی که پیش از این هم از آن یاد شد. بناگریز معنای غیر متعارفی برای واژه «طرح» که در ادامه شعر به کار رفته است بیان کرده اند. که عبارت است از :«گرده برداری از تصویر،نقشه اولیه» واضح است که این معنا هم با کشتارگاه متناسب نیست و جور در نمی آید. و غیر متعارف بودن آن هم به همین دلیل است.

اکنون وقت آن است که با دقت شعر سهراب را مرور کنیم ودر صحت بیان فوق تامل ورزیم وتا روشن شدن مطلب وپایان سخن پیش رویم

اما «غربت» سهراب

ماه بالای سر آبادی است،/ اهل آبادی در خواب. / روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم./ باغ همسایه چراغش روشن،/ من چراغم خاموش./ ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزۀ آب./ غوک ها می خوانند./ مرغ حق هم گاهی./ کوه نزدیک من است : پشت افراها، سنجد ها./ و بیابان پیداست./ سنگها پیدا نیست، گلچه ها پیدانیست./ سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست./ نیمه شب باید باشد./ دب اکبر آن است، دو وجب بالاتر از بام./ آسمان آبی نیست، روز آبی بود./ یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه وقیسی بخرم./ یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم./ طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب./ یاد من باشد هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب در آرم./ یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد./ یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم./ یاد من باشد تنها هستم./ ماه بالای سر تنهایی است./

بی شک این شعر توصیف یک شب مهتابی است که سهراب در روستایی ناظر بر آن است وی آنچه را که می­بیند به زیبایی بیان می­کند. چنانکه هر خواننده­ای با خواندن آن احساس می­کند خود شاهد چنان شبی است. شاعر در چنین شبی به حدیث نفس می­پردازد و با خویش سخن می­گوید. او به کارهایی که باید فردا انجام دهد می­اندیشد به اموری چون خرید گوجه و قیسی از باغ حسن و رفتن لب سلخ که موضوع بحث این نوشتار هم هست.

سلخ در زبان مردم کاشان و ساکنان مناطق نزدیک به آن

تا جایی که نگارنده اطلاع کسب کرده­ام اهل کاشان این واژه را به کسر سین (یعنی «سِلخ») تلفظ می­کنند. امّا در مناطق تزدیک به کاشان از جمله ساکنان روستای چاه ملک ازتوابع خور و بیابانک با فتح سین (یعنی «سَلخ») تلفظ می­کنند. لکن در معنای آن اختلافی نیست چنانکه نوشته­اند «سلخ مترادف استلخ است که تلفظ محلی استخر، و استخر به معنای حوضی بزرگ است که آبی حاصل از قنات یا چشمه در آن انبار شده[و به مصرف کشاورزی می­رسد] که هنوز به صورت کاملا پویا در گویش مردم نیاسر جاری است.» نیز نوشته­اند«در بخش خلجستان که در جوار استانهای مرکزی، قم، همدان و اصفهان قرار دارد. سلخ به معنی استخر آب کشاورزی است، نویسندۀ کتاب «نگاهی به سپهری» هم در کتاب مذکور به این موضوع اشاره کرده و می­گوید: «سلخ استخر بزرگی است که در باغها و مزارع می سازند ودر آن آب ذخیره می کنند تا به باغها وچار پایان آب بدهند. لذا در این شعر اشاره او [سهراب ] به وقتی است (مثلا غروب ) که بزها برای آب خوردن به کنار سلخ آمده اند.»[1] جان کلام ما هم همین است که گفته شد.

خلاصه سلخ در شعر «غربت» به معنی کشتار گاه نیست. بلکه اشاره سهراب به زمانی است که بزها به کنار سلخ (= استخر بزرگ ) می آیند ودر این هنگام عکس بزها در آب می افتد واین می تواند سوژه خوبی برای سهرابی که نقاش است باشد، بنابراین او به فکر آن است که از تصویر بزها در آب استخر گردۀ تصویری بکشد نه از بزهای حاضر در کشتارگاه ضمناً این معنی با ظاهر و باطن آبیات ماقبل و مابعد آن تناسب بیشتری دارد.»

۱۷ اسفند ۱۳۸۹

میدان



خوب، من اگر جای آن چهار روحانی شیرازی یا در شیراز بودم، آن هم بر تربت حافظ، دندان روی جگر می‌گذاشتم و میدان را برای رقیب نمی‌گذاشتم. مگر نمی‌گویند دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ما. و این یعنی ناجدایی دین و سیاست. خودشان دیانت را از سیاست جدا می‌کنند و بعد هم می‌گویند نه جدا نیست. اگر جدا نبود که شما صحنه را ترک نمی‌کردید. سیاست یعنی حرام می‌تواند جایی حلال شود. دین اما حرام را حرام و حلال را حلال می‌داند. مرزشان هم مثل روشنایی و تاریکی روشن است. مثل روز و شب. آن ساعت طلوع خورشید و این ساعت غروب خورشید. در ربع‌کره‌ شمال غربی مثلا . مثل دیدن ماه نو آنجا که رمضان می رود که به ماهی دیگر در آید. همانجا که مرز میان دانستن و نداستن است. جهل و. جهل و چه؟
آن روز که یکی از این بزرگان روحانیت به چهره‌درآیی یکی از مقدسین در سریال، فیلمی تاخته بود، آن روز بود که من خواستم از ارتباط دین و سیاست بگویم. اما سینوپسی من در سیل اخبار و تفسیرها عقب می‌نشیند، تا رخصتی یافته ، دوباره خود را به ساحل برساند. به آب.

ممکن است موسیقی حرام باشد. ممکن است نوعی از موسیقی حرام باشد. در خانه پدرم ما تلویزیون نداشتیم. بیش از هر چیز پدرم از آنتنش بر پشت بام شرم می‌کرد. رادیویی هم داشتیم که او ایستگاه های خارجی را گوش می‌کرد. من داستان‌های شب را می‌شنیدم و تمام تلاشم برای بیداری آخرین قسمتش بر باد می‌رفت، خواب مرا می دزدید. به جایش کتاب می‌خواندم.
انقلاب که شد. در خانه ماهم تلویزیون آمد. من از خانه رفته بودم. پدرم دیگر از آنتن بر شیروانی شرم نمی‌کرد. تلویزیون هم که بی موسیقی نمی‌شود. می شود؟
موسیقی هم تنها نبود، تصویر بود. مشکل ساز در ادیان. در تمدن‌ها.
روحانیت نگهبان جزم است و جزم اسراری در دل خود دارد. اسراری از آدمی و از آدمی با آدمی.

پیر لوژاندر متفکر بزرگ فرانسوی می‌گوید: « آدمی را دلیل زندگی باید و دلیل زندگی را آدمی با نشانه، تصویر، آینه می‌آموزد. آنکه آینه را بدست دارد، آدمی را بدست می‌آورد. چنین، در غرب چون هر جای دیگر، دین، اسطوره و هنر شاعرانه، قلب ما را نشانه می‌گیرد. جراحت مسیح بر صلیب را گرامی می‌دارد، از آن تمثال می‌سازد، می‌شود تصویر عذاب بشریت.
تمام نشانه ها، هر تصویری، هر آینه‌ای به دست نیامدنی را به یاد می‌آورد و آدمی از به دست نیامدنی پرس و جو می‌کند. ما آنچه را که در تابلوی مشهور، ماگریت، عینک‌ِ قرابت می‌نامد، می‌سازیم. پنجره‌ای نیمه گشوده است. لنگه‌های پنجره که باز می‌شود با خود آسمان و ابر را می‌برد. عینک قرابت کشف می‌کند که پس پشت نشانه، تصویر، آینه، تهی هست. غرقاب هستی آدمی.
این تهی‌ست که باید مقیم شویم، دلیل زندگی اینجا آغاز می‌شود. ما با خواندن و نامیدنش ، زاده شدن و مردن، چهره‌ای انسانی به آن می‌دهیم.
در غرب و در هر جا، باید از رحم خارج شد، از ورطه به زبان‌نیامدنی. هنوز نوزاد فغان نکرده است که به فغانش صدایی می دهند، فغان نوزاد حالا خود، کلام است. پیچیده قنداق و کلامِ آنان که آمدنش را یاری می‌کنند، آدمی پا به دنیای چرا می‌گذارد. به راز ِ بودن اینجا وارد می‌شود. اینگونه دلیل زندگی ساخته می‌شود. اگر دلیل از هم بپاشد زندگی در نوع بشر نابود خواهد شد.

تهی چه معنی دارد برای آدمی؟ می‌دانیم ما، که تا واژه باشد، خلأیی باید، میان حروف. و بدون جدایی واژه و «چیز»، زندگی میان نوع بشر نخواهد بود. زبان ما را از چیزها جدا می‌کند. انسان را از خویش و از هم‌نوعش . زبان برای آدمی آینه است. همه جا در جریان تاریخ خونین خود دیده‌ایم، آنجا که آدمیان کلام را تاب نمی‌آورند، کشتار پدیدار می‌شود.
تمدن‌ها سازنده واژه‌اند و خود با واژه می‌سازند. به آدمی تهی را و جدایی را که کلام را ممکن می‌کند می‌آموزند. ورطه زاده شدن و مرگ به صحنه آورده شده و تاتر آغازین و منشأ می شود و حجتی که حیات را جاودانه می‌کند. چنین، نسل‌ها تا بی‌نهایت می‌آموزند که کلام، به زبان‌نیامده را چون دکور (آرایش) صحنه داراست و برای اینکه جهان قابل سکونت باشد، باید با واژه به صحنه بیایند.
غرب به زبان‌نیامدنی را چراغانی می‌کند، چون تمام تمدن‌ها، با موسیقی و رقص و مناسک مذهبی و سیاسی، با نشانه و با معماری. اما می خواهد که غرقاب از تصویرش پر شود، خود را چون آینه همه چیز می‌بیند.
ادیان به اقتدار ِ به صحنه آوردن شهادت می‌دهند، به قدرت معماری، تا فضا، زمین درونی آدمی شود.
قبل از هر چیز مرجعی که آدمی را می سازد باید حرف بزند و اول با لب فرو بستن . ادیان کتاب‌های آسمانی، آشنای غرب، تهی را به صحنه می‌آورند.
شاعری می‌گفت: وقتی کلام زنده زنده می‌سوزد، آدمی نه زندگی می کند ، نه مردگی.»

حالا که روحانیت آینه را به دست دارد، آینه گردانی کند.
می‌خواهد که دین از سیاست جدا نشود. اما اگر سیاست با نظام اشتباه گرفته شد؟ با کشتی نظام. حافظیه شیراز آن روز کشتی نظام نبود، سیاست بود، چون معلوم نیست چه کسی در کشتی نظام است، چه کسی در کشتی نظام می‌ماند. چه کنند دین‌داران راستین اگر سیاست ‌بازی نتوانند. از کشتی نظام در آب می‌افتند؟ روزی می‌بایست این تناقض‌ها و نامتعارف‌ها را حل کنند. نظام نه سیاست است و نه دین. نظام، نظام است. گاهی زور دین‌داران زیاد است و گاهی زور سیاست مداران. زمان محمد پیامبر هم زور دین زیاد بود و هم زور سیاست. او پیامبر بود. فرستاده خدا بود. با کتاب او آمده بود. طولی هم نکشید و هنوز به خاک سپرده نشده زور سیاست بیشتر شد. هر چه باشد و نباشد مردم را باید اداه کرد. باید به امورات رسید. لازم به گفتن هم نیست که دعوای علی و بقیه بر سر دین و سیاست بود. بقیه می‌خواستند که سیاست را داشته باشند تا دین از میان نرود، علی می‌دانست که با سیاست ممکن است دین از میان برود. خانه نشین شد و بعد هم که نوبتش رسید، کوتاه بود و به قتل رسید. این‌ها هم همه نشانه و تصویر و آینه است. سیاست همیشه با قدرت همراه است و قدرت با عدالت معمولا کنار نمی‌آید. و شیعه ادعای عدالت دارد. عدالت از آزادی هزار برابر بدتر است. به آزادی می‌توان رسید، به عدالت نه. چگونه می‌توان ثروت را به تساوی نقسیم کرد. چگونه می‌توان محبت را به تساوی تقسیم کرد. چگونه می‌توان حق کار را به تساوی تقسیم کرد. چگونه می‌توان فرزندان را به تساوی دوست داشت. پول نفت را میان مردم به تساوی قسمت کرد. چگونه می‌توان سهم سیاست و دین را به تساوی رعایت کرد؟
سیاست اگر تنها به حفظ نظام بیانجامد از خود خالی خواهد شد. نظام اگر از سیاست خالی شود خشک خواهد شد و از شاخه خواهد افتاد. نظام تنها دین هم نیست، دین تنها تصورش چیزی شبیه حوزه‌های علمیه قم و نجف است تقریبا! یا دین با سیاست کنار نمی‌آید و همواره وسوسه‌ای باقی خواهد ماند. یا باید میدان سیاست را ترک نکرد. آن‌هم چنین آسان. حالا که جنگ مکتب اسلامی و ایرانی در نقطه حساسی از دوران آغاز شده است. مراجع نباید میدان به نامراجع واگذارند. شاید هم این دو را به هم گره زدند، دوباره.
«ما آموختیم- مخصوصا با تجربه نازی‌ها- که یک دولت می‌تواند دیوانه باشد. در لحظات پایانی بی‌نظمی در ۱۹۴۵ آلمان به نظر خودکشی کرده می‌آمد. آنوقت، نماد‌ها مردند. وجهانِ مرجع آلمان بی آبرو شد.» پیر لوژاندر می‌گوید.

۱۶ اسفند ۱۳۸۹

سهم هر کس در سرنوشت خود، سرنوشت بشر



از تقی دژاکام به حسین قدیانی، در وبلاگ آب و آتش:
« حسین جان ! من و تو هر دو در تظاهرات تاریخی ٩دی بوده ایم . می دانیم که ٩٠ درصد شعارها علیه آقای هاشمی رفسنجانی و فائزه و مهدی و دیگر خاندان او بود و فقط ١٠ درصدشان علیه موسوی و کروبی و خاتمی بود و به همین دلیل تلویزیون هیچ گاه تصویر نزدیک یا صدای غالب آن تظاهرات را پخش نکرده و نمی کند . سؤال من این است : در آن تظاهرات میلیونی و آن همه شعار علیه خاندان هاشمی ، در چند درصدش کلمه رکیک و فحش به کار رفته بود ؟ آخر مؤمن ! بصیر ! حزب اللهی ! مگر همه آن مردم ، انقلابی و ولایی و با بصیرت نبودند چرا یک فحش هم کسی از زبان مردم نشنید و فقط شعار مرگ و آرزوی محاکمه و حتی اعدام آنها به گوش می رسید؟ به چه حقی من و تو به خودمان اجازه می دهیم خارج از ضوابط شرعی و اخلاقی و در این مورد انسانی ، کاری کنیم که موجب خجالت امام زمان «عج» شود ؟»


چقدر و چرا عوامفریبی، چقدر پیچو خم دادن تا راه کاملا منحرف شود. نه اینکه راه منحرف شود، دیده کج ببیند. اگر چیزی باید افشا شود، این نیست. اگر چیزی باید تکفیر شود این نیست. جامعه بیناسزا خود جامعه ای فاشیستیست. ادعا و باور به اینکه میتوان محیطی ساخت که دیگر ناسزا نباشد، مثل ادعای ساختن جامعهایست که در آن بیماری ریشهکن شده باشد. چشم انداز روشنیست. پاکسازی، ضد عفونی کردن. یا از اصل و قانون بیو ژنتیکی سود برده و ژن آن را در نطفه خاموش کردن. کارهایی که نازیها خوابش را میدیدند در عرصههایی مثل کشاورزی مثلا، تعبیر شد. و هنوز هم ادامه دارد.

چرا ناسزا از آرزوی مرگ و اعدام بدتر است. چرا آرزوی مرگ و اعدام در چهارچوب ضوابط شرعی و اخلاقی میگنجد اما ناسزا نمیگنجد. هر چقدر فکر میکنم بیشتر به نظرم میرسد که در فرهنگ ایران، مسلما نه نزد همه- اما از آنجا که این «ناسزا» مشخصا حساسیتهای زیادی را بر انگیخت، قاتل از روسپی قابل بخشایشتر است.
لکان میگفت که ناسزا آن سوی عاشقانه است. وقتی کسی را دوست داریم، حرفهای عاشقانه میزنیم، او را به هزار و یک نام میخوانیم و بعد که نوبت نفرت میرسد، ناسزا میگوییم. به هزار و یک نام. در هر دو مورد، ما ناشناختهای را که موضوع خواهش ماست، عشق و نفرت ما را تجسم بخشیده است، میخوانیم.
حالا باید پرسید چرا در ایران، نزد بسیاری روسپی بدترین است. مادرم یک روز، چند سال پیش، به خیابان رفته بود و به نظرش زن روسپی دیدهبود. منقلب شده بود.
من عکسهای دعوت به تماشای اجرای اعدام در شهر را دیدهام.

پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار بیرون میریخت
آنها به خود فرو میرفتند
و از تصویر شهوتناکی
اعصاب پیر و خستهشان تیر میکشید

حالا نمیخواهم به چنین ناسزاهایی بپردازم که ریشه در روزگاران کهن دارد آنجا که مرد فرزندانش را نمی تواند بشناسد و نام و آوازهاش را به فرزندان میدهد. دودمان از او میآید. و او به دودمان میرود. اما از کجا بداند که فرزند از اوست. در برابر قدرت زن، ناچیز است و دست بسته. زن میشود ناموس. و مرد باید غیرت داشته باشد و از ناموسش دفاع کند. در برابر هر مردی که دشمن اوست، چرا که دودمانش را به باد خواهد داد شاید.
و در هر جای دنیا هم همین است و فرقی نمیکند. ناسزا را میگویم. و تنها رویش پوشانده شدهاست. و ظاهری متمدن یافته. باید از زنان سیاسی غرب پرسید که چه خبر است. خبر زن ستیزی را از نخست وزیر آقای میتران و تمام وزرا و نمایندگان و حتی روزنامه نگاران زن پرسید. یا باید گاهی به مدارس اینجا سری زد. آدمی میان سهم تمدن یافته و سهم به قول فروید ارکائیکش همچنان در رفت و آمد است و قرار نیست که این رفت و آمد روزی متوقف شود. زشتترین یا بدترین ناسزاها به جنسیت زن بر میگردد. بر آن بنا شده است. در جوامع غربی که مسئله زنا مسئله نیست و خیلی از کودکان خارج از نهاد و چهارچوب ازدواج به دنیا میآیند، حتی از پدری ناشناخته، در مدنیت جا گرفتهاند. قانون از آن ها دفاع میکند و شهروند به حساب میآیند و مردم هم پذیرفتهاند. در روستای ما اینکه زنی بچهاش را از کجا آوردهاست، یا خانوادهای باز تشکیل شده ( یعنی زنی از شویش جدا شده با یک بچه و مردی از زنش جدا شده با یک بچه، با هم زندگی را شروع کردهاند و با هم صاحب یک بچهای شدهاند) عادی است و پذیرفته شده. اما هنوز دو زن با هم، نامتعارف، نامأنوس است. اینها هر کدام در روستای کوچک ما نمونهاش یافت میشود. اما هنوز بافت جامعه بر تارو پود «زن و مرد» تنیده شده است. اگر زمانی عمل زنا و مشخص بودن پدر برای بشر اهمیت داشت تا دودمانش را بشناسد، و مثل رستم سهراب را نکشد، امروز با پیشرفت علم و تکنولوژی پدریت را نمیتوان فریب داد. کسی عضو قبیله نیست و قرار نیست برای هویتش، دودمانش، بجنگد. کموبیش شهروند است و ارتش به نام او از مرزهایی معین شده و «گوناگونی قبایل» دفاع میکند. ناموس این واژه بی معادل در بسیاری از زبانها، همچون غیرت از بار سنگینش شانه خالی میکند. اما هنوز زن تصویر است و مرد تصویر است. و هنوز خدا را شکر تصاویر کار خودشان را میکنند. آن سهم ارکائیک آدمی هم بیدار کردنش آسان است. در هر کجای روی زمین آسان است.

یونگ میگوید که دو هزار سال پیش، مسیح با کلام و پیامی آمد غریب برای اروپاییان. اروپاییان برای شنیدش مجبور بودند، بربریت را در خود عقب بنشانند تا پیام مسیح را پذیرا شوند. و بعد در قرن بیستم آواهایی آن به عقب راندهشدهها، آن سهم به عقب راندهشده را بیدار کرد و شد آنچه نباید بشود.
در اینجا در همه پرسی صورت گرفته و منتشر شده دیروز، راست افراطی که از مهاجر ستیزی به مسلمان ستیزی روی آورده را برنده دور اول انتخابات ریاست جمهوری در فرانسه میداند. انحطاط که شاخ و دم ندارد، ورشکستگی راست و چپ، سرمایهداری بی در و پیکر، فقدان بینش و نگرش، ناتوانی از جهان بینی، ابتذال، بر طبل نفرت و دشمنی کوبیدنهای سارکوزی، از مهاجر لولوی سرخرمن ساختن، از مسلمان غیر، و نه شهروند تراشیدن، آن سهم به عقب رانده شده را بیدار میکند. مردم در هر کجا به نوعی میخواهند در سرنوشت خود سهیم شوند. مثل بهار خفته در دل زمستان میماند، در سرزمین فراعنه و اعراب. مثل پیش روی راست افراطی میماند در اروپا. فرقی نمی کند، در هر صورت مردم به دنبال سهم خویشند.

اریک فروم مینویسد:از نظر اخلاقی، نازیسم نفس تازهای در زندگی خرده بورژوا میدمید در عین حالی که قلعههای کوچکش را ویران میساخت. شخصیت آدولف هیتلر و درسها و نظامش، نماد شکلی از شخصیت خودکامه را در نوع افراطیش نمایندگی میکرد که ذهنا شبیهشان بود.
میافزاید که دو قطب خصوصیت و خصلت سادو مازوشیست سیاست هیتلری را توضیح میدهد. قطب سادیکش به اندازه کافی با از میان بردن و پاک کردن یهودیان، کولیها، کمونیستها، مردمان اروپای ویران شده به دست هیتلر. و قطب مازوشیست، در رابطه هیتلر و توده تجلی دارد.
به توده میگویند که فرد هیچ نیست و ارزشی ندارد. باید فعال نبودن خویش را بپذیرد و در جنبشی که به او قدرت و ضمانت و وجهه میدهد ادغام شود.
ویلهلم ریش همچون اکثر فروید و مارکسیستها( کسانی که تحلیلهای روانشناسانه را به تفسیرهای مارکسیتهای سنتی اضافه کردند و اعتقاد داشتند که بدون آن نمیتوان رویدادها و روندشان را پی برد) می نویسد که نازیسم با ساختار شخصیتی آلمانها همخوانی داشت، مخصوصا با خرده بورژوازی و پرولتاریای «پوپریزه » (فلاکت زده) شده. او معتقد است که اشتباه است اگر موفقیت هیتلر را به پای عوامفریبی حزب ناسیونال- سوسیال بگذاریم. کاری که سیاستکاران کمونیست از آن استفاده کردند. باید فهمیده شود چرا توده فریب خورد، گمراه شد. رابطهای متقابل و دیالکتیک است. مسلما رهبر، توده متأثر شونده را متأثر کرد، اما آن ها هم او را همچون که نمایندهی روانشان تولید کردند. خصلت خودکامه و ضد لیبرال و عبوس مردم بود که به تبلیغ و ترویجش اجازه توصل داد. برای همین است که اهمیت جامعه شناسانه هیتلر در شخصیت او نیست و در انچه توده با او کرد است.
«آلمانها در اکثریت بزرگ خود هیچگونه ابایی از پیروی از اوامر رهبر نداشتند چون از لحاظ روانی و ایدئولوژیکی برای بدترین را پذیرا شدن، آماده بودند، با غرور ناسیونالیستی و یهودی ستیزی. هیچ چشماندازی از جامعه آلمان از سیاست یهودی ستیزی در پناه نبود. اقتصاد، زندگی اجتماعی، فرهنگ، دامداری، تجارت و کسب، شوراهای شهر، وکلا، پزشکی، فیزیک دانان، استادان. اولین بخش برنامه یعنی راندن نظاممندانهی یهودیان از زندگی اقتصادی و اجتماعی در روز روشن، جلو تشویق کنندگان و با همکای تقریبا تمام اقشار جامعه صورت گرفت. یقین‌‌ِ ستیز با یهودیِ آلمانها دلیل هولوکست است و نه تصمیم هیتلر بر از میان برداشتن یهودیان.
نه مشکلات اقتصادی و نه امکانات حکومت بنیادگرا و فشار اجتماعی و روانی، بلکه اندیشههایی در باره یهودیان پاشیده در جامعه آلمانی از مدتها قبل، باعث شد که آلمانی معمولی یهودی بیسلاح و بیدفاع و زن و بچه را بکشد. بدون کوچکترین رحمی. هولوکست تنها داستان و تاریخ یهود نیست، بلکه تاریخ آلمان است. »
انقلاب ناسیونال - سوسیالیست میخواست قبل از هر چیز ناخودآگاه را نشان کند، حساسیت و رفتار آلمانی معمولی را و فرهنگ «حامل مرگ»، سادیک و خشن را در آنها تلقین کند. فرهنگ سنگدلانهی روشمندانه، فرهنگی خالص از غلیان مرگ. فرهنگی که خود را در اردوگاههای مرگ به انجام رساند. این ارتباط متقابل در آلمان صورت پذیرفت.

متفکران فروید و مارکسیست میپرسند چطور شد که توده با این عوامفریبان فاشیست همذات پنداری کردند، چرا در دام این اغفال سیاسی افتادند. چرا بر علیه منافع عینیخویش عمل کردند؟
اریک فروم میگوید: وقتی هیتلر آمد، اکثریت مردم به او روی آوردند چرا که حکومتش خود را با آلمان یکی میدانست. رودر رویش ایستادن، خود را از آلمان بیرون راندن بود. وقتی احزاب دیگر لغو شد، مردم با ناسیونال- سوسیالیسم بیعت کردند. هیچ چیز برای مردم کوچه و خیابان ناراحت کنندهتر از نداشتن هم ذاتی در جریانهای مهم نیست. او در مقابل عزلت و تنهایی، حتی اگر همدلی زیادی هم با حزب نداشته باشد، تنهایی را انتخاب نخواهد کرد. المانهایی که هیتلری نبودند از نظام در مقابل بیگانه تنها به خاطر همبستگی ملی دفاع میکردند. ترس از تنهایی و ضعف نسبی اصول اخلاقی، به کمک برنده، هر که باشد میآید و برایش وفاداری سنتی بخش بزرگی از مردم را به همراه میآورد.

از حسین قدیانی به تقی دژاکام، از وبلاگ قطعه ۲۶:
«تقی عزیز! چون دوست دارم خامنه ای برای همیشه بابایم بماند، مجبورم گاهی سهم بی معرفتی برادران ناخلفم را بدهم. گرفتن گاه گاه گوش غضنفر، فحش نیست؛ تاکتیک من است و الا اینقدرش را ناسزا رواست که مرا “کر و کور” خطاب کنی. من که مرادم از آن نامه، تو نبودی، اما تو نامه ات را خصوصی به من نوشتی. مزاح کنم با تو؟… همچین گاهی از ادب و اخلاق حرف می زنی، که انگار گاهی یادت می رود، دبیر سرویس شهرستان های کدام روزنامه هستی!!؟؟… سئوالی ازت بکنم؟… این همه که دشمن، کیهان را بی ادب می خواند و به حاج حسین آقای شریعتمداری -استاد محترم و دشمن خفه کن من و تو- بدترین فحاشی ها را در انواع و اقسام رسانه ها نثار می کند، آیا حاج حسین هم تا کنون فحش ناموس به دشمن داده است؟!… نه عزیز! دشمن ما ذاتا اختیار زبانش دست خودش نیست و بی شرم و حیاست. در این بزم، هر که مودبتر است، جام بلا بیشترش می دهند. بگذریم که حاج حسین مقرب هم هست و جرم دیگرش این است که نماینده حضرت ماه است در موسسه کیهان. روزنامه ای که آمریکا و اسرائیل مثل سگ ازش می ترسند. »
تقی عزیز! بس کنم که عطر تی روز بوی ناسزا نمی دهد!
»

یونگ میگفت از خوابهای مردم آلمان میشد ظهور نازیسم را حدس زد.
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابان گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابان هم گم نمیشود
کاری نمیکند که، آنکسی که به خواب من آمدهاست، روز آمدنش را جلو بیاندازد

۱۵ اسفند ۱۳۸۹

باد زبان



خواندن و نوشتن سکوت اطراف را بدست می‌آورد. هیچ چیز از یک کتاب به سکوت نزدیک‌تر نیست : یک کتاب می‌خواهد به آخر واژه‌ها برود، تا آنجا که خاموش شوند.
می‌خواهیم که باد زبان اوراق کتاب را بروبد.

مارک لو بوت
ترجمه نیشابور

۱۴ اسفند ۱۳۸۹

کار شیب



همه چیز مثل رودخانه است
کار شیب

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

میلیون‌ها ستاره و دوچشم



بله
میلیون‌ها ستاه هست
و میلیون‌ها ستاره را
دو چشم می‌نگرند

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

جهت



از اینکه می‌میرم
می‌آیم
نه از زاده‌شدن
از زاده‌شدن
می روم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

حرف‌های امروز اسلاوُي ژیژِک



امروز صبح با صدای اسلاوُی ژیژک از خواب بیدار شدم. داشت می‌گفت: یکی از پارتیزان‌های والتر بنیامین گفته‌است فاشیسم نتیجه انقلاب ناموفق است.

بالای سر من نشسته بود و با همان شور و شوق بلند بلند حرف‌هایش را می‌زد. حرف‌های فشرده‌شده‌اش را. چکیده. این چند روز را در پاریس بود و در رسانه‌ها.
جاهای دیگر را نمی‌دانم اما در فرانسه این‌طوریند. کمونیست بودن ژیژک را به رخش می‌کشند. آدم تلویزیون در آمد که خوب، آقای نئو کمونیست. او هم گفت: نه، همان کمونیست خالی کافی‌ست. حالا اگر صدهزار مرتبه هم فریاد کند که بابا کمونیستی که من از آن حرف می زنم، یک نظام و نظام‌بندی نیست، یک مسئله است، مسئله مشترک است، برنامه نیست، من نمی‌دانم چه باید کرد، اما می‌دانم که باید کاری کرد.کسی تو کتش نمی‌رود. اینجا با چیزهایی مشکل دارند. مثل مذهب، مثل کمونیسم. نکند بیاید و بیفتک‌شان را از دستشان بگیرد.

آقای اسلاوُی ژیژک کتابی نوشته‌اند به اسم زیستنِ آخر زمان. خودشان می‌گویند نه ، نمی‌خواهم دادهای آخر زمانی بزنم، که داریم به آخر می‌رسیم و بترسانم . من خودم آدم بدبینی هستم و حداقل‌ها خرسندم می‌کند. اما می‌خواهم بگویم که وقت تنگ است. مثال می زند که در زمان اولین جنگ، مقامات اتریش به مقامات آلمان می‌گفتند: اوضاع جدی است اما فاجعه بار نیست و آلمان پاسخ می‌داده که اینجا فاجعه‌بار است اما جدی نیست. می‌گوید: سرمایه‌داری و رقابتش از آنِ زمان‌های دراز است، این را هم می‌دانم که مثلا در مبارزه برای «اکولوژی» سرمایه داری از سوسیالیسم واقعی بهتر عمل می‌کند. اما ما دیگر وقت نداریم. برای همین فکر می‌کنم که کمونیسم درد مشترک همه ماست، به عنوان طرح مسئله. طرح مسئله مشترک. بیوژنتیک مثلا مرا به وحشت می‌اندازد. می‌گوید که به دعوت دانشگاه علوم به چین رفته بوده‌است و بیوژنتیست دانشگاه برنامه‌ای رسمی به او نشان داده‌بوده‌است با این عنوان: وظیفه عمومی برنامه بیوژنتیک چین، تنظیمِ شخصیت و خصوصیت فیزیکی زیاده‌خواه، افراطی.
در مقابل، به او می‌گویند که باید به سهم ناپذیرا یا نپذیرنده آدمی اطمینان کرد. پاسخ می‌دهد که آدمی با استفاده‌اش از آزادی، آزادی را به خطر می اندازد. باید این اندیشه طبع آدمی را رها کرد. ژیژک براین است از یک طرف در نظام سرمایه‌داری به خواب و خیال‌هایی همچون نامیرایی و جوان ماندن یا سفرهای به فضا (توریستی) و افراط و فانتاسم در سکسوالیته میدان داده می‌شود و از آن طرف تا گفته می‌شود یا خواسته می شود تغیراتی کوچک در سرمایه‌داری ایجاد شود یا برای آموزش و تعلیم و تربیت مثلا بودجه‌ای بیشتر بگذارید، می گویند که امکانش نیست.

می گوید که جهان را تغییر دادیم، حالا باید نجاتش دهیم. با به عبارتی حالا باید تفسیرش کنیم. برخلاف چپ‌ها که معتقدند، ما همه چیز را می‌دانیم و حالا باید مردم را برای انقلاب آماده کنیم، می‌گوید: هیچ نظریه‌ای، یا شناختی نسبت به سرمایه‌داری نیست. می‌گوید که حتی هیچ نمی‌دانند که در چین چه می‌گذرد. او به سرمایه‌داری آسیایی باور ندارد که همراه خودش دمکراسی می‌آورد.

از او می‌پرسند آیا برای عرب‌ها خوشحال است؟ می‌گوید برای او خواندن نماز مسلمانان و مسیحیان مصری در میدان التحریر یک معجزه بوده است. می‌پرسند آیا نگران نیست. می‌گوید که در انقلاب ایران، نطفه یا هسته‌ی از قیمومیت‌ خارج کردن بود، آزاد سازی، یک سال طول کشید تا بنیاد‌گرایان مسیرش را عوض کنند، اضافه می‌کند که وجود موسوی که خبر بازداشتش را خوانده است و آن را دهشتناک می‌‌داند، نشانه همان هسته انقلاب ایران و آزادی از قیمومت است.
او هم مثل همه از خاصیت و خصلت رستاخیز یا بهار عرب می‌گوید که مرگ و قتل کسی را نمی‌خواهد، می‌گوید که مردم نمی‌گفتند باید مبارک را کشت، می‌گفتند باید برود. به پلیس مردم در خیابان ناسزا نمی‌گفتند، می‌گفتند چرا با ما نمی‌آیی؟ همراه شو. هیچ کجا در میان مردم معترض از خشونت ابراز شده بر علیه غرب یا اسرائیل صحبت نشد.
می‌گوید که یهودی ستیزی برایش «تابو» است. و هر جا که نشانی از آن ببیند- مثلا نزد روشنفکران چپ اروپای شرقی، می‌داند که چیزی می لنگد. او منکر وجود یهودی ستیزی نزد عرب‌ها نیست- در غرب خاصه در فرانسه از یهودی ستیزی اعراب می‌ترسند و با آن می‌ترسانند، یهودیان اینجا خوش دارند که گمان کنند ستیزه‌جویی راست و مسیحی و بورژوا تمام شده و ستیز ِ مسلمانان آغاز شده‌است، اشاره به درگیری‌ها در میان مسلمانان مهاجر و یهودیان در بطن جامعه فرانسه، اما آن را حاصل سیاست مستبدان می‌داند، حاکمان. و یهودی ستیزی نو در اروپای شرقی و شمالی و حتی نزدیکی حماس با یکی از راست‌های افراطی اروپای شرقی را نشان می‌دهد.

۱۳ اسفند ۱۳۸۹

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویم



اگر به مانند صخره بودم
و نه به مانند ابر
اندیشه‌ام که به مانند باد است
ترکم می‌کرد

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

۱۲ اسفند ۱۳۸۹

باز هم فروغ




دنیایی که هر وقت خداش
تو کوچه‌ها پا می‌ذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره‌کش از جلوش می آید
دنیایی که هر جا می‌ری
صدای رادیوش می‌آید

فروغ فرخزاد

ف گفت که می‌آید نیست
راست می گفت من بی‌حواس ماشین کرده‌بودم
میاد است

۱۱ اسفند ۱۳۸۹

وسترن



این فیلمی که این دو سه روز در تمام سینماهای ایران پخش شده، می‌گویند جواز وزارت ارشاد را نداشته. علی مطهری بی‌نوا، این امیر زاده تنها، بعد از تماشای این فیلم، نامه‌ای به یکی از برادران نوشته‌ و گفته است: اگر مسلمانان دق کنند و بمیرند، سزاوار است. البته تا به حال مواردی از دق‌مرگی شنیده‌نشده‌است.
اما فیلم، فیلمی‌ست از «ژانر» وسترن. زمین خدا، به رنگ خاک. وسیع، زیر آفتاب. مردمانی اندک. به جای درشکه و اسب چند اتومبیل پارک شده‌اند. و چند نفر در صحنه دیده می‌شوند. همه چیز به دقت و و سواس سر جایش است. اما یک چیز، تنها یک چیز آن را بسیار بومی می‌کند. آوای اذان.